ادبیات > نقد

صاحب مزرعه آندالوسیا که بود؟

داستانهای کوتاه فلانری اوکانر

مجموعه_داستان-های_کوتاه_فلانری_اوکانر

صاحب مزرعه آندالوسیا که بود؟Reviewed by موژان اردانی on Jul 16Rating: 5.0صاحب مزرعه آندالوسیا که بود؟“ نویسنده هرگز نباید از خیره ماندن به چیزی شرمسار شود، هیچ چیز وجود ندارد که نیازمند توجه او نباشد.” این جمله نقل قولی از فلانری اوکانر جوان است، کسی که در طول عمر نسبتا کوتاهش تمام آن‌چه را که باید در محیط زندگی خود دیده و در قصه‌هایش بازنمایاند. اوکانر در سال ۱۹۲۵ در شهر ساوانا در ایالت جورجیا به دنیا آمد . او پیش از آن که یک نویسنده شود، به عنوان یک کارتونیست شناخته می‌شد، هرچند أوازه‌اش در نویسندگی به هیچوجه با این حرفه قابل مقایسه نیست. در ۱۹۴۰ زمانی که یک دختر دبیرستانی بود اولین کارتونش چاپ شد. او که به کشیدن تصاویر کمیک و نوشتن داستان‌هایی با این تم علاقه داشت، با حضور در کارگاه داستان‌نویسی لوا در دانشگاهی با همین نام توانست خودی نشان بدهد و فلانری اوکانر نویسنده را معرفی کند. کمی بعد رمان مهم او با عنوان wise blood ، که در فارسی به شهود معروف است، منتشر شد. رمانی که توجه بسیاری از منتقدان را به خود جلب کرد. فلانری در ۲۵ سالگی به لوپوس مبتلا شد. این بیماری او را به زادگاهش بازگرداند. اوکانر باقی عمر را در مزرعه آندالوسیا در شهر میلجویل گذراند و توانست تا ۳۹ سالگی که پایان زندگی‌اش بود، ۲ رمان و حدود ۳۱ داستان کوتاه بنویسد. اوکانر جایزه‌های متعددی دریافت کرد که مهم‌ترین‌شان جایزه کتاب ملی آمریکا بود که پس از مرگش به او تعلق گرفت.

“ نویسنده هرگز نباید از خیره ماندن به چیزی شرمسار شود، هیچ چیز وجود ندارد که نیازمند توجه او نباشد.” این جمله نقل قولی از فلانری اوکانر جوان است، کسی که در طول عمر نسبتا کوتاهش تمام آن‌چه را که باید در محیط زندگی خود دیده و در قصه‌هایش بازنمایاند. اوکانر در سال ۱۹۲۵ در شهر ساوانا در ایالت جورجیا به دنیا آمد . او پیش از آن که یک نویسنده شود، به عنوان یک کارتونیست شناخته می‌شد، هرچند أوازه‌اش در نویسندگی به هیچوجه با این حرفه قابل مقایسه نیست. در ۱۹۴۰ زمانی که یک دختر دبیرستانی بود اولین کارتونش چاپ شد. او که به کشیدن تصاویر کمیک و نوشتن داستان‌هایی با این تم علاقه داشت، با حضور در کارگاه داستان‌نویسی لوا در دانشگاهی با همین نام توانست خودی نشان بدهد و فلانری اوکانر نویسنده را معرفی کند. کمی بعد رمان مهم او با عنوان wise blood ، که در فارسی به شهود معروف است، منتشر شد. رمانی که توجه بسیاری از منتقدان را به خود جلب کرد. فلانری در ۲۵ سالگی به لوپوس مبتلا شد. این بیماری او را به زادگاهش بازگرداند. اوکانر باقی عمر را در مزرعه آندالوسیا در شهر میلجویل گذراند و توانست تا ۳۹ سالگی که پایان زندگی‌اش بود، ۲ رمان و حدود ۳۱ داستان کوتاه بنویسد. اوکانر جایزه‌های متعددی دریافت کرد که مهم‌ترین‌شان جایزه کتاب ملی آمریکا بود که پس از مرگش به او تعلق گرفت.

شخصیت‌های داستان‌های اوکانر عموما انسان‌های ناتوان هستند. ناتوانی‌ آن‌ها از سن‌ ، شرایط زندگی و اجتماع یا حتی نقص جسمانی ناشی شده است . پیرمردها و بچه‌ها در بسیاری از داستان‌های او حضور دارند؛ دادلی پیر در قصه شمعدانی به واسطه ناتوانی‌ ناشی از سالمندی از زادگاهش جدا شده و حالا به شهری آمده که با همه چیز آن بیگانه است. در “چلاق‌ها اول وارد می‌شوند” نورتن پسر بچه‌ای است که هنوز نتوانسته با مرگ مادرش کنار بیاید ،در همین داستان روفوس، پسربچه بزهکاری را می‌بینیم که دچار عارضه‌ای مادرزادی در ناحیه پاست. در “گرینلیف” با خانم می آشنا می‌شویم که سعی می‌کند یک تنه مزرعه‌اش را اداره کند اما تنهایی او را هم ناتوان می‌کند. گاهی ناتوانی سنی و جسمی با هم در می‌آمیزند و شخصیتی را مثل گیبرئیل در قصه ‌”گربه وحشی” به ما معرفی می‌کنند  که پیر و نابیناست. علاوه بر این‌ها شخصیت‌های خودبین و کوته نظر در داستان‌های او کم نیستند؛ خانم ترنیپ در “مکاشفه” نمونه کاملی از آن هاست که خود را بالاتر از بقیه میداند و مدام دیگران را قضاوت می‌کند. ناگفته نماند که با وجود حضور سیاه‌پوستان در قصه‌های اوکانر تمام شخصیت‌های اصلی را سفیدپوستان جنوبی تشکیل می‌دهند.

فلانری شخصیت‌پردازی را با ظرافت تمام انجام می‌دهد .گاهی با اشاره یا توصیف کوتاهی از لباس یا ظاهر یک شخص او را می‌سازد، نه این که با این کار یک شخصیت تیپیکال را در ذهن خوانند تصویر کند، بلکه او با این شیوه و دقت مخصوص خودش کسی را خلق می‌کند که فقط آدم قصه‌ اوست. در “ انسان خوب چه دیریاب است” مادربزرگ با آن کلاه حصیری آبی آسمانی و بنفشه‌های سفید بر لبه‌اش ، به عنوان پیرزنی که به ظاهر خودش اهمیت می‌دهد به ما معرفی می‌شود، در لحظه‌های پایانی داستان در وضعیتی که دار و دسته مردی به نام ناجور ،بیلی پسر پیر زن و نوه او را با خود به جنگل می‌برند، او در حال درست کردن لبه کلاهش است که در تصادف آسیب دیده و تنها به یک فریاد غمگین “بیلی عزیزم!”  بسنده می‌کند، اما امان از دقایقی که ناجور می خواهد خود پیرزن را بکشد؛ او از هر دری وارد می‌شود تا مرد را منصرف کند. بله! مادربزرگ، پیرزنی است که در هر شرایطی بیش‌ از هر چیز به خودش اهمیت می‌دهد. راه دیگری که گاهی اوکانر از آن برای خلق یک شخصیت کمک می‌گیرد استفاده از دیالوگ‌هایی است که در دهان شخصیت‌های مقابل او می‌گذارد، هر چند ممکن است این دیالوگ‌ها با غیظ و غرض‌ورزی از طرف آدم‌ها گفته ‌شوند اما در شناساندن شخصیت‌های طرفین بی‌تاثیر نیستند. در  “لرز دائمی”، مری جرج، برادرش را که شخصیت اصلی قصه است، این‌طور معرفی می‌کند:  “خواهرش می‌گفت که ازبری هنرمند نیست و هیچ استعدادی هم ندارد و مشکلش همین است.” در قسمتی دیگر باز می‌خوانیم :” مری جرج گفته‌بود اگر ازبری ذره‌ای استعداد داشت تا حالا می‌بایست چیزی منتشر کرده‌باشد.” خواننده با این گونه اظهار نظرهای شخصی یا دیالوگ‌های شخصیت‌های کناری ،کمی با ازبری شکست خورده و دلیل قسمتی از کلافگی‌اش بیش‌تر آشنا می‌شود.

قصه‌های اوکانر طوری با جامعه جنوب و دغدغه‌های مردمش گره خورده  که نمی‌توان متصور شد نویسنده‌ای در یک آپارتمان در نیویورک آن‌ها را نوشته باشد. فلانری کاتولیک با زندگی در جنوب و برخورد هر روزه با مسائلی که در داستان‌هایش به آن‌ها می‌پردازد این ناحیه و مردمش را به خوبی در قصه‌ها تصویر می‌کند . یکی از مضامین اصلی داستان‌های او دغدغه مذهب در مردم جنوب وکشمکش بین نیکی و بدی است. در “آسایش‌های خانه”  باوجود مخالفت‌ توماس، مادرش، دختری به نام استار را از زندان به خانه می‌آورد تا به او پناه دهد و او را از شر شیطان رهاکند. توماس از اصرار مادرش برای انجام کارهای نیک خسته‌ است : “ اگر او حتی تا حدی اهل تفکر بود، توماس می‌توانست از طریق تاریخ مسیحیت کهن به او ثابت کند که افراط در نیکی قابل توجیه نیست.” مضامینی چون رسیدن به رستگاری و مورد لطف خداوند قرار گرفتن در کار اوکانر به جایی می‌رسد که در قصه “رودخانه”، پسر بچه‌ای به نام هاری که از خانواده‌ای بی‌دین است ، تحت تاثیر حرف‌های واعظ، تصمیمی می‌گیرد که به فرجام تلخ می‌انجامد: “  تصمیم گرفت دیگر کاری به کار واعظ‌ها داشته‌باشد و خودش را غسل تعمید بدهد، باید تا آن‌جا در رودخانه پیش برود که به ملکوت مسیح برسد. نمی‌خواست بیش از این وقت تلف کند.”. هر چند اوکانر خود یک کاتولیک معتقد است و به چنین مضمون‌هایی توجه نشان داده اما بی انصافی است که او را نویسنده‌ای خاص جامعه مسیحی بدانیم یا بپنداریم که خواننده‌های مسیحی داستان‌های او را بهتر از خوانندگان مشتاق ادبیات می‌فهمند. اوکانر در قصه‌هایش به مذهب می‌پردازد اما این به آن معنی نیست که انتظارات جامعه مسیحی را در آن‌ها برآورده‌کند؛ جامعه‌ای که او به تصویر می‌کشد به هیچ وجه زیبا و امن نیست.

اوکانر

نژادپرستی مردم جنوب ، دغدغه دیگری است که فلانری آن را با دز‌های مختلفی بازمینمایاند. او با حفظ شأن و انسانیت سیاه پوستان، مردم سفیدی را به تصویر می‌کشد که مدام این گروه را تحقیر می‌کنند. اوکانر این مساله را بدون بزرگ‌نمایی با تیز بینی خاص خودش در دل داستان‌ها می‌گنجاند. در “هر چه آغاز می‌شود پایانی دارد” مادر جولیان از این که با سیاه پوستان در یک اتوبوس بنشیند عارش می‌آید ، فلانری در مقابل چنین شخصیتی زن سیاه پوستی را قرار می‌دهد که در صندلی روبه‌روی او کنار جولیان می‌نشیند، زن سفید متوجه می‌شود که زن سیاه‌پوست کلاهی درست مثل کلاه او بر سر گذاشته. جولیان با دیدن چنین اتفاقی حظ می‌کند :” منظره دو کلاه شبیه به هم مثل نور درخشان خورشید بر او تابید و چهره اش از خوشحالی شکفت، باورش نمی شد که دست سرنوشت این‌ طور مادرش را تنبیه کند.” . نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این است که اوکانر در نقد نژاد پرستی حاکم بر جامعه هرگز قصه‌ای با نظرگاه یک سیاه پوست ننوشت، او در مصاحبه‌ای در این باره می گوید:- احساس می‌کنم توانایی ورود به ذهن یک شخصیت سیاه پوست را ندارم، در قصه‌های من آدم سیاه پوست همیشه از بیرون دیده می‌شوند.

شیوه روایت در قصه‌های فلانری اوکانر اکثرا خطی و در مواردی همراه با فلاش بک است. این رفت و آمد به گذشته با بعضی از شخصیت‌های اوکانر هم‌خوانی دارد. آدم‌هایی که به واسطه شرایط‌شان به گذشته توجه بیش‌تری نسبت به حال نشان می‌دهند و به طرز عجیبی آن را گرامی و عزیز می‌دانند. در قصه “  روز قیامت” که  قسمتی از طرحش مشابه قصه “شمعدانی” است، تنر، پیرمردی که از زندگی با دخترش در شهر عاصی شده ،می‌خواهد به محل زندگی خودش بازگردد، او با یک فلاش بک ، خانه‌ای که در آن زندگی می‌کرده را به یاد می‌آورد و در جریان مرور خاطرات آن با فلاش بکی دیگر نحوه أشنایی خود را با کلمن ، مرد سیاهپوستی که به او وفادار بوده بیان می‌کند: “یک هفته از آمدنش گذشته ‌بود که کارت پستالی از کلمن دریافت کرد، کارت پستالی که هوتن در ایستگاه قطار برایش نوشته‌ بود. با مرکب سبز نوشته شده بود و می‌گفت : – من کلمنم، چطوری رئیس؟ “. کلمن در این قصه علاوه بر نقشی که به عنوان یک برده سیاه دارد در واقع نمایی از گذشته‌ای است که تنر حسرتش را می‌خورد.

بسیاری از قصه‌های فلانری ته مایه طنز دارند. او در دردناک‌ترین صحنه‌ها با توصیفی نا متعارف از موقعیت، لحن شوخ و دیالوگ‌های حاضر جوابانه، طنزی تلخ را  در قصه می‌نشاند. در “ چشم اندازی از جنگل” رابطه‌ای بین پدربرزگ و یک دختربچه را می‌بینم که پیرمرد زیادی روی آن حساب می‌کند، دختر از این‌که پدربزرگ قصد دارد زمینی که در آن بازی می‌کنند بفروشد، حسابی کفری است و در صحنه‌ای با پیرمرد درگیر می‌شود : “ طوری بود که پیرمرد گویی نه مورد حمله یک بچه که مورد حمله دسته‌ای از شیاطین کوچک قرارگرفته‌، شیاطینی با کفش‌های مدرسه‌ای محکم و قهوه‌ای و مشت‌های کوچک آهنین”.  تصور کتک خوردن یک پیرمرد توسط دختربچه ممکن است مضحک به نظر بیاید اما در این صحنه پیرمرد احساس شکست می‌کند چرا که متوجه می‌شود تصور غلطی در مورد دختر داشته.  اوکانر استاد ساخت چنین صحنه‌های نمایشی است، او این صحنه‌ها را مثل کارتون‌هایش نقاشی می‌کند؛ در “ انسان خوب چه دیر یاب است” صحنه تصادف و پرت شدن گربه روی صورت بیلی و در “گرینلیف” تصویر حمله کردن گاو به خانم می که مرگ او را ناشی می‌شود از جمله این صحنه‌هاست. استفاده از طنز و نمایشی کردن وضعیت‌های رقت‌انگیز ممکن است باعث خنده‌ای خفه در خواننده شود، اما بدون شک لحظه‌ای بعد علت خندیدنش را جویا می‌شود و واقعیت پیش رویش آشکار می‌شود. وجود این صحنه‌های وحشت‌زا، موقعیت‌های عجیب و غریب ،کاراکترهای غیر معمول و طنز سیاه باعث می‌شود به فضای گروتسک آن‌ها شک کنیم. هر چند اوکانر از این برچسب و البته هر نوع برچسب دیگری که به او نسبت داده می‌شد احساس بیزاری می‌کرد و خود را رئالیستی می‌دانست که چیزهای عادی را کمی دستکاری کرده، اما مگر گروتسک جز این است ؟ ؛تحریف چیزهای عادی و معمولی و کج کردن مسیر آن‌ها  به سمت عجیب‌تر شدن. داستان “ایناک و گوریل” شاید نمونه‌ یکی از عجیب‌ترین موقعیت‌هایی باشد که فلانری خلق کرده‌است. در پایان این قصه پسری به نام ایناک لباسی به شکل یک گوریل را از هنرپیشه‌ای دزدیده و آن را می‌پوشد و به زن و مردی نزدیک می‌شود که روی تخته سنگی در کنار بزرگراه نشسته‌اند :” گوریل دستش را دراز کرده بود، مرد بازویش را از دور بدن زن برداشت و آهسته وآرام در جنگل از نظر ناپدید شد. زن همین که سر برگرداند، جیغ زنان در بزرگراه پا به فرار گذاشت. گوریل حیران ایستاد و دستش را پایین انداخت.”.

بر خلاف تمام حادثه‌ها در قصه‌های اوکانر اتفاقا حادثه ما را خبر می‌کند. اما باید مواظب بود. او هوشیارانه خواننده را فریب می‌دهد. ابتدا نشانه‌هایی را برای بروز حادثه در قصه می‌اورد، بعد ماجرا را پیچ و تاب می‌دهد و اتفاق‌های جانبی به آن اضافه می‌کند. اوکانر اهل کم‌گویی نیست، او آن‌قدری می‌گوید که خواننده کم‌توجه حدس و گمان اولیه‌اش را فراموش کند. اما کمی بعد حادثه‌ای رخ می‌دهد که کدهای کاشته شده در قصه نویدش را پیش‌تر داده ‌بودند. در  “دایره‌ای در آتش” خانم کوپ همیشه نگران آتش‌سوزی در جنگل کنار مزرعه‌اش است، که در ابتدای داستان چند بار روی آن تاکید می‌شود: “شب‌هایی که باد به شدت می‌وزید، به دختر بچه می‌گفت :- وای خدای من، دعا کن آتش سوزی نشه، خیلی باد می‌آد.” بعد ماجرای آمدن سه پسر بچه و بیرون کردن آن‌ها از مزرعه پیش می‌آید و در نهایت آن‌ها جنگل را به آتش می‌کشند ، این درست  همان حادثه‌ای است که پیش از آن فلانری وقوعش را به خواننده هشدار داده‌است. مشابه چنین ترفندی را در “ انسان خوب چه دیریاب است” می‌بینیم. مادربزرگ در ابتدای داستان هنگامی که همه تصمیم گرفته‌اند به فلوریدا سفر کنند، مشغول خواندن مجله‌ای است که در آن مطلبی در مورد یک مرد آدمکش در فلوریدا به اسم ناجور چاپ شده‌است. بعد از آن دیگر اشاره‌ای به این ماجرا نمی‌شود تا مکالمه‌ای که مادربزرگ  هنگام توقف در رستوران با زن سامی سرخه برقرار می‌کند :” شماها راجع به اون آدمکشه، اون فراریه که اسمش ناجوره چیزی خوندین؟ “ کمی بعد آن‌ها دچار همان حادثه‌ای می‌شوند که مادربزرگ از آن وحشت داشته. جالب این‌جاست که با وجود این کدها پایان بندی داستان‌ها برایمان غافلگیر کننده است و وجود نشانه‌هایی که از حادثه خبر می‌دهند به هیچ وجه در پایان از مزه داستان کم ‌نمی‌کند.

موقع خواندن قصه‌های اوکانر باید حواس‌تان را جمع کنید تا بتوانید هر لحظه از قصه را مزه‌مزه کرده و آن‌ها را بفهمید، چرا که فلانری هرگز حاضر نشد روش نوشتنش را برای فهم آسان خواننده تغییر دهد.

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.