ادبیات > مقاله

چرا و چگونه قصه‌های چخوف را بخوانیم؟

d736557187cca39e266be01b4e384760

چرا و چگونه قصه‌های چخوف را بخوانیم؟Reviewed by هارولد بلوم on Sep 21Rating: 5.0چرا و چگونه قصه‌های چخوف را بخوانیم؟فی‌مابین قصه‌ تورگنیف و قصه‌ چخوف و همینگوی فاصله بسیار است. مع‌الهذا تورگنیف، چخوف و همینگوی اشتراکاتی هم دارند که شبیه است به بی‌طرفی اما کاشف به عمل می‌آید چیز دیگری است. در آثار تورگنیف، چخوف و همینگوی نزدیکی ایشان با چشم‌انداز و شخصیت‌های انسانی محوریت دارد. این قرابت با غوطه‌وری کاراکترهای بالزاک و دیکنز در طبقات اجتماعی خروشان متفاوت است. نبوغ این دو رمان‌نویس بود که پاریس و لندن را گشاده‌دست با انواع طبقات اجتماعی و شخصیت‌های جذاب گروتسک پر ‌می‌کردند. بالزاک، برخلاف دیکنز، در قصه کوتاه نیز متبحر شد و خیلی‌شان را در کمدی انسانی گنجاند. هرچند در آن‌ها از رزونانس‌های رمان‌هایش خبری نیست. نمی‌توان قصه‌های بالزاک را با قصه‌های تورگنیف، چخوف، موپاسان و همینگوی قیاس کرد.

فی‌مابین قصه‌ تورگنیف و قصه‌ چخوف و همینگوی فاصله بسیار است. مع‌الهذا تورگنیف، چخوف و همینگوی اشتراکاتی هم دارند که شبیه است به بی‌طرفی اما کاشف به عمل می‌آید چیز دیگری است. در آثار تورگنیف، چخوف و همینگوی نزدیکی ایشان با چشم‌انداز و شخصیت‌های انسانی محوریت دارد. این قرابت با غوطه‌وری کاراکترهای بالزاک و دیکنز در طبقات اجتماعی خروشان متفاوت است. نبوغ این دو رمان‌نویس بود که پاریس و لندن را گشاده‌دست با انواع طبقات اجتماعی و شخصیت‌های جذاب گروتسک پر ‌می‌کردند. بالزاک، برخلاف دیکنز، در قصه کوتاه نیز متبحر شد و خیلی‌شان را در کمدی انسانی گنجاند. هرچند در آن‌ها از رزونانس‌های رمان‌هایش خبری نیست. نمی‌توان قصه‌های بالزاک را با قصه‌های تورگنیف، چخوف، موپاسان و همینگوی قیاس کرد.

حتی اولین قصه‌های چخوف ظرافت فرمال و تلخی عمیقی دارند. همین خصوصیات است که تمام نویسندگان قصه‌کوتاه در نسل‌های بعد را تحت تأثیر او قرار می‌دهد. نویسنده زندگی‌های عاری از نشاط. می‌گویم همه نویسنده‌ها چون ابداعات فرمال چخوف در مقام قصه‌گو، هرچند فراوان، اهمیت کمتری از درون‌گرایی شکسپیری‌اش[۱] دارند. چخوف از تورگنیف هم که حواسش به سوابق قهرمان‌ها رمان‌هایش بود شکسپیری‌تر است. چخوف می‌گوید باید به طریقی بنویسید که خواننده به توضیح اضافی از جانب نویسنده احتیاج نداشته باشد. کنش‌، گفت‌وگو و اندیشه کاراکترها باید بسنده باشند، نمایشنامه‌های اولیه‌اش با این آموزه نوشته شده است: سه خواهر[۲] و باغ آلبالو[۳].

قصه بوسه[۴] را از میان قصه‌های اولیه چخوف دوست دارم. چخوف این قصه را در بیست‌وهفت‌سالگی نوشت. ریابویچ «کمروترین، ملال‌انگیزترین و منزوی‌ترین افسر پلیس» در یک تیپ توپخانه است. او همراه افسران هم‌رده به شب‌نشینی در ملک اربابی ژنرال بازنشسته‌ای دعوت می‌شود. ریابویچ ملول دوروبر ملک می‌پلکد که از اتفاق وارد اتاق تاریکی می‌شود و یک ماجراجویی را تجربه می‌کند. زنی او را به‌جای شخص دیگری می‌گیرد و می‌بوسد سپس ناگهان خود را پس می‌کشد و می‌گریزد. مرد هم پا به فرار می‌گذارد اما بعدازآن فکر و ذکرش معطوف به این اتفاق است. این اشتغال ذهنی در ابتدا مایه سرخوشی است؛ اما بعد به شکنجه تبدیل می‌شود. مرد بی‌نوا عاشق است، عاشق زنی ناشناس است و به دیدار دوباره امیدی نیست.

ریابویچ وقتی باری دیگر همراه افسران توپخانه در اطراف ملک اربابی ژنرال است از روی پل کوچکی می‌گذرد. پل در نزدیکی حمام است. آنجا دست دراز می‌کند و ملافه نمناکی را که روی بند آویزان شده لمس می‌کند. از لمس آن، حس سردی و زبری به او هجوم می‌آورد. به پایین پل نگاه می‌کند، عکس ماه سرخ در آب است. در همان لحظات که بر آب روان خیره است به این باور می‌رسد که زندگی تماماً مضحکه بی‌معنایی است. در پایان، تمام افسران به ملک ژنرال بازمی‌گردند، اما ریابویچ راهش را می‌کشد و به بستر تک‌نفره خود می‌رود.

به‌جز خود بوسه، آن حس سردی و رطوبت ملافه، که می‌توان آن را ضد بوسه نامید، نقطه عطف قصه است. این لمس ریابویچ را نابود می‌کند، البته بوسه هم او را نابود کرده بود. امید و شور، هراندازه غیرمنطقی، قوی‌تر از ناامیدی و درنتیجه خطرناک‌تر هستند. قصه بوسه را می‌خوانم و برای خود نکته‌ای را تکرار می‌کنم که یک‌بار هنگام نوشتن درباره چخوف به آن پی بردم: شما باید حقیقت را بدانید و حقیقت شما را ناامید می‌کند. این انجیل چخوف است، با این تبصره که این نابغه مغموم به شما اصرار دارد بانشاط باشید. ریابویچ ممکن است فکر کند سرنوشتش پیش‌ازاین مقدر شده. اما قطعاً این‌طور نیست، هرچند ما هرگز سرنوشت او را نخواهیم دانست، زیرا این چیزی فراتر از حدود قصه است.

بهترین ملاحظات درباره چخوف (و تولستوی) را در خاطرات ماکسیم گورکی[۵] خواندم. گورکی می‌گوید: «به نظر من در حضور {چخوف} همه حاضران، میلی ناخودآگاه به ساده‌تر بودن، حقیقی‌تر بودن و خود واقعی‌شان بودن داشتند.»

وقتی قصه بوسه را بازخوانی می‌کنم یا اجرای خوبی از سه‌خواهر می‌بینم، در حضور چخوف هستم. باآنکه مرا ساده‌تر، حقیقی‌تر و نزدیک‌تر به خود نمی‌کند، در دل آرزو می‌کنم کاش می‌توانستم بهتر می‌بودم (هرچند نمی‌توانم.) آرزویم بیشتر یک میل زیبایی‌شناسانه است تا اخلاقی. زیرا چخوف خِرَد نویسنده‌ای عالی‌قدر را دارد و به‌طور ضمنی به من می‌آموزد که ادبیات شکلی از خیر است. شکسپیر و بکت نیز همین را به من می‌آموزند. به همین دلیل کتاب می‌خوانم. گاهی فکر می‌کنم در میان تمام نویسندگانی که زندگینامه‌ شخصی‌شان در دسترس است، چخوف و بکت مهربان‌ترین بودند. از زندگی شکسپیر چیزی نمی‌دانیم. اما اگر نمایشنامه‌هایش را پشت سرهم بخوانید، گمان می‌برید شکسپیر باید نفر سوم باشد. خالق سرجان‌فالستاف، هملت و رزالیند هم موجب می‌شود بخواهم بیشتر خودم باشم. به همین دلیل باید کتاب و بهترین چیزهایی را که نوشته شده‌اند بخوانیم.

بوسه از آثار اولیه چخوف است، اما فوق‌العاده است. چخوف فکر می‌کرد بهترین اثرش قصه سه‌صفحه‌ای دانشجو[۶] است، که در سی‌وسه‌سالگی نوشت، عیسی مسیح به استناد کتاب مقدس در سی‌وسه‌سالگی درگذشت. درباره چخوف هم مانند شکسپیر نمی‌توان گفت معتقد یا شک‌گرا بوده است. آن‌ها فراتر از این چهارچوب‌ها هستند.

دانشجو قصه ساده‌ای است که به طرز خوشایندی تنظیم شده است. یک دانشجوی علوم دینی، در جمعه پیش از عید پاک سرمازده و گرسنه نزد مادر و دختری بیوه می‌آید. در منزل آن‌ها کنار آتش خود را گرم می‌کند، و قصه پیشگویی مسیح از سه انکار پطرس را تعریف می‌کند. دانشجو حین نقل قصه منقلب می‌شود و اشک می‌ریزد. مادر هم اشک می‌ریزد. دانشجو به رابطه بین اشک‌های پطرس و اشک‌های مادر که ظاهراً با زنجیری به یکدیگر پیوند خورده‌اند می‌اندیشد. و ناگهان به شوق می‌آید. احساس می‌کند همراه این زنجیره‌ که گذشته را به حال وصل می‌کند حقیقت و زیبایی هم وارد زندگی‌اش خواهد شد. کل قصه همین است. قصه با دگرگونی این شوق آنی به انتظار رسیدن محتمل شادمانی در آینده دانشجو پایان می‌یابد. چخوف می‌گوید دانشجو فقط بیست‌ودو سال دارد. این اشاره شاید نشانه‌ای از آن است که چخوف سی‌وسه‌ساله هم سه‌چهارم عمرش را گذرانده بود (چخوف براثر بیماری سل در چهل‌وچهارسالگی از دنیا می‌رود.)

ممکن است خواننده درباره این دگرگونی ظریف شور و شوق دانشجو بیندیشد. قطاری از حقیقت و زیبایی از گذشته به حال باعث می‌شود توقع شادمانی محتمل فردی در ذهن جوان بیست‌ودوساله‌ پدید بیاید. جمعه پیش از عید پاک است، قصه درون قصه اصلی قصه مسیح و پطرس است، باوجوداین هیچ‌یک از شعف‌ها نشانی از تقوا یا رستگاری حقیقی ندارند. چخوف، باریک‌بین‌ترین روانشناس دراماتیک از عهد شکسپیر به بعد است. او در این قصه ترانه‌ای تیره‌وتار درباره رنج و استحاله نوشته است. مسیح تنها به‌مثابه بازنمایی والای رنج و استحاله، حضور می‌یابد، چیزی که شکسپیر در عصر طاعون زیرک و قاطع از آن دوری جست.

چرا چخوف این قصه کوتاه را به خیلی قصه‌های دیگر که در نظر ستایش‌کنندگانش به‌مراتب مهم‌تر و اساسی‌ترند ترجیح داده است؟ جواب روشنی ندارم اما این سؤال را قابل‌تأمل می‌دانم. همه‌چیز در قصه دانشجو، جز آنچه در ذهنش اتفاق می‌افتد، به‌تمامی ملالت‌انگیز است. برآمدن غیرمنطقی شوروشوق عمومی و امید فردی از دل سرما، نکبت و اشک‌هایی از روی خیانت، چیزی است که چخوف را برانگیخته است.

قصه متأخر «بانو و سگ ملوسش» (۱۸۹۹) در میان آثار محبوب من است و عموماً به‌عنوان یکی از زیباترین قصه‌های چخوف شمرده می‌شود. گوروف، مرد متأهلی است که تعطیلاتش را تک‌وتنها در تفرجگاه ساحلی یالتا می‌گذراند. ملاقات زن جوان زیبایی که همیشه سگ کوچکی همراه دارد او را برمی‌انگیزاند. گوروفِ عاشق‌پیشه با آنا سِرگیِفٍ ناراضی از زندگی زناشویی‌ وارد رابطه می‌شود. زن از یالتا می‌رود و در هنگام وداع تأکید می‌کند خداحافظی‌شان ابدی است. گوروف که در عشق‌ورزی کارآزموده‌ است حرف زن را می‌پذیرد و بااحساس آسودگی پائیزی نزد خانواده‌اش در مسکو باز‌می‌گردد اما آن‌وقت است که خود را در عذاب و رنج می‌بیند. آیا برای اولین بار به عشق دچار شده؟ نمی‌داند، چخوف هم نمی‌داند، لاجرم ما هم نمی‌دانیم. اما قطعاً دل به آنا داده است. گوروف به شهرستان آنا سِرگیِف سفر می‌کند و زن را از وسط نمایش اپرا از سالن بیرون می‌کشد. زن هراسان از گوروف می‌خواهد فوراً ازآنجا برود و قول می‌دهد او را در مسکو ملاقات خواهد کرد.

دیدارهای هر دو سه ماه یک‌بار در مسکو به یک آیین تبدیل می‌شود. گوروف دیدارها را به‌اندازه کافی لذت‌بخش می‌داند. اما آنا همیشه در حال اشک ریختن است. یک روز گوروف در آیینه نگاه می‌کند و متوجه می‌شود موهایش سفیده شده‌اند. همان لحظه، به تنگنایی که در آن گرفتار آمده آگاه می‌شود و آن را به‌عنوان عشق پیرانه‌سر ‌تفسیر می‌کند. چه باید کرد؟ گوروف می‌اندیشد او و معشوقش در مرز یک زندگی تازه زیبا هستند، پایان رابطه‌ بسیار دور از ذهن است، اما سخت‌ترین مشقت دوطرفه‌شان تازه آغاز شده است.

این تمام چیزی است که چخوف به ما می‌گوید، اما طنین‌ آن دیرزمانی بعدازاین نتیجه‌گیری که به نتیجه‌ای نمی‌رسد ادامه دارد. گوروف و آنا هردو تا حدودی تغییر کرده‌اند اما این تغییر لزوماً بهتر شدن نیست. نمی‌توانند برای یکدیگر قدم نجات‌بخشی بردارند. اما چه چیزی قصه را از ابتذال مادی‌اش نجات می‌دهد؟ چطور این قصه از تمام قصه‌های ناامیدکننده خیانت متفاوت است؟

همان‌طور که هر خواننده‌ای به این نتیجه خواهد رسید نجات قصه باعلاقه ما نسبت به گوروف و آنا صورت نمی‌پذیرد. ویژگی قابل‌توجهی در آن‌ها وجود ندارد. مرد، یک مرد زن‌دوست نوعی و زن هم زنی همیشه گریان است. در این قصه هنر چخوف در حد اعلای رازوارگی است، چیزی محسوس اما تعریف‌ناپذیر. آنا عاشق است، هرچند می‌دانیم گوروف چیز دندان‌گیری نیست. نمی‌دانیم چگونه برای آنای محزون ارزش قائل باشیم. چخوف آنچه را بین دو دلداده ردوبدل می‌شود با چنان بی‌طرفی می‌گوید که ما نه با فقدان اطلاعات، بلکه با فقدان قضاوت، حتی از سوی خودمان، مواجهیم. زیرا قصه باوجود جهان‌شمولی‌اش به‌طور غیرطبیعی کم‌گو است. آیا گوروف باور دارد بالاخره عاشق شده است؟ سرنخی در دست ندارد، خواننده هم نمی‌داند، چخوف اگر بداند هم به ما نخواهد گفت. مانند شکسپیر، آنجا که هملت می‌گوید عاشق است و ما نمی‌دانیم آیا می‌توانیم به او اعتماد کنیم، در قصه چخوف هم میلی نداریم ادعای گوروف را بپذیریم وقتی می‌گوید این رابطه بالاخره همان چیزی است که باید باشد. آنا شکایت می‌کند که رابطه آن‌ها «عشق پنهانی تیره‌وتاری» است (اگر از مصرع عالی ویلیام بلیک در گل‌سرخ بیمار استفاده کنیم)، اما گوروف ظاهراً از زندگی پنهانی‌اش لذت می‌برد. او فکر می‌کند این زندگی پنهانی پرده از خود واقعی‌اش برمی‌دارد. او کارمند بانک است و بی‌شک بسیاری از کارکنان بانک یک خود واقعی دارند، اما گوروف یکی از آنان نیست. خواننده اشک‌های آنا را باور می‌کند اما «چگونه؟ چگونه؟ چگونه؟» گفتن‌های گوروف را وقتی سرش را بین دستانش می‌گیرد نمی‌پذیرد. چخوفِ عاشق پارودی خود را در شخصیت تریگورین مرغ دریایی[۷] به نمایش می‌گذارد، اما به نظر من گوروف سلف‌پارودی منقول‌تری[۸] است. گوروف را دوست نداریم، دلمان می‌خواهد آنا از گریستن دست بردارد، اما نمی‌توانیم قصه‌شان را دور بیندازیم زیرا قصه خود ما هم هست.

گورکی درباره چخوف می‌گوید: «او قادر بود طنز تلخِ پشت مه و تیرگی دریای ملال را آشکار کند.» ساده‌لوحانه است، والاترین قدرت چخوف آن است که این برداشت را به ما القا می‌کند که بالاخره، در اینجا، در قصه‌های چخوف، حقیقت آمیزه همیشگی وجود انسان، حقیقت آمیزه نکبت ملال‌انگیز و شور تراژیک بیان شده است. شکسپیر مرجع چخوف (و ما) در شور تراژیک است، اما ملال در آثار شکسپیر وجود ندارد، حتی زمانی که فکاهی[۹] یا مضحکه[۱۰] می‌نویسد.

[۱] Shakespearean inwardness

[۲] Three Sisters

[۳] The Cherry Orchard

[۴] The Kiss

[۵] Maxim Gorky’s Reminiscences

[۶] The Student

[۷] The Seagull’s Trigorin

[۸] transposed self-parody

[۹] farce

[۱۰] travesty

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.