سینما > گفت‌و‌گو

خانه و زندگی‌ ـ گفت‌وگو با ترنس دیویس کارگردان فیلم « ترانه غروب»

ترانه غروب

ترانه غروب

خانه و زندگی‌ ـ گفت‌وگو با ترنس دیویس کارگردان فیلم « ترانه غروب»Reviewed by جاناتان رامنی | حمیدرضا خطیبی on Jun 30Rating: 5.0خانه و زندگی‌ ـ گفت‌وگو با ترنس دیویس کارگردان فیلم « ترانة غروب»

در ترانه غروب،[۱] ترنس دیویس به نمایش عشق و کشمکش زنی جوان برای حفظ شأن و اعتبار و نیز سختی‌های زندگی‌اش می‌پردازد.

ترانه غروب، اثر ترنس دیویس تقریباً در فهرست پروژه‌های سینمایی بزرگی بود که ساخته‌شدنش در هاله‌ای از ابهام قرار داشت. این کارگردان بریتانیایی در ابتدا کوشید این فیلم را پس از اقتباس سال ۲۰۰۰ خود از رمان خانه خوشی، اثر ادیت وارتون بسازد، اما این پروژه از سوی نهادی که بر سینمای بریتانیا نظارت دارد – یعنی شورای فیلم بریتانیا – رد شد، هیئتی که به دیویس اعلام کرد، «این کار به جایی نمی‌رسد». پس از آن، وقفه‌ای طولانی در روند کاری دیویس پیش آمد که البته در سال ۲۰۰۸ و با ساخت از زمان و شهر، مستندی آرشیوی درباره لیورپول، زادگاه وی پایان یافت. در سال ۲۰۱۱ وی  نمایشنامه دریای عمیق آبی ترنس راتیگان را در قالب فیلمی رمانتیک و درخشان اقتباس کرد و اینک، دیویس بالاخره موفق به ساختن ترانه غروب شده است.

این فیلم، به خصوص به خاطر انتظارات نهاد مسئول، در واقع پروژه‌ای چالش‌برانگیز بود. داستان فیلم در مناطق زراعی اسکاتلند ابتدای قرن بیستم رخ می‌دهد، و بر اساس رمان سال ۱۹۳۲ لوئیس گراسیک گیبون، ساخته شده است. رمان گیبون در واقع، نخستین بخش از سه‌گانه مشهور اوست با عنوان یک کتاب اسکاتلندی. ترانه غروب به عنوان اثر یک نویسنده چپ‌گرا که بر خودمختاری فرهنگی و اجتماعی اسکاتلند تاکید می‌کند، جایگاهی نمادین و شاخص در شمال بریتانیا و آن سوی «دیوار هادریان[۲]» دارد (جای تعجبی نیست این رمان، اثر محبوب نیکولا استرجن، رهبری حزب ملی اسکاتلند است). در عین حال، این اثر با هر معیاری یک کار شاخص و قابل توجه محسوب می‌شود، و در توجه به جنبه مادی زبان و در هم تنیدگی بسیار پیچیده تاریخ شخصی و عمومی، اثر بسیار نوگرایی محسوب می‌شود. این اثر با استفاده از نوعی انگلیسی که در آن، لهجه سنتی دوریک به کار رفته سرشار است از کلماتی که به گوش بسیاری از خوانندگانش ناآشنا به نظر می‌رسند – quean برای دختر یا meikle به معنی بزرگ – در حالی که لحن روایی آن نیز دائما بین گرایش‌های داخلی و جهانی در نوسان است، به زندگی ساکنان منطقه‌ای خیالی به اسم کینرادی در شمال شرقی اسکاتلند و در بازه زمانی گسترده‌ای در تاریخ می‌پردازد.

کتاب به شکلی خاص‌تر و مشروح‌تر درباره رسیدن کریس گاتری، دختر یک کشاورز به سن قانونی است که بین خواسته‌ها و بلندپروازی‌هایش برای ادامه تحصیل و وابستگی‌اش به زمین و مزرعه گیر افتاده است. نقش کریس را در فیلم، اگینس دین[۱] بازی می‌کند، چهره‌ای که پیشتر و بیشتر به عنوان سوپرمدلی با ویژگی‌هایی نامتعارف و شیطنت‌بار معروف بوده و این دومین باری است که نقش اول یک اثر سینمایی را ایفا می‌کند. دیویس که مدعی است درباره فرهنگ عامیانه چیزی نمی‌داند، قبل از این پروژه درباره اگینس دین چیزی نشنیده بود، اما از همان لحظه ابتدای تست بازیگری فیلم، دریافت وی بازیگر کاملی برای نقش آفرینی کریس است. دین به شکل قابل توجهی در این نقش تاثیرگذار است، تا حدی به این خاطر که به شکلی بسیار گیرا و چشم‌گیر مرحله بین پاکی و معصومیت را تا کسب تجربه و آرامش و خویشتن‌داری را تا سرخوشی و تا تحمل درد و رنج طی می‌کند و تا حدی نیز به دلیل آن که چهره‌اش که به شکلی غریب یادآور دوران گذشته و سبک قدیمی است، در تناسب با معیارهای عصر پگی اشکرافت و وندی هیلر قرار دارد.

بخش‌هایی از ترانه غروب در اسکاتلند فیلم‌برداری شد، اما بخش عمده آن به خصوص صحنه‌های تابستان در نیوزیلند و صحنه‌های داخلی در لوکزامبورگ گرفته شد. همان طور که از دیویس انتظار می‌رفت، این فیلم در آن واحد، هم پراحساس و تغزلی است و هم خشک و پرهیزگارانه. زیبایی چشم‌اندازها با آگاهی همیشگی از وجود خشونت و خطر جبران می‌شود، خطری که تجسم آن، تا حدی در وجود پدر کریس (با نقش‌آفرینی پیتر مولان) است که برخوردش با دخترش به شکل ترسناکی شبیه پدرهای ریش‌سفید عهد عتیق در کتاب مقدس است و در این راه، حتی تا ابراز وسوسه‌اش برای زنای با محارم نیز پیش می‌رود. حتی ازدواج توام با خوشبختی کریس با یک پسر محلی به نام ایوان (با بازی کوین گاتری) نیز تحت تاثیر خشونت و بی‌رحمی قرار دارد، به خصوص زمانی که وی از خدمت نظامی بازمی‌گردد و آشکارا تغییر کرده است.

 

Sunset Song 2

 

در حالی که فیلم در عمل نیز با پخش ترانه‌ای هنگام غروب پایان می‌یابد، عنوان فیلم در واقع مرثیه‌ای است بر جامعه و دوره‌ای که با وقوع جنگ جهانی اول به پایان می‌رسد. این که داستان درباره جنگ است، در پایان فیلم با افزودن ترانه‌ای روی تصاویر ویرانه‌های شمال فرانسه مورد تاکید قرار می‌گیرد، همچنان که واقعیتی به نام خدمت نظامی به ناگاه در جریان چپ‌گرایی جسورانه روایت فیلم مورد توجه واقع می‌شود، چرخشی ناگهانی که کل فیلم را دگرگون می‌سازد.

ترانه غروب بی‌تردید امضای پررنگ ترنس دیویس را بر خود دارد، رد پایی که تا حدی به خاطر موضوع داستان است (شخصیت مولان از همان جنس پدر دمدمی مزاج صداهای دور که همچنان به گوش می‌رسند محسوب می‌شود) و تا حدی نیز به خاطر نحوه ساخت اثر. این فیلم هم مانند دو اثر صداهای دور که همچنان به گوش می‌رسند و دریای عمیق آبی، با آن صحنه‌های مشترک آوازخوانی گروهی در یک بار از موسیقی بهره می‌گیردـ و در این اثر، در قالب ترانه‌های محلی عاشقانه‌ـ تا هویت یک اجتماع را به خاطر ما بیاورد و گاهی در صحنه‌هایی (از جمله عروسی کریس) که به شکلی آشکار و رسمی، تصنعی است. در ظاهر، فضاهای بسته خانه کریس به شکل ترسناکی یادآور صحنه‌های مشابه صداهای دور که همچنان به گوش می‌رسند است، صحنه‌هایی که فضای پرهیزگارانه و خشک آنها نشان از آثار درایر دارند، در حالی که نماهای خارجی گذرای فیلم، بازتاب رمانتیسیسم ملودرام‌های روستایی دهه ۱۹۴۰ (می‌دانم کجا می روم! اثر پاول و پرسبرگر و چقدر دره من سبز بود، ساخته جان فورد) است. اندوه و سرخوشی در هم تنیده‌ است تا تأثیری در مجموع سمفونیک به دست دهد.

تضاد مشابه دیگری در فیلم بعدی دیویس، یعنی شور پنهان دیده می‌شود، فیلمی درباره زندگی گوشه‌گیرانه امیلی دیکنسون، شاعره سرشناس. این اثر اخیر با حضور سینتیا نیکسون در نقش امیلی دیکنسون و یک تیم بسیار قابل از بازیگران مکمل، شامل جنیفر الی و کیت کارادین، در نخستین اکران خود در جشنواره فیلم برلین در فوریه گذشته، با تحسین و استقبال گسترده‌ای رو‌به‌رو شد. همچنان که از شخصیت گوشه‌گیر و منزوی فیلم انتظار می‌رود، این اثر یک درام سه پرده‌ای بسیار تاریک و خفه است و شاید خشک‌ترین و پرهیزگارانه‌ترین کار دیویس پس از روز طولانی پایان می‌یابد (۱۹۹۲) باشد. در عین حال، این فیلم اثری است سرشار از زیبایی‌هایی دلنشین و طرفه آن که در مواردی نیز طنزآلود، مانند موقعی که خواهران دیکنسون درباره دوشیزه ورای لینگ‌بافام (با بازی کاترین بیلی) دوست شوخ و بذله‌گوی‌شان، با هم شوخی‌های کلامی خشکی می‌کنند – سکانس‌هایی که در آنها اقامتگاه دیکنسون‌ها در اِمهرست به واقع تبدیل به خانه خوشی می‌شود.

دسامبر گذشته، با ترنس دیویس در لندن دیدار و مصاحبه کردم، زمانی که وی مشغول معرفی و تبلیغ ترانه غروب بود.

 

شما کتاب لوئیس گراسیک گیبون را در واقع با تماشای یک اقتباس تلویزیونی بی‌بی‌سی در اوایل دهه ۱۹۷۰ کشف کردید…

 

بله، آن را در سال ۱۹۷۱ دیدم. آن زمان، بی‌بی‌سی یک‌شنبه‌ها سریال پخش می‌کرد، و من پیش از آن، هرگز درباره این اثر چیزی نشنیده بودم. نقش کریس را ویوین هیلبرون بازی می‌کرد و من تمام قسمت‌های سریال را دیدم. پس از آن، کتاب را پیدا کردم و خواندم که طی چند فصل نخست، به کندی پیش می‌رود، اما زمانی که از این فصل ها گذشتید، کار به واقع جذاب می‌شود.

داستانی اعجاب‌آور است، مانند جین ایر. یک اثر حماسی شخصی. هرچند گیبون سن دقیق کریس را نمی‌گوید، در ابتدای کتاب، او باید ۱۴ یا ۱۵ ساله باشد و در پایان اثر، حدود ۲۰ ساله. در این حد فاصل پنج یا شش سال، کریس دستخوش تغییرات شگرفی می‌شود. این تحول به نوبه خود، بسیار مهم و تاثیرگذار است. اما موارد دیگری نیز در بطن داستان و در عمق آن پیش می‌روند، به خصوص به پایان کار که نزدیک می‌شویم – جنبه بخشایش مصائب و رنج‌ها، نه فقط رنجی که بر سر کریس خراب شده، بلکه تمام آلام و رنج‌ها. فصل پایانی درباره بخشش است، نه نومیدی.

 

Sunset Song 4

 

با توجه به این که کتاب یکی از گنجینه‌ها و میراث ملی اسکاتلند محسوب می‌شود، آیا کسی اعتراضی نداشت که چرا یک کارگردان انگلیسی باید آن را بسازد، یا آن که حتما یک بازیگر اسکاتلندی باید نقش کریس را ایفا کند؟

نه. این ذهنیت در من بود که نتوانیم به شکل متقاعدکننده‌ای لهجه اسکاتلندی را درآوریم، که در آن صورت، مردم اسکاتلند متوجه می‌شدند. اگینس تنها کسی در میان بازیگران فیلم بود که معلم صدا و گویش داشت، اما ما نمی‌توانستیم برای بقیه هم معلم بگیریم. به این خاطر، من لهجه‌ای کلی برای فیلم درآوردم. اما گوش من آن قدر دقیق و تیز نیست که بگویم این لهجه از کدام منطقه اسکاتلند می‌آید. این لهجه در اِدینبرو و گلاسکو رواج دارد و ایان پیری که نقش چا استراکان را بازی می‌کرد یک بار گفت: «مردم آبردین مخاطبان خیلی سختی تلقی می‌شوند. آنان بیلی کانلی را بیرون از صحنه هو کردند». این موضوعی بود که من را می‌ترساند – اما [پس از روبه‌رو شدن با آنان] من هرگز در عمرم وارد جمعی نشده‌ام که تا این حد صمیمی و بزرگوار باشند.

کریس در عین حال که یک فرد است، چهره‌ای مثالی و الگووار محسوب می‌شود. او در کتاب به نوعی مظهر زمین و تجارب یک زن ساکن جوامع زراعی است. با این اوصاف، چه انتظاری از این نقش داشتید؟

کسی که هم مسن به نظر برسد و هم‌زمان جوان. تنها کسی که تاکنون دیده‌ام بتواند از پس چنین کاری برآید، جون فونتین در نامه زنی ناشناس شما کاملا باور می‌کنید او دختری دبیرستانی است، در حالی که هنگام ساخت فیلم سی سال سن داشت. وقتی اگینس را برای نخستین بار دیدم، صبح دوشنبه‌ای بود. او اولین کسی بود که برای آزمون بازیگری وارد شد، تست فوق‌العاده‌ای پشت سر گذاشت و من گفتم: «او را پیدا کردیم». اگینس فوق‌العاده است، یک استعداد به تمام معنی. نقش‌آفرینی‌اش به واقع پاک و معصومانه است، چه خود او چنین است. برداشت وی این است که کریس در عمل شاعر محسوب می‌شودـ نه یک شاعر متعارف و مشخص اما احساسی که به زمین و جهان اطرافش دارد، به واقع شاعرانه است.

تا چه حد می‌خواستید بازتاب سیاسی کتاب را در فیلم حفظ کنید؟

هیچ، من سیاسی نیستم. من قلباً سوسیالیستم اما به هیچ وجه سیاسی محسوب نمی‌شوم. من به چگونگی تأثیر زندگی و سیاست بر زندگی افراد معمولی، علاقه دارم. آن چه کریس احساس می‌کند، ماهیت سیاسی ندارد، بلکه از جنس عواطف و هیجان است – آیا همچنان در این مزرعه و زمین خواهم ماند یا آن که معلم می‌شوم؟

چگونه درباره ظاهر و چشم‌انداز فیلم با مایکل مک‌دُناف، فیلم‌بردار به توافق رسیدید؟

به او گفتم: «نمی‌خواهم به هیچ عنوان به لحاظ بصری دستخوش احساسات شویم، نمی‌خواهم فقط برای این که فیلم زیبا به نظر برسد، صحنه‌های زیبا در فیلم بگنجانیم. فیلم مضمون بی‌رحمانه و سختی دارد و زیبایی‌اش در همین بی‌رحمی و سختی نهفته است». و او حرفم را گرفت. او چشم‌های خارق‌العاده‌ای دارد – همیشه همه چیز را می‌بیند.

 

لحن فیلم حاصل تضادی است که بین چشم‌اندازهای خارجی گسترده و نماهای داخلی بسیار تنگ و بسته وجود دارد. ما جهان بیرون را از خلال پنجره‌ها می‌بینیم…

من همواره جذب چشم‌انداز افراد در کنار پنجره می‌شوم و نیز اتاق‌های خالی و پلکان. قطعا نمی‌توانم بگویم چرا. وقتی ما مشغول کار بودیم، اندی هریس [مدیر تولید] گفت: «آیا ویلهم هامرشوی، نقاش دانمارکی را می‌شناسی؟ نقاشی‌هایش از اساس درباره اتاق‌های خالی و پنجره‌هاست و اگر هم سوژه‌ای در عکس باشد، معمولا زنی است که پشتش به بیننده است. شبیه فرمیر است، با نور شمالی لکه‌دار ‌شده. به نظرم آنها نفس‌گیرند. گفتم نماهای داخلی باید شبیه آن به نظر برسند – همان آرامش و سکوتی که وقتی چیزی به ظاهر روی نمی‌دهد اما تحولات زیادی در جریان است، به شما دست می‌دهد، تحولاتی که از درون همین آرامش و سکوت رخ می‌دهند.

 

Sunset Song 3

 

شما درباره فیلم‌برداری در زمان مشخصی از روز صحبت کرده‌اید که به شفق (gloaming) موسوم است. آیا این زمان همان «ساعت جادویی»[۳] محسوب می‌شود؟

نه، ساعت جادویی کمی جلوتر است. شفق شگفت‌آورترین واژه‌ای است که غیر قابل ترجمه است. این زمان نه گرگ-و-میش (هوای تاریک-و-روشن) محسوب می‌شود و نه اواخر عصر است، پدیده‌ای است بین این دو. ریچارد اشتراوس آهنگی دارد موسوم “ImAbendrot” که در آلمانی به معنی «غروب سرخ» است و آن را همیشه به «شفق» ترجمه می‌کنند. این موقعیت زمانی خاصی در طول روز است و زمانی که با آن مواجه می‌شوید، به خود می‌گویید: «بله، این همان شفق است».

فیلم دارای حرکات بسیار آشکار و چشم‌گیر دوربین است، مانند صحنه‌ای که در آن، ایوان به خانه می‌آید و کریس را به زور به اتاق خواب می‌کشاند، در حالی که دوربین به سوی پایین حرکت می‌کند و آنان از دید بیننده پنهان می‌شوند…

من به این موضوع (حرکات دوربین) مباهات می‌کردم. من به آنها (بازیگران و دست‌اندرکاران فیلم) گفتم: «ما این صحنه را با یک برداشت می‌گیریم. قصد ندارم شما را وادار به تکرار آن کنم». عملکرد آنها واقعا قدرتمند و چشم‌گیر بود. بسیار جالب‌تر بود [در این صحنه] دیگر چیزی نمی‌دیدیم – شما فقط صدای صحنه را می‌شنیدید که ترسناک است. این صحنه نباید تجاوز مردی به همسرش باشد، می‌تواند هر چیزی باشد – اما در آن صورت، شما باید قضاوت را به عهده مخاطب گذاشته، بگویید: «خودتان جای خالی را پر کنید».

موسیقی که در فیلم‌های‌تان به کار می‌گیرید، بخشی از زندگی شخصیت‌های داستان محسوب می‌شود. در این فیلم، شما از ترانه‌های عامیانه مورد اشاره گیبون، با معانی بسیار ویژه بهره می‌گیرید مانند «گل‌های جنگل» که درباره مرگ است و «بانوان اسپانیا» درباره اندوه و فراغ…

«گل‌های جنگل» توسط یک زن اشراف‌زاده اسکاتلندی پس از [جنگ] فلودن سروده شد، جنگی که طی آن، هنری هشتم به اسکاتلند یورش برد و اهالی آن‌جا را قتل عام کرد. این ترانه درباره قتل عام است. باب لست [مدیر اجرایی فیلم] سه قطعه ضبط‌شده [این ترانه] را برایم فرستاد، یکی اثر رانی براون که به شدت مرا تکان داد و بسیار تاثیرگذار بود. در لهجه دوریک، شما نمی‌توانید یک کلمه آن را بفهمید، اما به نوعی احساس می‌کنید چه گفته می‌شود. ما فهمیدیم «بانوان اسپانیا» در واقع یک ترانه متداول بین دریانوردها بوده و مضمونی عاشقانه دارد. شما الزاماً آنها را آن طور که در کتاب آمده، در فیلم نمی‌گنجانید، اما باید مطمئن شوید در جای مناسبی به کار گرفته ‌شوند، چرا که فیلم مثل کتاب نیست.

صحنه‌هایی در کتاب هست که شما آنها را به تصویر کشیده‌اید که به شدت درباره خطرات جنسی در زندگی مناطق زراعی صحبت می‌کند به عنوان نمونه، مرد در اصطبل به قوزک پاهای کریس چنگ انداخت…

مواردی که پای تمایلات جنسی کریس به میان می‌آید، این موارد برای مردم آن دوره بسیار وحشتناک می‌نمود و در مورد این مسائل چیزی به آنان گفته نمی‌شد. چه کار می‌کنید وقتی کسی نمی‌خواهد به شما بگوید خون‌ریزی شما در واقع عادت ماهانه زنانه شماست؟ من که نمی‌توانم چنین چیزی را تصور کنم. او (کریس) چیزی در این‌باره نمی‌داند و این اتفاق وی را آشفته و نگران می‌کند – به حدی که کریس در آینه به خودش می‌نگرد و با خودش فکر می‌کند: «الان من چه هستم؟». او مطمئن نیست که چیست، در حالی که در ابتدای راه زنانگی قرار گرفته و همین حال، هنوز کودکی را به طور کامل پشت سر نگذاشته است.

می‌خواستم این موضوع پررنگ باشد، با تاکید بر این که موضوعی ناشناخته است، چیزی که تا این حد اهمیت داشت، نه الزاماً خشونت نهفته در بطن این شرایط، بلکه این واقعیت که او (کریس) نمی‌داند اصلا موضوع چیست. صحنه‌ای که در آن، متوجه می‌شود علت [خون‌ریزی‌اش] چیست، به واقع تاثیرگذار و از لحاظ عاطفی برانگیزاننده است.

لحظه‌ای در کتاب هست که کریس به صورت ایوان سیلی می‌زند، در ابتدای ازدواج‌شان. شما این را در فیلم نشان ندادید. در کتاب، این خشم به ظاهر لازم و مکمل زندگی مشترک آنهاست…

این صحنه فیلم‌برداری شد اما تاثیرگذار نبود – و آن را باور نمی‌کردید. فکر کردم جالب‌تر خواهد بود عطوفت رابطه آنان را حفظ کنیم، مانند وقتی ایوان [از ارتش] بازمی‌گردد، صحنه به واقع تکان‌دهنده است؛ این خشم درونی رها می‌شود: او (ایوان) خشمگین است، چرا که ترسیده اما رستگاری نهایی‌اش در پایان کار فرا می‌رسد، زمانی که می‌گوید: «من خدمت را ترک کردم، چون می‌خواستم به سوی او برگردم – من به خاطر او و به خاطر بلاویری (مزرعه‌شان) این کار را کردم، چون هنوز دوستش دارم».

 

Sunset song 5

 

شما احتمالاً بیش از هر کارگردان دیگری از کاهش بودجه فیلم نفرت دارید، اما ظاهراً چیزی در سینمای شماست که از صرفه‌جویی و قناعت خوش‌تان می‌آید. تاثیرگذاری درام تاریخی خانه خوشی دقیقا به خاطر پیراستگی و سادگی آن است…

من این کار (صرفه‌جویی در هزینه‌) را وظیفه‌ای اخلاقی می‌دانم‌ـ این پول من نیست و باید به بهترین شکل هزینه شود، نباید آن را هدر داد. وقتی فیلم‌نامه را می‌نویسم، تمام خط سیرهای کار را تعیین می‌کنم، تمام دیزالوها را همه چیز را، به گونه‌ای که وقتی سر صحنه می‌روم، می‌دانم چه برداشت‌هایی باید گرفته شود که باعث صرفه‌جویی می‌شود. من نمی‌توانستم این کار را در روز فیلم‌برداری انجام دهم، چه بیش از حد نگران بودم. من صحنه اعدام را به گونه‌ای خاص نوشته بودم و نتوانستیم [برای لوکیشن فیلم‌برداری] جایی پیدا کنیم. اندی هریس این راه‌آهن فرعی متروکه را در لوکزامبورگ یافت – من [لحنش حالتی طعنه‌آمیز پیدا می‌یابد] فکر کردم، «بله! عالیه!». در حاشیه سکوی راه‌آهن قدم می‌زدم و با خودم فکر کردم: «ما بالاخره پیدایش کردیم. ده دقیقه به من وقت بدهید، من صحنه‌ها را دوباره می‌گیرم». شگفت‌آور است وقتی فکر می‌کنید: «ما آن کار را نتوانستیم انجام دهیم، حالا این یکی را امتحان می‌کنیم». این [موقعیت] بسیار هیجان‌آور است.

شما بعد از اتمام ترانه غروب به سرعت ساخت شور پنهان را شروع کردید…

هیچ‌گاه در زندگی‌ام این قدر کار برای انجام دادن نداشته‌ام. شور پنهان بدون هیچ مشکلی پیش رفت و کار از ابتدا تا به آخر، لذت‌بخش بود. در مورد ترانه غروب، هر چیزی که ممکن بود در آن، اشتباه صورت گیرد به مشکل بر می‌خورد. نمی‌دانم چطور از پس این کار برآمدیم. شور پنهان درست در نقطه مقابل این کار قرار داشت.

چه چیزی در سینتیا نیکسون شما را ترغیب کرد که او را در نقش امیلی دیکنسون به کار گیرید؟

من چندین سال پیش او را دیدم، زمانی که در Sex and the City بازی می‌کرد، دیدارمان برای پی‌گیری فیلمی بود که هیچ‌گاه به جایی نرسید و من البته او را فراموش نکردم. وقتی داشتم فیلم‌نامه شور پنهان را می‌نوشتم، چهره‌اش را مد نظر داشتم، چه به نظرم بسیار شبیه امیلی دیکنسون است.

چه جنبه‌هایی از شخصیت دیکنسون شما را بیشتر شیفته خود کرده بود؟

او شاعر بزرگی بودـ این موضوع در سطح گسترده‌ای مورد پذیرش قرار دارد. وی هیچ‌گاه به جایی سفر نکرد، به جز موقعی که ۱۷ ساله بود و به یک مدرسه مذهبی ویژه کشیش‌ها رفت و تمام عمرش را در این خانه گذراند اما این موضوع مانع او نشد و احساس شاعرانگی را در وی حتی قوی‌تر هم کرد، چرا که این اتفاقات برایش بسیار مهم بودند. نوشتن اشعار شگفت‌آور مستلزم خویشتن‌داری و نوعی شکیبایی است که هیچ‌گاه منتشر و آشکار نمی‌شود. من این صبر و تحمل را به شکل طاقت‌فرسایی برانگیزاننده و محرک کار او می‌دانم. فکر می‌کنم این که نبوغ و قریحه‌ای این چنین  (دیکنسون نابغه‌ای بود) در زمان حیات صاحبانش شناخته نمی‌شود، ناخوشایندترین جنبه زندگی چنین افرادی است. شهرت پس از مرگ کمکی به آنها نمی‌کند. از آن جا که دیکنسون شاعر است، همه چیز را به گونه‌ای بسیار متفاوت می‌بیند، او رویه گمشده‌ای دارد.

منبع: Film Comment, May/June 2016

 

پی‌نوشت:

[۱]  Sunset Song

[۲]  Hadrian’s Wall: دیوار هادریان، در واقع دیوار دفاعی و حائلی است در شمال استان بریتانیای امپراتوری رم (انگلیس امروز) که در سال ۱۲۲ میلادی به دستور هادریان امپراتور وقت رم و با هدف جلوگیری از دست‌اندازی قبایل ساکن شمال جزیره بریتانیا (اسکاتلند امروز) ساخته شد. این دیوار باستانی که از سنگ ساخته شده، در واقع مرز تاریخی و طبیعی بین انگلیس و اسکاتلند محسوب می‌شود.

[۳] “magic hour”: ساعت جادویی یا ساعت طلایی اصطلاحی است در عکاسی و فیلم‌برداری که در واقع مدت کوتاه پس از طلوع یا پیش از غروب آفتاب است. در این دقایق، نور خورشید سرخ‌تر و ملایم‌تر از سایر ساعات روز به نظر می‌رسدـ م.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.