ادبیات > نقد

مهیب برهم‌خوردن چیزها

نگاهی به سومین رمان خوان گابریل واسکس، ترجمه ونداد جلیلی

Juan-Gabriel-Vásquez-Esquire

مهیب برهم‌خوردن چیزهاReviewed by دانیال حقیقی on Aug 8Rating: 5.0مهیب برهم‌خوردن چیزها

من مرد شریفی هستم که گل صادر می‌کند.

پابلو اسکوبار

شعر وقتی نمی‌آید که در عشق بسر می‌بریم، بلکه زمانی سراغمان می‌آید که آن را در گذشته‌ی خود به خاطر می‌آوریم.

خورخه بورخس

 

وقتی در اولین دهه از هزاره‌ی نو، فضای اجتماعی و جامعه‌ی مدنی کلمبیا، به این نتیجه می‌رسد که راه برخورد با قدرت کارتل‌های مواد مخدر، آزادسازی استفاده از آن در آمریکای لاتین است، شعر یکی از ظرفیت‌های خودش را پس از آشویتس نشان داد. شعر وقتی سراغمان می‌آید که انتظارش را نداریم.

“صدای افتادن اشیاء” صدای ترک برداشتن حوض منجمد آرامش، در بوگوتای ۱۹۶۰ است، همزمان با آنکه آمریکایی‌ها سپاه صلح را به کلمبیا فرستادند تا در بهبود شرایط کمک کننده باشند. اما همزمان با این اعزامِ “صلح”، هیپی‌ها که اصلی‌ترین تشکیل‌ دهندگان سپاه صلح هستند، ماریجوانا را مثل ساس‌هایی که به لباسشان چسبیده باشد، با خود به کلمبیا می‌برند و اینگونه است که کمتر از دو دهه بعد تمام رختخواب مملو از حشره‌ی خونخوار می‌شود؛ کارتل‌ها شکل می‌گیرند و پابلو اسکوبار رانندگی را کنار می‌گذارد و شروع به رشد در سلسله‌مراتب شبکه‌های گانگستری بوگوتا می‌کند.

اسکوبار در ابتدای دهه نود، زمانی که، باغ وحش خصوصی‌اش را تاسیس کرد، تبدیل به همان مرد شریفی شده بود که گل صادر می‌گرد. او نزدیک به هشتاد درصد از کل کوکائین مصرفی در ایالات متحده و نزدیک به صددرصد ماریجوانایش را به آن کشور صادر و در تک تک ایالت‌ها پخش می‌کرد. این تجارت میلیاردی اما، برای کشورش و بخصوص شهرش بوگوتا، تبعات ناگواری به همراه داشت. این تبعات، سال‌ها تعقیب، مراقبت، دستگیری، فرار، تعقیب مجدد، ترور و تصفیه حساب را روی دوش نیروهای مسلح کلمبیا گذاشت تا آنکه درنهایت، در ۱۹۹۳ اسکوبار به دست ارتش مورد تعقیب جدی قرار می‌گیرد. در آخرین مرحله از عملیات حذف اسکوبار، گانگستر افسانه‌ای حین یک تعقیب و گریز روی پشت بام یک خانه، درحالی که کماندو‌ها پشت سرش بودند با شلیک گلوله به شقیقه‌اش خودکشی می‌کند.

این زمانی است که رمان واسکس آغاز می‌شود. زمانی که اسب آبی باغ وحش اسکوبار به دلیل بی‌صاحب ماندن غیرمنقولات صادرکننده‌ی بزرگ گل، از آنجا می‌گریزد و وارد حوزه‌های مسکونی می‌شود و پلیس را وادار می‌کند تا بهش شلیک کند. این برهه دقیقا زمانی است که اسکوبار جایش را به ال‌چاپو در مکزیک داده (یعنی در دورانی که کم‌کم سیوداد خوارز شروع‌ می‌کند به تغییر شکل دادن و رفتن به سال ۲۶۶۶).

راوی کتاب، آنتونیو یامارا، استاد حقوق است و کم‌کم و به شکلی نامرسوم، خانواده‌اش در حال شکل گیری است. دوست دخترش از او باردار شده و پیش او می‌آید تا دوران حاملگی را با هم بگذرانند. در این بین، یامارا رفیقی هم در باشگاه‌های بیلیارد مرکز شهر پیدا کرده. لاورده، مردی است که تازه از زندان آزاد شده، بی‌ادب است اما جذبه‌ای ناپیدا یامارا را به لاورده پیوند می‌زند. تنها چیزی که یامارا از رفیق مرموزش می‌داند این است که او یک خلبان بوده و قرار است به زودی همسرش پیش او بیاید که…-

یک‌بار هم به اتفاق به یک فرهنگسرا می‌روند تا مرد خلبان که تازه از زندان آزاد شده، یک نوار کاست سیاه رنگ را گوش کند. اما او ناگهان پس از آنکه کمی به آن نوار گوش می‌کند غیبش می‌زند. یامارا دنبالش را می‌گیرد
و … –

در نهایت این دوستی زمانی به پایان می‌رسد که شبی‌از شب‌ها زمانی که این دو در حال پرسه زدن در خیابان‌های مرکز شهر هستند، دو موتور سوار بدون صورت، جلوی پایشان می‌ایستند و بهشان شلیک می‌کنند. لاورده می‌میرد و یامارا به شدت زخمی می‌شود. دو سال بعد را یامارا در ترسی می‌گذراند که ناشی از شوکی است که به او در آن حادثه وارد شده. عصبیت و پرخاشجویی و انزجار از شهر، بخصوص حوزه‌ی مرکز شهر و باشگاه‌های بیلیارد، جای آن روزهای شاعرانه‌ی زندگی استاد دانشگاه بیست و شش ساله می‌گیرد. نفرت یامارا از شهر به نهایت خود می‌رسد، وقتی مرور تک‌تک‌ یادمان‌های او از بوگوتا، یادواره‌های قتل و خشونت هستند: کشته شدن وکیل مدافع رودریگو بونیلا( کسی که علیه کارتل مِدلین کار کرد و به دستور اسکوبار در خیابان به قتل رسید)، قتل نویسنده و روزنامه‌نگار گیلرمو کانو، (سردبیر جنجالی مهم‌ترین روزنامه‌ کلمبیا ال اسپکتادور، که در هنگامه‌ی مطبوعاتی علیه کارتل بین‌المللی مدلین، درپایین پله‌های دفتر روزنامه به دست موتور سوارهای بدون صورت به ضرب گلوله کشته شد)، و درنهایت ترور لوییس کارلوس گالان، (نامزد کرسی ریاست جمهوری که وقتی راوی داستان نوزده سالش بوده، به دلیل راه‌اندازی کارزاری علیه سیاستمداران طرفدار کارتل‌ ال مدلین و ال مکزیکو، از سر راه اسکوبار برداشته می‌شود). و حالا نوبت خود اوست، کسی که در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده و اصولا سعی کرده کاری با سیاست نداشته باشد… حالا اوست که هدف گلوله‌ی موتورسواران بدون صورت قرار می‌گیرد.

بعد اما، ناگهان در میانه‌ی کتاب، یامارا راهش را به سمت مرکز شهر کج می‌کند و عصا زنان می‌رود تا بی‌اختیار سر از خانه‌ی لاورده در‌‌آورد. صاحب‌خانه که خلبان مستاجرش بوده زنی است به نام کونسو. او در ملاقات کوتاهشان آن نوار را به یامارا می‌دهد تا گوش کند و اینجاست که یامارا قدم به قدم در حل معما پیش می‌رود تا در نهایت موضعی اخلاقی نسبت به آدم‌هایی گرفته شود که مسبب برهم خوردن آرامش کلمبیای ساده‌ و دوست داشتنی، در عطف تاریخی دهه ۱۹۶۰ هستند. زمانی که بوگوتا در مناظری سرسبز و شاداب غرق بود در جغرافیایی که توصیفشان در کتاب، ما را به سفری در کارت‌پستال‌های گردشگری می‌برد. به جایی که امکان ندارد بتوانیم باور کنیم، پنجاه شصت سال پیشِ همین کلمبیای آشفته‌ی امروزی است. یامارا به واسطه‌ی آنچه در آن نوار ضبط شده، به کشف آن گذشته نائل می‌آید. تفاوت تصویری که خواننده از بوگوتای معاصر در ذهنش نقش می‌بندد با آنچه از گذشته‌ تصویر می‌شود، حیرت انگیز، زیبا و معنادار است.

سبک رمان را می‌شود به ترانه‌ای برونگرا، اعترافی و غلتان در تاریخ و فرهنگ بوگوتا تشبیه کرد. تمام این رمان، نگاهی شاعرانه است به زندگی افرادی که خودآگاهانه موجبات نابودی یک کشور را فراهم کردند و زندگی‌شان در این منجلاب خود ساخته برباد رفت. لاورده که یکی از این افراد است، نوه‌ی یک خلبان شکاری است که افتخار ملی محسوب می‌شود اما به دلیل بیکاری، به خلاف گرایش پیدا می‌کند. اما، اما،  او همان مردی است که برای به دست آوردن آن نوار، کارهای زیادی می‌کند. نواری که نشان می‌دهد انسان چگونه می‌جودی است و زاویه‌ای دیگر از ما را به خودمان نشان می‌دهد. نواری که کونسو، صاحب خانه‌اش درباره‌ی آن می‌گوید: اگر خانه‌ام روزی آتش بگیرد، خودم را به آب و آتش می‌زنم تا فقط و فقط این نوار را سالم از آن بیرون بکشم. در این نوار چیست؟ جواب خیلی چیزها. کتاب را بخوانید.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.