تجسمی > یادداشت

دیر رسیدگان

gal115

به گمان من وقت آن فرارسیده و چه بسا بسیار هم دیر شده است که به یک بازنگری در باره‌ی نقشِ غیر قابل انکارِ هنر برای هویت سازی و ظاهر پردازی نزدیک شویم. ظاهر پردازان که من آنها را دیر رسیدگان هم می نامم، مشخصه هایی مشترک دارند که بر می شمرم : آنها با رصد کند و غیر حضوری در گوشیهایشان، یک محیط یا یک صنف را کشف و پیدا می کنند و تا بلند شوند و تنی تکان دهند و نفسی تازه کنند، کار تمام شده است و ته کاسه هم تراشیده. آنها در دور همی هاشان مدام پشت سر پرکار تر ها حرف می زنند و گالری دارها را متهم می کنند و علاقه ی زیادی به کشف رانت خواران دارند اما پا بدهد سراغِ همه ی اینها می روند و بدشان نمی آید بازی باشند. هر چند برای همین هم، حال ندارند. دیر رسیدگان ستیزِ عجیبِ بی جایی با تکنولوژی دارند. مفتخرند که گوشی شان اسمارت نیست اما اگر دستی یاری کند آیفون سیکس را در هوا می قاپند. مفتخرند که از تکنولوژی سر در نمی آورند اما مدام در فیس بوک می گردند و شب ها چشمشان روی اینستاگرام گرم می شود. دشمن حراج تهرانند ولی پول دوست دارند. البته، اگر از جای بی زحمتی برسد. آنها همگی بعد از پایان نمایشگاهِ تو، تنها یک سئوال می پرسند: خوب فروش رفت؟

باری، دهه‌‌‌ی هفتادِ خورشیدی محلِ نشو نمای طراحان گرافیک و کارتونیست ها بود. باقی علاقه مندان به هنر به اجبار یا اختیار مجبور می شدند دوری هم در این دو رشته بزنند و یا بمانند و یا شکست بخورند. به هر حال جنگ تمام شده بود و روی خاکسترهای هنوز داغِ آن، سازندگی راه افتاده بود و ، صف های مطولِ جنسِ کوپنی و دلانگا دلنگِ کپسول های گاز، در فروشگاه های تازه تاسیس شهروند و رفاه، تحلیل رفتند . هیلمن ها و پیکان ها تبدیل شدند به پژو چهارصد و پنج و رنو بیست و یک. و جامعه نم نم یاد گرفت بیل بورد و تبلیغ تجاری ببیند و برود توی مغازه خرید کند. این بود که گرافیک شکوفید و برای خیلی ها هدف شد.  درست یادم هست که برادرم که اکنون آهنگساز موفقی ست، آن سالها برای ورود به پیش دانشگاهی هنر مجبور شد کتاب های منِ گرافیک خوانده را دوره کند و دست آخر هم برگه ی امتحان را سفید تحویل دهد. خانه که آمد ، عرق کرده بود .می خواست موسیقی بخوانداما جای دندان های گرافیک روی گردنش مانده بود.  بازار، نوکِ  پیکان را به طرفِ طراحی گرافیک گرفته بود و این رشته ی اکنون بخت برگشته ، آن وقت ها بخت یار بود و علاوه بر آن که هنر بود، صنعت و رفاه و امنیت و پرستیژ نیز به همراه می آورد و فارغ التحصیل گرافیک سری در سرها بلند می کرد. از همین رو در سریال های پر مخاطب آن سالها( ازجمله سریالِ همسران) جوانِ جذابِ داستان، طراح گرافیک بود و شب ها توی اتاقش زیر نور چراغِ مطلعه، خط می کشید و رنگ می زد و ناگهان رو به دوربین حرفهای حکیمانه می گفت. عنوانِ مجعولِ “گرافیست” هم محصول شور و شوقِ همان سالهاست و تمایلِ بی پایانِ خانواده ها برای اضافه کردن این نگین نورسته به جمعِ کلکسیونِ فرزندان فارغ التحصیل.

خوب یادم هست که پسر خاله ام که اکنون پزشک موفقی در استرالیا ست، آن سالها همه جا می نشست و می گفت پسرخاله اش( که من باشم) در دوران دانشجویی از گرافیک پول در می آورد و حتما روزگارِ آینده برای مطب زدن، باید به من هم پول قرض دهد. بیچاره جام جادو نداشت که ببیند اکنون او چگونه سوار است و منِ گرافیک خوانده چگونه پیاده. و خوب یادم هست که یکی از اساتیدِ نیم بندِ دانشگاه مان چطور از همان جلسه اول، جای کتاب دست ما دادن و کارگاه اداره کردن، روشِ قهوه نوشیدن در حضورِ مدیرِ ایران خودرو را آموزش می داد و می گفت اگر قهوه سرد بود  یا رقیق،  بزن زیر همه چیز و بیا بیرون، آنها به ما احتیاج دارند! گمان نکن نبود. طراحی گرافیک روزگاری چنین بود اما طبقِ معمول   دیر رسیدگان تنها نتایج را دیدند و خیلی دیر به گرافیک خزیدند.

و تا بیایند درسکی بخوانند و فارغکی شوند، پول و تنعم و شهرت از گرافیک رخت بر بست و اکنون آنها مانده اند و حوضِ خالی اجرا کاری. نه توانستند پولی در آورند و نه هویتی و احترامی که در دورنما تعریف کرده بودند دستشان را گرفت. خصر الدنیا و الآخره!

انقلابِ دیجیتال هم که پشت بند همه چیز، تعاریف را چنان تغییر داد و مرزهای هنر را نیز چنان جا به جا کرد که هوشمندان زودتر با این جهانِ تازه از در دوستی در آمدند و تا دیر رسیدگان بیایند ستیزِ معمول با تکنولوژی را کنار بگذارندو دست از تفاخر به نادانی بردارند و این جمله که” من ای میل ندارم و بلد نیستم” از مد بیفتد، همه دوربین به دست شدند و هر گوشی یک عکاس پشت خود دید و نرم افزار جای آدم را گرفت. دیر رسیدگان دست دست می کردند و هنوز دل در گروِ گرافیک داشتند که هویت دهنده ی تازه ظهور کرد و غول یک چشم از پشتِ لنز اش خیره، از میان ابرها سر بر آورد و اشاره کرد که اگر خوشبختی می خواهی (و احیانا زن یا شوهر و توجه دیگران را)، عکاسی راه تازه ی آسان تری ست.

دوربین های متعددِ ساده آمد و عکسها ها فراوان شدند. فراوان تر شدند از از تعداد دوربین های بازار. و بازار خریدِ دوربین پیش از آموختنِ عکاسی داغ شد ( و  هنوز  داغ است و از آن داغ تر بازار فروش دوربین های دست دومِ استفاده نشده). و عکس گرفتن با دوربینِ لنز بلند، به شکلی که دوربین در بهترین و مودبانه ترین حالت یاداور کلاشنیکف باشد مد روز شد و “فری لنس فوتوگرافر” ها رسیدند و عنوان را زیر عکسِ پروفایلشان چسبانیدند . تعدادی هم عکاسان لایک گیرنده که انتشار برای آنها مقدم است به عکاسی هجوم آورند و جای رشد و تکرار و زحمت، اینستاگرام را کردند دیوارِ گالری و “وال” فیس بوکشان بیش از زندگی واقعی،  برای احیای هویتی هرچند موقت و شکننده آنها را یاری رساند! اما دیر رسیدند. کشور ما کشوری نفتی ست. از خزر تا خلیج همه نفت است و غنی از مس است  مس طلاست. اقتصادِ نفتی، بازارِ بلعنده و پر سرعتی دارد که مدام تغییر ذائقه می دهد و اربابان تازه پیدا می کند که اگر دیروز پول توی تبلیغات می ریختند، یا برای عکس خرج می کردند، امروز کار تک ادیشن می خرند و بازی مدام تغییر می کند. بیچاره دیر رسیدگان.  بازارجهتش را کج کرده بود و خبر نداشتند. آنها مشغول سه رخ و نیم رخ بودند و از نشر و بازنشرِ تفحات خود در اینستاگرم خسته شدند و شدند منتظران برای گرفتنِ وقت از گالری ها. اما طبقِ مالوفِ وطن ما، عرضه یعنی گالری و موزه، کمتر از تقاضا یعنی هنرمند و هنرش بود. تف و لعنِ گالری ها از همانجا جان گرفت و قهرمانان اینترنتی شکست خورده ای هم پیدا شدند که زبانِ گویای این دیررسیدگان باشند و تمامِ کاسه کوزه را سر گالری و گالری دار، و هنرمندانِ پرکار تر و موفق تر بشکنند! خب، می بینی که تا اینجا خبری از نقاشی نیست.

نقاشی در تمام این سالها کجا بود و چه می کرد. چه می کرد که نباید می کرد و چه شد و چه هویتی داشت و مشغول چه بود. نگاه به تاریخِ هنرِ نیم قرنِ معاصر ایران به سادگی پاسخ ما را می دهد. نقاشی در سیاقِ معمول خود رشد می کرد و نقاش گوشه ای را گرفته بود و کار اش را می کرد. اقبالِ خریداران و گالری دارها کمتر به نقاشی بود و از صدقه سرِ نمایشگاه هنر مفهومی و نیازِ هنرمندان جوان تر به تجربه و هنرِ بیرون از قاب، نقاشی کنجی داشت بدون تیر اندازیِ نو کیسگان کارش را می کرد. نقاشانِ سنت گرای هنوز زنده یک طرف، نقاشانِ درگیر با مفاهیم ایدئولوژیک یک طرف دیگر، آنهایی که در نسلِ انقلاب و جنگ بودند و اکنون دیگر مویی سپید کرده اند،  قلمشان رفت سراغ مضامین انتزاعی تر یک سو، نقاشان جوان تر و تمایلشان به فیگور سوی دیگر. عرصهِ  ی بسیطِ تجربه بود یا هنرِ جا افتاده ی اساتید. بحثِ سیاه و سفید و تکراریِ سنت و مدرنیته بود و یافتنِ عناصرِ سنتی ایرانی در امر مدرن.

نقاش ها  هرچند اغلب، راه را اشتباه می رفتند و بسنده به نیچه بودند و بابک احمدی خدا بود و پاکبازمهمترین معلم، ولی حقا که در جست و جوی زبان نو بودند.  راهکار ها شاهکار بودند: در امتداد نقاشی سقاخانه، خط و بافتی از نگارگری در ترکیب بندی های کاندیسکی لحاظ می شدند و بازی، بازی پوپر و هایدگر بود و مجله ی کیان. هرچه بود، بازار نبود و جر و جدال های معمول بود.  اما  بازار چشمکی زد و رو چرخاند رو به نقاشی. نقاشی را نشان کرد و دیوار ها این تحفه ی طولانی و باستانی را به یاد آوردند. از حدود شش هفت سال پیش تا یک سال قبل، نقاشی و احیانا طراحی شدند گل سرسبدِ گالری ها و قاب، و تمایلات بازار، هنرِ جوانِ تجربه گرا را بلعید. تکرار مکررات باب شد و شبیه روی شبیه آمد. البته  نگاه به موقعیتِ نقاشی معاصر درجهان، این پیرمردِ مجدد کودک شده،   نشان مان می دهد حال نقاشی خوب نیست. نگاه به هنرِ معاصر جهان وضعِ نه چندان جریان سازِ نقاشی را نشان می دهد. کارها عمدتا شبیهند. رنگ گذاری غلیظ  و تاثیرِ فیگوراتیو سبکِ “لوسین فروید” همه را زیر یک شکل ِ کلی جمع کرده است. اگربگویی  این حرفم اغراق آمیز است، اما در این شکی نیست که شورِ قرنِ بیستمی جست و جو و نگاه های تازه در نقاشی معاصر جهان گم شده. اما طبقِ معمول وطنِ ما صنم در صنم است و از خراب، خرابترش رخ می دهد. بسیار دیده اید که تازگی، اغلبِ نقاشانِ ایرانی معاصر به بازنمایی تیپ و سرو شکل و ظاهر ِ آدمهای جامعه بسنده می کنند، اگر از پروژکشن سود نجویند و خلاص، نوعی نقاشی باب کرده اند که هم خانواده و دیوارهای خاندان را خوش آید، هم خریداران را، و هم نگاهی به نقشمایه های سنتی دارد و هم نوگرا بودن را در گنجاندن ِ فیگورهای امروزی در بوم می داند. بسیار هم خود نگارانه است و مدام شمایلِ بی مثالِ حضرت نقاش را می بینی در بوم. دیر رسیدگان تازه اینجا رسیده اند! وقتی که دیگر همان جدل های دکتر سروش وار و روشنفکری نرم و ریز هم ابدا در کار نیست، وقتی که می شود مرتضی پاشایی شنید و نقاش بود، می شود فرهیختگی را مسخره کرد و سریال دید و کتاب نخواند، و بازار هم که تمایلش خوابیده و نقاشی هم یکی دو سالی هست که خوب دیده نمی شود و فروش خوبی هم ندارد. خسته و افتاده است و داغ نیست. حالا وقتش است و دیر رسیدگان، تازه درست در همین یکی دو ساله از صفر نقاش زادگانِ تازه ظهور کرده اند. اینجاست که صدها افتتاحیه می روی همه عین هم، و هزارانِ پروفایل در اینستاگرام وجود دارد که صاحبانشان با دست و بالِ رنگی و نیم رخ های جراحی کرده سلفی کار، لبخند می زنند و بومی رنگی در پسِ پشت دارد می دهد جان! این نقطه، گلوگاه زمانِ ماست. دورانِ هویت گرفتن از سلفی ها، زمانه ای که  هنرمندانِ پر حرفِ سن و سال دار، دیر رسیدگان را رهبری می کنند. و مدام خط های اشتباه می دهند. متاسفم که بدبینم. اما به نظر می رسد آنها اکنون بر سر نقاشی هوارند. و دارند مرده ریگش را می مکند.و هیولای بازار نشسته است و در تاریکی سر تکان می دهد.  باید دید این بار بازار، به چه مدیومی لبخند می زند؟ ویدئو؟ مجسمه؟ هنر آرت؟ فنر ارت؟ جهت آرت؟ شاید این بار دیر رسیدگان چشم باز کنند و دیگر دیر نرسند.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.