ویژه tagged with 'داستان'

لباس عزاى مرد بیوه

لباس عزاى مرد بیوه

نویسنده: گرا سیا یلدا[۱] ترجمهٔ مهشید میرمعزی سفر بدون عجله پیش می‌رفت، چون حال زن جوان خوب نبود و نیاز به مراقبت زیادی داشت. چمباتمه زده و گاهی دراز کشیده روی یک گاری که به‌وسیلهٔ دو گاو نر کوچک خواب‌آلود و سیاه کشیده می‌شد، استراحت می‌کرد. برعکس او شوهرش مردی جوان، زیبا و قوی بود که صورتی شاداب و سرخ داشت. گاهی پیشانی‌اش که موهای فرفری آن را پوشانده بودند، … ادامه مطلب

b2

بازنشسته

تازگی‌ها رفته بود سروقت کتاب‌های دستورزبان یونانی باستان پنجاه سال قبلش. کارهای بولفینچ را خوانده بود و می‌خواست اودیسه را دوباره به یونانی بخواند. زندگیش عوض شده بود. این روزها کمتر می‌خوابید، صبح‌ها بیدار می‌شد و زل می‌زد به آسمان بالای پارک گرمرسی. به ابرها نگاه می‌کرد تا شکلی پیدا می‌کردند که می‌توانست به‌شان فکر کند. کشتی‌های عجیب و شبح‌زده را دوست داشت و دوست داشت پرنده‌ها و جانورهای اساطیری … ادامه مطلب

خیابان ادگار

در خیابان ادگار

کریون زیر باران نرم تابستانی از کنار مجسمه آشیل گذشت. تازه چراغ­ها را روشن کرده بودند، امّا از همین حالا ماشین­ها در مسیر ماربل آرک قطار شده بودند و چهره­های چهارگوش و حسابگر یهودی­ها در خیابان سر و کله­شان پیدا شده بود، آماده اینکه با هر چیزی که پیش می­آمد وقتشان رابه خوشی بگذرانند. کریون با حسی تلخ در حالی­که یقه بارانیش را تا بالا بسته بود، کنارشان رد می­شد؛ … ادامه مطلب

hiroshi sugimoto-seascape (4)

کنتاوروس

اسب ایستاد. سم‌های بی‌نعلش را به سنگ‌های گرد و لیز کف رودخانه‌ی بی‌آب گیر داد. مرد با دست‌هایش شاخه‌های خاردار را به‌آرامی از جلویش کنار زد تا منظره‌ی دشت را ببیند. روز می‌دمید. دوردست‌ها در خط افق، سراشیبی ملایمی دیده می‌شد، شبیه گذرگاهی که مرد دوردست‌ها، در شمال، پشت‌سر گذاشته بود و روی آن، خانه‌هایی که از این فاصله بسیار کوچک و کم‌ارتفاع به‌نظر می‌رسیدند و چراغ‌هایی شبیه ستاره‌های آسمان. … ادامه مطلب

موسیقی اریش زان

موسیقیِ اریش زان

 موسیقیِ اریش زان[۱] ایچ. پی. لاوکرافت[۲] ترجمه‌ی محسن کاس‌نژاد   با دقّت همه‌ی نقشه‌های شهر را بررسی کردم، با این‌همه، دیگر هیچ‌وقت نتوانستم [خیابان] رو دوسیل[۳] را پیدا کنم. البته، برای این کار از نقشه‌های قدیمی استفاده کردم، چون می‌دانستم که ممکن است اسم خیابان‌ها را عوض کرده باشند. به هر ترتیب، همه‌ی محله‌های قدیمی شهر را زیرورو کردم و تمام مناطقی را که احتمال می‌دادم همان رو دوسیلی باشد … ادامه مطلب

نزدیک شدن

نزدیک‌تر شدن

نه ساله است و می‌رود توی ده سال. لاغر است و استخوانی. سرشانه‌هایش مثل چیزهای تو پاکت، زده بیرون. مایوی جدید آبی‌اش، قواره تنش نیست. اما این‌ها چه اهمیتی دارند؟ مهم این است که او این‌جاست، کنار نیمکت پیک‌نیک. تلالوی خورشید روی رودخانه می‌رقصد. بوی میوه کاج و آب رودخانه توی هواست. از اطراف صدای فریاد و خنده، و موزیک رادیو به گوش می‌آید. پدر مشغول تمیز کردن خاکسترهای توی … ادامه مطلب

جسد

جسد

مارکوس لمر که به خانه بازگشت، زنی برهنه بر فرش اتاق نشیمن خانه‌اش افتاده بود. موهای ژولیده زن یادآور نقاشی‌های کودکیش از لانهی کلاغ و شاخهی درختان بود. پوستش آنقدر درخشان بود، گویی لعابش داده بودند. مارکوس بااحتیاط به پشت برش گرداند. می‌خواست با او سخن گوید، بشناسدش و بفهمد در خانه او چه می‌کند، اما درست‌‌ همان لحظه مطمئن شد که با جسد زن مواجه است. شتابان به سوی … ادامه مطلب

مزاحم نشوید

مزاحم نشوید

زنم، دکتر، حالش خوب نیست. احتمالاً آخرش می‌میرد. یکهو شروع شد، یک آخر هفته بیرون شهر، فیلمی با دوستان، پیتزا و بعد درد. اریک می‌گوید: اونجاش رو دوست داشتم که با چاقو به زنه حمله کرد. انید می‌گوید: «آره حقش بود.» زنم در حالی که از سر میز بلند می‌شود می‌گوید: «ببخشید.» چند دقیقه بعد دولا شده کنار پیاده رو پیدایش می‌کنم. «یه چیزی داره از تو تیکه تیکم می … ادامه مطلب

پلو

*پلو

جومپا لاهیری نیویورکر- نوامبر ۲۰۰۹ ترجمه­‌ی امیلی امرایی پدرم سر هفتادوهشت‌سالگی هنوز آدم برنامه و منظمی است. سی‌ونه سال تمام است که سر یک کار مشخص مانده، کتابدار کتابخانه دانشگاه است. اول صبح اولین کارش این است که دو لیوان آب بخورد و روزی یک ساعت پیاده‌روی کند و شب‌ها همین‌قدر وقت صرف کشیدن نخ‌دندان کند. درباره‌ی او دور از ذهن­ترین وصف این است که بگویی «بی‌گدار به آب‌زده» که … ادامه مطلب

جیم

جیم

احتراماً به استحضار عالی می­رسانم… عذر می­خواهم، پیش از شروع نوشتن پرسشی داشتم: چه چیز را توضیح دهم؟ البته آویزه­ی گوش دارم که فرمودید «فقط جواب، سوال موقوف ملانقطی!» اما غریب است قربان، پرسش مربوطه را شفاهی می­پرسید، لکن فقط دو کلمه­ی «توضیح دهید» بر کاغذ مرقوم می فرمایید. سپس امر می­نمایید، تمام کُنه و حواشیِ موضوع را بنگارم. بگذریم، حتما مقتضیات و مراتب اداری ایجاب می­کند، آن هم اداره­ای … ادامه مطلب

مثلث

تبارشناسیِ مثلث

مثلث و عددِ ۳ از مرموزترین پدیده‌های انسانی هستند. فرهنگ‌هایی که بر عددِ ۳ بنا شده‌اند، به طرزی اعجاب‌آور صلح­طلبند، مثلاً مسیحیت با تثلیثِ اَب، ابن و روح‌القدس؛ و هندو با تثلیثِ برهما، ویشنو و شیوا. عجیب‌ترین بناهای ساخت بشر اهرامِ ثلاثه‌ی مصرند. در قرنِ ۱۲ میلادی، مثلث در اروپا نمادِ شیطان و در قرنِ پانزده نمادِ دفعِ شیاطین بود. حضرت مسیح روز سوم پس از تصلیبش بر حواریون ظاهر … ادامه مطلب

خیانت

خیانت

بدبیارى سام به طور کاملاً اتفاقى از یک روز صبح شروع می‌شود. ساعت چهار و سی دقیقه بامداد است. شرجى هوا به دست باد توی اتاق در حرکت است. مرد، پا‌هایش را توى شکمش، پشت به زنش گیسو، جمع کرده. دخترک پنج ساله، طاقباز، خواب و بیدار با یک چشم باز، به سقف زل زده. برادرهاى دوقلو رو به هم خواب‌اند. کابوس یا چیزى دیگر مرد را پریشان کرده. نیم … ادامه مطلب

شیاطیان تحریف

شیاطین تحریف درتاریخ زلزله

رپرتاژ اول خاطرم می‌آید تو دفتر روزنامه نشسته بودم. مرحوم ادیب که آن موقع جوان بسیار برازنده و رعنایی بود با مرحوم محلاتی وارد شدند. همان روز از صبح دوتا از پاسبون‌های شهربانی موی دماغ دکه‌ دار سه‌راه امیراکرم شده بودند، ما هم کشانده بودیمشان دفتر به حرف حساب و سرآخر به‌شان دوتا چایی داده بودیم و ردشان کرده بودیم. حالا دوتا چایی که عرض می‌کنم نه که دوتا چایی. … ادامه مطلب

۳۲۱

بانو با سگِ عروسکی

عدنان جلوِ کانکسِ پایگاه از آمبولانس بیرون زد و در را بسته و نبسته، خم شد رویِ جویِ آب. از ظهر چیزی که بشود بویِ گندِ محتویاتِ معده را به آن نسبت داد نخورده بود، ولی در عرض چند ثانیه از خجالتِ لجنزارِ کفِ جوی درآمد. میثم آمبولانس را با عجله، جوری که کله‌‌اش بیرون از ردیفِ ماشین‌های دیگر بود، پارک کرد. بیسیم و جامبگ و بطریِ آب را برداشت … ادامه مطلب

پاریس

پاریسی که من دیدم

صبحانه در پاریس میزبانم ایرانی است که بیش از چهل سال تو پاریس بوده. برای همین بهتر است بگویم فرانسوی است که فارسی را خوب حرف می‌زند. مثل همه‌ی فرانسوی‌ها عاشق پنیر است و انواع‌واقسام پنیرها را خریده تا من بخورم. به‌زور و الاالله هم شده پنیرهای کپک‌زده را قورت می‌دهم و به‌به و چه‌چه می‌کنم و در همان حال به گوش می‌شنوم که چه قیمت‌های نجومی دارد وارد شکمم … ادامه مطلب

رومانی

رومانی

نه اینکه چون در بخارست هستم یاد این ماجرا افتاده باشم؛ اصلاً به همین دلیل آمده‌ام! با اینکه مو به مو به خاطرم مانده، شرح شفافِ دو دقیقه از ۱۲ سالگی‌ام ساده نیست. همیشه به نظرم می‌آمده بخشی از احساسم درباره آن دو دقیقه بیش از آنکه حقیقی باشد، گیرِ ذهنی بوده روی یکی از ماجراهای بی‌شماری که خلق می‌شوند تا به سرعت فراموششان کنی. پس چرا از یاد که … ادامه مطلب

مدارک شبانه

مدارک شبانه

این شوخی ترسناک تقدیم می‌شود به یک شوخی دوستانه   پشت تلفن بودم و حرف‌های بهرام را می­شنیدم و با سیم پیچ پیچ سیاه تلفن ور می‌رفتم. سیم را تکان می‌دادم و ناگهان ر‌هایش می‌کردم. بالا و پایین می‌پرید.نگران بودم مبادا وقتی مکالمه مان به خداحافظی می‌رسد در حال بالا و پایین رفتن بماند و وقتی بهرام تلفن را قطع کرد باز مجبور باش این بازی کسل­کننده را کش دهم … ادامه مطلب

هوش سبز

هوش سبز

فرانسواز، پیرزنی که خیال می‌کرد من مِری هستم، دیشب در خواب مُرده. صبح که رسیدم مارلین خبر داد. گفت اگر خواستم یک ساعت دیگر بیایم تا با هم قهوه بخوریم و کارهای بعدی را مرتب کنیم. با این‌که اوایل پاییز بود٬ هوای ونکوور آفتابی و ملس بود. تصمیم گرفتم به حیاط آسایشگاه بروم و بین درخت‌ها قدم بزنم.   هفته پیش، بین همین درخت‌ها با فرانسواز قدم می‌زدیم. او روی صندلی … ادامه مطلب

مال دیگران

مال دیگران

وقتی روی تخت دیدمشان اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که چرا نگین هیچ‌وقت آن‌طور با من عشق‌بازی نکرده است. خب دغدغه‌ای است نامعمول و مضحک، اما چه کنم؟ آدم که نباید به‌خاطر واکنش دفعی و اولیه که دستی خودآگاه درش ندارد بازخواست شود. اکثر مردها در چنین شرایطی فریاد می‌زنند، به مرد غریبه یا به زن خودشان حمله‌ور می‌شوند، یا حداقل چیزی را دم دست خود برای … ادامه مطلب

پانصد تومان

پانصد تومان و منفی دوازده کیلو ارثیه آقای گل بنه

(به مرگ مادرم)     تیزی قلم استخوانی را که کناره‌هاش خط افتاده است، بالای مرکب‌دان نگه می‌دارم که تتمهی قطرات اضافی‌اش بچکد آن تو. و در این میان نگاهی به کتاب لغت پیشرفته‌ام می‌اندازم. تا پایان چکیدن این قطرات وقت دارم، پیش از آنکه دوباره قلم را به مرکب بدرنگم فرو ببرم و روی پوست بلغزانمش. پوست‌های ورقه‌شده‌ام دارند تمام می‌شوند اما این‌ مسئله من نیست. و نیز این … ادامه مطلب

پله

پِلّه

پله‌­های بالارونده خراب است. اما آن ردیف که از پلِ عابر پایین می­آید، کار می­کند. حرص می­خورم از این که باز هم همین رکب را از پله­های برقی عابر پیاده خورده­ام. اما حوصله­ام نمی­کشد دوباره به سمت پلکان عادیِ پل برگردم. متراژِ تقریبی مسیری را که دوباره باید تا آن یکی راه­پله بروم در نظر می­گیرم و می­فهمم به برگشتنش نمی­ارزد. آن قدر این رکب را قبلاً خورده­ام که آخر … ادامه مطلب

مرگ شاعر

مرگ یک شاعر

هیچ کس فکر نمی­کرد آن چه به غائله­ی یک ماهه­ی شهر پایان می­دهد جمله­هایی باشد که شاعر در دفتر یادداشتهای روزانه­اش به تاریخ پانزدهم آذر ماه نوشته بود. درست بعد از نوشتن آن جمله­ها بود که شاعر طبق عادت هر شبه، سر ساعت یازده به رختخواب رفت و فردا صبح بعد از این که اهل خانه اطمینان پیدا کردند به خوابی عمیق­تر از همیشه فرورفته است با آمبولانس به بیمارستان … ادامه مطلب

زندان سلیمان

زندان سلیمان

چشمهایش را که باز کرد هوا هنوز تاریک بود. نور محوی گوشه آسمان را روشن کرده بود اما ستاره‌ها هنوز پیدا بودند. در یک مدرسه راهنمایی پسرانه مانده بودند؛ یک ساختمان آجری دو طبقه در روستایی که لابه‌لای خانه‌های کوتاهش پر از کپه‌های کاه بود. آهسته از پله‌ها پایین رفت. باد پرچم ایران را بالای میله بلندی که گوشه حیاط بود با صدای بلند تکان می‌داد. گره روسری‌اش را محکم … ادامه مطلب

طبقه بیست و پنجم

طبقـه بیسـت و پنـجم

وسط راه‌پله‌های طبقه‌ی دهم یک برج شیک توی مسکو ایستاده‌ام، یکی از آن هفت برج معروفِ شبیه هم که هر کدامشان توی یکی از محله‌های خوب شهرند. گفتم نفسی تازه کنم بعد راه بیفتم بروم تا طبقه‌ی بیست‌وپنجم. در مورد بعضی موضوع‌ها می‌خواهم راحت و بی‌پروا حرف بزنم. خیلی‌ها شاید نخواهند در این‌باره حتی نجوا کنند، دور از چشم اغیار در خلوت خودشان، چه برسد به این‌که بخواهند آن‌ها را … ادامه مطلب

پله های اضطراری

پله‌های اضطراری

وقتی به این خانه اسباب‌کشی کردیم سه روز سر این دعوا بود که اتاقی که پله‌های اضطراری به آن می‌خورد مال کی می‌شود. مامان بابا‌‌ همان اول آب پاکی را ریختند روی دست‌هایمان که آن در همیشه قفل می‌ماند و اگر به هر دلیلی باز می‌شد کاری می‌کردند تا آخر عمرمان پشیمان شویم. بنابراین بود و نبودش فرقی به حالمان نخواهد داشت. کوتاه نیامدیم. مگر می‌شد فرقی نداشته باشد. هرچند … ادامه مطلب

کاناپه نارنجی

کاناپه‌ی نارنجی

با دختری بودم که می‌خواستیم ازدواج کنیم و هیچ‌کس موافق نبود. اما ما می‌رفتیم کاسه بشقاب می‌خریدیم یا برای اتاقِ پذیرایی آینده‌مان پرده انتخاب می‌کردیم. یک‌بار هم رفتیم مبل بخریم. ایستادیم وسط مبل‌های رنگارنگ و خوشبو و حرف‌های الکی زدیم چون خوش‌حال بودیم. بچه‌هایی بودیم در مغازه‌ی اسباب‌بازی. نشستیم روی کاناپه‌ای نارنجی و می‌دانستیم که پولش را نداریم. اما فکر خریدنش حال می‌داد. فروشنده‌ای آمد کنارمان نشست. پیر بود و … ادامه مطلب