ادبیات > مقاله

همدردی و پیچیدگی

art 227

همدردی و پیچیدگیReviewed by جیمز وود صنم پزشکی on Mar 10Rating: 5.0همدردی و پیچیدگیشهردار نِزا (منطقه‌ ناآرامی در نیمه شرقی مکزیکوسیتی با جمعیت دومیلیونی) در سال 2006 اعلام کرد مأموران پلیس باید به «شهروندان نمونه» مبدل شوند. سپس فهرستی از کتاب‌هایی که برای نیل به این مهم ضروری بود به دستور شهردار به مأموران پلیس ارائه شد: دون‌کیشوت، نولای زیبای پدرو پارامو[1] نوشته خوان رولفو[2]، مقاله اکتاویو پاز درباره فرهنگ مکزیک «هزارتوی انزوا[3]»، صدسال تنهایی گارسیا مارکز، آثار فوئنتس، آنتوان دوسنت‌اگزوپری، آگاتا کریستی و ادگار آلن‌پو در این فهرست قرار داشتند.

شهردار نِزا (منطقه‌ ناآرامی در نیمه شرقی مکزیکوسیتی با جمعیت دومیلیونی) در سال ۲۰۰۶ اعلام کرد مأموران پلیس باید به «شهروندان نمونه» مبدل شوند. سپس فهرستی از کتاب‌هایی که برای نیل به این مهم ضروری بود به دستور شهردار به مأموران پلیس ارائه شد: دون‌کیشوت، نولای زیبای پدرو پارامو[۱] نوشته خوان رولفو[۲]، مقاله اکتاویو پاز درباره فرهنگ مکزیک «هزارتوی انزوا[۳]»، صدسال تنهایی گارسیا مارکز، آثار فوئنتس، آنتوان دوسنت‌اگزوپری، آگاتا کریستی و ادگار آلن‌پو در این فهرست قرار داشتند.

خورخه آمادور[۴] (رئیس پلیس نزا) اعتقاد دارد خواندن آثار داستانی، دستکم سه فایده در پرورش افسران پلیس به همراه خواهد داشت:

«اولاً، به آن‌ها اجازه دسترسی به دایره لغات وسیع‌تری را می‌دهد… در گام بعد این فرصت را به آن‌ها اعطا می‌کند که به‌صورت نیابتی تجاربی به دست آورند. «افسر پلیس باید دنیادیده باشد و کتاب خواندن غیرمستقیم گنجینه تجربیات افراد را پرمایه می‌کند در آخر هم آمادور مدعی است پای منفعت اخلاقی در میان است. به خطر انداختن زندگی خود به‌منظور حفظ زندگی و اموال دیگران به اعتقاد راسخ نیاز دارد. ادبیات با فراهم آوردن مجال خواندن زندگی‌ افراد متعهد، موجب استحکام عقاید می‌شود. امیدواریم ارتباط با ادبیات، افسرهایمان را نسبت به ارزش‌هایی که سوگند یادکرده‌اند از آن‌ها دفاع کنند مقیدتر کند.»

چه نظرات عتیقه‌ای! در روزگار ما، کالت اصالت‌گرایی اصرار دارد بگوید در تمام عالم چیزی جهان‌شمول‌تر از وظایف پلیس نیست. هزاران فیلم و برنامه تلویزیونی هم برابر این عقیده دگم سر تعظیم فرومی‌آورند. این‌که افسران پلیس می‌توانند روی صندلی راحتی با سرهای فروکرده در کتاب، به یکسان از واقعیت جهان یا حتی بیشتر از آن سر درآورند، سخنی است متناقض و فاسد.

لازم نیست به‌اندازه این فرمانده پلیس، پیرو اخلاقیات تجویزی باشیم تا دریابیم او چگونه سه وجه تجربه قرائت داستان را رده‌بندی کرده است: زبان، جهان، همدردی با دیگران. جورج الیوت در مقاله‌ «رئالیسم آلمانی» همین حرف را این‌گونه می‌گوید: «بزرگ‌ترین منفعتی که آن را مرهون هنرمند_ چه نقاش، شاعر یا رمان‌نویس_ هستیم گسترش دایره همدردی‌ ما است… هنر نزدیک‌ترین چیز به زندگی است. طریقی از وسعت بخشیدن به تجربیات و گسترش ارتباط با همنوع فراتر از محدوده شخصی.»

از روزگار افلاطون و ارسطو، روایت‌ داستانی و نمایشی دو بحث مفصل و مکرر را سبب شده‌اند: یکی بر محور محاکات و امر واقعی می‌گردد (داستان چه چیزی را باید بازنمایی کند؟) و دیگری مسئله همدردی و چگونگی فعال کردن آن توسط روایت داستانی است. رفته‌رفته، این دو بحث تکرارشونده درهم می‌آمیزند و مثلاً از زمان ساموئل جانسون[۵] دیگر درمیابیم پرواضح است که همذات‌پنداری و همدردی با کاراکترهای یک متن به قسمی وابسته به محاکات (میمسیس) حقیقی داستان است: دیدن صادقانه جهان با آدم‌های داستانی درونش می‌تواند ظرفیت همدردی آدم‌ها را در جهان واقع گسترش دهد. از سر تصادف نیست که ظهور رمان در میانه قرن هجدهم با مباحث فلسفی حول همدردی همراه بوده است، علی‌الخصوص نزد متفکرانی مانند آدام اسمیت[۶] و لرد شافتسبری[۷]. اسمیت در نظریه احساسات اخلاقی[۸] (۱۷۵۹) برهان می‌آورد که آنچه امروزه به‌کلی بدیهی است این است که «سرچشمه هم‌حسی نسبت به فلاکت دیگران با جابه‌جایی فانتزی با شخص متحمل رنج» به کار میفتد، با قرار دادن خود به‌جای دیگری.

تولستوی در جنگ‌وصلح پیش از صحنه محبوس شدن پی‌یر توسط فرانسوی‌ها می‌نویسد: «او تمایل داشت آدم‌ها را به‌صورت دسته‌هایی مبهم ببیند و نه افراد متمایز. به این حس گرایش داشت که از آزادی اراده اندکی برخوردار است. بعدازآنکه در دستان فرانسوی‌ها یک تجربه نزدیک به مرگ را از سر گذراند (فکر می‌کرد قرار است اعدام شود) آدم‌ها برایش حیات یافتند و خودش هم آن‌موقع تازه برای خودش زنده شد: «ویژگی‌های خاص و مشروع هر شخص که سابقاً مایه آزردگی و برآشفتگی پی‌یر بودند، اکنون بن‌مایه همدردی و علاقه‌ای بود که نسبت به دیگران در خود حس و ایجاد می‌کرد.»

رمان تاوان[۹] نوشته یان مک‌ اون[۱۰] به‌صراحت درباره مخاطر‌ات ناتوانی انسان در گذاشتن خود به جای دیگری است. شخصیت محوری زن جوان، برایونی، در بخش اول رمان به همین دلیل ناکام می‌ماند. آن زمان که به‌غلط خود را توجیه می‌کند که رابی ترنر یک متجاوز است. گذاشتن خود به ‌جای دیگری مشخصاً، کاری است که مک‌ اون سعی می‌کند در همین بخش رمان انجام دهد. او با دقت در منظر چشم تک‌تک کاراکترها سکنی می‌گیرد. مادرِ برایونی، امیلی تالیس که به میگرن دچار است، در بستر دراز می‌کشد و اندیشناک به فرزندانش فکر می‌کند، بااین‌حال خواننده به قطع تشخیص می‌دهد که امیلی تالیس واقعاً نمی‌تواند با فرزندانش همدردی داشته باشد، زیرا تشویش و عصبیت مانع راه حس همدردی‌اش است. زمانی که به دوران تحصیل سیسیلیا در کمبریج میندیشد، به تحصیلات به‌نسبت اندک خود فکر می‌کند و همان‌دم ناخواسته آزرده‌خاطر می‌شود.

به زبان آدام اسمیت، امیلی بالکل در گذار  از خود به سوی دخترش ناتوان است، به زبان یک رمان‌نویس یا بازیگر، امیلی در سیسیلیا بودن اصلاً خوب نیست. در عوض مک‌ اون به شکل فوق‌العاده‌ای در امیلی تالیس بودن خوب است: با استفاده از نقل‌قول آزاد غیرمستقیم، با توازنی بی‌نقص تا بتواند حسد پیچیده امیلی را زیست کند.

در قسمت بعدی، زمانی که امیلی کنار نور چراغ می‌نشیند و حشرات نزدیک نور را می‌بیند، گفته «استاد علوم یا درس دیگری» را به یاد می‌آورد:

این ادراک دیداری از یک تاریکی حتی عمیق‌تر بود که آن‌ها را به داخل می‌کشید. باآنکه ممکن بود خورده شوند، آن‌ها مجبور بودند از این غریزه پیروی کنند که آن‌ها را وامی‌داشت به جست‌وجوی تاریک‌ترین مکان، فراسوی نور روند؛ و در این مورد این حرف یک توهم بود. به نظرش سفسطه یا توضیحی به صرف توضیح دادن بود. چطور کسی می‌تواند خیال کند جهان را از چشمان یک حشره می‌شناسد؟

امیلی به این فکر می‌کند.

مک‌ اون آگاهانه به معضل مشهوری در فلسفه آگاهی[۱۱] اشاره می‌کند. مشهورترین مقاله دراین‌باره، مقاله «خفاش بودن چگونه است[۱۲]؟» نوشته تامس نیگل[۱۳] است. نیگل نتیجه‌گیری می‌کند انسان نمی‌تواند خود را جای خفاش بگذارد، این انتقال ذهنی از جانب انسان محال ممکن است: «تاآنجایی‌که من می‌توانم تصور کنم (که چیز چندانی نیست) تنها می‌توانم بگویم که به شیوه خفاش رفتار کردن برای من چه حسی خواهد داشت. اما مسئله این نیست. می‌خواهم بدانم برای یک خفاش، خفاش بودن چگونه است.» این اتهامی است که به رمان‌نویس‌ها وارده بوده و است. جان ماکسول کوتزی[۱۴] در رمان الیزابت کاستلو[۱۵] مستقیماً به نیگل پاسخ می‌دهد. کاستلو می‌گوید تخیل چگونگی خفاش بودن تعریف دقیق یک رمان‌نویس خوب بودن است. کاستلو می‌گوید من می‌توانم جسد بودن را تخیل کنم، چرا نتوانم خفاش بودن را تخیل کنم؟ (تولستوی در لحظه تأثیرگذار پایان نولای حاجی مراد، قطع شدن سر و ماندن آگاهی در سر را، برای یک یا دو ثانیه حتی زمانی که سر دیگر به بدن متصل نیست، شرح می‌دهد. بصیرت تخیلی او از مدت‌ها پیش، پیش از نوروساینس امروزی، از پایداری آگاهی خبر داده بود. نوروساینس امروزه می‌گوید آگاهی تا یکی دو دقیقه در سر قطع‌شده باقی می‌ماند.)

برنارد ویلیامز[۱۶] فیلسوفی بود که دغدغه‌ اصلی‌اش نابسندگی فلسفه اخلاق[۱۷] بود. او دریافت که از زمان کانت به بعد، بیشتر فلسفه اخلاق بالذات آشفتگی‌های انسان را در مباحثات فلسفی به قلم درآورده است. او اعتقاد داشت فلسفه گرایش داشته کشمکش‌ها را به‌صورت کشمکش‌های اعتقادی ببیند که آسان می‌توان آن‌ها را حل کرد و کشمکش‌ها را کشمکش امیال نمی‌بیند که به این سادگی حل‌ شدنی نیست. مثالی که از آن در کتاب شانس اخلاقی [۱۸]استفاده کرد آن بود که مردی به پدرش قول داد تا بعد از مرگش با میراثش از یک خیریه خوش‌نام حمایت خواهد کرد. اما پسر با گذر زمان درمیابد پول کافی برای وفادار ماندن به پیمان و رسیدگی به فرزندانش ندارد. ویلیامز نوشته که نوع خاصی از فلسفه اخلاق راه‌حل این کشمکش را آن می‌داند که پسر دلایل خوبی داشته تا به‌عنوان شرایط ضمنی ارث‌ومیراث استدلال کند که او باید زمانی به خیریه کمک کند که دغدغه‌های بلافصل و جدی‌ترش مثلاً رسیدگی به فرزندانش انجام گرفته باشند. کشمکش با حذف یکی از عناصر مسئله حل می‌شود. ویلیامز باور داشت کانتی‌ها گرایش دارند تمام کشمکش‌های این‌چنینی را یه صورت وظیفه و اجبار ببینند. اما ویلیامز به آنچه «معضل تراژیک[۱۹]» نامید گرایش داشت. باید گفت در این وضعیت، شخص با دو الزام اخلاقی مغایر مواجه می‌شود که توأمان به یک اندازه عاجل هستند. آگامنون یا به ارتش خود خیانت می‌کند یا دخترش را قربانی می‌کند، هر دو کنش باعث ایجاد افسوس و شرم ماندگاری در او می‌شوند. نزد ویلیامز، فلسفه اخلاق می‌بایست به تاروپود واقعی زندگی عاطفی انسان توجه کند و نه به سیاق کانتی‌ها که از نفس انسان به‌عنوان چیزی پیوسته، تحت نظم و جهان‌شمول صحبت می‌کنند. ویلیامز گفته است آدم‌ها بی‌ثبات هستند، در طول مسیر اصولشان را می‌سازند و در قید جبر انواع چیزها هستند: ژنتیک، تربیت، جامعه و …..

ویلیامز اغلب به حماسه و تراژدی یونانی به‌عنوان مثال‌هایی از این وضعیت رجوع می‌کرد. در آن‌ها شاهد منازعه نفس هستیم با آنچه او «کشمکش‌های فردی[۲۰]» می‌نامید. جالب آنکه به‌ندرت، اگرنه هرگز، حرفی از رمان زده است. شاید چون رمان گرایش دارد کشمکش‌های تراژیک را سردتر و کمتر تراژیک و با اشکال نرم‌تر ارائه دهد. بااین‌حال، این کشمکش‌ها به دلیل نرمی‌شان عمق و جاذبه کمتری ندارند: نگاه کنید که رمان‌ها چه بصیرت تجربی فوق‌العاده‌ای به ما داده‌اند: مثلاً درباره ازدواج و همه کشمکش‌هایش، هم دونفره (میان زن و مرد)، تک‌نفره (فردی تنها در پیوندی بی‌‌مهر یا اشتباه). به‌سوی فانوس دریایی را در نظر بگیرید، تکان‌دهنده بودن این رمان تاحدی ازآنجا نشئت می‌گیرد که رمان نه روایتی از یک ازدواج درخشان و موفق است و نه گونه مضمحل آن را شرح می‌دهد. این رمان روایتی از ازدواجی مناسب است که درونش، ستیزها و سازش‌ها هرروز از نو وضع می‌شوند. در اینجا آقا و خانم رمزی در باغ قدم می‌زنند و درباره پسرشان صحبت می‌کنند:

آن‌ها مکث کردند. آقای رمزی گفت کاشکی اندرو بیشتر کار کند. اگر چنین نکند بورس تحصیلی هرگز نصیبش نمی‌شود. خانم رمزی گفت: «انگار خیلی تحفه است!» آقای رمزی به سبب این گفته آن‌هم درباره موضوع مهمی مثل بورس ابلهش انگاشت. گفت که اندرو اگر بتواند بورس بگیرد مفتخر خواهم شد. خانم رمزی در جواب گفت که اگر اندرو بورس هم نگیرد به او افتخار خواهم کرد. (صالح حسینی، انتشارات نیلوفر)

ظرافت این بخش در این تصویر است که طرفین بحث اختلاف‌نظر دارند و درعین‌حال می‌خواهند دیگری همانی بماند که اکنون است.

مسلماً رمان پاسخ‌های فلسفی فراهم نمی‌آورد (همان‌طور که چخوف گفته فقط باید پرسش‌های درست مطرح کند). درعوض، کاری را می‌کند که ویلیامز از فلسفه اخلاق می‌خواست: روایت پیچیدگی تاروپود اخلاقی‌ انسان. زمانی که در رمان جنگ‌وصلح، نظرات پی‌یر درباره خود و دیگران شروع به تغییر می‌کنند، او درک می‌کند یگانه راه درک درست آدم‌ها دیدن اطراف از نظرگاه آن‌هاست: «خصیصه جدیدی در روابط پی‌یر دیده می‌شد، در رابطه با ویلارسکی، پرنسس، دکتر، و همه آدم‌هایی که اکنون ملاقات می‌کرد. این تغییر برایش حسن نیت تعمیم‌پذیری به همراه داشت. این خصیصه جدید محال بودن تغییر عقاید افراد به‌وسیله کلمات را تصدیق می‌کرد، به رسمیت شناختن این امکان که هرکس می‌تواند از نظرگاه خود فکر کند، احساس کند و ‌ببیند. تفاوت و گاهی تناقض صددرصدی بین عقاید افراد و زندگی‌ شخصی‌شان و اختلاف بین آدم‌ها به مذاقش خوش می‌آمد و لبخندی از سر رضایت و مهربانی بر لبانش می‌نشاند.»

[۱] Pedro Paramo

[۲] Juan Rulfo

[۳] Labyrinth of Solitude

[۴] Jorge Amador

[۵] Samuel Johnson

[۶] Adam Smith

[۷] Lord Shaftesbury

[۸] The Theory of Moral Sentiments

[۹] Atonement

[۱۰] Ian McEwan

[۱۱] philosophy of consciousness

[۱۲] What Is It Like to Be a Bat?” in Mortal Questions (1974).

[۱۳] Thomas Nagel

[۱۴] J. M. Coetzee

[۱۵] Elizabeth Costello

[۱۶] Bernard Williams

[۱۷] moral philosophy

[۱۸] Moral Luck (Problems of the Self(1973), Moral Luck (1981), and Making

Sense of Humanity (1995))

[۱۹] tragic dilemmas

[۲۰] one-person conflicts

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.