ادبیات > نقد

لو رفتن عشق

نگاهی به قصه کوتاه "یک بعد از ظهر" نوشته ویلیام ترور

IMG_0152

لو رفتن عشقReviewed by موژان اردانی on May 26Rating: 5.0لو رفتن عشقیک بعد از ظهر قصه جسمین دختر نوجوانی است که بعد از یک دوره آشنایی اینترتی با مردی به نام کلیو در دنیای بیرون قرار ملاقات می‌گذارد. سن کلیو از تصور جسمین بیش‌تر است و بر عکس دختر کوچک‌تر از آن است که مرد حدس زده، اما این باعث نمی‌شود دیدار آن‌ها با هم چیزی از یک قرار واقعی کم‌ داشته‌باشد؛ با هم قدم می‌زنند، قهوه می‌خورند، از گوشه‌های زندگی‌شان برای هم می‌گویند، حتی با هم به یک کازینو می‌روند، مرد گردنبندی را که برنده شده توی گردن دختر می‌اندازد، لبی تر می‌کنند و بعد که کله‌هاشان کمی گرم شد به پیشنهاد کلیو روانه خانه او می‌شوند. اما پیش از آن که پای جسمین به خانه او برسد ورق قصه توسط زنی که خاله کلیو است برمی‌گردد و دختر متوجه می‌شود که مرد در مورد زندگی‌اش قصه‌پردازی کرده و داستان با خارج شدن کلیو از دید راوی و ناباوری جسمین کم‌کم رو به پایان می‌رود.

یک بعد از ظهر قصه جسمین دختر نوجوانی است که بعد از یک دوره آشنایی اینترتی با مردی به نام کلیو در دنیای بیرون قرار ملاقات می‌گذارد. سن کلیو از تصور جسمین بیش‌تر است و بر عکس دختر کوچک‌تر از آن است که مرد حدس زده، اما این باعث نمی‌شود دیدار آن‌ها با هم چیزی از یک قرار واقعی کم‌ داشته‌باشد؛ با هم قدم می‌زنند، قهوه می‌خورند، از گوشه‌های زندگی‌شان برای هم می‌گویند، حتی با هم به یک کازینو می‌روند، مرد گردنبندی را که برنده شده توی گردن دختر می‌اندازد، لبی تر می‌کنند و بعد که کله‌هاشان کمی گرم شد به پیشنهاد کلیو روانه خانه او می‌شوند. اما پیش از آن که پای جسمین به خانه او برسد ورق قصه توسط زنی که خاله کلیو است برمی‌گردد و دختر متوجه می‌شود که مرد در مورد زندگی‌اش قصه‌پردازی کرده و داستان با خارج شدن کلیو از دید راوی و ناباوری جسمین کم‌کم رو به پایان می‌رود.

جسمین و کلیو هر دو آدم‌های تنهایی هستند، شخصیت‌هایی که به واسطه شرایط زندگی‌شان از دایره اصلی جامعه بیرون افتاده‌اند. جسمین مورد توجه خانواده‌اش نیست، مگر آن‌که گاهی هولبی، شوهر مادرش از او حالی بپرسد و جویای مشکلاتش باشد “ مشکلت چیه؟دلت واسه بابات تنگ شده؟”، کلیو هم تکلیفش مشخص است؛ او مردی است که به دلیل ارتباط با بچه‌ها راهی زندان شده و حالا آزادی مشروط دارد،  مسلم است که هیچ کس او را آدم به حساب نمی‌آورد، البته جز ترور! اوست که با تیزبینی کلیو و جسمین را انتخاب می‌کند و روی آن‌ها نور می‌تاباند. چه دنیایی بهتر از دنیای داستان‌های کوتاه برای توجه به  این آد‌م‌ها؟ ترور در این قصه برای پرداخت شخصیت‌ها از المان‌های مختلف کمک می‌گیرد؛ یکی از آن‌ها انتخاب هوشمندانه زاویه دید و تغییر آن در طی ماجراست. شروع قصه با کلیو همراه است، بعد چرخشی روی جسمین و ذهن او. این بازی تا پایان داستان ادامه دارد، راوی مدام در حال گردش بین این دو است . گاهی قصد می‌کند پته ذهن کلیو را که مشغول دید زدن پاهای دختر نوجوان است برای ما روی آب بریزد” ساق‌های برهنه و پریده رنگ دختر مانند شاخه‌های درختی بودند که پوستشان را کنده باشند و مرد به یاد آورد چطور مدت‌ها پیش عادت داشت پوست شاخه‌ها را هم بکند” و این‌جاست که انگار نویسنده گوش خواننده را می‌گیرد و به او هشدار می‌دهد که : به کلیو مشکوک شو!  و لحظه‌ای تصمیم می‌گیرد ما را در جریان فکر‌های جسمین بگذارد که سعی می‌کند در مورد مرد که ادعا کرده در دادگاه مشغول به کار است، خیال ‌پردازی کند :”او را دید که اسناد و مدارک را در دستش گرفته، از جایش بلند می‌شود و پرونده‌ای را مطرح می‌کند.. مجسم کرد دارد به سمتی که جسمین نشسته نگاه می‌کند بعد شروع می‌کند به لبخند زدن و …” این تصورات از جنس خیال‌پردازی‌های آشنای دخترهای دبیرستانی در دیدارهای اولیه است، البته آن‌هایی که مثل جسمین ما ساده‌تر هستند؛ دخترهایی که در عین حال که می‌کوشند هوشمندانه عمل کنند ، سادگی‌شان لو می‌رود. درست مثل لحظه‌ای از داستان که جسمین در جواب خاله مرد که از او می‌پرسد “مشروبم بهت داد؟” سر تکان می‌دهد که نه، اما بوی الکل مثل بوی سادگی دختر به مشاممان می‌رسد.‌ می‌توان بدون هیچ نگرانی‌ای گفت شخصیت‌ها محور اصلی و پیش‌برنده این قصه هستند.

کارکرد دیگر تغییر زاویه دید در پایان داستان نمود پیدا می‌کند؛ زمانی که دست کلیو برای ما و جسمین رو می‌شود، مرد با گریه قصه را ترک می‌کند و راوی دیگر سراغ او نمی‌رود، انگار ماجرای او همان‌جا تمام می‌شود و راوی ما را برای پایان دیگر داستان به دنبال جسمین می‌کشاند. دختر از آن‌جا به بعد تنهاست، هنوز اتفاقات را باور نکرده و سعی می‌کند همه‌چیز را برای خودش و خاله مرد توجیه کند،  حتی وقتی زن به او می‌گوید که اسم مرد کلیو نیست او که تا آن لحظه در مورد اسم واقعی‌اش مقر نیامده، واقعیت را فاش می‌کند “ گفت خودش هم یک اسم دیگر روی خودش گذاشته و خلاصه گاهی مردم دوست دارند این کار را بکنند” . در ادامه جسمین هم‌چنان در مورد کلیو خیال‌پردازی کرده و تمام اتفاقات آن بعد از ظهر را مرور می‌کند و دست آخر در پایان قصه او هم از راه می‌رسد. در واقع ترور با استفاده از تغییر زاویه دید در مورد پایان داستان هم پیشنهاد‌های جدیدی پیش روی‌مان می‌گذارد؛ پایانی برای کلیو ، پایانی برای جسمین و یک بعد از ظهر.

ترور در این قصه از فلاش بک‌ها غافل نمی‌ماند چرا که معتقد است شخصیت‌ها بدون اشاره‌هایی به گذشته‌شان آن‌طور که باید معرفی نمی‌شوند. در یک بعد از ظهر بازگشت به گذشته، وضعیت خانوادگی جسمین را برای‌مان آشکار می‌کند و در مورد مرد نیز سر نخ‌هایی در اختیارمان می‌گذارد. آمد و رفت‌ها به گذشته تا آن‌جا پیش‌ می‌رود که حتی ما به عنوان خواننده چیزهایی را زودتر از شخصیت‌ها در قصه می‌فهمیم، مثل دروغی که هر دوی آن‌ها در مورد اسم‌هاشان سر هم کرده‌اند. این فلاش‌بک‌ها آن‌چنان زیاد نیستند که از ریتم قصه بکاهند و آن را کشدار کنند، در عین حال نمی‌توان آن را قصه‌ای با ضرباهنگ تند هم دانست، چرا که یک بعد از ظهر قصه‌ای پر حادثه‌ نیست که در هر دو سه صفحه از آن کسی به قتل برسد، تصادفی رخ بدهد یا زلزله‌ای آدم‌ها را از خانه‌شان بیرون بکشاند و به تکاپو بیندازد، نه! در این قصه خون از دماغ هیچ کس نمی‌آید اما آدم‌ها دچار سرخوردگی عمیقی می‌شوند و این همان مایه اصلی بسیاری از قصه‌های ترور است. یک بعد از ظهر تجربه رابطه‌ای جدید را به واسطه مجرم بودن از کلیو می‌گیرد و به جسیمن یک گردنبند می‌دهد، چیزی که می‌توان آن را به عنوان عنصر همبسته عینی داستان دانست. گردنبندی که با دختر می‌ماند، تمام بعد از ظهری است که با کلیو گذرانده و قرار نیست فراموشش کند ؛” جسمین با لب‌هایش گردنبندی که هدیه او بود لمس کرد. قول داد برای همیشه آن را پیش خودش نگه دارد”.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.