تجسمی > یادداشت

یکه و تنها، راه رونده‌ی لبخند بر لب

AK-quote1-(1)

در زیست و مرگ عباس کیارستمی

عباس کیارستمی اکنون نه یک نام و یک شخص که روی دو پا راه می‌رود، مردی که با عینک و لبخند دائمش آشنا بود و حضورش بی‌آنکه بدانی، پشتیبان هنر ایران معاصر. اکنون او مدفون زیر خاک است، و حضورش تبدیل شده به یک نشانه، روشن و و آشنا و ماندنی. این نشانه همچون برف، (ه‌مان برفی که در اکثر عکس‌هایش همه چیز را می‌پوشاند و پست و بلند‌ها را نرم می‌کرد،) بر تمامِ تجربیات هنریِ معاصر نشسته و شایسته است او را نه یک فیلم ساز، که یک هنرمند تمام عیار دانست که دائم بود و همواره مشغول بود و هر کار خواست کرد و هر چه دوست داشت منتشر نمود.
هنر جزئی از جانِ او بود. شعر می‌خواند، خط می‌کشید و انتخاب می‌کرد و بیرون می‌داد، و اگر دوربین دستش بود و عکس می‌گرفت، نمایشگاه می‌گذاشت و سخت نمی‌گرفت و تسلیم خنک بازی‌های دائمِ هنربازان وطنی نمی‌شد که به چوبِ «کم گوی و گزیده گوی» ده سالی یک فریم ارائه می‌دهند و چنان شلوغش می‌کنند که انگار آنچه ارائه کرده‌اند عطیه‌ی پروردگار است و دستاورد هزاره. در هنرهای تجسمی بسیار آسان گیر و ساده گو بود و در عین حال زمینی. از این رو بود که نمایشگاه‌های عکس او هرگز کامل نبودند و هم فریم‌های خوب می‌دیدی و هم متوسط‌ها و‌گاه وبی‌گاه عکس‌هایی می‌دیدی که نه کیفیت چندانی داشتند و نه زیبایی شناسیشان خاصِ هنرمند بود. اما او می‌دید و لذت می‌برد و تقسیم می‌کرد. و با هوش بود و خوب می‌دانست آدم وقتی کیارستمی می‌شود، روی لیوان هم امضا کند آن لیوان در جهان هنر معنا پیدا می‌کند و پیش می‌رود. ولی او خودش خودش را ساخته بود و بالا برده بود و دست های مشکوک و رانت و قدرت‌های مالوفِ هنر پشتش را نگرفتند که، حالا بتوان گفت حقش نبود. خود ساخته بود و اصل و مولف و شهرت و قدرتش بر آمده از شورِ زیستن.
کیارستمی از بدنه‌ی هنرهای تجسمی بیرون آمد وبه سینما رفت. تیتراژ درخشانِ فیلم قیصر او هست و به یاد ماندنی ست و کادر بندی‌های سینمایی‌اش‌گاه، عکس‌هایی بودند که بر پرده‌ی سینما ی نشستند و حرکت در آن‌ها به حداقل می‌رسید و‌گاه ایستایی عکس را در سالن تاریک تجربه می‌کردی. به ویدئو آرت و چیدمان هم برگشت و میان ویدئو آرت و سینما، ارتباطی می‌دید که نشانش داد و قصه‌ای که حتم دارم برای خودش عمیق بود و اگر چوب بود و دریا بود و این چوب مدام می‌رفت توی آب و می‌آمد، برای مولفش داستان داشت و اجباری هم نداشت این داستان را بشکافد و «همه پسند» کند. آخر او کیارستمی بود و به وقتش هم داستانِ سر راست گفته بود (گزارش)، هم ثبت عین به عین واقعیت و سیاست کرده بود (قضیه‌ی شکل اول، شکل دوم)، هم اجتماع را به چالش محیطِ آموزش و پرورش کشیده بود (مشق شب)، هم از توهمِ‌های روزمره گفته بود (کلوزاپ)، و هم از مرگ گفته بود و هم از شور هستی.
باید یادمان بماند که هر چه بود و هرچه کرد، خوب زیست و خوش باش بود و سبکروح. و اگر کلافه و خسته می‌شد حتما به روی خودش نمی‌آورد و برای همین تصویرش انقد سبک و خوشایند و تن‌ها، ایستاده در کادر است. او دست از کار بر نداشت و سادگی آشنای جهان عباس کیارستمی، نه ساده دیدن و حذف و هایکو ساختن، که ساده گرفتنِ هنر و مشترک شدن با مخاطبان است و او با سبک زیستش در عالیترین شکل به ما آموخت ساده گرفتن با سطحی بودن و سردستی کار کردن فرق دارد.
این آموزه و آموزه‌های دیگر، از هنرمندِ یکه، تنهای راه رونده‌ی لبخند بر لب، موجودِ همواره زنده‌ای ساخته که اگر دقت کنی، درون تمام ما زنده است و در پی آرمان جاودانگی رفته، و روز و روزگاری نه چندان دور خواهد رسید که اگر هم نامش عین به عین جایی نوشته نشده باشد، تاثیر و حضورش بی‌بدیل و عمیق در هنر جهان، و از آن مهم‌تر در سبکِ زیستن انسان محسوس خواهد بود. و چه آرمانی از این والا‌تر که جاودانه باشی و هرگز مرگ نتواند شکستت دهد؟

resized_602985_504

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.