ادبیات > یادداشت

ارنست همینگوی

hemingway_cat

ارنست همینگویReviewed by هارولد بلوم | بهار احمدی‌فرد on May 26Rating: 5.0ارنست همینگوی

همینگوی بارها گفت نسبت نزدیکی با هاکلبریفین دارد که پربیراه هم نیست. جز اینکه از حیث بلاغت، مارک تواین و همینگوی واجد فصل مشترکی نیستند. شباهت شخصیت کیم نوشته کیپلینگ[۱] به هاکلبریفین از لحاظ سبک و لحن بیش از تمام نوشته های همینگوی است. امتیاز حقیقی سبک تحسین‌برانگیز همینگوی به سلف بزرگتر و اعجاب برانگیزتری برمی‌گردد: والت ویتمن.

فقط همینگوی نیست که به قیمومیت والت ویتمن اقرار نمی‌کند. قرابت الیوت و والاس استیونس هم به والت ویتمن بیشتر است تا ویلیام کارلوس ویلیامز و هارت کرین. اما تاثیرپذیری ادبی فرآیند پارادوکسیکال و ناسازواری است که امروز هم از آن چندان نمی‌دانیم. شباهت‌های ژرف بین همینگوی، الیوت و استیونس تصادفی نیست، بلکه شباهت‌هایی خانوادگی است و دلیل آن نیز ارتباط سرکوب‌شده اما قطعی هریک از آنان با آثار ویتمن است. همینگوی (در نامه ۲۷ فوریه ۱۹۳۶ به سارا مورفی) مشخصاً به خود افتخار می‌کرد که پشت استیونس را به راحتی آب خوردن به خاک مالیده. «برای ثبت در آمار بگویم که جناب استیونس، یک متر هشتادهشت سانتیمتر قد و صدودو کیلوگرم وزن دارند و صحنه پخش زمین شدنشان بسیار تماشایی است.» از آنجاییکه این کارزار به تاریخ ۱۹ فوریه ۱۹۳۶ در کی‌وست رخ داده است، من به عنوان یک استیونسی وفادار برآن شدم تا برای ثبت در آمار بگویم که همینگوی مظفر سال ۱۸۹۹ بدنیا آمده بود و استیونس مغلوب ۱۸۷۹٫ بنابراین رمان‌نویس در آن زمان ۳۷ ساله و شاعر در مرز ۵۷ سالگی بوده است. این دو مرد به ظن قریب‌به‌یقین از یکدیگر نفرت داشتند اما همینگوی در نامه‌ جشن فتح‌الفتوحش، استیونس را «شاعر عالی لعنتی» می‌نامد و استیونس نیز همواره اذعان داشت همینگوی فی‌ذاته شاعر است. رابرت پن وارن[۲] نیز با او همرای بود و می‌گفت: «غزل‌سرایی همینگوی بر نویسنده‌‌ دراماتیک بودنش فزونی دارد.» وارن همینگوی را با وردزورث[۳] قیاس میکرد که شدنی است اما خیلی بیشتر از آن شبیه ویتمن است. وردزورث هرگز نمی‌نوشت: «من انسان هستم. من رنج کشیدم. من آنجا بودم.» اما همینگوی کمابیش به ما باورانده اگر ویتمن پیشتر این جملات را ننوشته بود، همینگوی حتماً نگارنده‌شان می‌شد.

نیم‌قرنی از خودکشی همینگوی می‌گذرد و بعضی وجوه جایگاه کانونی او برای همیشه ماندگار خواهد بود. معدود رمان‌های آمریکایی هستند که به قطع ماندگار خواهند بود: خورشید همچنان می‌دمد[۴]، گتسبی بزرگ[۵]، دلشکسته[۶]، حراج جنس شماره [۷]۴۹، و چندین اثر از فاکنر. دو دوجین قصه همینگوی را می‌توان به این سیاهه افزود. عملاً شاید تمام قصه‌های اولین چهل و نه داستان[۸]. فاکنر به تنهایی چهره بزرگی است و منتقدها توافق دارند همینگوی و فیتزجرالد نزدیکترین رقبایش هستند. این دو به واسطه ارزش و استحکام قصه‌های کوتاهشان با فاکنر هماوردی می‌کنند.

 

طرفه آنکه همینگوی یگانه نویسنده صاحب سبک آمریکایی آثار منثور قرن بیستم است که شانه‌به‌شانه شاعران بزرگ میساید: استیونس[۹]، الیوت[۱۰]، فراست[۱۱]، هارت کرین[۱۲]، بعضی وجوه پاند[۱۳]، ویلیامز[۱۴]، رابرت پن ورن و الیزابت بیشاپ[۱۵].

این قول بدان معنا نیست که آثار شاخص همینگوی از حیث(کیفیت) روایت یا بازنمایی شخصیت ناکام هستند بلکه تفوق خاصه‌اش به ویتمن نزدیکتر است تا تواین، به استیونس نزدیک‌تر است تا فاکنر، به الیوت نزدیکتر است تا فیتزجرالد (همینگوی و فیتزجرالد رفیق و رقیب بودند). همینگوی مرثیه‌سرایی است که به مرثیه خود می‌نشیند و برای خود جشن می‌گیرد (با ثمربخشی کمتر) و از چندگانگی در وجود خود رنج می‌برد. همینگوی در فراخ‌ترین سنت ادبیات آمریکایی از اتکای امرسونی[۱۶] به خدای درون برمی‌خیزد که خط مشی ویتمن، تورو[۱۷] و دیکنسون[۱۸] نیز بود. دیر و تاریک به این سنت می رسد و یکی از تئولوگ‌های سلبی آن است ولی مانند سلبیات استیونس لغویات او هرگز نهایی نیستند. حتی درمورد سبعانه‌ترین داستانهایش مانند «خداوند روحتان را شاد کناد[۱۹]» و «تاریخ طبیعی مردگان[۲۰]» می‌توان گفت این قصه‌ها بزرگداشت آنچیزی است که ما احتمالاً “غیاب واقعی[۲۱]“اش نام خواهیم داد. شخصیت دکتر فیشر  را در خداوند روحتان را شاد کناد می‌توان سلف شخصیت شرایک در «دلشکسته» نوشته   ناتانائیل وست دانست. دینداری وحشیانه و آشکارش نه تنها پیشگوی شأن اهرمنی شرایک است که دربردارنده جهان شریرانه پینچن[۲۲] و چشم‌اندازهای پارانوئید و لادیتی[۲۳](اصطلاحی برای توصیف کسانی که با صنعتی شدن و یا فناوری‌های جدید مخالفت می‌کنند) آن نیز است. احتمالاً همینگوی همیشه نوستالژیای انتظام کاتولیکی  در سر داشته ولی جهان داستانی‌اش همچون جهان داستانی ملویل، سرتاته تبار گنوستیک آمریکایی[۲۴] دارد. ملویل اولین کسی بود که سویه منفی مذهب امرسونی اتکابه‌خود را قدرتمندانه به تصویر کشید.

همینگوی عادت داشت هنگام توصیف رابطه‌اش با دیگر نویسندگان سرشناس از ایماژهای پرجلال و جبروت جنگجویانه بهره بجوید (مانند توصیف رابطه‌اش با ملویل)، عادتی که پیرو جوان حقیقی او یعنی نورمن میلر از او به ارث برد. همینگوی در نامه‌ای بلند (ششم- هفتم سپتامبر ۱۹۴۹) به ناشرش، چارلز اسکریبنر[۲۵]، اعتراف کرد: «به عنوان مردی که جز قهرمانی جهان آرمانی ندارم، هرگز با آقای تولستوی وارد گود نمی‌شوم. می‌دانم پشتم را به خاک می‌مالد.» البته این تواضع بسیار آنی بود و در ادامه نوشت: «اگر تا شصت‌سالگی زنده بمانم می‌توانم او را شکست دهم. (شاید)» ما میتوانیم او را به خاطر اعتماد‌به‌نفس بیش از اندازه‌ تحسبینش کنیم چرا که در ادامه نام تورگنیف[۲۶]، دو موپاسان[۲۷]، هنری جیمز[۲۸] و حتی سروانتس و ملویل و داستایوسکی در فهرست مغلوبان ذکر می‌شود. اما جاه‌طلبی‌های او تا چه حد توجیه‌پذیر است؟

می‌توان دلایل متقاعدکننده‌ای آورد که همینگوی بهترین قصه‌کوتاه‌نویس زبان انگلیسی از دوبلینی‌های جویس تابه‌امروز است. نمی‌خواهم شأن زیبایی‌شناسی قصه کوتاه را زیر سئوال ببرم اما از یک نویسنده طراز اول توقع بیشتری داریم. همینگوی نویسنده «خورشید همچنان می‌دمد» است و نه اولیس. نبوغ حقیقی او در قصه‌های خیلی کوتاه بروز داشت و نه روایت‌های طولانی . اگر او در اصل یک شاعر بود، استعداد تغزلی‌اش کفایت میکرد: این را علیه ییتس[۲۹] نمی‌گوییم که توفیقش در شعر سرودن است و نه نمایشنامه‌‌نویسی. دریغ که نه تورگنیف، نه هنری جیمز و نه مارک تواین رقبا (اگونیست) حقیقی همینگوی نیستند. در عوض، دوموپاسان هماورد شایسته‌تری است. تردیدی در ارزش نوشته‌های کوتاهش نیست اما حالا دیگر «خورشید همچنان می‌دمد» نیز تنها مجموعه‌ای از چشماندازهای درخشان و تصاویر به یادماندنی زیرکانه است.

آنچه در رمان‌های همینگوی علی‌الخصوص در «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» به شدت مورد نقد است، ناهمخوانی توانایی‌هایش برمبنای اقتضائات رمان است. رابرت پن ورن می‌گوید همینگوی زمانی موفق است که «نظام کنایه‌ها و تقلیل‌گویی‌هایش» انسجام منطقی داشته باشند. وقتی اینطور نیست، همینگوی نمی‌تواند ما را متقاعد کند و این بدان معناست که ما «داشتن‌ونداشتن» یا «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» را می‌خوانیم و به خوبی می‌دانیم که با نظامی از استعاره‌ها طرف هستیم. وارن اعتقاد دارد در وداع با اسلحه[۳۰] این امر رخ نمی‌دهد، اما حتی پایان مشهور این رمان هم تقلیل‌گویی مستعملی به نظر می‌آید.

ولی پس از آنکه آنها را بیرون کردم و در را بستم و چراغ را روشن کردم، دیدم فایده‌ای ندارد. مثل این بود که با مجسمه‌ای خداحافظی کنم. کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک گفتم و زیر باران به هتل رفتم. (نجف دریابندری)

این پایان را با پایان قصه «پیرمرد بر سر پل» مقایسه کنید. قصه‌ای که تنها دو و نیم صفحه است:

دیگر کاری نمی‌شد کرد. یکشنبه‌ی عید پاک بود و فاشیستها به سوی ایبرو می‌تاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهای‌شان به ناچار پرواز نمی‌کردند. این موضوع و اینکه گربه‌ها می‌دانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.

صنعت تقلیل‌ در اینجا مجاب کننده است. زیرا رواقی‌گری قصه به‌کمال با شیوه بلاغی آن جفت‌و‌جور است. یک قصه بسیار کوتاه با استعاری کردن مداوم آنِ خاصی در تاریخ فرجام می‌یابد. توصیف کوتاه (vignette) شگرد ذاتی همینگوی است که میتوانید آن را توصیف خرد با لبه‌ تیز بدانید.

اسکچی ادبی (اسکچ به طراحی سریع گفته می‌شود) که به نظر می‌رسد آغاز یا پایان بیانی مطول‌تر است و باوجوداین به‌خودی‌خود بسنده است. سبک همینگوی آنچه را که باید گشود، محصور می‌کند، حاضر است جذابیتش را با یک سیلی مبادله کند. اما رمان ۳۴۰ صفحه‌ای وداع با اسلحه را،که من به تازگی آن را برای بار دوم خواندم (بیست سال پس از بار اول)، نمی‌توان با ویگنت سرپا نگاه داشت. بعد از چندین و چند تقلیل بلاغی خواننده به این باور می‌رسد که اثر یکی از مقلدان همینگوی مانند جان اوهار[۳۱]ا را میخواند و نه اثر خود استاد را. اشتباه فاحش همینگوی یکنواختی تکرارها است که تبدیل به نیایشنامه‌ا‌ی ملال‌انگیزی می‌شود که حتی از اثر مقلدی مثل نلسون آلگرن[۳۲] نیز ضعیف‌تر است. و اگر بخواهیم او را با خود همینگوی مقابله دهیم به نظر می‌رسد این اثر هجو خودش باشد.

هیچ از هیچ به دست می‌آید. سبک عالی همینگوی ‌ما را به جبهه‌گیری وامی‌دارد. به خصوص زمانیکه سبک دوران‌سازی می‌شود، همانطور که همینگوی بایرونی[۳۳] این کار را کرد. زندگی الوان و متنوع همینگوی مانند زندگی بایرون بین ما و درک زیبای‌شناسی اثر حائل می‌شود. کارنامه همینگوی شامل چهار ازدواج (سه طلاق)، راننده آمبولانس ایتالیایی‌‌ها در جنگ جهانی اول (با یک زخم پرافتخار)، گزارشگر جنگ در جنگ یونان-ترکیه (۱۹۲۲)، جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۹-۱۹۳۷)، جنگ چین-ژاپن (۱۹۴۱)، جنگ علیه هیتلر در اروپا (۱۹۴۵-۱۹۴۴)، شکار، ماهی‌گیری، سافاری، مهاجرت به فرانسه و کوبا، گاوبازی، جایزه نوبل و خودکشی در ایداهو است.

این حیاتی ناممکن است که توگویی به تقلید از داستان‌های همینگوی نوشته شده است. ثمره‌ی مجموع آثار و زندگی‌اش خلق اسطوره‌ای است مانند بایرون، ویتمن و اسکار وایلد. همینگوی، امروز یک افسانه است و به همین دلیل در تاریخ قهرمان آمریکایی، یا شاید تلخ‌تر … توهم قهرمان‌ آمریکایی، ایماژ ماندگاری خواهد. بهترین آثار همینگوی: قصه‌های کوتاهش و خورشید همچنان می‌دمد نیز قطعات ماندگاری از اسطوره‌شناسی آمریکایی خواهند بود. فاکنر، استیونس، فراست، شاید الیوت و هارت کرین نویسنده‌های قابل‌تری از همینگوی بودند، اما تنها او بود که به افسانه ماندگار قرن بیستم بدل شد.

 

[۱] Kipling

[۲] Robert Penn Warren

[۳] Wordsworth

[۴] The Sun Also Rises

[۵] Th e Great Gatsby

[۶] Miss Lonelyhearts

[۷] The Crying of Lot 49

[۸] The First Forty-Nine Stories

[۹] Stevens

[۱۰] Eliot

[۱۱] Frost

[۱۲] Hart Crane

[۱۳] Pound

[۱۴] W.C. Williams

[۱۵] Elizabeth Bishop

[۱۶] Emersonian reliance

[۱۷] Th oreau

[۱۸] Dickinson

[۱۹] God Rest You Merry, Gentlemen

[۲۰] A Natural History of the Dead

[۲۱] real absence

[۲۲] Pynchon

[۲۳] Luddite

[۲۴] American Gnostic

[۲۵] Charles Scribner

[۲۶] Turgenev

[۲۷] de Maupassant

[۲۸] Henry James

[۲۹] Yeats

[۳۰] A Farewell to Arms

[۳۱] John O’Hara

[۳۲] Nelson Algren

[۳۳] Byronic Hemingway

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.