موسیقی > مقاله

گلن گولد: نابغه‌ی لج‌باز؟

۱

گلن گولد: نابغه‌ی لج‌باز؟Reviewed by نویسنده: تام سرویس مترجم: بهزادِ هوشمند on Jan 9Rating: 5.0گلن گولد: نابغه‌ی لج‌باز؟مهم نیست چند بار آن را شنیده‌اید، هنوز هم مثلِ هیچ چیزِ دیگر نیست: اولین اجرای گلن گولد از واریاسیون‌های گُلدبرگ، که در سالِ هزار و نهصد و پنجاه و پنج ضبط شد، انرژی، شور و لذتی ناب در خود دارد که امروز همچنان به همان اندازه‌ای که شصت سالِ پیش شنوندگانِ موسیقی را شگفت‌زده کرد

مهم نیست چند بار آن را شنیده‌اید، هنوز هم مثلِ هیچ چیزِ دیگر نیست: اولین اجرای گلن گولد از واریاسیون‌های گُلدبرگ، که در سالِ هزار و نهصد و پنجاه و پنج ضبط شد، انرژی، شور و لذتی ناب در خود دارد که امروز همچنان به همان اندازه‌ای که شصت سالِ پیش شنوندگانِ موسیقی را شگفت‌زده کرد، وسوسه‌برانگیز است. تعجبی ندارد که این اجرا در همان آغازِ فعالیتِ حرفه‌ایِ گولد از او یک اسطوره ساخت؛ اما در آن زمان هیچ‌کس نمی‌توانست پیش‌بینی کند که این پیانیستِ جوانِ کانادایی چه تأثیری در تاریخِ موسیقی خواهد گذاشت. گولد در میانِ تحسینِ جهانیان-ولادیمیر اشکنازی، و هرکسِ دیگری که سالن‌ها را برای شنیدنِ اجراهای او پر می‌کردند، تورِ موسیقاییِ او در سالِ هزار و نهصد و پنجاه و هفت در روسیه را به یاد دارند-روز به روز کمتر در انظارِ عمومی ظاهر می‌شد. او در سالِ هزار و نهصد و شصت و چهار آخرین کنسرت‌اش را برگزار کرد، و بقیه‌ی عمرِ کوتاه‌اش را با ضبط‌های استودیویی گذراند. یکی از آخرین ضبط‌های او، اجرایی بسیار آرام‌تر و عمیق‌تر از واریاسیون‌های گلدبرگ در سالِ هزار و نهصد و هشتاد و یک است. ایده‌های او درباره‌ی ویرایشِ صدا دهه‌ها از خودش جلوتر بودند: او رویای نوعی دموکراسیِ واقعی را در سر داشت؛ این که هرکسی بتواند آلبوم‌های ضبط شده را آن‌طور که دوست دارد ویرایش کند. کاری که امروز به راحتی انجام می‌دهیم. او هم‌چنین به شکلی عجیب دچارِ هراس از بیماری بود، و وسواس‌های گوناگون‌اش(مهم نبود دمای هوا چند درجه باشد، همیشه اُوِرکت می‌پوشید و دستکش به دست می‌کرد، و همیشه در هنگامِ نواختن روی صندلی کهنه و بسیار کوتاهش می‌نشست) در سال‌های پایانی با مجموعه‌ی قرص‌های ضدِ افسردگی و اضطرابی که می‌خورد، بسیار شدیدتر شد. او در چهارمِ اکتبر هزار و نهصد و هشتاد و دو، چند روز پس از پنجاهمین سالگردِ تولدش درگذشت. اما این تازه آغازِ اسطوره‌ی گولد بود. شخصیتِ عجیبِ او، با شکلی از رازگونگی و اجراهای سنت‌شکنانه‌ی او همراه شد-اجراهای درخشانِ باخ، در کنارِ اجراهای عمداً احمقانه از موتسارت، و نادرست از بتهون. اما در زیرِ چهره‌ی شخصیتِ وسواسی و عجیب و غریبی که همیشه تصویر می‌شود، انسانی بسیار معمولی‌تر پنهان شده بود. گولد بسیار گوشه‌گیر بود، اما در عینِ حال یکی از بامزه‌ترین و بازی‌گوش‌ترین موسیقی‌دان‌هایی بود که تا به حال زیسته‌اند. او متفکری مهارناپذیر در موسیقی بود، و اجراهای استودیوی و برنامه‌های رادیوییِ او سرشار از کنجکاویِ بی‌وقفه درباره‌ی جهان و جایگاهِ موسیقی در آن است. در سالگردِ تولدِ او، از پیانیست‌های مطرحِ امروز پرسیده‌ایم که گولد برای آن‌ها چه جایگاهی دارد. خواهید دید که او همچنان یک چهره‌ی بحث‌برانگیز است.

آنجلا هیوت

۲

زمانی که در اتاوا بزرگ می‌شدم، گلن گولد حضوری قاطع داشت. در آن زمان هم او یک اسطوره بود، هرچند نه به شکلی که پس از مرگش. وقتی چهار یا پنج ساله بودم، برنامه‌های تلویزیونی او یکشنبه شب‌ها از سی‌بی‌سی پخش می‌شد. یادم می‌آید به اتاقِ والدین‌ام می‌رفتم و او را می‌دیدم که مثلِ همیشه درحالی که دماغ‌اش را به کلید‌های پیانو چسبانده بود، می‌نواخت! در آن سن، نمی‌فهمیدم چه کار می‌کند-هرچند بعدها هم درک‌اش سخت بود.

هر زمان صفحه‌ای از او منتشر می‌شد، ما آن را می‌خریدیم. اجراهای برامس، اشتراوس، و البته باخِ او را به یاد دارم. ما آن‌ها را گوش می‌کردیم(پدر و مادرِ من هم هر دو نوازنده بودند)، و پدر می‌گفت: «این تمپو مسخره است، چرا این‌طور می‌نوازد؟»(و معمولاً وقتی تمپو پایین بود، او بسیار سریع می‌نواخت، و برعکس). اما همیشه چیزی برای تحسین وجود داشت. او پیانیستِ شگفت‌انگیزی بود، و روشی که باخ را اجرا می‌کرد، در آن زمان شوری به پا کرده بود. اجراهایی بدونِ ترس، سرشار از نشاطِ جوانی و انرژی. اما من هرگز او را تقلید نکردم. هرگز نخواستم چیزی شبیه به یک کپیِ بد از گلن گولد باشم. زمانی که شانزده سالم بود واریاسیون‌های گلدبرگ را نواختم. یادم می‌آید به کتاب‌خانه رفتم و اجرای مشهورِ هزار و نهصد و پنجاه و پنجِ او را شنیدم-اما فقط یک بار. و پیانوی تعدیل‌شده را بدونِ آن‌که اجرای او را بشنوم ضبط کردم. نکته‌ای که درباره‌ی گولد وجود دارد این است که چیزهای شگفت‌انگیز و وحشتناکی در کنارِ هم هستند. همیشه تعجب می‌کنید که چرا موتسارت را آن‌طور اجرا می‌کرد. یا بتهون را… فیلمی از اجرای سُنات‌های ویلنسلِ بتهون به همراهِ لئونارد رُز دیدم، و چندان ارتباطی بینِ آن‌چه دو نوازنده می‌نوازند نیافتم.

حافظه و ایده‌های او فوق‌العاده بودند، اما او عجیب و به شدت روان‌رنجور بود. زندگیِ او اندوه‌ناک است-این‌که آن‌قدر زود مرد، یا این‌که آن قرص‌ها را می‌خورد. گاهی فکر می‌کنم درباره‌ی شخصیتِ گولد بیش از حد اغراق شده است، و ما در نهایت به جای اجراهایش، درباره‌ی خودِ او صحبت می‌کنیم.

استیون هاف

۳

هرچند گولد جلوتر از زمانِ خود بود(حتی شاید به شکلی پیامبرگونه) وقتی می‌گفت مردم ترجیح خواهند داد که به جای کنسرت به اجراهای ضبط شده گوش کنند، اما این را پیش‌بینی نمی‌کرد که تکنولوژی می‌تواند دسترسی به اجراهای ضبط شده را تبدیل به نوعی هرج و مرج کند. او می‌توانست با درآمدی که از صفحه‌هایی که منتشر می‌کرد به دست می‌آورد، به راحتی زندگی کند. اما امروز، با امکاناتِ جدیدتری که در عرصه‌ی تکنولوژی پدید آمده و این پرسش را که «آیا امکانِ حفظِ قانونِ کپی‌رایت وجود دارد؟» هر روز بیشتر پیش می‌کشد، او نمی‌توانست چنین کاری بکند. به هرحال او شیوه‌ی جدید از تفکر درباره‌ی موسیقیِ ضبط شده را به وجود آورد. او صفحه را-به جای تنها جایگزینی برای اجرای زنده-تبدیل به فرمِ هنریِ جدیدی کرد. اجرای اولِ واریاسیون‌های گلدبرگِ او با آن طراوت و تازگی، به همراه دستکش‌هایی که به دست می‌کرد و صندلیِ کوتاهش، آغازِ عصرِ جدیدی در روابطِ عمومی در موسیقیِ کلاسیک بودند. اما ورای تمامِ اسطوره‌ها و مُدها، گلن گولد پیانیستی بود که از خود فراتر می‌رفت. هرچند هرچیز که او به آن دست می‌زد تبدیل به گولد می‌شد(هنرمندانِ معدودی را می‌توان پیدا کرد که در سبک‌های بسیار متنوع کاملاً قابلِ تشخیص باشند)، اما او با اشتیاقی سوزان برای ارتباط با دیگران می‌نواخت-صدای دل‌انگیزی که از آپارتمانی در سرمای حومه‌ی تورنتو شنیده می‌شد.

استیون آزبُرن

۴

نمی‌توانم به واریاسیون‌های گلدبرگ بدونِ گولد بیندیشم. اجرای او به نظرم به قدری کامل است که هرگز به این فکر نیفتادم که خودم آن قطعه را بیاموزم: به گلدبرگ فکر می‌کنم، و بلافاصله او در حالِ نواختن به نظرم می‌آید، و هیچ فایده‌ای ندارد که دوباره همان اجرای او را تکرار کنم. اول اجرای دومِ او در هزار و نهصد و هشتاد و یک را شنیدم. جزییاتِ کنترپوانتیکی که او در هر میزان پیدا می‌کرد شگفت‌انگیز است؛ هیچ‌کس آریای اول را شبیهِ او نمی‌‌نوازد. اما خارق‌العاده‌تر از همه خطی‌ست که او به وجود می‌آورد و تمامِ اثر را با هم متحد می‌کند. فکر نمی‌کنم هرگز چیزی شنیده باشم که به آن شکل همه‌ی نت‌ها در جای خود باشند، و به هر نت فکر شده باشد. برخی فکر می‌کنند اجرای او بسیار کنترل‌شده است، اما من این‌طور فکر نمی‌کنم؛ و هم‌چنان اجرای هزار و نهصد و پنجاه و پنج را ترجیح می‌دهم. هنرمندِ دیگری را به یاد نمی‌آورم که در طولِ فعالیتِ حرفه‌ایش یک قطعه را انقدر متفاوت اجرا کرده باشد. در اجرای دوم، او گاهی به نصفِ سرعتِ اجرای اول می‌رسد. آن‌چه اجرای اول را آن‌قدر حیرت‌انگیز می‌کند خودجوش بودنِ آن است-واقعاً در لحظه اتفاق افتاده، و به لب‌های من لبخند می‌آورد. ترکیبی‌ست از تکنیکِ باورنکردنیِ او و تواناییِ او در بیانِ چیزی قدرت‌مند. تکان‌دهنده است.

پی‌یِر-لور اُیمار

۵

آن‌چه من را شگفت‌زده می‌کند، قدرتِ شخصیتِ گولد، آگاهی، هوش، و شیوه‌ای‌ست که می‌توانست جهانِ خود را از طریقِ موسیقی به تمامی تعریف کند. به عنوانِ یک پیانیست، احترامِ زیادی برای این جنبه‌ی کارِ او قائل هستم. او می‌توانست بسیار بامزه باشد. نوشته‌های او سرشار از تفریح هستند. او البته عجیب بود، اما شکلی که موسیقی را شخصی می‌کرد، شکلی که پلی‌فونیِ مثلاً باخ را درک می‌کرد، او را تبدیل به پدیده‌ای با جایی تضمین شده در معبدِ نوازندگان آثارِ باخ کرده است.

اما در مقابل، ضبط‌های او مرا ناامید و عصبی می‌کند. ناامید به این دلیل که او گویی در جهانی مختص به خودش زندگی می‌کند. پرسش این است که چطور می‌تواند با صدای سازش احساسات‌اش را منتقل کند. در انتخابِ تمپوها، و صدای سازِ او، مشکلی وجود دارد. مشکل این نیست که آن صدا زیبا نیست، مشکلِ او نداشتن هیچ انعطافی در نحوه‌ی بیانِ ملودی‌ها و هارمونی‌هاست. اما چرا عصبی؟ به دلیلِ شیوه‌ها و کارهای او در هنگامِ نواختن. به عنوانِ یک شنونده، باید به دنبالِ این باشیم که اجرا کننده را فراموش کنیم و فقط به موسیقی گوش بسپاریم؛ اما وقتی گولد می‌نوازد چیزهای زیادی هستند که نمی‌گذارند گولد را فراموش کنیم. دلایلِ تجاریِ بسیار هوشمندانه‌ای در ساختنِ تصویری که از گولد، چه در طولِ حیات‌اش و چه امروز، ساخته شده است وجود دارد. من هرگز هوادارِ این نگاه نبوده‎ام. آن‌چه مرا بیشتر ناامید می‌کند، این حقیقت است که عده‌ی زیادی گولد را تأویل‌گرِ نهاییِ آثارِ باخ می‌دانند. نوازنده‌های زیادی وجود دارند که این موسیقی را به شکلی قابلِ توجه اجرا می‌کنند؛ و قطعاً گولد نوازنده‌ای نیست که اجراهای او از آثارِ باخ بدونِ علامتِ سوال باشد.

فرانچسکو پیِمونتسی

۶

صدای سازِ گولد، دیدگاه‌های او، و تجربه‌هایش در تکنیک‌های ضبط، همواره در ذهنِ من هستند. خوشحالم که او این اندازه چیز برای شنیدن، خواندن، و حیرت کردن از خود به جا گذاشته است. شوخ‌طبعیِ او یگانه بود-تنها به شخصیت‌هایی نگاه کنید که در برنامه‌های تلویزیونی نقشِ آن‌ها را بازی می‎کرد: یک موسیقی‌شناسِ آلمانی، دکتر کلُپوایسِر، یک رهبرِ ارکسترِ انگلیسی، سِر نایجل توییت-تُرنوِیت، و یک منتقدِ تندخو، تئودور اسلوتز.

اما مهم‌ترین جنبه‌ی کاریِ او، رابطه‌ی عاشقانه‌ای بود که با فرآیندِ ضبط داشت. گولد تکنولوژی را به شکلِ تجربه‌ای خلاقانه در موسیقیِ کلاسیک می‌دید. ویدیوی شگفت‌انگیزی از او وجود دارد که یک پرلودِ اسکریابین را با کمکِ میکروفون‌های متعدد برای عمق بخشیدن به صدا ضبط می‌کند.

این فرآیند مرا به یادِ یک کارگردانِ تئاترِ خوب می‌اندازد که می‌تواند یک صحنه را از نماهای مختلف به شما نشان دهد و تأثیرهای روانیِ متعددی به وجود بیاورد(مثلاً می‌توانم صحنه‌ی ابتداییِ فیلمِ مخملِ آبیِ دیوید لینچ را مثال بزنم). تا آن‌جا که من گولد را می‌فهمم، او حسِ پرستش‌گونه‌ی سالن‌های کنسرت را دوست نداشت، و ترجیح می‌داد رابطه‌ای برابر میانِ هنرمند و مخاطب ایجاد کند. او حتی مخاطبان را تشویق می‌کرد تا با استفاده از یک ضبطِ استودیویی، شکلِ ایده‌آلِ خود از یک قطعه‌ی موسیقی را بسازند. او در مقاله‌ای در دهه‌ی شصت می‌نویسد: «هیچ‌چیز یک مخاطبِ جدی را از تبدیل شدن به نوعی ادیتورِ شخصی بازنمی‌دارد. او می‌تواند به میلِ خود اجرای ایده‌آلِ خود را درست کند.»

این فرآیند، که او یکی از پیشگامانِ آن بود، نتایجِ الهام‌بخشی داشته است: مثلاً می‌توانید اجرای او از لا والسِ راول را بشنوید. تقریباً شبیهِ همان کاری‌ست که در ضبطِ پرلودِ اسکریابین کرده، اما بدونِ استفاده از میکروفون‌های متعدد.

من شجاعتِ او در یافتنِ راه‌های بسیار شخصی در تأویلِ موسیقی را می‌ستایم. و نتایج را-به خصوص در موسیقیِ قرنِ بیستم-درخشان می‌دانم. اما با تمامِ احترامی که برای کیفیتِ اجرای او قائلم، هرگز باخ‌های او را دوست نداشته‌ام. تا آن‌جا که من می‌دانم، او باخ را به عنوانِ چیزی انتزاعی و جدا از زمینه‌ی تاریخی‌اش می‌بیند. اما آثارِ باخ در دوره‌ی زمانیِ مشخص، در منطقه‌ای محدود در اروپا، و با نگاهی پروتستان نوشته شده‌اند. من هم‌چنین اجراهای موتسارتِ او را به سختی می‌شنوم؛ او به عمد تمامِ مفاهیمِ فرمال، ساختاری و هارمونیک را نادیده می‌گیرد؛ و این غرابت برای سلیقه‌ی من بیش از اندازه زیاد است.

ایده‌های گولد درباره‌ی صدا و تأویلِ موسیقی بهتر از همه در محدوده‌ی موسیقیِ قرنِ بیستم نمایان می‌شود. پرُکُفیِف، راول، و قطعاتِ مهجوری از کرِنِک و اشتراوس. بیشترِ آهنگ‌سازانِ این دوران آزادیِ عملی بیشتری برای نوازنده‌ها قائل هستند.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.