ادبیات > مقاله

گابریل گارسیا مارکز

۱۳۹۷۸۰۹۴۴۶_marquez

گابریل گارسیا مارکزReviewed by هارولد بلوم | بهار احمدی‌فرد on Dec 10Rating: 5.0گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز[۱]

کارلوس فوئنتس باور دارد به بار نشستن ماکوندو از ثمرات پرمایگی ولایت کلمبیایی یوکناپاتافای[۲]است. خاستگاه ادبی گابریل گارسیا مارکز، فاکنری است که کافکا از آن گذر کرده باشد. تأثیر فاکنر گاه چنان در آثار مارکز رخنه کرده که طنین استادان فاکنر، جویس و کنراد را هم درآنها می‌شنویم گرچه کمابیش همیشه به میانجی‌گری فاکنر. پائیز پدرسالار[۳] ممکن است بیش‌ازحد تحت نفوذ فاکنر باشد اما صدسال‌تنهایی، فاکنر را همانند تمام دیگر تأثیرات، جذب می‌کند و فانوس خیالی چنان مستحکم و قائم‌به‌ذات است که خواننده هرگز اقتدار مارکز را به پرسش نخواهد کشید. شاید همان‌طور که رینارد آرگاس[۴] طرح کرده در صدسال تنهایی، کارپانتیه[۵] بر جای فاکنر و بورخس بر جای کافکا نشسته است بدین‌سان تخیل گارسیا مارکز در زبان مادری خویش بومی‌سازی می‌شود. ماکوندو، قلمرویی خیالی از قوه آگاهی اسپانیایی-سرخپوستی است و از آکسفورد، می‌سی‌سی‌پی و قبرستان یهودی‌های پراگ فاصله فراوان دارد. ملکیادس که به سانسکریت می‌نویسد بیشتر نقابی بر بورخس است تا مارکز. باوجوداین قصه‌گوی کولی، گارسیا مارکز را به یهوه؛ قصه‌گوی باستانی عبری‌زبان پیوند می‌دهد که توأماً بزرگ‌ترین واقع‌گرا و شگفت‌ترین خیال‌پرداز است. از آن مهم‌تر این‌که یهوه تنها رقیب حقیقی هومر و تولستوی در مقام قصه‌گو است.

هنگام خواندن صدسال‌تنهایی برداشت غالب من نوعی روان‌رنجوری پس‌ازجنگِ زیبایی‌شناسانه است. جلای تمام صفحات چنان درخشان است که جذب تمامیت متن از توان هر خواننده‌ای فراتر است. درباب اینکه کیفیتِ متراکم بافت این رمان فضیلت است یا نه را به یقین نمی‌دانم زیرا گاهی احساس می‌کنم گفتی به ضیافتی دعوت‌شده‌ام که بر میز شام جزء بشقاب بزرگی از راحت‌الحلقوم چیز دیگری سرو نمی‌شود. باوجوداین از خلقت تا آخرالزمان، از تولد تا مرگ همه‌چیز در این رمان، قصه است و هرآن‌چیز تصورپذیر و تصورناپذیر در یک آن رخ می‌دهد. رابرتو گونزالس اچه ‌واریا[۶] تا آنجا پیش می‌رود که بگوید این خواننده است که به یک معنا باید در پایان قصه بمیرد و احتمالاً این غنای محض متن است که وظیفه نفله‌کردن ما را به عهده دارد. جویس با لحن نیمه جدی گفته بود خواننده ایدئالش کسی است که گرفتار طلسم بی‌خوابی باشد و عمرش را بنشیند به گره‌گشایی احیای فینگانها[۷]. نیازی نیست خواننده صدسال‌تنهایی را تفسیر کند. این رمان، شان محبوبیت در مقام اثری فارغ از تکلف ظاهری را سزاوار است. مع‌هذا صدسال‌تنهایی بعد جدیدی به خواندن اضافه می‌کند. خواننده ایدئال این رمان باید شبیه به‌یادماندنی‌ترین شخصیت رمان باشد: سرهنگ آئورلیا بوئندیا که در رحم مادر گریسته بود و با چشمان باز به دنیا آمد. هیچ جمله هدررفته یا دگرگونی محض و سرراستی در کتاب دیده نمی‌شود و شما باید همه‌چیز را به محض خواندن درک کنید. سراسر رمان به شکل افسانه و استعاره – ولو نه به‌سان معنای ادبی- در همه اجزا پیوستگی تام دارد.

در حضور یک امر مسلم غیرعادی، آگاهی جای تخیل را می‌گیرد. این قاعده امرسونی به والاس استیونس تعلق دارد و سزاوار رؤیابینی یادداشت‌های درباره قصه والا[۸] و یک عصر عادی در نیوهاون[۹] او است. ماکوندو یک قصه والا است اما هیچ دورانِ عادی درون مرزهایش وجود ندارد. در ایالات‌متحده، کنایه، ولو پارودی و کسر بزرگی از فانتزی ندرتاً امکان‌پذیر هستند. چطور می‌توانید رونالد ریگان یا جری فالوال را هجو کنید؟ هر بار به جنوب کالیفرنیا سفر می‌کنم، حراج شماره ۴۹ پینچن دیگر به نظرم فانتزی نمی‌آید. یک‌بار سوار مترو نیویورک شوید و آن‌وقت تمام رئالیسم ادبی به یک فرافکنی آرمانی تقلیل می‌یابد. بعضی وجوه زیست آمریکای لاتین از ابداعات گارسیا مارکز هم فراتر می‌روند. خبر موثق دارم دیکتاتور سابق هائیتی دوالیه معروف به پاپادوک دستور داد تمام سگ‌های سیاه کشور را بکشند، زیرا فکر می‌کرد یکی از دشمنان اصلی‌اش را به هیات سگ سیاه درآورده است. اکثر آنچه در صدسال‌تنهایی فانتزی است، هرجایی دیگر هم فانتزی خواهد بود. اما اکثر آنچه در نظر یک منتقد آمریکای شمالی نامحتمل است، ممکن است در دیگر کشورها بازنمایی واقعیت باشد.

امیر مونگال تأکید داشت شاهکار مارکز در میان رمان‌های آمریکای لاتین یگانه است و اصالتاً از دیگر توفیقات نویسندگان آمریکای لاتین متفاوت است، نویسندگانی چون: کورتاسار[۱۰]، فوئنتس[۱۱]، لیما[۱۲]، یوسا[۱۳]، آستریاس[۱۴]، مانوئل پوییگ[۱۵]، اینفانته[۱۶] و خیلی‌های دیگر. مونگال نیز مانند آرناس به خویشاوندی مارکز با بورخس و کارپانتیه اشاره کرده بود. هدف دیالکتیکی مونگال احتمالاً آن بوده که مارکز تنها با پیوستن به تمام همکارانش در بازنمایانه (نماینده) نبودن است که بازنمایانه (نماینده) است. هرچند بیشتر خوانندگان آمریکای شمالی وقتی به رمان اسپانیای فکر می‌کنند صدسال‌تنهایی اولین نامی است که به ذهنشان می‌آید. شاید انفجار در کاتدرال جامع[۱۷] کارپانتیه رمان قوی‌تری باشد اما فقط بورخس توانست به‌اندازه فانتزی عظیم مارکز بر تخیل ادبی آمریکای شمالی احاطه پیدا کند. ناچار حکم سرنوشت آن است که صدسال‌تنهایی را با تمامیت یک فرهنگ این‌همان بدانیم، گفتی دن‌کیشوت جدیدی نوشته شده است؛ البته قطعاً پندار درستی نیست. مقایسه مارکز با بالزاک یا حتی فاکنر چندان که باید صواب نیست. ابداعات عظیم‌الجثه بالزاک، رؤیابینی‌های متأخر را کوتوله جلوه می‌دهد و هیچ‌چیز حتی در ماکوندو والایی سلبی تقلای وهمناک خانواده باندرنِ گوربه‌گور نمی‌رسد. صدسال‌تنهایی در قد و قامت آتش رنگ‌باخته[۱۸] ناباکوف و جاذبه رنگین‌کمان[۱۹] پینچن است، فانتزی‌های آنان که دیر آمده‌اند، آن‌ها وراث پرمایه سنتی نقصان یافته هستند.

امروزه صدسال‌تنهایی فارغ از محدودیاتش، جایگاه شاخص و کارکرد نمایندگی (بازنمایی) دارد. بر جایگاه فرهنگی‌ این رمان افزوده خواهد شد. بنابراین سر جنگ داشتن با پدیده‌ای در این ابعاد دور از خرد است. تنها قصد دارم خود را معطوف به این پرسش کنم که خواننده وجه آسمانی کتاب را باید چه میزان جدی بگیرد. جمله سوم رمان:

«جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسم نداشتند و برای نامیدنشان می‌بایست با انگشت به آن‌ها اشاره‌کنی.»

سه جمله مانده به پایان کتاب بلند و زیباست:

«ماکوندو تبدیل به گردباد وحشت‌انگیزی از گردباد و ویرانگی شده بود که در مرکز طوفان نوح قرار داشت. آئورلیا یازده صفحه دیگر رد کرد تا وقت خود را با حوادثی که به آن‌ها آشنایی داشت هدر ندهد و مشغول کشف رمز لحظه‌ای شد که در آن زندگی می‌کرد و همان‌طور به کشف رمز ادامه داد تا خود را در لحظه کشف رمز آخرین صفحه مکاتیب یافت، درست مثل آنکه خود را آینه سخنگو ببیند.»

بین سفر پیدایش و آخرالزمان شش نسل فاصله است، یعنی خوزه آرکادیو بوئندیا، مؤسس سلسله، جد آخرین جد آئورلیانو است. کاساگیدای جنگ‌های صلیبی که جد بزرگ دانته بود به نسل‌های بعدی خانواده می‌گوید شاعر حقیقت را از آن رو در می‌کند که به آینه‌‌ای‌ خیره است و در آیینه، ریز و درشت زندگی پیدا هستند حتی قبل از آنکه خودشان بدانند. در آخر رمان صدسال‌تنهایی، آئورلیانو متن سانسکریت را که مجوس کولی و بورخس‌گون نوشته را می‌خواند و به آینه سخنگویی خیره مانده که افکارش را زودتر از خودش می‌خواند. اما آیا مانند دانته به مشاهده حقیقت دست پیدا می‌کند؟ آیا در تقابل با واقعیت برزخ، دوزخ و بهشت، فلورانس، مانند ماکوندو، شهر آینه‌ها و سراب‌ها بوده است؟ آیا صدسال‌تنهایی فقط و فقط یک آینه سخنگوست یا به طریقی در دورنش برزخ، دوزخ یا بهشتی وجود دارد؟

تجربه و افکار انتظام یافته آیندگان تیزبین است که می‌تواند با هر اندازه از قطعیت به این سئوالها پاسخ دهد. توفق نهایی صدسال‌تنهایی در اینجا نامعلوم باقی می‌ماند. آنچه معاصران مارکز به قطع می‌دانند آن است که مارکز به فرهنگ‌های حال حاضر آمریکای شمالی، اروپا و آمریکای لاتین، یکی از ده بیست روایت‌ الزامی‌شان را داده است؛ روایتی که بدون آن نه می‌توانستیم درک درستی از خود داشته باشیم و نه از دیگران.

[۱] Gabriel García Márquez

[۲] Yoknapatawpha

[۳] Autumn of the Patriarch

[۴] Reinard Argas

[۵] Carpentier

[۶] Roberto González Echevarría

[۷] Finnegans Wake

[۸] Notes toward a Supreme Fiction

[۹] An Ordinary Evening in New Haven

[۱۰] Julio Cortázar

[۱۱] Carlos Fuentes

[۱۲] Lezama Lima

[۱۳] Mario Vargas Llosa

[۱۴] Miguel Angel Asturias

[۱۵] Manuel Puig

[۱۶] Guillermo Cabrera Infante

[۱۷] Explosion in a Cathedral

[۱۸] Pale Fire

[۱۹] Gravity’s Rainbow

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.