ادبیات > مقاله

جف دایر

۳۶۴۶

جف دایرReviewed by جیمز وود | بهار احمدی‌فرد on Nov 12Rating: 5.0جف دایرزمانی والتر بنیامین گفته بود همه آثار بزرگ یا به عمر ژانری پایان می‌دهند یا ژانر جدیدی را می‌آغازند. آیا امتیاز بداعت، منحصراً به شاهکارها تعلق دارد؟ چه‌بسا نویسنده‌ای آثار متعددی نوشت که با تعریف والای بنیامین تطابق داشتند، ولو همگی عالی نباشند، اماهریک متمایز و خاص نویسنده‌ خود باشند و آنچنان بی‌مانند که هرکدام آناً ژانر خودانحلال‌گر مخصوص‌به خود را ایجادکند. کتاب‌های نویسنده انگلیسی جف دایر مانند کلید یگانه هستند. کتاب‌هایش نظیرندارند: راپسودی نیمه‌داستانی درباره موسیقی جز در کتاب اما زیبا[۲]، یا کتابی درباره جنگ جهانی اول با عنوان اشتباه نبرد سم[۳] یا اتوبیوگرافی با حضور لارنس به نام از روی خشم محض[۴]، یا سفرنامه مقاله‌وارش با عنوان یوگا برای آن‌هایی که حوصله‌شان نمی‌کشد[۵].

جف دایر[۱]

زمانی والتر بنیامین گفته بود همه آثار بزرگ یا به عمر ژانری پایان می‌دهند یا ژانر جدیدی را می‌آغازند. آیا امتیاز بداعت، منحصراً به شاهکارها تعلق دارد؟ چه‌بسا نویسنده‌ای آثار متعددی نوشت که با تعریف والای بنیامین تطابق داشتند، ولو همگی عالی نباشند، اماهریک متمایز و خاص نویسنده‌ خود باشند و آنچنان بی‌مانند که هرکدام آناً ژانر خودانحلال‌گر مخصوص‌به خود را ایجادکند. کتاب‌های نویسنده انگلیسی جف دایر مانند کلید یگانه هستند. کتاب‌هایش نظیرندارند: راپسودی نیمه‌داستانی درباره موسیقی جز در کتاب اما زیبا[۲]، یا کتابی درباره جنگ جهانی اول با عنوان اشتباه نبرد سم[۳] یا اتوبیوگرافی با حضور لارنس به نام از روی خشم محض[۴]، یا سفرنامه مقاله‌وارش با عنوان یوگا برای آن‌هایی که حوصله‌شان نمی‌کشد[۵].

می‌توانید اسلاف‌ دایر و افراد تاثیرگذار بر وی را تشخیص دهید_ نیچه، رولان بارت، توماس برنهارد، میلان کوندرا، جان برجر، مارتین ایمیس_ اما فرزندان ادبی او را نمی‌توانید حدس بزنید، زیرا آثارمتلون او چندان بی‌قرارند که پیش از تشکیل خانواده عازم جای دیگری می‌شوند. جف دایر داستان، اتوبیوگرافی، سفرنامه، نقد فرهنگی، نظریه ادبی و نق‌نق کمیک انگلیسی[۶] را با یکدیگر ترکیب می‌کند. نتیجه قاعدتاً باید کشکول درهم‌برهمی باشد اما تقریباً تمام آثارش همیشه واجد لذت زیرکانه و دلپسندی هستند.

کتاب ششم دایر از روی خشم محض (۱۹۹۷) صدای آثار متأخر او را برجسته کرد. این کتاب شرج جستجویی، ولگشتن و طفره‌روی است. نویسنده‌، مثل پسربچه بی‌حوصله و باهوشی که در خیابان پرسه می‌زند، بدون آنکه موضوع کارش را معلوم کند اطراف آن می‌پلکد. دایر، ابتدا قصد داشت کتابی انتقادی درباره لارنس بنویسد اما هرزمان عزم نوشتن کرد حواسش به چیزی پرت شد. اولین چیز ایده نوشتن رمان بود:

تصمیم داشتم درباره لارنس بنویسم. در عین‌حال نیت نوشتن رمان هم داشتم. با آنکه تصمیم نوشتن درباره لارنس بعدتر گرفته شد، تصمیم قبلی را به طور مطلق لغو نکرد. درآغاز به طرزی خانمان‌سوز تمایل داشتم هردو کتاب را بنویسم. درنتیجه دوسوی میل به هم برخورد کردند و بعد به آنجا رسیدم که اصلاً دلم نمی‌خواست قلم دست بگیرم.

سپس مسئله مکان نوشتن _ با دقیق‌تر ناکامی نوشتن_ کتابی درباره لارنس پیش آمد:

در حقیقت، یکی از دلایلی که باعث می‌شد در نوشتن درباره لارنس یا نوشتن رمان ناتوان باشم این بود که ذهنم تماماً درگیر محل زندگی‌ام بود. هرجایی می‌توانستم زندگی کنم، فقط باید تصمیم می‌گرفتم، اما انتخاب محال بود چون دقیقاً هرجایی می‌توانستم زندگی کنم.

دایر به به رم، جایی که دوست‌دخترش منزل دارد نقل مکان می‌کند. اما هوای رم گرم‌تر از آنست که بتوان قدم از قدم برداشت. آن دو به اتفاق رهسپار یونان می‌شوند. آنجا هم تعریفی ندارد. ریلکه حواسش را پرت می‌کند. ریلکه نخست او را به هیجان می‌آورد. بعدتر حتی قرایت ریلکه هم طاقت‌فرسا می‌شود. «می‌گفتم بعد از کار صبحگاهی روی کتابم درباره لارنس، بعدازظهرها تنیس بازی کنم. اما آنجا زمین تنیس نبود، پس صبح‌ها روی کتابم کار نکردم و ریلکه هم نخواندم و بعدازظهرها هم تنیس بازی نکردم.»

خوانندگان ممکن است واریته مشابهی از سرگشتگی را در آثار نویسنده اتریشی توماس برنهارد تشخیص دهند. هر امکانی تحت‌الشعاع سلبیتش قرار دارد، هیچ‌چیز هرگز به انجام نمی‌رسد زیرا بی‌وقفه از نو آغاز می‌شود.

آثار برنهارد بسیار فرحبخش است، اما سرگشتگی_ خصوصاً ارعاب خودکشی و فروپاشی_ همواره حاضر است. دایر تعمداً فرح‌بخش‌تر است و محتوای سبک‌تری دارد. کتاب از روی خشم محض، نسخه انگلیسی آثار نویسنده اتریشی است که به ظاهر محال می‌نمود.

پاریس ترانس (۲۰۰۰) رمانی درباره دو پرسه‌زن بیست و چندساله است که نمی‌توانند در پاریس کاری پیش ببرند (البته یکی از آن‌ها مشخصاً برای نوشتن رمان به پاریس آمده است) و یوگا برای آن‌هایی که حوصله‌شان نمی‌کشد (۲۰۰۳) مجموعه مقاله‌ای در سفر به تایلند، فرانسه، لیبی و ایتالیا است. کتاب از روی خشم محض ولگردی شیرین و جذابی را به تصویر می‌کشد. در مورد توماس برنهارد، ذهنیت وسواسی مانع نوشتن است، برای شخصیت‌های دایر رهاییِ سلبیِ ملال مانع است. ننوشتن همواره از نوشتن آسان‌تر است. ننوشتن حداقل، این فرصت را حفظ می‌کند که جایی نوشتن را شروع کنید. اما به محض آنکه فرد دقیقاً هیچ‌کاری نمی‌کند، نوعی تحمل‌ناپذیری نه مانند آزادی بلکه همچون زندان به فرد حمله می‌کند؛ امکانات نامحدود از هرطرف فرد را محاصره می‌کنند. «انتخاب ناممکن بود زیرا هرجایی می‌توانستم زندگی کنم.» در جهانی که غمگینانه خود را منحل می‌کند کمیک بودن دایر به شکلی است که در آن عدم فعالیت خود یک فعالیت است. زندگی به یوگایی تبدیل می‌شود برای آن‌هایی که حوصله‌شان نمی‌کشد. در رم یا پاریس یا هرجای دیگری زندگی به سکون محض تقلیل می‌یابد «کارهای کمتر و کمتری برای انجام دادن بود، درست به این دلیل که انرژی کمتری برای انجامشان داشتم.»

آثار دهه اخیر دایر وجوه آشنای پست‌مدرن دارند. کارهای بزرگ، بیهوده است، عوض کار دشوار یا فکر مهیج، سکس، مواد، کلاب و انواع گوناگون موسیقی سرگیجه‌آور وجود دارد. همه‌چیز پایان‌ناپذیر، دیرهنگام و در گرگ و میش فلسفی است. جغد مینروا[۷] به سختی می‌تواند بال‌هایش را باز کند. کتاب درباره لارنس به کتابی درباره بازماندن از نوشتن کتابی درباره لارنس تبدیل می‌شود. یک کار طرح‌ریزی شده درباره خرابه‌های باستانی راه به جایی نمی‌برد. «چنین کتابی درباره من روزی در خرابه‌ها پیدا خواهد شد (از شوخی‌های خوب مخصوص دایر). اما کتاب دایر نوشته می‌شود: کتاب‌های جالبی درباره ملال، کتاب‌های موفقی درباره شکست، کتاب‌های کاملی درباره ناتمام ماندن. بسیار فراتر از اعمال یک تفویض آیرونیک، دایر واقعاً رمانتیکی دیرهنگام، فلانوری بیرون آمده از بارت و نیچه است. (اما با تند و تیزی انگلیسی کینگزلی ایمیس[۸]) دایر به تجربه هرآن‌چیز ممکن، سفر، عاشق شدن و ملاقات افراد جدید مشتاق است. دایر از خواندن و نوشتن خسته است. زیرا گرچه این‌ها این تجربیات را در خود حفظ می‌کنند، اما این کار به قیمت حذفی تقلیدی انجام می‌دهند. مسئله یک آدم رمانتیک آنست که برای آنکه چیزی برای نوشتن داشته باشد اول باید زندگی کند_ و این یعنی ننویسد. بی‌دلیل نیست که لارنس این زائر رام‌نشدنی الگوی اصلی دایر است.

قسمت زیادی از زندگی دایر‌ در سفر می‌گذرد_ لندن، پاریس، رم، آکسفورد، نیواورلئان، نیویورک. قسمت زیادی از بهترین نوشته‌هایش ارمغان مسافرت‌های اوست. در کتاب از روی خشم محض، دایر با شوخ‌طبعی به این موضوع می‌پردازد. اما بی‌خیالی انگلیسی نمی‌تواند شدت این احساس را پنهان کند. جایی می‌نویسد:

«در خیابان نورث‌لندن قدم می‌زدم، خیابانی که جولیان بارنز آنجا می‌زیست. او را ندیدم اما می‌دانستم جولیان بارنز در یکی از آن خانه‌های بزرگ و راحت پشت میز کارش نشسته بود و مثل هرروز کار می‌کرد. این سبک زندگی به نظر من اتلاف زندگی است، خصوصاً اتلاف زندگی یک نویسنده. اگر نویسنده‌ای در این خیابان آرام و کسالت‌آور شمال لندن بنیشند و کار کند، نمی‌دانم چرا اما به نظر من، خیانت به ایده نوشتن است.»

گذران زندگی به نوشتن خیانت به زندگی نویسنده است: دایر می‌داند این نظر حائز پارادوکس جنون‌آمیزی است. حتی رمانتیک‌ها هم باید پشت میزهای ملال‌انگیز بنشینند و بنویسند. اما او ترجیح می‌دهد به این پارادوکس فرسوده باور داشته باشد تا آن پیوستگی پیراسته بارنز.

بنابراین از پشت میز بلند می‌شود و سوار هواپیما یا کشتی می‌شود. در تصدیق کار خود از ربکا وست نقل قول می‌کند که لارنس به محض رسیدن به جایی، مثلاً فلورانس، شروع به نوشتن درباره آن می‌کرد، حتی شناخت کمی از مکان داشت. «درباره حالت روحی خودش در آن لحظات می‌نوشت، … فقط می‌توانست با الفاظ سمبلیک آن را بیان کند. و فلورانس به اندازه هرجای دیگر سمبل خوبی بود.» کتاب دایر با عنوان شرورانه «جف در ونیز[۹]» و «مرگ در بنارس[۱۰]» ادعا می‌کند رمان است. اما دو داستان طولانی است که که یکی در ونیز می‌گذرد و دیگری در شهر مقدس بنارس در هند در کناره رود گنگ. این قصه‌ها ارتباطات داستانی مشخصی دارند و قهرمان‌ها هردو یک روزنامه‌نگار میانسال انگلیسی در سفر کاری است. این دو کاراکتر با جف دایر این‌همان نیستند. اما قصه‌ها تعمداً از قصوی بودن خارج و به واقعیت پیوند می‌خورند. ترکیبات دایروار مقاله، سفرنامه و بدعت‌گذاری اینجا هم وجود دارد و می‌توان به ورونیکای نویسنده از پشت دو متن نظری اجمالی کرد. (یادداشتی در کتاب به اطلاع ما می‌رساند که نویسنده به بنارس سفر کرده و در سه بینال ونیز شرکت کرده است.)

کاراکتر محوری جف در ونیز، جف اتمن است. روزنامه‌نگار لندنی مسئول جهان هنر است. از شغلش متنفر است و در به‌تعویق انداختن وظایفش افراط می‌کند. «باز خانه، باز پشت میز، سؤال همیشگی: چه مدت دیگری می‌توانست این کار را ادامه دهد؟» هنگام کار گهگاه دو دقیقه‌ای به این افکار مشغول بود، اما در نهایت این دودقیقه‌ها افزایش یافت و با صدای درینگ درینگ ایمیل‌ها روی هم سوار شد. «خدایا چه راه فلاکت‌باری برای گذران زندگی». برای نوشتن درباره بینال به ونیز می‌رود و اینگونه شروع به نوشتن پاسخ سرگرم‌کننده‌ای به نوولای توماس مان می‌کند. مانند گوستاو فون اشنباخ؛ قهرمان تلخ‌اندیش توماس مان، جف بی‌نام و نشان هم جف آتمان (نام فامیلی او به آرتمان، آدمان و ت. مان نزدیک است) جاسوسی ابژه عشقی‌اش را می‌کند. ابژه عشق او پسر اثیری نیست بلکه زن زیبای شهوانی به نام لورا است که روی استخوان لگنش نقش دلفین تتو کرده است. این دو به هم می‌پیوندند، بی‌وقفه عشق‌بازی می‌کنند و کوکائین می‌زنند.

آپولونیانیسم والای توماس مان در هر گوشه قصه دایر کلبی‌مسلکانه واژگون می‌شود. ونیز تمثالی از خودش است، شهری که فقط یک آرت اینستالیشن بزرگ است. «صدها سال است که ونیز از خواب برمی‌خیزد و نقاب واقعی بودن بر چهره می‌زند درحالیکه همه می‌دانند ونیز فقط برای جهانگردان است که وجود دارد.» منتقدان هنری، هنرمندان و مفت‌خورها برای دیدن هنر یا ونیز نیامده‌اند، ظاهراً فقط برای مهمانی رفتن، مصرف مواد و هم‌خوابگی آنجا هستند. «شما به ونیز آمدید. خروارها اثر هنری دیدید. مهمانی رفتید. مست کردید. ساعت‌ها در خیابان‌ها وراجی کردید. با خماری جمع‌شده، کبد مریض، دفتر یادداشتی تقریباً عاری از نوشته و اولین سوزش تب‌خال به خانه بازگشتید.» شاید مهمانی‌ها هم اینستالیشن هستند. «بن گفت خبر موثق دارد بعدازظهر در غرفه ونزوئلا شکلات سوسکی سرو خواهد شد.» جف فکر می‌کند «کلوب شبانه یک اینستالیشن عالی است. پر از آدم، موزیک بلند، دستگاه دودساز، شاید هم مواد. اسمش را می‌شود کلوب شبانه گذاشت. اگر بیست و چهار ساعت مراسم را ادامه دهید بهترین اتفاق بینال خواهد بود.»

شوخی مداوم جف در ونیز داتاً در این است: چه اتفاقی می‌افتاد اگر آشنباخ می‌توانست به تادزیو جوان دست پیدا کند و رابطه دیونوسی با او برقرار می‌کرد؟ در آن صورت سکس بر مرگ پیروز می‌شد؟ (نوولای مان اینطور تمام می‌شود که انگار تادزیو به فاسق لبخند می‌زند، اشنباخ از صندلی‌اش برمی‌خیزد و بر آن فرو می‌افتد و می‌میرد: به معنای تخت‌الفظی کلمه از پس کار برنمی‌آید.) جف اتمنِ تماماً پست‌مدرن برای مجله‌ای به نام کولچور می‌نویسد، لحظه‌ای لارنسی به نظر می‌آید، اما به کولچور خیانت می‌کند. کلبی‌مسلکی قصه دایر قابل‌دفاع نبود اگر یک شوخی سبعانه‌ نبود و این ایده‌آلیسم پنهان مان نبود که به بازی گرفته شد.

خلأ اخلاقی جف در ونیز آن زمان تخریب‌گرتر است که آن خلأ توسط قصه همراهش مرگ در بنارس عیان می‌شود. قصه اول موج رونده سکس و شهوت است، قصه دوم در سیطره رود مقدس گنگ و درباره مرگ و زندگی است. اولی خود را از لذات تروتازه اشباع می‌کند، دومی خود را از هوس تهی می‌کند (سکس وجود ندارد، نوشیدنی اندک است، هرچند مقداری مصرف مواد صورت می‌گیرد). یک روزنامه‌نگار میانسال بی‌نام قصه را روایت می‌کند، ممکن است جف آتمن باشد، ممکن است نباشد. (یا جف دایر) روزنامه‌نگار به بنارس به یکی از مقدس‌ترین زیارتگاه‌ها آمده تا یادداشتی برای روزنامه لندن بنویسد. پیوندهایی با قصه ونیز و ونیز توماس مان وجود دارد. هندوها اعتقاد دارند اگر بمیرید و در بنارس سوزانده شوید، ممکن از زیر بار سمساره، تناسخ، بیرون بیایید. بنابراین بنارس از یک منظر نوعی کوره‌جسدسوزی والا است و رود گنگ از خاکستر جسدها پر شده است. معنای لغوی اشنباخ جویبار خاکستر است. مانند قصه ونیز، قهرمان، توریست تماشاگری است. پا در شهر می‌گذارد و بلافاصله به طرف رود سوزان می‌رود. «عجله داشتم آنجا را ببینم. جسدهای در حال سوختن را ببینم» (هنگام رسیدن به جای جدید، کار بدی نیست که صرفاً همان‌کاری را کنیم که دیگران می‌کنند.) سعی دارد درباره هندوئیسم بخواند، اما از سر و ته قضیه سردرنمی‌آورد. هرچند مجذوب مفهوم دارشان می‌شود، این عقیده که «هرچه بیشتر به پروردگار توجه کنید، هرچه بیشتر به او نظر افکنید؛ قدرت بیشتری خواهد داشت و آسان‌تر می‌تواند دیده شود.» دایر نیاز ندارد اتصال صریحی بین شهوت آتمن برای لورا و نگاه خیره اشنباخ به تادزیوی خداگون برقرار کند. در ونیز، تقریباً همه‌چیز ظاهری مانند آرت اینستالیشن دارد، حتی وقتی از درون کالسکه چشممان به یک کپه زباله می‌افتد. دو خوک خوشحال توده‌ای زباله را زیرورو می‌کردند. قسمتی از این زباله را به قیر تبدیل کرده بودند، رسوبی از کثافت غلیظ، کثافت محض، کثافتی بدور از ناخالصی، تهی از هرچیزی که کثافت نیست … روی آن گل‌های جعفری خشک و مقواهای خیس بود تمام مجموعه با پلاستیک‌های آبی کش‌آمده تزئین شده بود. کپه زباله به طریق خود یک جاذبه گردشگری بالقوه بود، مانیفست امروزی از ایده‌آل کلاسیک کثافت. مرا به هیجان آورد، به سرم زد از راننده خواهش کنم بایستد تا بهتر نگاهش کنم، حتی ازش عکس بگیرم.

ونیز شورش ناهنجار آتمن را برمی‌آورد؛ بنارس استعداد دایر در توصیف ژرف را بیدار می‌کند. مشاهدات هوشمندانه، تند و خنده‌داری می‌نویسد. یک مرد قدیس با سبیلی که انگار از موی حیوانی درازموی درست شده باشد، حیوانی اساطیری، روبه انقراض و دچار بی‌اختیاری ادرار. زنانی در ساری‌های زرد و قرمز که مانند شعله‌های فانوس در اهتزاز هستند. در یک صحنه جالب، راوی در یک راه باریکه قدم می‌زند و گاوی پشت سر او می‌آید. دم گاو به همان شکلی در کثافت خیسانده شده بود که قلموی هنرمند در رنگ. اما فقط به این خاطر که باسن من تمیز بود و باسن گاو آغشته به گه بود دلیل نمی‌شود در زندگی‌های قبلی من او نبوده‌ام یا او من نبوده است. ما می‌توانستیم در یک لحظه جاهایمان را داد و ستد کنیم. ارزش سهام شما در سمساره ممکن است پایین یا بالا رود. انگار که گاو هم در همین فکر باشد، دمش آغشته به کثافتش را به دهان راوی می‌کوبد.

بر خلاف احتمالات و بر خلاف جریان قصه ونیز، بنارس تأثیر ژرفی بر روزنامه‌نگار انگلیسی می‌گذارد. در آغاز پنج شب هتل رزرو کرده بود اما به هتلی با منظره رود گنگ می‌رود و هفته‌ها ماندگار می‌شود. زمان از دستش می‌رود. گذرنامه‌اش را گم می‌کند. مانند یک عزادار هندی ابروان و موهایش را می‌تراشد و لباس هندوها را می‌پوشد. در رودخانه گنگ پر از خاکستر مرده شنا می‌کند. پیش‌تر سگ بدحالی را دیده بود که تمام تنش زخم و تاول بود و تمام روز خود را می‌خاراند. «سمساره وحشتناکِ خاراندن و خراشیدن و خاراندن و خراشیدن.» خواننده چاره‌ای ندارد جز آنکه بیندیشد قصه ونیز خاراندن و خراشیدنی تماماً از سر اجبار بوده است. در پایان «مرگ در بنارس» ظاهراً راوی از تمام آن خاراندن‌ها و خراشیدن‌ها به آرامش مذهبی می‌رسد: «جهان را انکار نکردم، صرفاً علاقه‌ام به بعضی جنبه‌های آن را از دست دادم و کمتر با آن درگیری داشتم.»

این خود-تهی‌گری[۱۱] (خودپست‌سازی) مذهبی چرخش نامنتظر‌ه‌ای در آثار عموماً دنیوی و مضحک دایر به حساب می‌آید. اما در حقیقت، متافیزیک ملال در سیری طبیعی به متافیزیک شانتی می‌انجامد. درآثار متقدم دایر، کاراکترهایش بخاطر بی‌تفاوتی نسبت به نوشتن نبود که نمی‌توانستند بنویسند بلکه میل شدید مانع می‌شد. آزادی سلبی، بیانگر ترس از اتمام است؛ اگر هیچ‌گاه نوشتن را آغاز نکنید، حداقل این احتمال وجود ندارد که آن را به اتمام برسانید. تمام کردن یک کار به یک معنا به منزله محو کردن آن است. شروع نکردن حمله‌ای پیشگرانه علیه فقدان است، راهی برای ستایش آنچه هنوز محو نشده است. (چنین گفته می‌شود که دایر مکرراً قصد کرده درباره نوشته‌های روی سنگ‌قبرها، خرابه‌ها، قبرستان و عکس‌ها که قبر لحظات منجمد هستند بنویسد.) زمان، ما را به اتمام می‌رساند، زمان چیزی است که ما را به تکرار مکرارارت وادار می‌کند که خود همان ملال و قلمرو عادت است. سفر، سکس، مواد (علائق تکرارشونده دایر) راه‌هایی برای فریب زمان و لحظاتی از آن است. دایر در رم تحت تأثیر مواد می‌نویسد: «برای چند لحظه هرچیزی ممکن بود». جف آتمن هم فکر می‌کند تأثیر مواد مثل آن است که نسخه فشرده‌ای از هرآنچه از زندگی می‌خواهیم را تجربه کنیم. های بودن ممکن است به مثابه حالت حداکثری آزادی سلبی تلقی شود، در آن لحظات همه‌چیز واقعاً به طور بالقوه ممکن هستند. امیل سیوران[۱۲] فیلسوف می‌گوید: «ملال که به بیهودگی بدنام است، به ما مجال می‌دهد نگاهی به مغاکی بیندازیم که از آنجا نیاز به عبادت صادر می‌شود.» این جایی است که دایر راوی خود را رها می‌کند که از سر ملال به عبادت مشغول است.

[۱] GEOFF DYER

[۲] But Beautiful

[۳] The Missing of the Somme

[۴] Out of Sheer Rage

[۵] Yoga for People Who Can’t Be Bothered to Do It

[۶] comic English whining

[۷] The Owl of Minerva

[۸] Kingsley Amis

[۹] Jeff in Venice

[۱۰] Death in Varanasi

[۱۱] self-emptying

[۱۲] E. M. Cioran

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.