تجسمی > مقاله

کُمای هنر در بستر سرمایه و بی‌معیاری

art2

باومگارتن با مطرح کردن زیبایی‌شناسی، پیکان توجه را به بخشی از ادراک انسان جلب کرد که با عقلانیت قابل بررسی نیست.قرار هم نیست که این وجه از ادراک جایگزینی برای عقل یا عقلانیت باشد،بلکه بخشی است که از توجه قدرت به دور مانده بود و با شناسایی و بررسی آن امکان بهره‌برداری از کارکردهای سیاسی‌اش فراهم شد. در دوران روشنگری، لیبرال‌های انقلابی ب:/.- دنبال کنار زدن رژیم کهن بودند و سعی داشتند با علم و عقل به بازسازی جامعه بپردازند. ولی اشتباه آنها این بود که گمان می‌کردند جامعه را می‌توان با عقلانیت صرف و علوم طبیعی بازسازی کرد. در قلمرو اقتصادی، افراد به دنبال افزایش منفعت هستند و یک قرارداد اجتماعی خشک و خالی نمی‌تواند اعضای جامعه را به هم پیوند بزند. یکی از راهحلها برای برقراری چنین پیوندی بین اعضای جامعه،زیبایی‌شناسی و کارهای هنری است. با برانگیختن احساسات و عواطف می‌توان بین افراد فرهنگی ایجاد کرد که از این طریق پیوند آنها را ممکن میسازد. به واسطه حس زیبایی، حسی که در آن شخص احساس می‌کند از دنیای خود خارج شده است، توهم آزاد بودن به افراددست می‌دهد، در حالی که به واسطه همان حس، اثر هنری به بخشی از یک فرهنگ، که یک کل بزرگتر از یک فرد است، در می‌آید. زیبایی‌شناسی در سیستم سرمایه‌داری فعلی باعث شده است که کالاهای بسیار زیادی که به نظر می‌رسد بدون هدف، فرازمان و فرامکان و هنری هستند،ظاهراًواجد نوعی خودمختاری باشند. زیبایی‌شناسی خود امکان بروز سیستم اقتصادی بورژوا را فراهم کرده است. با وجود این که یکی از اهداف «زیبایی‌شناسی» این بود که زیبایی تحت سیطره عقل قرار نگیرد، ولی زیبایی‌شناسی به شکل قابل ملاحظه‌ای به پادوی عقل ابزاری تبدیل شده است.

 هنر چیست؟

این که تعریف هنر چیست، شامل چه چیزهایی می‌شود و ماهیت آن چیست پرسش‌هایی هستند که در فلسفه مورد بررسی قرار می‌گیرند. در زمان بروز زیبایی‌شناسی، به عنوان یک رشته مجزا، تلاش‌های زیادی برای تعریف هنر صورت گرفت. تلاش‌هایی که همگی معطوف به خود آثار هنری و آنچه قابل مشاهده است بودند. مثلاً تلاش‌هایی برای تعریف هنر بر اساس زیبایی، بازنمایی واقعیت و غیره. ولی هر یک از این تعریف‌ها با توجه به نوآوری‌هایی که در هنر رخ می‌دهد منسوخ می‌شوند، چرا که آثار هنری رشد می‌کنند و آثار هنری جدید و مکاتب هنری جدیدی به وجود می‌آیند و تعریف‌های قدیمی از هنر را منسوخ می‌نمایند؛ از آبریزگاه مارسل دوشان گرفته تا آثار هنری پست مدرنی مانند آثار اندری وارهول که در واقع کالاهایی پیش‌ساخته بودند و صرفاً چون به گالری هنری برده شده بودند جزء آثار هنری محسوب شدند. این دست از آثار نشان می‌دهند که در دنیای امروز ما هر چیزی می‌تواند هنر باشد. بی‌دلیل نیست که فردریک جیمسون پست‌مدرنیسم را منطق سرمایه‌داری متاخر نامیده است.

ارائه تعریفی  از هنر غیرممکن به نظر می‌آید. ویتگنشتاین که به شدت ضدنظریه بود معتقد بود که نمی‌توان بسیاری از واژگان مانند بازی را تعریف کرد، تحت تاثیر او در اواخر سده بیستم نیز دیدگاهی رایج در مورد هنر این بود که غیرقابل تعریف است. تمام تلاش‌ها برای تبیین هنر بر اساس خصوصیات ظاهری و قابل مشاهده آثار هنری شکل گرفته بود، ولی اگر تلاش برای تعریف آثار هنری بر اساس خصوصیات دیگری باشد چه‌طور؟ واژه هنرمند را به راحتی می‌توان تعریف کرد، ولی بر اساس ظواهر هنرمندهایی داریم که خوش لباس هستند، و برخی بدلباس هستند، برخی کوتاه و برخی بلند هستند، برخی چاق و برخی لاغر هستند و برخی مهربان و برخی نامهربان و غیره. اگرتعریفی بر اساس ظواهر ارائه دهیم و تمام هنرمندان را شامل شود کار بسیار دشوار و شاید بیهوده ای باشد، ولی اگر هنرمندی را بر اساس نهاد هنر تعریف کنیم یا رابطه‌اش با آن نهاد و فعالیت هنری در نظر بگیریم کار ساده‌ای در پیش داریم. در این نوع نگاه برای اینکه اثری هنری محسوب شود باید یک مؤسسه هنری معتبر یا نهادهای هنری معتبر آن را اثری هنری بدانند. این نوع نگرش جایی برای هنرهای پیش از دنیای مدرن مانند نقاشی روی دیوار غارها باقی نمی‌گذارد. آنچنان که آرتور دانتو در مورد آبریزگاه دوشان و آبریزگاهی دیگر می‌گوید که ما با دو توالت مواجه هستیم که به لحاظ ظاهری قابل تمایز نیستند یکی در منزل شما است و هر روز در آن می‌شاشید و اثری هنری محسوب نمی‌شود و دیگری در نمایشگاه هنری به نمایش در می‌آید و اثر هنری محسوب می‌شود. یعنی دو ابژه داریم که از نظر ظاهری هیچ تفاوتی ندارند،ولی یکی از آنها معنای خاص و هنری دارد. وابسته کردن تعریف هنر به نهادهای اجتماعی سیاسی چنین عواقبی در بر دارد.

art4

هنر، لذت و درد

واگذاری زیبایی‌شناسی به چنین نهادهایی باعث می‌شود زیبایی نیز در معادلات فایده‌گرایانه قرار بگیرند. معادلاتی کهبر اساس نگاهجرمی بنتام شکل گرفته وهمه انسانها در آن به دنبال لذت و پرهیز از درد هستند. جرمی بنتام برخلاف بسیاری از فیلسوفان هم عصر خود که سعی داشتند نشان  دهند علم اداره جامعه شان با الهیات مسیحی همخوان است – کاری که حتی توماس هابز در کتاب لویاتان هم انجام داده بود- می‌خواست با توجه به آنچه که در چهارچوب طبیعت وجود دارد علم اداره جامعه خود را ارائه دهد.از نظر بنتاماصالت با درد و لذت است. او به افراد به دید اتمهایی نگاه میکند که در کنار هم قرار گرفتهاند و جامعه در واقع وجود ندارد و اهمیتی ندارد؛ آنچه تعیین کننده است لذت فرد و پرهیز از درد است. در مقابل، نگاهسوسیالیستهای سده نوزدهمبه انسان به گونه‌ای بود که بایدمانند زنبور یا مورچه در یک گروه زندگی بکند، هر چند از نظر علمی میدانیم که انسانها با حشرههایی که زیست جمعی دارند تفاوت بنیادین دارند و آن نوع زندگی برای آنان مقدور نیست.

در جوامعی که طراحی آن به گونه‌ای است که قرار است توجه افراد در آن به لذت بخش بودن امور معطوف باشدو آن لذت را پیگیری کنند و ببینند درد چیست و از آن پرهیز کند، مفهوم هنر به چند شکل قابل طرح است. یکی این است که بگوییم هنر باید صرفاً ایجاد لذت کند. یا اینکه در مورد نوع لذت یا شدت و ضعف لذت هنری صحبت کنیم. در بررسیفایدهگرایی سوالی مهم این است که آیا ما یک نوع لذت داریم یا انواعی برای آن وجود دارد. مثلاً در شبکه های اجتماعی -به غیر از فیسبوک که اخیراً تغییری ایجاد کرده- وقتی من یک خبر ورزشی میخوانم یا میبینم که کارگردان مورد علاقه‌امجایزه گرفته یا کودکی در جنگ یمن کشته شده یا کودتایی در ترکیه رخ داده است، طبعاً همه این‌ها نمی‌توانند یک نوع احساس در من ایجاد کنند و گذشته از آن شدت و ضعف همه آنها هم یکی نیست. تنوعی لازم است تا بتواند این پدیدهها را در برگیرد. در نتیجه، نمی‌توان نتیجه گرفت که چون اصالت با لذت است بنابراین هنر دون‌مایه و مزخرف تولید کنیم تا افراد فقط لذت ببرند و هر کس خندید و لذت برد کافی باشد. میتوانیم از انواع لذتها صبحت کنیم. می‌توانیم از هنری صبحت کنیم که نوع لذتی که به ما می‌دهد این است که از دنیای خود جدا می‌شویم و به دنیای هنرمند میرویم یا به دنیای اثر هنری برویم. و این حس به ما دست بدهد که از چرخه علت و معلولی که در دنیای اطراف ما وجود داردو به نظر می‌آید ما را درون زنجیره این علت‌ها و معلول‌ها اسیر کرده فراتر برویم و در ذهن خود، در جهان ساخته روایت هنری زندگی کنیم و تصور رهایی به ما دست بدهد.

تصویری از هنرمند داریم که شخصی آشفته و پریشان است، جامعه درکش نکرده و او هم با جامعه همخوان نیست و شخصی است که از سر شوریدگی آثاری را خلق میکند. این تصویری که از هنرمند داریم با تصویری که بنتام میدهدو در آن انسان عاقل شخصی است که به دنبال لذت باشد و از درد پرهیز کند و درد و لذت خود را تشخیص میدهد متعارض است. آیا این تصویر جایی برای هنرمند آشفته باقی میگذارد؟ میتوان از دو دیدگاهبه این تصویر نگاه کرد. اول اینکه بگوییم هنرمند آشفتهای که کارهایش را انجام میدهد نیز در حال لذتجویی و فرار از دردهای خود است. قانون بنتام در بیان کلی آنقدر عام و فراگیر است که به سختی میتوان مثال نقضی برای آن پیدا کرد. حتی اگر شخصی بگوید که برای نجات دیگرن حاضر است جان خود را از دست بدهد، بنتام میگوید که او این کار را انجام میدهد چون لذت میبرد. برای بنتام، اصالت در زندگی مترادف با درد و لذت است؛ امااین حرف او به این معنا نیست که هیچ چیز دیگری وجود ندارد. بنتام مانند بسیاری دیگر از اندیشمندان دوران روشنگری که تحت تأثیر انقلاب علمی بودهاند قصد دارد به قوانین زیربنایی جامعه یا فرد اشاره کند. علوم طبیعی مدرن بدین شکل هستند که فهم متعارف ما از جهان را زیر سؤال میبرند. وقتی ما به جهان نگاه میکنیم انگار خورشید در حال چرخش به دور زمین است یا مثلاً با نگاه کردن به میز جلوی خودمان به این نتیجه نمیرسیم که آنمیز از ذرات فیزیکی و خلاء درست شده است. فیزیک و علوم طبیعی مدرنفهم متعارف ما از جهان را زیر سؤال میبرد. در علوم انسانی نیز تحت تاثیر این موفقیت در علوم طبیعی نظریه پردازان بسیاری سعی کرده‌اند قوانین زیربنایی فرد و جامعه را استخراج کنند، قوانینی ممکن است با فهم متعارف ما از جامعه و فرد در تعارض باشد. بسیاری از نظریه پردازان دوران روشنگری به دنبال کشف این قوانین بودند. از همین رو می‌بینیم که از نظر بنتام انسان در واقع دنبال لذت و فرار از درد است و از نظر او این به مثابه قانونی است که بر انسان حکمفرماست و ما هر کار  دیگری که میکنیم و هر تجربه دیگری که داریم و هر اسمی که میخواهیم برای آنبگذاریم مسئلهای که وجود دارد این است که ما در نهایت به دنبال لذت هستیم و از درد فرار میکنیم. این قانونی است که بر رفتار ما انسانها حاکم است.مارکس، نیچه و فروید نیز از جمله دیگر افرادی هستند که به دنبال کشف قوانین حاکم بر تاریخ، جامعه و انسان بودند. همه این افراد تحت تأثیر انقلاب علمی در علوم طبیعی هستند. انقلابی که به ما نشان دادکه برخلاف فیزیک ارسطویی، جهان قوانینی دارد که آنچنان که ما میبینیم نیست. به همین شکل می‌توانیم راجع به هنرمند هم حرف بزنیم. یعنی هنرمند هم به دنبال لذت است و از درد فرار میکند. بنابراین، اینکه لذتجویی زیربنای خواسته‌هایما است دلیل نمیشود همه ما از یک چیز لذت ببریم.

هنرمند کیست؟

ارائه تصویر هنرمند به صورت شخصی که دچار شوریدگی است و دنیا او را درک نکرده است، خود در حال ایجاد یک هنجار نامناسب است. با این تعریف به افراد میگوییم که اگر کسی بخواهد هنرمند باشد باید ظاهر شوریده ای داشته باشد و از سوی کسی درک نشده باشد چرا که هنرمند را اینگونه تعریف کرده ایم. در صورتی که مشخص نیست چرا هنرمند باید اینچنین باشد؟ تعریف این هنجارهای غلط باعث بروز افراد غیراصیل میشود. افرادی را شاهد هستیم که نه شوریده هستند و نه تنها دنیا آن‌هارا خوب درک میکند و او هم دنیا را خوب درک میکند بلکه انگار کاملاً برای همین دنیا آفریده شده‌اند و مناسبتر از ایناشخاص کسی را  برای این دنیا نداریم، ولی او میخواهد بنا به هر دلیلی وارد هنر شود. این تعریف هنجاری باعث میشود که او خود را ملزم بداند که خودش را آشفته و شوریده نشان دهد و یک موجود مقلد و غیراصیل متولد میشود. چالشی که در اینجا با آن مواجهیماین است که میخواهیم برای چیستی و کیستی هنر و هنرمند معیار تعریف کنیم میخواهیم این معیار، معیار صحیحی باشد نه اینکه مثلاًچون یک طبقه خاص ثروت این را دارد که در یک سری رویدادهای گران قیمت شرکت کند،پس این رویدادها را هنر بنامیم. نمیخواهیم هنر را با چنین تعریف‌های جامعه شناختی تعیین کنیم. چرا که در این صورتمعیار را با عاملی تعریف کرده ایم کهبه ثروت و قدرت وابسته است. در عین حال نمی‌خواهیم هنر بی‌معیار باشد که هر کس هر چیزی دلش خواست بیاورد و ما آن را هنر برشماریم یا هر کسی که از خانه قهر کرد هنرمند نامیده بشود. باید معیاریبرای هنر داشت،وجه مشخه هنر چیست؟ چه انواعی از هنر داریم؟ هنرمند کیست؟ اگر خودمان بخواهیم تنوعیدر شاخههای هنری ایجاد کنیم از کجا باید شروع کنیم؟ و چگونه باید پیش ببریم؟ مثلاُ چه مشخصهای در یک رویداد باید وجود داشته باشد تا آن را تئاتر بنامیم. یک نوع تنبلی در دوران معاصر،که دوران تنوع و کثرت است، به وجود آمده است که در آن به جای فکر کردن و یافتن وجه مشخصه هنر، ماهیت آن یا عوامل دخیل در تعیین آن، این امور را به تصمیم گیری گروهی محدود ارجاع دادهایم.

زیبایی آثار هنری به قواعدی که بر آن اثر حاکم است وابسته است. اگر کامپیوتر هم بتواند با پیروی از قواعد یک اثر هنری، اثری خلق کند، گاه با نگاه کردن به آن نمی‌توان حدس زد که آنساخته انسان نیست. با نشان دادن این آثار به افرادی که از منشاء کامپیوتری آن آگاه نیستند می‌توان تصور کرد که مخاطبان با توجه به آن اثر بگویند که خالق این اثر سر شوریده‌ای داشته است یا جهان را متفاوت می‌دیده و این اثر در واقع ثبت آن نگاه متفاوت به جهان است. میل ما به انتساب حالتی روحی و درونی به خالق اثر هنری با توجه به خود اثر هنری گویی تلاشی است برای کسب اطمینان از اینکه اثری «متفاوت» را می‌بینیم و «واقعاً» در حال دیدن جهان از زاویه‌ای متفاوت هستیم، زاویه‌ای که در حالت عادی توان دیدن آن را نداریم.

فرض کنیم یک برنامه کامپیوتری بتواند یک اثرنقاشی را با بهترین کیفیت مدنظر ما تولید کند. کامپیوتر قصدیت ندارد در نتیجه نمی‌توان گفت که کامپیوتر این اثر را خلق کرده است. حضور یا غیبت انسان و قصدیت از نظر برخی خود معیاری است برای تعیین اثر هنری، یعنی اگر کامپیوتری هر اثری را بسازد آن اثر را نمی‌توان هنری محسوب کرد؛ چرا که قصدیت در آن وجود ندارد. همانطور که اگر یک تکه پلاستیک به صورت تصادفی بر اثر آتشسوزی فرم خاصی به خود بگیرد از آن‌ جایی که قصدیت در آن مطرح نیست،آن را اثر هنری محسوب نمی‌کنند. بنابراین، نمی‌توانیم شی‌ءای ازطبیعت را برداریم و در یک گالری قرار دهیم، باید در حد حتی یک خراش یا ضربه یا برش از انسان در آن وجود داشته باشد تا اثر هنری محسوب شود. به نظر می‌رسد که مادامی که این محدودیت برای تعریف اثر هنری وجود داشته باشد هر اثری که انسانی خلق کرده باشد، فارغ از محتوا و کیفیت آن، می‌توان آن را به عنوان اثر هنری پذیرفت، ولی مثلاً اگر یک بونوبو یا کامپیوتر این اثر را خلق کرده باشد آن را به عنوان اثر هنری نمی‌پذیریم. شاید بتوان گفت این مسئله با نوع نگاه والا به هنر گره خورده است، یعنی نگاهی که در آن با هنر می‌توان از جهان اطرافمان جدا شویم و غرق در روایت، صوت و تصویرسازی‌های اثر هنری شویم و بدین شکل ما را با زاویه دیگری از جهان یا حتی با جهانی دیگر آشنا شویم.

art3

اثر هنری هر چه که باشد نمی‌توان با مواجهه با آن در مورد درونیات هنرمند سازنده آن به نتیجه‌ای رسید. علاوه بر اینکه نمی‌توان به این نتیجه رسید، مواردی نیز وجود دارند که نشان می‌دهند افرادی که صرفاً تبحر تکنیکی داشته‌اند توانسته‌اند در عرصه‌های متفاوت آثار قابل توجهی خلق کنند و همه آنها درونی آشفته و بی‌قرار نداشته‌اند. همانطور که در عرصه علم و فلسفه نیز افرادی را داریم که بنا به مهارتی که در انجام آزمایش یا استدلال کردن پیدا کرده‌اند به عنوان شغل خود به چنین فعالیت‌هایی اهتمام می‌ورزند ولی علاقه آنها امر دیگری است، مثلاً ممکن است برای درآمد شخصی به علم، فلسفه یا هنر روی بیاورند.

آوانگاردیسم خود به یک مکتب تبدیل شده است. در گذشته ابداع توسط فردی صورت می‌گرفت که در یک سبک بسیار خبره و به قواعد آن مسلط و از تاریخچه آن آگاه و اصلاً عضوی از آن جریان بود. این شخص با توجه به آشنایی بسیار زیادش با سبکی خاص متوجه می‌شد که برای ابراز احساساتی خاص یا مفهومی بخصوص این سبکناتوان است، یا مثلاً سخن‌هایی را در این مدیوم نمی‌توان زد و نیاز است در قواعد آن تغییراتی ایجاد کرد. هنرمندی که مسئله دارد و برای بیان مسئله خود قواعد را تغییر می‌دهد پیرو مکتب آوانگاردیسم نیست، بلکه این تغییرات هدفمند و بخشی از مسئله هنرمند است. پیرو مکتب آوانگاردیسم، نیازی به آشنایی و تسلط به سبکی را ندارد بلکه صرفاً شکستن قواعد هدف است و چه چیزی بهتر از اینکه شخصی که از قواعدی ناآگاه است به انجام آن اهتمام بورزد؟

ضرورت توجه به معیار غیرتجاری برای هنر

هنگامی که ما معیارهای موجود برای تعیین هنر و آثار هنری را کنار میگذاریم با یک بحران مواجه میشویم.در حال حاضر دیگر ما نمی دانیم که یک اثر هنری خودش چه خصوصیتی دارد و هنر به سلیقه گروهی از گالریداران محدود شده است که حتیمشخص نیست تصمیمگیری آنها نیز بر چه مبنایی انجام میشود. یعنی هیچ گاه افرادی که گالریهای هنری را برقرار میکنند و تصمیم میگیرند یک مجموعه عکس یا نقاشی یا هر اثر هنری دیگر را در آن گالری‌ها جای دهند به کسی توضیح نمیدهند که معیار آنها چه بود. این اتفاق برای ادبیات و شعر فارسی هم افتاده است و به تعبیر شفیعی کدکنی بعد از شاملو شرایطی فراهم شده که هر کس از خانواده قهر کرد بتواند شاعر باشد. چرا که بحران معیار و تعریف داریم. نمیدانیم چه خصوصیتی باعث میشود چیزی را شعر بنامیم و بتوانیم بین شعر و غیرشعر تمایز قائل شویم. در حال حاضر در شبکههای اجتماعی شاهد هستیم که به مدد دکمه اینتر روی کیبرد به اضافه یک اسم و تاریخ در پایان نوشته «شعر» سروده میشود. در این سبک حتی افرادی در حال چاپ کتاب شعر هستند. وقتی ما از واژه شعر استفاده میکنیم این واژه یک حالت هنجاری دارد. یعنی با استفاده از این واژه بایدبتوانیم بین آنچه که شعر محسوب می‌شود و آنچه که شعر محسوب نمیشود تمایز قائل شویم. اگر واژه شعر واژهای باشد که بتوان آن را به همه چیز اطلاقکرد، یعنی حتی اگر شخصی کمد منزلش را به ما نشان دهد و بگوید این شعر است، عملاً معناداری این واژه به اراده و خواست ما وابسته شده و گویی به غیر از این منزلگاه روانشناختی هیچ معیار دیگری برای آن وجود ندارد. انگار هنر صرفاً یک واژه است و به غیر خواست گروهی از انسان‌هاهیچ وجه مشخصهای ندارد. این نوع نگاه آزادی زیادی به انسان می‌دهد و هر کس میتواند هر چه که دوست دارد را هنر محسوب کند. ولی در عوض این آزادی باید گفت که با مرگ هنر مواجه هستیم. اگر تعیین هنر به خواست و تصمیم گروهی محدود از گالریداران محدود شود نیز باز هم باید گفت در چنین حالتی آنچه داریم گالری هنری نیست بلکه یک گالری است از تصمیم‌های شخصی یک گروه انسان. اینکه چرا باید به مجموعه‌ای شکل گرفته از تصمیم یک عده راهنر بنامیم، مشخص نیست. یعنی مشخص نیست روان این گروه چه مزیتی دارد که باید تصمیم‌های برگرفته از این ذهنهای بسیار خاص را هنر نامید. البته اگر در حالت ایدهآل، آن گروهی که مسئول تعیین این آثار بودند خود هنرمند بودند یا افرادی بودند که در هنر به قدری وقت صرف کردهاند که معیارهایی زیبایی‌شناختی دارند و انتخاب آثاری به عنوان آثار هنری برایش صرفاًدلبخواهی نبوده است و در عین حال آن گروه آنقدر تعهد و مسئولیت برای خود قائل باشند که در ازای تصمیمهایی که برای هنر محسوب شدن یا نشدن یک اثر میگیرند توضیحهای مناسب بدهند تا امکان نقد و بررسی آن وجود داشته باشد، می‌توان از یک جامعه هنری پویا سخن گفت.

art

بحرانی که هنر با آن مواجه است یک بحران هنجاری و مفهومی است. جهانی که ما در آن زندگی میکنیم دچار این بحران است. در گذشته نبود تنوع به اشتباه معیار صحیح بودن و مطلق بودن معیار موجود در جامعه تصور میشده است. مثلاًاگر شخصی در جایی به دنیا میآمد که دین خاصی در آنجا بود تصور او بر این بود که این دین صحیح است. در گذشته نوع لباس پوشیدن یا هنر موجود درجامعه به عنوان معیار مطلق یا صحیح در نظر گرفته میشد. به هم ریختن این حالت که مردم دیگر مجبور نیستند که با یک نوع از هنر یا لباس پوشیدن یا دین و … در تماس باشند باعث شده یک عده گمان کنند که هر چیزی شدنیاست. ولی واقعیت تلخ این است که دست کم بخشی از تصمیم گیریها در دنیای هنر نیز در دست سرمایه داران است و آنچه در واقع تعیین می کند چه چیزی هنر محسوب می‌شود و چه چیزی نه، تصمیم‌های اقتصادی گروهی محدود است. برای مقابله با این معضل، مطرح کردن هنجارهایی برای تعیین هنر از ناهنر ضروری است. بدین شکل سرمایهداران تعیین کننده اثر هنری نخواهند بود، بلکه به واسطه ارائه یا نمایش آنچه پیشتر توسط گروهی متخصص به عنوان هنر شناسایی شده است، به دنبال سود تجاری خواهند بود.

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.