سینما > یادداشت

از «تایتانیک» تا «از گور برخاسته»: چرا ستارگان هالیوود از شخصیت‌های سینمایی خود درس نمی‌گیرند؟

تایتانیک

تایتانیک

از «تایتانیک» تا «از گور برخاسته»: چرا ستارگان هالیوود از شخصیت‌های سینمایی خود درس نمی‌گیرند؟Reviewed by جو کویینن| ندا بهرامی‌نژاد on May 7Rating: 5.0از «تایتانیک» تا «برخاسته از گور»: چرا ستارگان هالیوود از شخصیت‌های سینمایی خود درس نمی‌گیرند؟

تجربۀ لیوناردو دی‌کاپریو در پایان تایتانیک به او کمک کرد از عهدۀ  از گور برخاسته ‌برآید. مریخی[۱] به مت دیمن توان انجام کاری را داد که در میان‌ستاره‌ای[۲] از او ساخته نبود. دانال گلیسن به آنها نگاه کن و یاد بگیر.

در صحنۀ وداع مشهور تایتانیک، نزدیک به پایان، لیوناردو دی کاپریو در حال صحبت با کیت وینسلِت خود را روی آب نگه می‌دارد و نومیدانه تلاش می‌کند با علائم سرمازدگی مبارزه کند. حدود هشت دقیقه دوام می‌آورد که احتمالاً برای چنین چیزی رکورد محسوب می‌شود چون از آب‌های منجمد اقیانوس اطلس شمالی در ماه آوریل انتظار می‌رود، درحالت عادی، حتی جان‌سخت‌ترین‌ها را ظرف سه دقیقه از پای درآورد. اما سرانجام دی‌کاپریوی دلاور تسلیم می‌شود و در آرامگاه آبی ابدی‌اش به‌خواب می‌رود.

سال گذشته در فیلم از گور برخاسته‌، دی‌کاپریو تجربۀ تامغزاستخوان‌ ـ‌ منجمدکنندۀ مشابهی داشت: وقتی مجبور شد وسط زمستان برای فرار از چنگ بومیان آمریکا که در آتش انتقام می‌سوختند، به ‌درون رودخانۀ یخی شیرجه بزند. آب مطمئناً باید سرد باشد و او هم احتمالاً لازم است مدت زمان زیادی در آب بماند تا از شر تعقیب‌کنندگانش خلاص شود. با توجه به اینکه، کمی قبل نه یک‌بار بلکه دوبار، یک خرس گریزلی عصبانی او را از پای‌درآورده بود، حدس می‌زنی که دی‌کاپریو این‌بار هم خیلی زود ناک‌‌ـ‌‌ اوت شود اما این‌بار برخلاف همۀ قوانین فیزیولوژیکی و سردـ ‌آبی از این شکنجۀ طاقت‌فرسا جان سالم به‌درمی‌برد. چطور؟ چرا؟

برای پاسخ به این پرسش، تجربۀ سینمایی اخیر مت دیمن را در نظر بگیرید. در میان ستاره‌ای که سال ۲۰۱۴ اکران شد، دیمن نقش دانشمندی را بازی می‌کند که در سیاره‌ای دوردست گیرافتاده است. برای نجات او خودش را در وضعیت خواب عمیق قرار می‌دهد، در انتظار ناجی‌هایی که شاید از راه نرسند. او هیچ تلاشی برای ترک سیاره نمی‌کند. برای خودش بیوسفری نمی‌سازد که بتواند سیب‌زمینی و کلم‌کالی حیات‌بخش را در آن پرورش دهد؛ فقط لب ورمی‌چیند. و وقتی سرانجام کمک از راه می‌رسد ــ‌چون او دربارۀ پایداری جو سیاره دروغ گفته بود‌ــ می‌رود و با کشتن یکی از ناجی‌هایش و ضرب‌و‌شتم دیگری، همه‌چیز را خراب می‌کند. در پایان در سانحۀ وسیلۀ نقلیه‌اش که احمقانه و به‌راحتی اجتناب‌پذیر است، کشته می‌شود چون به نصیحت دیگران گوش نمی‌دهد.

جهشی به جلو، به مریخی در سالی که گذشت. این‌جا هم دیمن نقش دانشمندی را بازی می‌کند که در سیاره‌ای دور از خانه گیر افتاده است. در ابتدا همه‌چیز بد به‌نظر می‌رسد، چون همکاران اخترشناس او حتی نمی‌دانند او هنوز در مریخ زنده است. او در سیاره‌ای دوردست، با غذایی ناچیز به‌دام افتاده و هیچ راه مشخصی هم برای برقراری ارتباط با همکاران یا مرکز کنترل عملیات در هوستن ندارد.

 

 مت دیمن سرانجام در مریخی راه خانه را در پیش می‌گیرد

مت دیمن سرانجام در مریخی راه خانه را در پیش می‌گیرد.

 

آیا لب ورمی‌چیند؟ آیا مأیوس می‌شود؟ آیا برای خودش احساس تأسف می‌کند؟ آیا دربارۀ جو سیاره دروغ می‌گوید؟ نه این کارها را نمی‌کند. سریع دست‌به‌کار ساخت مزرعۀ سیب‌زمینی خانگی‌اش می‌شود. راهی پیدا می‌کند که ناسا بفهمد او هنوز زنده و سلامت است و وقتی آمادۀ فرار می‌شود، قبل از سوارشدن به سفینه، اول با دقت از صحت همه‌چیز اطمینان حاصل می‌کند. تلاش‌های او نتیجه می‌دهد؛ سفینه مثل میان‌ستاره‌ای به مشکل برنمی‌خورد و او به سلامت به خانه برمی‌گردد.

چیزی که برای دی‌کاپریو و دیمن در این فیلم‌ها اتفاق می‌افتد، نشان می‌دهد که بازیگران، طی فرآیندی که دانشمندانِ عصب‌شناسی به آن تاثیر تدریجی هنرپیشگی می‌گویند، در طول فیلمی پرتنش، مهارت‌های ارزشمندی می‌آموزندکه می‌تواند دفعۀ بعدی که آن‌ها خود را در وضعیت مشابهی دیدند، به‌خوبی به‌کار گرفته شود. با پوشیدن لباس گرم‌تر و حفظ فعالیت قلبی‌ـ‌ عروقی، دی‌کاپریو در برخاسته از گور از غوطه‌ور شدن در آب یخی جان سالم به‌درمی‌برد که در تایتانیک مستقیماً او را به کمد دیوی جونز فرستاد و مت دیمن در مریخی راهی برای بازگشت به زمین پیدا می‌کند، هدفی که در میان‌ستاره‌ای او را ناکام گذاشت. به‌عبارت دیگر نوعی منحنی یادگیری در فیلم‌ها وجود دارد که در یک فیلم به بازیگران امکان غلبه بر موانعی را می‌دهد که در فیلم قبلی سد راه آن‌ها شده بود.

این پدیده جدید نیست. کلینت ایستوود در غریبۀ دشت‌های بالا[۳]، در آغاز راه بازیگری‌اش، بدون محاکمه به اعدام محکوم شد اما این آخرین باری بود که شخصیتی که او نقشش را بازی می‌کرد سرش بالای دار می‌رفت. دایان کیتن بعد از شب‌نشینی فاجعه‌بارش با تام برنجِر در فیلم در جستجوی آقای گودبار[۴]، دیگر هیچ وقت با قاتلی خوش‌تیپ به خانه نرفت. در دلاور[۵] یک مرد انگلیسیِ سادیست، مل گیبسن را کشت. وقتی یک مرد انگلیسی سادیستِ دیگر در پایان فیلم میهن‌پرست[۶] تلاش کرد او را بکشد، این خود انگلیسی بود که از پای درآمد. ما یاد می‌گیریم و زنده می‌مانیم.

 

 

مل گیبسن بعد از این که در دلاور سلاخی می‌شود، یاد می‌گیرد در برابر انگلیسی‌ها بایستد.

مل گیبسن بعد از این که در دلاور سلاخی می‌شود، یاد می‌گیرد در برابر انگلیسی‌ها بایستد.

 

[۷]البته این‌طور نیست که همۀ بازیگران با پیشرفت در کارشان این مهارت‌ها را یاد بگیرند. جنیفر آنیستن دائم کارش به دوست‌پسرهای شکست‌خورده ختم می‌شود. اریک بانا همیشه در زمان نامناسب در مکان نامناسب است با اسلحۀ نامناسب و دختر نامناسب. شاید به این دلیل که در این موارد، منحنی آموزش، تنها شیب ملایمی دارد اما در بیشتر موارد بازیگران با ادامۀ کارشان، مهارت‌های بقای قابل توجهی کسب می‌کنند. امنیت ضعیف خانه باعث مرگ بی‌رحمانۀ توله سگ کیانو ریوز در جان ویک[۸] شد. حاضرم سر هرچقدر پول شرط ببندم که آدم‌بدهای روسو در جان ویک۲[۹] شانسی برای کشتن سگ کوچولوی کیانو نخواهند داشت چون بازیگر فیدو را از تیربار دور نگه خواهد داشت، شاید با نگه‌داشتن او در لانه‌ای آسیب‌ناپذیر یا پنهان کردنش در اتاق‌ ترس: وقتی خودش می‌رود بیرون تا چند گنگستری را که در فیلم اصلی به‌حسابشان نرسیده، سربه‌نیست کند.

سایر شخصیت‌ها هم مطمئناً همین راه را در پیش می‌گیرند. آیا جیمز فرانکو در ۱۲۷ ساعت[۱۰] تک ‌و تنها به صخره‌نوردی در طبیعت وحشی خواهد رفت؟ فکر نمی‌کنم.آیا واکین فینکس دوباره ــ‌‌‌در فیلمی از آینده‌ دربارۀ مردانی که عاشق زنانی می‌شوند که وجود واقعی ندارند‌ــ از صدای دل‌فریبِ سیستم کاربری سرخورده می‌شود ؟ جداً شک دارم.

در رابطه با مردان جوان ساده‌لوحی که فریب ربات‌های جذاب را می‌خورند، می‌رسیم به مورد جالب دانال گلیسن. سال گذشته، گلیسن در چهار فیلم بازی کرد که کاندید جایزۀ اسکار شدند. بسیار تاثیرگذار. به‌جز یک مورد: در تک‌تک آن‌ها گلیسن حسابی بد می‌آورد. در اِکس مَکینا[۱۱]  به دختر نمی‌رسد با اینکه با او خیلی مهربان است. در بروکلین [۱۲]به دختر نمی‌رسد با اینکه با او خیلی خیلی مهربان است. در پایان برخاسته از گور  وقتی فریب حقۀ کلاسیکِ جانورِـ‌پیرِ‌ـ‌کثیف‌ـ‌که‌ـ‌پشتِ‌ـ‌صخره‌ـ‌کمین کرده را می‌خورد، پوست از سرش می‌کَنند و در پربیننده‌ترین فیلم سال، جنگ ستارگان: نیرو برمی‌خیزد[۱۳] کار خوبی پیدا می‌کند و مأموریتی آسان بر عهدۀ او گذاشته می‌شود: سیاره‌ای که یاغی‌ها آن‌جا مخفی شده‌اند از بین ببرد، با استفاده از ویران‌‌گرترین سلاح تاریخ جهان.

و او چه کار می‌کند؟ گند می‌زند به مأموریت و آینده‌اش به عنوان ضدقهرمان را به خطر می‌اندازد و سرانجام دمش را روی کولش می‌گذارد و به کنجی دورافتاده در منظومۀ شمسی می‌خزد. چه در ییلاقات ایرلند، طبیعت وحشی نروژ، کهکشانی قدیمی و دوردست یا غرب قدیم، این پسر بیچاره آسایش ندارد.

 

در اِکس مَکینا، دانال گلیسن بالاخره به محبوبش نمی‌رسد

در اِکس مَکینا، دانال گلیسن بالاخره به محبوبش نمی‌رسد.

 

اما خواهد داشت. خواهد داشت. براساس اصل تأثیر تدریجی هنرپیشگی که این‌جا دربارۀ آن صحبت کردم، شرط می‌بندم در بازی‌های آینده، گلیسن بازیچۀ رباتی فریب‌کار نمی‌شود و زن خیانت‌کار و جاه‌طلب بروکلین او را قال نمی‌گذارد و بی‌سروپای کهنه‌سواری که از پشت خنجر می‌زند و پشت صخرۀ بزرگ احمقانه‌ای کمین‌کرده او را گیر نمی‌اندازد  و اینکه دفعۀ بعدی که گلیسن در موقعیتی قرار گرفت که کل سیاره را نابود کند، آن یاغی‌ها جزغاله می‌شوند.

 

منبع: The Guardian, Friday 15 April 2016

پی‌نوشت:

[۱] The Martian

[۲] Interstellar

[۳] High-Plains Drifter

[۴] Looking for Mr. Goodbar

[۵] Braveheart

[۶] The Patriot

[۷]

[۸] John Wick

[۹] John Wick2

[۱۰] ۱۲۸ Hours  عنوانی فرضی، اشاره به فیلم ۱۲۷ ساعت که در آن جیمز فرانکو در چالشی ۱۲۷ ساعته روی صخره ها گیر می‌افتد.

[۱۱] Ex Machina

[۱۲] Brooklyn

[۱۳] Star Wars: The Force Awakens

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.