ادبیات > مقاله

حقیقت، قرارداد، رئالیسم – بخش دوم

paul-strand_00405846

حقیقت، قرارداد، رئالیسم - بخش دومReviewed by جیمز وود بهار احمدی‌فرد on Jan 25Rating: 5.0حقیقت، قرارداد، رئالیسم - بخش دوماز دیگر سو، ویرجینیا وولف شکایت داشت که «زندگی» از قصه‌های آرنولد بنت[1] و هم‌نسلان ادواردی‌‌ او می‌گریزد و احتمالاً در غیاب «زندگی» هیچ‌چیز به وقت صرف کردن نمی‌ارزد. وولف، جیمز جویس را به خاطر قرابت به«زندگی» و زدودن قراردادهای بی‌جان می‌ستود. آلن رب‌گریه[2] در کتابش برای رمان نو[3] به‌حق می‌گوید: «اعتقاد جمله نویسنده‌ها به رئالیست بودن خویش است. نویسنده‌ای نیست که خود را منتزع، متوهم، خیالاتی یا فانتزی‌نویس بپندارد. رب‌گریه در ادامه می‌گوید: «اما اگر همه نویسندگان زیر پرچمی واحد گرد هم‌ آیند بدان معنی نیست که بر چیستی رئالیسم نظری موافق دارند. این گردهمایی به این خاطر است تا هریک با مدد از تعریف دیگرگون خود از چیستی رئالیسم، یکدیگر را بدرند.»

 

از دیگر سو، ویرجینیا وولف شکایت داشت که «زندگی» از قصه‌های آرنولد بنت[۱] و هم‌نسلان ادواردی‌‌ او می‌گریزد و احتمالاً در غیاب «زندگی» هیچ‌چیز به وقت صرف کردن نمی‌ارزد. وولف، جیمز جویس را به خاطر قرابت به«زندگی» و زدودن قراردادهای بی‌جان می‌ستود. آلن رب‌گریه[۲] در کتابش برای رمان نو[۳] به‌حق می‌گوید: «اعتقاد جمله نویسنده‌ها به رئالیست بودن خویش است. نویسنده‌ای نیست که خود را منتزع، متوهم، خیالاتی یا فانتزی‌نویس بپندارد. رب‌گریه در ادامه می‌گوید: «اما اگر همه نویسندگان زیر پرچمی واحد گرد هم‌ آیند بدان معنی نیست که بر چیستی رئالیسم نظری موافق دارند. این گردهمایی به این خاطر است تا هریک با مدد از تعریف دیگرگون خود از چیستی رئالیسم، یکدیگر را بدرند.»

اگر به نمونه‌های پیشین، مطلوب نظر منتقدان نئوکلاسیسم؛ احضار «طبیعت» را هم بیافزاییم: سنت مقتدر منکوب‌کننده‌ای که بین محتمل بودن و امر باشکوه نامحتمل تمایز قائل بود. (موردپذیرش سروانتس، فیلدینگ، دیچاردسون، دکتر جانسون)، یا ادعای وردزورث و کولریج را اضافه کنیم که اعتقاد داشتند اشعار «چکامه‌های غنائی[۴]» ترسیمِ نهادیِ سودای انسانی، کاراکترهای انسانی و حادث انسانی است و …، احتمالاً به این نتیجه می‌رسیم که میل به حقیقی بودن درباره زندگی، میل به تولید آن نوع از هنر که چیزها را به‌حق آن‌طور که وجود دارند می‌بیند، یک پروژه و انگیزش ادبی جهان‌شمول است. زبان گسترده و محوری رمان و درام: آنچه هنری جیمز در آنچه میزی می‌دانست[۵]، ارض استوار قصه می‌داند، زمینی که جویبار آبی حقیقت در آن شریان دارد. در این صورت، رئالیسم و بحث‌وجدل‌های فنی و فلسفی برآمده از آن، شاه‌ماهی‌های درخشان و قرمز آن جویبار خواهند بود.

هرروز در آنچه می‌خوانیم با جویبار‌های آبی حقیقت روبرو می‌شویم. جویبارهایی که هریک درجایی جریان دارند. در قصه و شعر، در فیلم و درام، صحنه‌ها و لحظات و کلماتی را درست در جای خود می‌بینیم که به‌واسطه حقیقی بودنشان ما را میخکوب می‌کنند، تکان می‌دهند و حافظ و نگه‌دارمان هستند، خانه عادت‌ها را می‌تکانند تا فقط بنیادهای اصلی پابرجا بمانند. شاه لیر از کوردلیا طلب بخشش می‌کند، لیدی مکبث در ضیافت شام، همسرش را به سکوت وامی‌دارد، در جنگ و صلح، پی‌یر تا پای اعدام توسط سربازان فرانسوی می‌رود. دسته بازماندگان ژنده‌پوش در کوری نوشته ساراماگو در خیابان‌های شهر می‌پلکند. دوروتا بروک در رم به قطع درمی‌یابد با مردی ازدواج کرده که روحش مرده است. گرگور سامسا توسط پدر هراسیده خود به درون اتاق هل داده می‌شود، در شیاطین، کیریلو با پیتر ورخانوسکی شیاد در کنارش یادداشت خودکشی‌اش را می‌نویسد، به شکل مضحک و ناگهانی فریاد می‌زند: «صبر کن، می‌خواهم بالای نوشته چهره مردی را بکشم که زبانش بیرون افتاده.می‌خواهم حساب کار دستشان بیاید.» یا در صحنه کوتاه و زیبایی در ترغیب نوشته  جین آستن که آن الیوت بر زمین زانوزده و می‌خواهد کودک دوساله سنگینش را از پشتش پایین آورد، ناگهان بار روی دوشش توسط مردی که در خفا عاشقش بود سبک می‌شود.

بااین‌حال، ان بلافاصله متوجه شد که والتر دارد از کولش جدا می‌شود. یک نفر داشت والتر را بلند می‌کرد. سر آن را خم کرده بود. تا دست‌های خپل کوچولوی بچه از گردن ان باز شود. بچه به‌سرعت از کول ان بلند شد بی‌آنکه فرصت کند بفهمد کاپیتان ونتورث بوده که بچه را بلند کرده.

اما وقتی فهمید، زبانش بند آمد. حتی نتوانست تشکر کند. فقط با احساس‌های آشفته خم شد روی چارلز کوچولو.

یا در فصل آخر رمان مرگ سراغ اسقف هم می‌آید[۶] نوشته ویلا کاتر[۷]، که از بدیع‌ترین صفحاتی است که تابه‌حال در داستان آمریکایی نوشته‌شده، پدر لاتور بازگشته تا در سانتافه، در حومه کاتدرالش بمیرد.

اسقف، هرروز در نیومکزیکو با سیمای مردی جوان ازبستر برمی‌خاست، گذر عمر را فقط آنگاه حس کرد که هربار پس از برخاستن از خواب باید صورتش اصلاح می‌کرد. اولین آگاهی‌ از باد بی‌رمق و خشکی بود که از شکاف پنجره‌ها به درون می‌‎وزید. بادی با عطر آفتاب سوزان و گیاه بوی مادران و شبدر؛ بادی که به تن احساس سبکی می‌دهد و قلب را وامی‌دارد مثل طفلی فریاد کند«امروز، امروز». اسقف در بستر دراز کشیده بود، به گذشته‌اش در فرانسه می‌اندیشید. زندگی تازه‌اش در جهان نو، درباره مولنی، همان معماری که کاتدرال رومانسک اسقف را در سانتافه ساخت. اسقف هوشیار و آرام بود.

دریافت دیگر  دورنمایی در خاطراتش وجود ندارد. زمستان‌هایش را به یادآورد، همراه با عموزاده‌هایش در مدیترانه، وقتی پسربچه کم سن و سالی بود، روزهای طلبگی در شهر مقدس و ورود ام.مولنی و بناکردن کاتدرال را نیز با وضوح یکسان به یاد آورد. خیلی زود کارش با تاریخ تقویمی تمام شده بود و حالا دیگر برایش معنا و مفهوم نداشت. او درست در مرکز آگاهی خویشتن نشست و هیچ‌یک از حالات پیشین ذهنش، پیر یا از کارافتاد نبودند. همه‌چیز در دسترس، همه‌چیز قابل‌فهم بود.

گاهی که مگدالنا یا برنارد داخل می‌شدند و سؤالی می‌پرسیدند،  چندثانیه‌ زمان لازم داشت تا خود را به زمان حاضر بازگرداند. درمی‌یافت که آنها خیال می‌کنند ذهنش در حال اضمحلال است؛ اما ذهنش به‌طور شگفت‌انگیزی در جاهای دیگر تصویر بزرگ حیاتش فعال بود، جاهایی که آنها درباره‌اشان چیزی نمی‌دانستند.

رئالیسم؛ در معنای بسیط حقیقی بودن نسبت به آن‌طور که چیزها هستند، نمی‌تواند راست‌نمایی، شباهت و این‌همانی صرف باشد. بلکه چیزی است که باید «حیات» بنامم: حیات روی صفحه کاغذ، حیاتی که با هنرِ تام به حیاتی دیگری محول می‌شود و (بنابراین) نمی‌تواند یک ژانر باشد: در عوض باید دیگر اشکال داستان‌نویسی را به ژانر بدل کند. زیرا اصالت در این نوع رئالیسم، در این نوع حیات است. آموزگارِ همگان است؛ مکتبِ مکتب‌گریزان خویش است: چیزی است که اجازه می‌دهد رئالیسم جادویی، رئالیسم هیستریک، فانتزی، علمی-تخیلی، حتی ماجرایی وجود داشته باشند. اصلاً شبیه آن چیز ساده‌انگارانه‌ای نیست که مخالفانش اقامه می‌کنند؛ تقریباً تک‌تک رمان‌های رئالیستی مهم قرن بیستم به فرآیند ساخت خود میندیشند و آکنده از مصنوع جات هستند. تک‌تک رئالیست‌های بزرگ، از جین آستن تا آلیس مونرو، بزرگ‌ترین فرمالیست‌ها نیز هستند. اما این روند به شکل وقفه‌ناپذیری دشوار است: زیرا نویسنده باید به‌گونه‌ای عمل کند انگار روش‌های نولیستیک موجود مداوماً در حال تبدیل به قرارداد صرف هستند و باید تلاش کند تا از این سالخوردگی اجتناب‌ناپذیر زرنگ‌تر باشد. نویسنده حقیقی، آن بنده آزاد زندگی، کسی است که همیشه گونه‌ای عمل می‌کند انگار زندگی مقوله‌ای فراتر از آن است که تابه‌حال رمان توانسته به چنگ آورد؛ انگار خود زندگی پیوسته در ورطه قراردادی شدن قرار دارد.

[۱] Arnold Bennett

[۲] Alain Robbe-Grillet

[۳] Pour un nouveau roman

[۴] Lyrical Ballads

[۵] What Maisie Knew

[۶] Death Comes for the Archbishop

[۷] Willa Cather

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.