ادبیات > نقد

آلیس مونرو

munro, alicek

آلیس مونروReviewed by هارولد بلوم | بهار احمدی‌فرد on Feb 26Rating: 5.0 آلیس مونرو

همان سال که قصه‌های منتخب آلیس مونرو (۱۹۹۶) منتشر شد، این مجموعه‌ عالی را خواندم، حدود دوازده سال بعد تمام کتاب را بازخوانی کردم. کارهای متاخرش برای من مجهول هستند، اما ۵۴۵ صفحه کتاب گلچین از مجموع هفت جلد کتاب مونرو بیش از آن چه باید، ثبات مونرو را در مقام نویسنده نشان می‌دهد. او به جمع نویسندگان شاخص قصه کوتاه قرن بیستم تعلق دارد: لاندولفی[۱]، کالوینو[۲]، هاردی[۳]، کیپلینگ[۴]، موآم[۵]، ساکی (ه.ه.مونرو)[۶]، فرانک اکانر[۷]، الیزابت بوون[۸]، ادنا اوبراین[۹]، من[۱۰]، والزر[۱۱]، آندریف[۱۲]، بونین[۱۳]، بلیکسن[۱۴]، شولز[۱۵]، پرتز[۱۶]، سینگر[۱۷]، اگنون[۱۸]، آرناس[۱۹]، کورتاسار[۲۰]، گوردیمر[۲۱]، وارتون[۲۲]، اندرسون[۲۳]، کارترین انه پورتر[۲۴]، ولتی[۲۵]، فلانری اکانر[۲۶]، ناباکف[۲۷]، مالامد[۲۸]، ازیک[۲۹]، ابیش[۳۰]، بارتلمی[۳۱] و دیگران. نام بهترین‌ها را در این لیست نیاوردم: هنری جیمز، چخوف، لارنس، کافکا، بابل، بورخس، جویس، فالکنر، همینگوی، اسکات فیتزجرالد. این ده تن جایگاه دیگری دارند، ولی در عصر قصه کوتاه‌نویسی، آلیس مونرو نویسنده ترازبالایی به حساب می‌آید.

آلیس مونرو خیال‌پرور و نهان‌بین نیست و به‌ زحمت سمبولیست است. هنر وی کاملاً تقلیدی است، اما آنچه کارش از آن تقلید می‌کند کلاف در هم‌پیچی است در ناحیه‌‌ای مرزی که رانه‌هایمان، ما را به گذران زندگی در آنجا می‌کشانند. ادراکش از یک زندگی انسانی خاتمه‌یافته از واپس‌نگری دوری می‌جوید. در پلکان غافلگیرانه‌ی او کسی پا به بهشت نمی‌گذارد، هیچ‌ شخصی بااهمیتی (در نظر خواننده) به فلاکت نمی‌رسد. اندوهی عادی، اندوهی که در اطرافیان برای ما پررنگ نیست، برای اکثر زنان مونرو و خیلی از مردانش موفقیت به حساب می‌آید. او، به همرا کاترین پورتر و ادنا اوبراین، یکی از زنان خردمندی است در سرزمین عصرگاهی[۳۲] پسافرویدی در زمان افول مدید آن می‌زید.

حتی در این حالت، سرزندگی قصوی‌اش در تضاد با این ادراکش قرار دارد «که عشق مهربان و صادق نیست و به هیچ طریق قابل اتکایی سهمی در شادمانی ایفا نمی‌کند.» اندرز سودمند لارنس- به قصه اعتماد کن نه به قصه‌گو.- حول قصه‌های مونرو موضوعیت ندارد، زیرا هنر این قصه‌ها آن است که خود را بیان کنند. محدودیت‌ وجود دارد، اما تنها در قیاس با جویس، لارنس، همینگوی، بابل: حس نمی‌کنیم که این خود زندگی است که روایت را تصنیف کرده است. اما تورگنیف و تولستوی، جویس و لارنس اعجازهایی در بازنمایی به حساب می‌آیند. مونرو در محیط دایره خود آگاه است که عمومیت بخشیدن، مگر آن که تولستوی باشی، از منظر زیبایی‌شناسی بلاهت است. در کتاب‌فروشی قلب خود می‌زید، و با گشاده‌دستی به زنانش، به طور ویژه، کتاب‌هایی برای فروش پیشنهاد می‌دهد. ازدواج‌های قصوی او دادوستدهایی متعلق به جهان بدون پایان[۳۳] هستند. (عبارتی دلخراش در درد بیهوده عشق نوشته شکسپیر[۳۴]). مونرو نه نوستالژی‌‌های آن‌ها، بلکه دوام اعجاب‌آورشان را مورد بررسی قرار می‌دهد. زمانی که ناکام می‌مانند، به نحوی تنها آن‌ها ناکام می‌مانند، زن‌ها و شوهرهایشان که خواست‌های بازخیزگرشان در حوزه‌ رانه‌ها فروکش می‌کند با ناکامی روبرو نمی‌شوند.

۲

آیا قصه‌های مونرو در هم می‌آمیزند؟ دوستی این عیب‌جویی را مطرح ساخت، و این حقیت دارد که در میان بیست‌وهشت قصه مجموعه‌ای که در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، هیچ داستان محبوب خاصی ندارم. شاید تونالیته‌های او زیاد از حد یکدست هستند، کاراکترهایش به اندازه کافی از هم متمایز نیستند تا یک قصه را به‌یادماندنی کنند، مانند «تپه‌هایی چون فیل‌های سفید[۳۵]» همینگوی یا «یهودای شکوفا[۳۶]» پورتر. به نظر می‌آید مونرو تکین بودن را قربانی معنای جامع تفاوت‌های بین زنان و مردان کرده است.

با این همه، درک صحیح از انسان پیچیده و ارزش زیبایی‌شناختی، و انتقال روشن آن به هنری باریک‌بینانه‌تر از آن نیاز دارد که انتظار می‌رود مونرو بر آن مهارت یافته باشد. قصه‌های مونرو ردی از زیرکی پیرزمندانه کمدی شکسپیر را دارند، ویرجینیا وولف و جین آستن از این خصیصه بهره فراوان برده‌اند. احضارات من به طور استثنایی عالی هستند: مونرو مقداری اندک از ظرافت رازآمیز و حساب‌شده وولف یا آستن را در جمله‌سازی‌ در خدمت یک دید کمیک در اخیار دارد. کنایه‌های آن‌ها، مانند کنایه‌های شکسپیر، ممکن است بزرگ‌تر آن باشند که دیده شوند (همانطور که چسترتون[۳۷] اطراف چاسر[۳۸] چنین گفت). کنایه‌های مونرو ملموس هستند و قصه‌گویی‌اش را قابل می‌سازد این چیزها را درک کند: «آن ازدواج‌های قدیمی،آن زمان که عشق و کینه قادر بودند تا زیر زمین ریشه بدوانند، این اندازه بغرنج و کله‌شق، به شکلی که به نظر آید همواره چنین بوده است.» (پایان «پیشرفت عشق[۳۹]» ص.۲۸۸).

مونرو بسیار ماهر و خردمندانه مهربان است، اما فاقد جنون موجود در هنر روایی عالی است. نمی‌توان درباره کاراکترهای او همان را گفت که یودورا ولتی[۴۰] پیرامون کاراکترهای لارنس اشاره کرد «در حقیقت حرف‌هایشان را به زبان نمی‌آورند»__ نه به شکل مکالمه، و نه خطاب به یکدیگر__ آن‌ها در خیابان با یکدیگر صحبت نمی‌کنند، «بلکه مانند فواره‌های بالا و پایین می‌جهند یا مانند ماه می‌درخشند یا مانند دریا متلاطم هستند، و سکوتشان، سکوت سهمناک تخته‌سنگ‌ها است.» آدم‌های مونرو حلول زندگی‌ روزمره ما هستند، در حالی که آدم‌های لارنس به زبان دیگری شیطانی ما صحبت می‌کنند که خواه ناخواه از مرز زندگی هرروز فرارتر می‌رود.

لارنس یک پیشگو، و آدمی اهل مناقشه بود با این همه مرزهای هنر را گسترش داد. مونرو راضی است تا در محدوده افق‌ فکری چخوف و تورگنیف، همینگوی و جویس باقی باقی بماند، طبیعت‌گرایی او آنچنان مستحکم و غنی است که لزوم وجود هر دفاعی را ملغی سازد. در نوشتار او مشاهدات جسته‌وگریخته‌ای دیده می‌شود که حقیقتی فراتر از زمینه خود دارند، این مشاهدات مشخصاً ارتباطی با این ندارند که مردان در زنان جوان چه چیزهایی را جذاب می‌یابند، بلکه عناصری هستند که این زنان اعتقاد دارند محرک‌هایی به جذابیت به حساب می‌آیند. مونرو مرز امر ابژکتیو و سوبژکتیو، بزرگ و کوچک را محو می‌سازد تا کشف کند چه چیزی، اگر چنین چیزی وجود دارد، برای یک زندگی سرشار بسنده خواهد بود.

[۱] Landolfi

[۲] Calvino

[۳] Hardy

[۴] Kipling

[۵] Maugham

[۶] Saki (H.H. Munro)

[۷] Frank O’Connor

[۸] Elizabeth Bowen

[۹] Edna O’Brien

[۱۰] Mann

[۱۱] Walser

[۱۲] Andreyev

[۱۳] Bunin

[۱۴] Dinesen

[۱۵] Schulz

[۱۶] Peretz

[۱۷] Singer

[۱۸] Agnon

[۱۹] Arenas

[۲۰] Cortázar

[۲۱] Gordimer

[۲۲] Wharton

[۲۳] Anderson

[۲۴] Katherine Anne Porter

[۲۵] Welty

[۲۶] Flannery O’Connor

[۲۷] Nabokov

[۲۸] Malamud

[۲۹] Ozick

[۳۰] Abish

[۳۱] Barthelme

[۳۲] Evening Land

[۳۳] world-without-end bargains

[۳۴] Love’s Labour’s Lost

[۳۵] Hills Like White Elephants

[۳۶] Flowering Judas

[۳۷] Chesterton

[۳۸] Chaucer

[۳۹] The Progress of Love

[۴۰] Eudora Welty

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.