سینما > نقد

آن بالا بالاها: نقد فیلم «ابرهای سیلس ماریا»

کریستن استوارت و ژولیت بینوش در ابرهای سیلس ماریا

کریستن استوارت و ژولیت بینوش در ابرهای سیلس ماریا

آن بالا بالاها: نقد فیلم «ابرهای سیلس ماریا»Reviewed by آنتونی لِین| ندا بهرامی‌نژاد on Feb 17Rating: 5.0آن بالا بالاها: نقد فیلم «ابرهای سیلس ماریا»

آن بالا بالاها: نقد فیلم «ابرهای سیلس ماریا۱»

در ابرهای سیلس ماریا، فیلم جدید اُلیویه آسایاس چه می‌گذرد؟ خب، فیلم در قطاری شروع می‌شود که بازیگر زن مشهور سینما و تئاتر، ماریا اِندرز (ژولیت بینوش) همراه دستیار شخصی‌اش ولنتاین (کریستن استوارت) با آن به سمت زوریخ می‌رود. ماریا آن‌جا است تا طبق برنامه در مراسم تجلیل از نمایشنامه نویسی به‌نام ویلهلم مِلشیور شرکت کند، اما برنامه، با خبرهای جدیدی که بین راه می‌رسد، به‌هم می‌خورد: درگذشت مِلشیور. با این‌حال مراسم برگزار می‌شود و بعد از مراسم، این دو زن، بیوه او، رُزا (آنگلا وینکلر) را، در خانه‌اش در کوهستان‌های سوئیس، ملاقات می‌کنند، رزا از آن‌ها دعوت می‌کند تا در غیابش آن‌جا بمانند. سال‌ها قبل مِلشیور نمایشنامه‌ای نوشته، به‌نام «مارِ مالویا»، درباره زنی که رئیس یک شرکت است و در دفتر کار خود با زنی جوان و فریب‌کار ــ در اصل با بازی ماریا ــ رابطه‌ای عاشقانه دارد. حالا در میان‌سالیِ ماریا از او خواسته شده تا دوباره به این اثر بپیوندد، روی صحنه تئاتر در لندن، در نقش زن مسن تر، چون گرترودی که روزگاری برای خود اوفلیایی بوده است؛ و به این ترتیب، در ارتفاعات کوهستانی، ماریا دیالوگ‌هایش را در حالی‌که ولنتاین نقش مقابل را می‌خواند ــ در خانه مِلشیور و یا در راه‌پیمایی‌های نفس‌گیر میان تپه‎‌ها ــ آماده می‌کند.

اگر این‌ها عجیب و غریب به نظر می‌رسد، خود را برای تماشای فیلم آماده کنید که سردرگم‌کننده‌ترین اثری است که آسایاس تاکنون ساخته است. سرگیجه به شخصیت‌ها هم سرایت می‌کند. ولنتاین آن‌قدر پیچ‌های تند جاده را دور می‌زند که ناچار از اتومبیل پیاده می‌شود و بالا می‌آورد، هم‌زمان، موسیقی متن ــ که در باقی فیلم با قطعات شکوهمند هَندل و پاخِلبِل به گوش می‌رسد ــ با قطعه‌ای از گروه پرایمل اسکریم به ما یورش می‌آورد. بعد این دودلی به وجود می‌آید که دیالوگ‌ها به نمایش تعلق دارند یا به خود ماریا و ولنتاین؛ بیشتر وقت‌ها نمی‌شود گفت کجا ارتباط خیالی آن‌ها تمام و ارتباط واقعی آن‌ها شروع می‌شود. ماریا می‌پرسد؟ «چه‌کار باید کنم تا مرا تحسین کنی؟» و سؤال مثل دود در فضا پراکنده می‌شود. وقتی ماریا، از شدت عصبانیت، همه چیز را از روی میز پایین می‌ریزد و با عصبانیت اتاق را ترک می‌کند، دوربین از چنین نمایش حساسی فقط به خاطر ولنتاین روی برمی‌گرداند که با نیم‌نگاهی به نسخه خود از نمایش، صحنه را شرح می‌دهد: «او نفس عمیقی می‌کشد و دوباره بر خود مسلط می‌شود.» وقتی دیگران صحبت می‌کنند هم سردرگمی تمامی ندارد، چون هر چیزی که از دهان آن‌‌ها بیرون می‌آید همان بی‌مزگی پرگویی‌هایی مثل این را دارد: «سبک سنتی بازی او، نوگرایی تو در نقش‌آفرینی را پررنگ‌تر می‌کند»؛ «سلیقه هم می‌تواند خراب شود، یک‌جورهایی مثل تمایلات جنسی.» تقریباً کل فیلم به انگلیسی است اما انگار در رمانی که بد ترجمه شده، گیر افتاده‌ایم، بی‌هیچ راه فراری.

با این حال بوی تند عدم واقعیت ــ که سر خیلی از تماشاچیان را گیج می‌آورد ــ هدفی را دنبال می‌کند. هرچه باشد، این فیلم درباره بازیگری است و درباره مرزهایی که آن را از باقی زندگی جدا می‌کنند. آسایاس هم‌چنین به ما یادآور می‌شود که سرخوشی بازیگران تئاتر ــ به سرشناسی ماریا ــ غیرواقعی است: دور باطلی از عکاسی‌ها، جشنواره‌ها، لیموزین‌ها، برنامه‌های مدام متغیر و هوس‌هایی که برنیامده فرو می‌نشینند. اولین وظیفه او در قبال آگاهی از مرگ مِلشیور، این است یکی از سخنگوهای مطبوعاتی شانِل را ملاقات و لباس شبی را پرو کند، انگار که این شیوه طبیعی عزاداری است؛ تویِ بیننده می‌توانی از این نوع تبلیغ محصول ناراحت شوی یا این‌که آن را گزارشی دقیق از دنیای اخلاقیاتی بدانی که به‌صورت شیکی، بی‌ریخت است. این است که به ولنتاین نیاز دارد تا مدام تلفن‌هایش را هماهنگ کند و انبوه نقش‌های مسخره‌ای را که بی‌وقفه به ماریا پیشنهاد می‌شوند، ازسر او باز کند. ولنتاین گزارش می‌دهد که: «یه فیلم ژانر وحشت اسپانیایی هست که خیلی خشنه، تو باید نقش یه مادر روحانی رو بازی کنی.»

کنارآمدن با ماریا در مقایسه با سرو‌کله زدن با جوـ‌اَن اَلیس (کلویی گرِیس مورِتز) مثل آب‌خوردن است: ستاره‌ای نوظهور که یعنی هیچ‌چیز به اندازۀ سقوط قریب‌الوقوع او انتظار نمی‌رود؛ اینترنت پر است از گاف‌های او؛ اما کارگردانِ «مارِ مالویا» چیزی در او می‌بیند و می‌خواهد او نقش زنِ جوان اغواگر را بازی کند، در مقابل ماریا. با یکی از جابه‌جایی‌های مخصوص آسایاس، ناغافل به ویدیویی از آخرین فیلم پرفروش جوـ‌ان می‌پریم، آن‌جا او لباس فضایی طلایی براق به‌تن دارد و چیزهایی مثل این می‌گوید: «زارگون جهش‌یافته نیست، اما امیال جهش‌یافتگان را درک می‌کند.» ولنتاین ــ‌هم نسل جو‌ـ‌ان‌ــ که مشتاق تمجید از استعدادهای اوست، وقت نوشیدن به ماریا می‌گوید: «او (جوـ‌ان) به اعماق جنبه پنهانی‌تر شخصیتش فرو می‌رود» ماریا که از این ابراز هواداری پرشور خیلی سرحال آمده چنان از ته دل زیر خنده می‌زند که کف روی آب‌جویش را می‌ریزد.

خنده‌ای بهتر از خنده بینوش هست؟ شهوانی، پرمعنا و رابله‌ای که جبرانی است حیاتی برای اندوه استثنایی او که کارگردان‌ها را به تحسین وامی‌دارد: تعجبی ندارد، چون پوستش به سپیدی برف است و برای (نمایشِ) غم پرورش‌ یافته، شبیه تمثالی از مریم مقدس.. فیلم، با سماجت او را زیر نظر دارد، انگار منتظر است حرکتی از او سر بزند که در گفتگوها نمی‌گنجد. (به‌خصوص وقتی انگلیسی صحبت می‌کند؛ روان بودن و راحت حرف زدن اصلاً یکی نیستند.) اخیراً، وقتی داشتم بازی او را در نقش آنتیگونه تماشا می‌کردم ــ در ترجمه جدیدی از سوفوکل توسط اَن کارسن ــ متوجه فقدان این سماجت شدم؛ اجرای صحنه‌ای در تور اروپاست و قرار است پاییز به بی‌اِی‌اِم (BAM: Brooklyn Academy of Music) بیاید. بینوش، طبق انتظار، وقتی از احساس مسئولیتی جانکاه ــ که قهرمان زن می‌طلبد ــ برافروخته می‌شد، جمعیت و نگاه‌‌ها را به خود جلب می‌کرد اما آدم بدجوری دلش می‌خواست این چشم‌ها، دریچه دوربینی بود که ما را به‌ درون زبانه‌های لخت آتش می‌کشاند.

و درباره سیلس ماریا، موضوع چیست؟ با این‌که آن‌جا بوده‌ام، سخت باورم می‌شود که چنین جایی وجود داشته باشد. در جنوب شرقی سوئیس نزدیک به جاذبه تجملاتی‌ـ‌رفاهی سن موریتس، آنجا که وقتی از مقابل یک گالری رد می‌شدم، در حال تدارک برای برپایی نمایشگاهی با عنوان «سیلوستر استالونه: ۳۵ سال نقاشی» بودند. همان‌طور که گفتم: غیرواقعی. وقتی از مسیر دره، راهی سیلس ماریا می‌شوی و بعد می‌روی بالا به هتل والدهاوس، همه‌‌چیز دوبرابر عجیب و غریب می‌شود. هتلی که لیست مهمانان سابق آن به‌ترتیب افزایش مرتبه فلسفی مرتب شده، از هرمان هسه و پریمو لِوی تا یونگ و اینشتین، همگی تا راد استوارت. هنوز هم می‌توانی آن‌جا، با نوای موسیقی زنده تالار، چای بنوشی، همان موسیقی که هنگام ورود جوـ‌ان به هتل ــ در فیلم آسایاس‌ــ می‌شنویم. بعضی از مردم، در تقابل با اینشتین، دلشان می‌خواهد طوری زندگی کنند که انگار زمان متوقف شده است.

 

Sils Maria 2

 

دو چیز دیگر هم مردم را ــ‌چون زائران‌ــ به سوی سیلس ماریا می‌کشاند. اول، همان‌طور که از عنوان فیلم پیداست، ابرها و پیچ‌و‌تاب طبیعت که آن‌ها را لا‌به‌لای قله‌ها، چون جریانی اثیری و ماورایی به‌پیش می‌راند: همان مارِ مالویای نمایش. (آسایاس قطعه فیلم زیبایی از این پدیده مربوط به سال ۱۹۲۴ را هم در فیلم گنجانده است) دومین جاذبه، خانه است، موزه و مرکز مطالعه فعلی که نیچه تابستان‌هایی پربار را در آن گذرانده است، او نوشته: «اینجا آدم می‌تواند خوب زندگی کند، در این فضای سالم و روح‌بخش، جایی که طبیعت همزمان به طور شگفت‌انگیزی ملایم و باشکوه و اسرارآمیز است»، دقیقاً همان اقلیمی که آسایاس برای فیلم به دنبال آن بود و ما هم عمیقاً آن را احساس می‌کنیم، به محض این‌که ماریا و ولنتاین راه‌پیمایی‌های همیشگی خود را آغاز می‌کنند. این‌جا زندگانی شکوهمند واقعی جریان دارد ــ «۶۰۰۰ فوت (حدود ۱۸۳۰ متر) بالاتر از آدم‌ها و زمان» همان‌طور که نیچه گفت‌ــ و نوعی بی‌اعتنایی به اماکن ساختگیِ متنوعی که ماریا و امثال او در آن ــ نه فقط در کسب‌وکار سینما و نه فقط در اروپا‌ــ مصرف می‌شوند.

اما این فیلم جدید، هجویه نیست، یا هجومی همه‌جانبه. فاقد آن طنازی‌هایی است که جان‌مایه ایرما وپ۲ شد، فیلم کمدی آسایاس درباره کارگردانی که می‌کوشد علی‌رغم شانسی احمقانه، فیلم کلاسیک صامتی از سینمای اولیه فرانسه را بازسازی کند‌. نتیجه فیلمی است که چون غزالی در برابر چشمان ما می‌خرامد درحالی‌که ابرهای سیلس ماریا به‌سختی گام بر‌می‌دارد. از جنبه‌ای ــ نه‌چندان مهم‌ــ فیلم یک شاهکار است: سخت بتوانی نوع بهتری از دیزالو پیدا کنی. دوباره و دوباره، انگار که نشانی از گذار مِلشیور باشد ــ پیش از آن‌که خود را مهیا کنیم ــ سکانس‌ها رو به تیرگی می‌روند: وقتی ماریای مسلح به میکروفن آماده تجلیل از آن مرحوم می‌شود؛ وقتی با آیپدش اسم جوـ‌اَن را در گوگل جستجو می‌کند؛ وقتی ولنتاین خفته را دید می‌زند و وقتی آن‌دو باهم در دریاچه آب‌تنی می‌کنند و از لذت سرما جیغ می‌کشند.

روبه‌پایان، هم‌سو با کلام نیچه، معمایی باشکوه سر راهمان سبز می‌شود و در پرده ابهام باقی می‌ماند، البته این تنها شگفتی فیلم نیست. چه کسی می‌توانست حدس بزند که قاپ ما را شخصیت جوان خواهد دزدید؟ وقتی سرانجام جوـ‌ان از راه می‌رسد، معلوم می‌شود مثلاً، مؤدب و خاکی است، دوست‌پسر رمان‌نویسی دارد و پیراهن خاکستری برتن که تو می‌دانی طراحش کیست. یک گله پاپاراتزی گرسنه هم او را تعقیب می‌کنند و یکی از نقاط قوت فیلم ــ‌که بیشتر از یک شوخی دورهمی ساده است‌ــ از آن‌جا می‌آید که انگار داریم کریستن استوارت را در حال سروکله زدن با معضل شخصی خودش در بیرون فیلم می‌بینیم. او و هم‌بازی‌اش در فیلم گرگ‌و‌میش۳، رابرت پَتینسن، هم مثل جو‌ـ‌اَن تعقیب شده‌اند، بدون وقفه یا گذشت، درحالی‌که می‌شد هر سه آن‌ها را بابت دوری از جاروجنجال بخشید، اما کار، مثل همیشه آن موهبت نجات‌بخش است. پَتینسن به دیوید کراننبرگ روی آورد و استوارت اول به والتر سالِس (در فیلم در جاده۴ او خوب بود) و حالا به آسایاس. ‌‌بیش‌تر از بینوش‌، این اوست که وقتی فیلم تمام می‌شود در ذهنت باقی می‌ماند و تو را غرق در تصوراتی که به‌دنبال آن می‌آید، رها می‌کند؛ وَلنتاین که چسبیده به کارش، با آن عینک بی‌ریخت و شانه‌های آویزان، نوید بزرگ‌تری را به همراه دارد. وقتی دستیار، ما را به روی زمین برمی‌گرداند، ستاره لابه‌لای ابرها گم‌شده است.

منبع: The New Yorker, April 20, 2016

 

پی‌نوشت:

۱) Clouds of Sils Maria

۲) Irma Vep

۳) Twilight

۴) On the Road

۵) BAM: Brooklyn Academy of Music

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.