ادبیات > مقاله

الفباي مهلك: درباره والاس استيونس

maqaleh 3 juan miro

الفباي مهلك: درباره والاس استيونسReviewed by اثمار موسوی نیا on Mar 8Rating:

 

گزينش اشعاري از مجموعه‌ي‌ وسيع شاعر «عظيمي» همچون استيونس را نمي‌توان به چيزي جز حركت نامعقول شوري ديوانه‌وار تعبیر كرد. مي‌دانيم، شور با «فواصل زماني» متوقف مي‌شود: هيچ اثري از خشونت و تأثرات كوركورانه باقی نمي‌ماند و نه حتي نگاهي عاشقانه و شوردلانه كه در يك لحظه، در آن لحظه، تماميتِ دوست داشته شدن را باز مي‌يابد و در عين حال خيانت اعظم را جشن مي‌گيرد.

ضمن يگانگي آگاهانه‌ي خويش با عاشق، با اين اشعار به شور و علاقه‌ام به استيونس اقرار مي‌كنم، همان‌گونه كه در جزئيات خاصي همانند چهره و خطوط دور دهان…، معشوق به تمامي براي عاشق وجود پيدا مي‌كند؛ به همان منوال در اين اشعار استيونس به تمامي براي من وجود پيدا مي‌كند.

در اين اشعار کم​وبیش چيزي هست كه در تمامي اشعار استيونس وجود دارد. آن مغاكي كه همواره با نزديك شدن به استيونس در آن، فرو ‌مي‌غلتيم. شعر او همين مغاك است: مغاك تفسير و مغاك امر واقعي كه خواننده در شعرش به وضوح در آن فرو ‌مي‌غلتد. ولي با دو نتيجه‌ي متفاوت؛ چرا كه اگر تفسير در هزارتوي شاعرانه‌ي استيونس گم مي‌شود، برعكس امر واقعي، به مركز تابلو en abîme برده مي‌شود.

براي استيونس هيچ چيزی مسئله‌دارتر و پرابهام‌تر از شعر وجود ندارد: مگر زندگي. اما براي او، به راستي، «تئوريِ شعر تئوريِ زندگي است» و «شعر فعاليتي ادبي نيست: فعاليتي حياتي است. براي يك شاعر راستين شعر با زندگي يكي است.» اين است عقايد اين شاعر غالباً سرد، كمتر «رمانتيك»، مفهومي و فاصله‌گذار.  

اما استيونس معادله‌ي زندگي ـ شعر را مطابق با زاويه‌مندي به​خصوصي باز مي‌شناسد: دقيقاً مطابق با آن خط باریک نوري كه بر اين رابطه پرتو مي‌افكند آن زمان كه درمی​یابیم  در هر دو مورد مسئله براي انسان به سكني گزيدن مسلحانه‌ي آن «murderous alphabet» («الفباي مهلك») مربوط مي‌شود كه زندگي و شعر را درهم مي‌تند. زيرا اگر شعر براي استيونس از آن مادر، the life (زندگي) به ارث مي‌رسد؛ زندگي هم به نوبه‌ي خود پدري دارد، زبان.

آيا زبان، این عنصر مخاطره‌آميزي كه انسان براي زيستن بايد با آن بازي كند، (براي استيونس) مسئله محسوب نمي‌شود؟

با اين حال چه چيز ديگري مي‌خواهيم درباره‌ي استيونس بدانيم؟ علاوه بر آشكارگي اين امر كه او به دليل شاعر بودن مخاطره‌آميزتر از ديگران با «الفباي مهلك» بازي كرده است؟ به عقيده‌ي استيونس، شاعر به سادگي، كسي است كه شعر مي‌سرايد (از فعل شعر سرودن poetare ): و به عبارتي كسي كه با نگاشتن پرسش زندگي به آن اقرار مي‌كند. همان‌گونه كه انسان كسي است كه با زيستن به آن اقرار مي‌كند. در هر دو مورد اقرار كردن به همان خلاء مربوط مي‌شود (حتي تا اين حد سنگين!)، به خلاء همان واقعيت؛ زيرا كه «reality is a vacuum» («واقعيت خلاء است.»)

نتيجه‌ي بازي براي استيونس آفرينش زباني است كه به طرزي قساوت‌انگيز تيره و تار باقي مي‌ماند. بي‌شك، در آن طنيني از والايي وجود دارد و حتي نمي‌توان مفهومش را به درستي شرح و بسط داد: مگر اين​كه آن واژه‌ي مبهم را به مثابه‌​ی نمودِ يك جهت‌گيري در نظر گرفت.

با اين وصف شعر استيونس به كدام سو جهت مي‌يابد؟ قصد و هدفش كجاست ؟باید گفت شعر استيونس تا حد زيادي، نمودِ يك پايان را به همراه دارد؛ مطابق با مفهومِ رسيدن به يك فرجام جهت مي‌يابد. و بیانگر این امر است كه اگر چيزي در شعر او رخ مي‌دهد (رخداد شعر او)، هماني است كه در آن هستي‌شناسي به​سوي پايانش پيش مي‌رود. استيونس پس از رو‌ در رو شدن با مسئله‌ي جهاني«flat and bare» («يكدست و تهي») شجاعانه خواهان نفوذ به درون «the blank at the base» است: خلأيي كه در پايه و اساس وجود دارد. خلاء هستي. خلاء شعر. خلاء زبان.

آن خلاء، عدم توانايي گسستن از آن خلاء، براي استيونس، تيرگي شعر است و كدورت زندگي.

شعر او با «اصواتي همواره ضعيف‌تر مطلقيتی غير قابل‌فهم و يك پايان» را مي‌سرايد. شاعر پس از اين​كه رودرروي اين هيچِ موجود در پايه و اساس قرار مي‌گيرد، جسورانه مي‌انديشد كه آنچه والايي و ژرفاي انسان را قياس مي‌كند اينجا و اكنونِ (qui e ora) افق معنا است كه در آن هيچِ افقيت يكدست بر عموديت آكنده به تفوقي كه در شعر استيونس از همان آغاز دست داده همان‌گونه كه از دست رفته است، چيره مي‌گردد. «يتيمان و تهيدستان» انسان‌هاي استيونس از همان آغاز «فرزندان فلاكت و سيه‌روزي» هستند.

با رفع امكان هر جهش عمودي (معنايي در جاي ديگر، دلالتي پنهان، بودني فرجامين فراسوي بودن)، بنابراين معنا درون اشيايي است كه هستند، اما اشيايي كه هستند، براي استيونس چيزي نيستند جز هيچ. بدين وصف معنا آن هيچ است. هيچْ هست. و يا دقيق‌تر، در نظر انسان وجود به منزله‌ي هيچ پديدار مي‌شود. هيچْ تمامي آن چيزي است كه هست. فراسوي آن هيچْ كه وجود ندارد.

نهايتاً، انسان (و به عقيده‌ي استيونس شاعر)، كسي است كه«شوربختي‌اش را دارد و نه هيچ چيز ديگر.» ولي «شوربختي‌اش آن هسته نفوذ ناپذير مي‌گردد در مركز قلبش.» آيا شاعر مي‌بايست از «الاهه‌ي اين شوربختي» الهام بگيرد؟ آيا شاعر از اين «صخره‌ي سخت مكاني» خواهد ساخت؟ اگر «سادگي» چیزهای «عادی»، قساوت ‌انگيز است، آیا تقاضاي لطف ارزش دارد؟ شاید چيزي در پس آن​ها وجود داشته باشد. آن سوي آن​ها.

نه. شعري كه استيونس قصد دارد بنويسد «شعر واقعيت ناب، دست​نخورده و به دور از استعاره‌ها و كجروي‌ها» است. شعري كه «مستقيماً به سوي كلمه، مستقيماً به سوي شيء» پيش مي‌رود. نه «ايده‌هايي در باب شيء، بلكه خود شيء.»

دقيقاً در اوج اين اراده‌ي نيست‌انگارانه‌ي زبان و خيال، استيونس به شعر در شعر مي‌رسد و «شعر ژرف» كسي را مي‌نگارد كه به غايت مفلوك، با آن اندك كه دارد، خيره مي‌شود، به «تمثالي» كه «انسان» است.

استيونس با گسست از هر ايده‌ي ديگري در باب شعر «راز ورزانه» بيشتر در جهت زباني پيش مي‌رود كه در قالب گزاره‌ي منفي حركت مي‌كند و به غايت «فشرده» مي‌شود، به مفهوم خاصي كه استيونس براي اين واژه قائل است: به عبارتي به مفهومي كه در آن هر گزاره فشرده است، چرا كه در آن​جا گفتنْ با يك زيرساخت (apo,ab) جايگزين و (قياس) مي‌شود: كه پايه و اساسي را كه گفتمان بشري مي‌تواند (مي‌خواهد) بر آن بنياني بيابد بر مي‌چيند.

شايد استيونس مي‌انديشد كه به مدد نيروي زدودن (و اين abstract-ness (فشردگي) شعر استيونس، همان‌گونه كه او به خوبي واقف است، تا حد زيادي به dé création سيمون وي نزديك است)، سرانجام به آن زبان بشري دست خواهد يافت كه زبان اشياء است. زباني فشرده و آفرينشگر كه خالق از آن به تجريد رسيد.

در اين راستا مفهوم شعر استيونس ضد ـ متافيزيكي است، كه بيشتر به سوي كشفِ (انكشافي واقعي و راستين براي استيونس)  امر زيرـ فيزيكي (upo-fisico)، و پايه و اساس پيش مي‌رود. به عبارتي دقيق‌تر انكشاف پايه و اساسي كه خودِ شيء است: و انكشاف شيئي كه هيچ است. هيچي كه هست.

درون‌ماندگاري‌اي كه استيونس از نو تبيين مي‌كند دقيقاً تابع حركت يك هبوط است: مانند سقوطي بَرين كه با هبوط در اينجا و اكنون آن آفرينش تماماً بشري كه زمان (حيات) انسان است، بر انسان آشكار مي‌کند كه هيچ كيشي از پيوند او با فراسو حمايت نمي‌كند. و اين گونه انسان از اين لحظه به بعد «معبد و مناسك» خود خواهد بود.

اكنون انسان در بيرونِ مطلق است، در فضايِ باز. هيچْ او را در بر مي‌گيرد: «هيچ چيز ديگري نيست و همين كافيست، باور داشتن به زمان، اشياء و انسان‌ها و به خويش، به عنوان بخشي از اين همه و نه هيچ چيز ديگر…»

اين «قسم بلند‌مرتبگي كلي و فرجامين» در شعر استيونس وجود دارد، «به همراه تمام اشياء مرئي در طبقه‌ي اول كه در هر حال چيزي نيستند مگر يك تختخواب، يك صندلي…» «بلند‌مرتبگي كليِ سراسر يك ساختمان» كه با آغازِ شروعِ نو به صورت تكه‌هايي ويران مي‌شود: «آغاز برهنه‌اي كه به آغازيدن ادامه مي‌دهد.»

«چنانكه گويي شعر اصلي به جهان بدل شود و جهان به شعر اصلي، هر كدام همراهي براي ديگري…»

با اين وصف به «اشياء» بازگرديم: به نگاهي كه به سادگي مي‌نگرد، بي‌تأمل: «the simple seeing, without reflection». زيرا با استيونس، «هيچ چيز فراسوي امر واقعي نمي‌جوييم.» و با اين حال «نمي‌دانيم چه چيز واقعي است.» اما «نوري در مركز زمين» هست: در مركز سطح زمين و «رنگِ بي‌نامِ عالم را دارد.»

اين وفاداري به امر واقعي است كه حتي در «جاده‌هاي متافيزيكي»، به مثابه​ی‌ «اشكال ژرف‌تر» پرسه‌زني‌ها در فضاي باز عيان مي‌شود. بدين‌ترتيب «اين اشيايي» كه مي‌بينيم، «اين اشياء صعب»، اين «اشياء تيره و تار»، همزادي ندارند. امر واقعيِ مضاعفي وجود ندارد، «شكلي اسطوره‌اي»، جهان آركائيك «جشن‌ها» و يك «زهدان بزرگ» كه همه چيز را در بر مي‌گيرد.

و حتي اگر وجود داشته باشد و شاعر آن را روايت كند، چگونه خواهيم توانست «ايده» را از «وجودي كه حملش مي‌كند» تشخيص دهيم؟ چگونه امر واقعي را از خيال تمييز دهيم؟ آيا خود را به طرزي «اجتناب ناپذير» درگير «رمانس» نخواهيم يافت؟

اين امر صحت دارد: «اين اشكال» را آرزو مي‌كنيم. اما امر واقعي را نيز آرزو مي‌كنيم: «به بازگشت به امر واقعي ادامه مي‌دهيم» و «چيزي جز امر واقعي نمي‌جوييم.» استيونس از اين امر واقعي «خصلت بياني» را به محك مي‌گذارد. و ما نيز همچون «اشباحی كه به زمين باز مي‌گردند تا جملات​شان را بشنوند»، به گوش سپردن به شاعر باز مي‌گرديم«كه از شعر زندگي» مي‌خواند؛ و از اسباب ساده‌ي خانه، بشقاب و پارچ آب سخن مي‌گويد. و ما، همراه او، در ميان آناني هستيم كه «گريستند زيراكه پا برهنه در واقعيت سقوط كردند.»

         

منبع: مجموعه اشعار والاس استيونس، گزينش و ترجمه‌ي ناديا فوزينيNadia Fusini ، ميلان، گارزانتي، 1992  

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.