ادبیات > گفت‌و‌گو

گرسنگی مفرط به‌دلیل سیریِ کاذب

گرسنگی مفرط به دلیل سیریِ کاذب

IMG_5710

گرسنگی مفرط به‌دلیل سیریِ کاذبReviewed by آیلا صیادی on Feb 1Rating: 5.0شروع گفت‌وگویی داریم با دکتر حسین صافی - گرسنگی مفرط به دلیل سیریِ کاذب

طبق مدلی که یاکوبسن برای ساختار هر پیام ارائه می‌دهد می‌توان گفت متن نوشتاری جایگاهی دارد که دوطرف دیگر آن مخاطب و نویسنده قرار می‌گیرند. برای بررسی متن باید به هر سۀ این عوامل، یعنی متن و نویسنده و مخاطب، توجه کنیم. متاسفانه به نظر می‌رسد در ادبیات داستانی فارسی مهجورترین ضلع این مثلث مخاطب است؛ منتقدان انواع تحلیل‌ها را روی متون انجام داده‌اند و شناخت زندگی‌نامه‌ای و روان‌شناسیک نویسنده‌ها هم امری ا‌ست که به آن توجه شده است، اما کمتر بررسی جدی‌ای روی مخاطب ادبیات داستانی انجام شده است. شاید دلیل این امر این باشد که برای این بررسی، مجموعه ملموسی در دسترس نیست و وقتی به مخاطب ادبیات داستانی فارسی فکر می‌کنیم مجموعه‌ای از تصاویر عجیب‌وغریب و مبهم در ذهنمان شکل می‌گیرد. این امر در حالی است که برای تولید ادبیات داستانی یکی از نیازهای اساسی تولیدکنندگان این متون شناخت مخاطبشان است. پرسش‌هایی حول محور مخاطب و سلیقه و ذوق او پیش می‌آید و تأثیری که تولید‌کنندگان این متون بر این مخاطب می‌گذارند و تأثیری از مخاطب می‌گیرند. این‌که این مخاطبان از کدام طبقۀ اقتصادی و اجتماعی هستند و اصلا چطور و به‌چه دلیل مخاطب ادبیات داستانی شده‌اند و از این مخاطب‌ادبیات داستانی بودن به دنبال چه اهدافی هستند. برای پیداکردن پاسخ این پرسش‌ها سراغ صاحب‌نظران حوزه‌های مختلف علوم‌انسانی و نشر ادبیات داستانی خواهیم رفت. برای شروع گفت‌وگویی داریم با دکتر حسین صافی که کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی‌اش را از دانشگاه علامه‌طباطبایی و دکتری زبان‌شناسی را دانشگاه تهران دریافت کرده است. او هم‌اکنون عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات‌فرهنگی است. صافی کتاب «داستان از این قرار بود» را در حوزۀ روایت‌شناسی تالیف کرده است و سه اثر ترجمه در حوزه‌های نظری داستان و روایت‌شناسی و زبان‌شناسی در کارنامۀ خود دارد.

 

– نسبت میان تولیدکنندۀ متن ادبی و مخاطب چیست؟ به‌نظرتان تولیدکنندگان متون ادبی چقدر از مخاطبشان شناخت دارند؟

– نویسنده نمی‌تواند تک‌تک خواننده‌هایش را بشناسد؛ پس مخاطبی را تصور می‌کند و برای او می‌نویسد. به چنین مخاطبی در اصطلاح‌شناسیِ نقد ادبی می‌گویند خوانندۀ ضمنی، خوانندۀ فرضی یا خوانندۀ آرمانی. خوانندۀ فرضی یا مخاطبِ هدفِ نویسنده درهرحال با کسانی که اثر او را می‌خرند و می‌خوانند تفاوت خواهد داشت. این خوانندگان واقعی را می‌توانیم در چهار سطح دسته‌بندی کنیم. سطح اول از آنِ خوانندگانی است در مقام قاری ــ‌کسانی که اثر را در غیاب ذهن خود فقط روخوانی می‌کنند. سطح دوم به خوانندگان ساده‌دلی اختصاص دارد که گفته‌های هرچند ناموثق راوی را بی‌چون‌وچرا می‌پذیرند و با تک‌تک شخصیت‌ها، فارغ از همۀ تفاوت‌هایشان، به‌یک اندازه همدلی می‌کنند تا جایی که از دریافت موضع نویسنده بازمی‌مانند. گوش چنین مخاطبانی به‌هیچ رو بدهکار پیام نویسنده نیست؛ زیرا اساساً صدای او را در میان غوغای شخصیت‌ها نمی‌شنوند. در سطح سوم، خوانندگان مفتون نویسنده جای دارند ــ‌کسانی که تمام صداهای ناهمخوان متن را تنها به پیام نویسنده تأویل می‌کنند و عالم مقال را از افق چشم‌انداز او می‌بینند. اینان هرگز از دیدگاهی ناموافق به جهان متن نمی‌نگرند؛ زیرا در جست‌وجوی چیزی بیرون از جهان‌بینی نویسنده نیستند. از آن‌جا که گوش خوانندۀ آرمانی همواره تشنۀ پیام نویسنده است، به‌محض دریافت چنین پیامی باقی متن را دور می‌ریزد (ناخوانده می‌گذارد)؛ اما بالاترین سطح خوانش، یعنی سطح چهارم، جایگاه خوانندگانی است که خود را بدهکار نویسنده نمی‌دانند، چون اصلاً او را نمی‌شناسند. اینان، نه‌تنها تسلیم القائات متن و جهان‌بینی متبوع نویسنده نمی‌شوند، دربرابر چنین دیدگاهی موضع نقادانه می‌گیرند. این خوانندگان چموش از آن‌جا که هیچ خوانش متقنی برای متن متصور نیستند، با هر بار تفسیر فعالانۀ متن گویی آن را «بازنویسی» می‌کنند تا به تعبیری تازه و ای‌بسا متناقض با مضمون اثر راه یابند. خوانش در این سطح، به‌معنای بازیافت کالایی است که پس از خریداری و مصرف‌شدن، سرانجام در قفسه‌ای از گورستان کتاب‌ها بایگانی شده است.

– مخاطبان ادبیات را به چهار سطح دسته‌بندی کردید. هر یک از این سطح‌ها چطور شکل گرفته‌اند و مخاطبان تا چه‌حد می‌توانند در میان این سطوح جابه‌جا شوند؟

– این‌طور نیست که خوانندۀ منتقد، از انواع دیگر خواننده هیچ بهره‌ای نبرده باشد. خواننده می‌تواند در برابر متنی معین، عضو هر چهار دسته باشد. این سطوحْ جدا از هم نیستند که بتوان هر خواننده‌ای را تنها در یکی از آن‌ها گنجاند. خواننده به‌هرحال بدون سواد خواندن که نمی‌تواند به دریافتی از حال‌وهوای جهان متن برسد؛ بدون دریافت اوضاع‌واحوال حاکم بر شخصیت‌ها نمی‌تواند مضمونی برای داستان قائل شود؛ همچنان‌که پیش از درک مضمون نیز نمی‌تواند به نقد و ارزیابی آن برآید. خواننده برای رسیدن به درجۀ اعلای خوانش، نه‌تنها از سه وهلۀ پیشین باید بگذرد، تازه باید در جریان نوعی «مهندسی معکوس» تلاش کند قضاوت‌ها و برداشت‌های سلیقه‌ای خود را به‌سود جهانبینی نویسنده کنار بگذارد، و جهان‌بینی نویسنده را در کنار استنباط‌های ناهمگونی بگذارد که خود شخصیت‌ها از احوال خود دارند.

– آیا می‌توان گفت مخاطب ادبیات داستانی صرف این‌که «مخاطب ادبیات داستانی» است هویتی به دست می‌آورد؟ درواقع مخاطب از این مخاطب‌بودن تا چه‌حد در پی کسب هویت است؟

– مخاطب اگر به‌جد در جست‌وجوی هویت خویش نباشد، جز تفنن، کاری با ادبیات نخواهد داشت؛ گیرم کار ادبیات هم این نیست که کیستیِ هر مخاطبی را «به‌صِرفِ مخاطب‌بودنش» تعریف کند؛ در این‌جا هیچ هویتی پیش از خوانش متن تعریف نشده است تا به هر که در آستانۀ متن ایستاد تقدیم شود. ادبیات اگرچه بازتاب حقیقتی مطلق را ـــ‌آن‌هم به‌شرط نخستین نگاه‌ــ وانمود می‌کند، همیشه شکست‌ها و گسست‌هایی از این بازنمود را جایی درون خود پنهان کرده است. اضداد و ابدال نهفته در متن ادبی هرگز از بیرون به چشم تماشاگر نمی‌رسد. تنها با درآمدن به مقام خواننده‌ای نقاد، و با غوطه‌خوردن در متن و غورکردن در ظاهر پرصلابت آن است که می‌توان به حضور ایدئولوژی‌های رقیب ـ‌ـ‌این راهزنان هویت‌ــ پی برد. به‌این ترتیب، جهانی که نویسنده از زبان و ایدئولوژی به هم رشته است در نظر خوانندۀ نقاد پنبه می‌شود. زبان در کارکرد ادبی‌اش، برخلاف نقشی که در رسانه‌های عمومی، فرهنگ، عرف، آیین، سنت، قانون، مکتب، مسلک و به‌طور کلی هرگونه دم‌ودستگاه شخصیت‌زدایی و توده‌سازی از انسان‌ها دارد، فراتر از سوژه‌سازی (یا بسته‌بندی اذهان در قالب فلان چارچوب فکری و بهمان اسلوب عقیدتی از راه سلب ارادۀ افراد در عین القای حس ذی‌ارادگی به آن‌ها)، خواننده را از روند سوژه‌سازی نیز آگاه می‌کند. کسی که از در نقادی به ساحت ادبیات داستانی درآمده باشد، به‌جای آن‌که منقاد جهان‌بینی نویسنده شود، خواهد دید که در راه تفسیر داستان نمی‌توان جانب حقیقتی موهوم را گرفت و از این موضع به قضاوت دربارۀ شخصیت‌ها نشست، یا جهان‌بینی نویسنده را که شالودۀ داستان است به کاذب‌بودن متهم کرد. خوانندۀ نقاد به این حقیقت پی خواهد برد که اتخاذ موضعی حق‌به‌جانب در برابر یک ایدئولوژیْ مستلزم بازغلتیدن در دامن یک ایدئولوژی دیگر است، نه راهی برای گریز از عقاید ضاله در پناه حقایق محض؛ بنابراین، راه گریز از ایدئولوژیْ نفی آن به‌نفع حقیقت با توسل به واقع‌گرایی عقل سلیم یا تمایل غریزی انسان به تثبیت هویت خود نیست؛ بلکه نقد ایدئولوژی از درون خود ایدئولوژی است. و این‌گونه فاصله‌گذاریِ درونی ممکن نخواهد بود، مگر با گردن‌نهادن به ضرورت ایدئولوژی (درک‌کردن حضور پنهان، ولی همیشگی آن).

 

۸۵_۵۰۰_۲۸۰_IMG_3111

 

– ایدئولوژی و گفتمان حاکم چقدر بر تربیت‌کردن ذوق مخاطب تأثیر می‌گذارد؟ آیا در این میان رسانه‌ها در رسیدن ادبیات به آنچه شما در نظر آوردید جایگاهی دارند؟ نسبتشان با ایدئولوژی و گفتمان حاکم چیست؟

– رسانه ابزاری است برای اشاعۀ ایدئولوژی‌ها و یکی از سازوبرگ‌هایی است که در جهت سوژه‌سازی و انقیاد افراد جامعه در دست قدرت حاکم است و ادبیات هم به‌خودی خود یکی از ژانرهای رسانه است. از هنر، ادبیات، رسانه، نظام آموزشی و دستگاه‌های حقوقی برای تثبیت‌کردن قدرت از راه عادی‌سازی و اشاعۀ گفتمان‌های تحت‌الحمایۀ قدرت در اذهان عمومی بهره‌برداری می‌شود، اما ادبیات در عین تبلیغ فلان ایدئولوژی، می‌تواند حفره‌هایی در گفتمان مبلغ آن ایدئولوژی نیز باز کند. این ما مخاطبان ادبیات هستیم که با طرز خوانشمان، دربارۀ کارکرد ادبیات تصمیم می‌گیریم. ما می‌توانیم ادبیاتِ داستانی را دریچه‌ای بدانیم برای نگریستن به خود در مقام سوژۀ منقاد این یا آن ایدئولوژی، حال‌این‌که کار رسانه‌های جمعی این است که خودآگاهی سوژه را به حداقل برسانند؛ یعنی می‌خواهند تفاوت‌ها و سلایق را از آدم‌ها پاک کنند و جامعه‌ای یکدست بسازند. در این سازوکار، ادبیات هم تا وقتی می‌خواهد در مقام کالایی زینتی حضور داشته باشد نفَس خواهد کشید، ولی ادبیاتی که ماهیت سوژه را به پرسش بگیرد، با انگ خیانت از جایگاه خود در گفتمان مسلط برکنار خواهد شد؛ طبعاً رسانه و قدرت و گفتمان حاکم نمی‌خواهد شاخه‌ای را ببرد که خود روی آن نشسته است. رسالت زبان، به‌عنوان بزرگ‌ترین رسانه‌ها، این است که پایگاه مشخصی را به سخنگویان خود ببخشد؛ چارچوبی اندیشگانی تا جهان را با تکیه بر آن تفسیر کنند، درحالی‌که خود را صاحب اراده‌ای آزاد می‌پندارند؛ درواقع هر کنشی مشروط به همین توهم است. این توهم نیز در چارچوب ایدئولوژی و رسانه و زبان لزوماً به‌وسیلۀ قدرت شکل می‌گیرد. و از قضا در همین‌جاست که اگر ادبیات درست خوانده شود، حفره‌ای است که بحران (Crisis) درست می‌کند، یعنی همان‌جایی که هم‌خانوادۀ نقد (Criticism) است؛ این کار را همان مخاطب چهارمی انجام می‌دهد که داستان را دستخوش فرایند مداوم خوانش می‌کند.– می‌توانیم برای ادبیات کارکردی درمانی (Therapeutic) قائل باشیم؟ کسی که به‌سمت ادبیات داستانی می‌رود چقدر این چشم‌انداز را در نظر دارد؟

– اول باید دید که هدف از خواندن ادبیات چیست؛ اگر هدف، «یافتن» هویت است، درمانی مقدر نیست و اگر «ساختن و بازساختن» هویت است، اساساً دیگر نیازی به درمان نیست. می‌بینیم که امکان «ادبیات‌درمانی» بسته به هدف خواننده، از صفر تا صد تغییر می‌کند. غایت ادبیات به نظر من، همدستی با گفتمان‌های رایج در تقیید انسان‌ها به ایسم‌ها نیست. کار کلونی‌سازی از انسان‌ها را متون غیرادبی هم با انتشار مداوم و نامحسوس مقادیر حساب‌شده‌ای از ایدئولوژی انجام می‌دهند. البته، همان‌طور که گفتم، متن ادبی هم نمی‌تواند یکسره عاری از ایدئولوژی باشد. اصولاً زبان بالذاته محمل بایدها و نبایدها و ارزش‌ها و باورها و هنجارها و عقاید است. کار زبان درهرحال سوژه‌سازی است؛ یعنی تبدیل‌کردن افراد به اتباع. وجه امتیاز ادبیات داستانی از دیگر محصولات زبان (من‌جمله ادبیات غنایی)، این است که به خواننده فرصتی دهد تا سوژگیِ ناگزیر خود را آگاهانه دریابد. در جایی که کارکرد متون غیرادبیْ سوژه‌سازی نامحسوس در پس واقع‌نمایی است، ادبیات می‌تواند مجالی باشد برای خودآگاهی و نه رهایی از آگاهی؛ در غیاب ادبیات داستانی است که یا دیدگاه متبوع خود را واقعیت محض می‌پنداریم و ایدئولوژی را در کمال تعصب به دیگران نسبت می‌دهیم، یا از ترس این‌که مبادا جزم‌اندیش شویم، به کلبی‌مسلکی می‌گرویم. در این میانه، ادبیات با نقب‌زدن در ایدئولوژی به ما نشان می‌دهد که چرا آدمی را نه راهی برای آگاهی از واقعیت، و نه راهی برای گریز از آگاهی در پیش نیست. کارکرد ادبیات اگر این است، دستاورد آن نیز می‌تواند علاج تعصبی باشد که معمولاً به‌بهانۀ اخلاق‌گرایی از ادبیات انتظار می‌رود.

– چقدر مخاطبان به این کارکرد آگاه هستند؟

– اگر خواننده بتواند موضع بگیرد و فعالانه در خوانش شرکت کند و فقط مصرف‌کنندۀ ادبیات داستانی نباشد، با هر بار خواندن متنی واحد به خوانش متفاوتی می‌رسد. در این صورت، هدف از خواندن متن، نه کشف منظور نویسنده، که درک دیدگاه‌های بدیلی خواهد بود که در لابه‌لای شکست‌ها و گسست‌ها و تناقض‌گویی‌های متن، مصادره به منظور نویسنده شده‌اند. غایت خوانش، به‌جای اکتشاف معنایی معین، می‌تواند شناخت سازوکاری باشد که به سرکوب و کتمان دیگر معناهای ممکن انجامیده است. شناختی از این دست، آگاهی خواننده از چگونگی آگاهی را در پی خواهد داشت و با برکشاندن سوژه به چهارمین مرتبۀ خوانش، او را به خودآگاهی خواهد رساند.

– مخاطب فعالی که در نظر دارید چقدر در جامعۀ ما وجود دارد؟

– نمی‌دانم در جامعۀ ما دقیقاً چقدر از این مخاطب‌ها هست، اما مطمئن‌ام این سطح از مخاطب وجود دارد. در حال حاضر، هر رمان یا مجموعه‌داستان، به‌طور متوسط، تیراژی هزار جلدی دارد. در بهترین حالت هم ۵۰۰ نسخۀ آن به فروش می‌رود. خریداران این ۵۰۰ نسخه احتمالاً فقط برای سرگرم‌شدن سراغ ادبیات داستانی نرفته‌اند. محصولات باب داندان مصرف‌کنندۀ متفنن را در جاهایی بیرون از دایرۀ محقر ادبیات داستانی باید سراغ گرفت؛ کسی که تنها به دنبال سرگرمی باشد، نیازش را مثلاً با معاشرت‌های مجازی برطرف می‌کند و ادبیات داستانی را می‌گذارد برای آن ۵۰۰ نفری که هنوز ترجیح می‌دهند داستان‌ها را در کتاب‌ها دنبال کنند؛ وگرنه باید خیلی پرت باشد که به‌جای تخمه‌فروشی‌های اجتماعی، سر از این‌جا درآورد. کتاب‌خوان‌های علاقمند به داستان، یا دانشجوی ادبیات و زبان‌شناسی‌اند، یا سودای نویسندگی دارند، یا می‌خواهند کاری را نقد کنند، یا چیزی در همین مایه‌ها؛ یعنی درهرحال به دنبال آگاهی از چیستی ادبیات داستانی و سازوکار آن هستند. بله، این گونۀ کمیاب را هنوز هم می‌توان یافت.

– همان‌طور که گفتید تعداد محدودی کتاب به فروش می‌رسد؛ حال‌این‌که شاید باید نکته‌ای دیگر را در این محاسبه در نظر آوریم و آن این‌که اگر خریداران غیرجدی را در نظر نیاوریم، خوش‌بینانه، دو دسته خریدار کتاب داریم؛ گروهی که کتاب را می‌خرند و می‌خوانند، و گروهی که کتاب را می‌خرند، اما برای خواندن آن زمانی ندارند.

– گروه اخیر در آمار جزو خوانندگان به حساب می‌آیند و کسانی هستند که تیراژ کتاب را به‌سهم خود مستهلک می‌کنند، اما این‌ها مخاطب جدی نیستند و فقط در آمار حضور دارند. تیراژ کتاب، فقط نمایندۀ تخمین ناشر از خریداران کتاب است، نه معیار تشخیص خواننده از کسی که روخوانی می‌کند. چنین تشخیصی متر و معیار برنمی‌دارد، چراکه خوانش داستان نوعی فرایند ذهنی است. برای ارزیابی خواننده دو راه داریم: یکی این‌که از او بخواهیم خوانده‌های خود را بازگو کند؛ دیگر این‌که ببینیم خوانده‌هایش تا چه اندازه در الگوی زندگی او تأثیر گذاشته است. درواقع امکان ندارد کسی داستانی را مثلاً در ژانر اجتماعی بخواند و نسبت به مسائل اجتماعی بی‌تفاوت بماند.

– فاصله‌ای میان نویسنده‌ها و مردم عادی وجود دارد و البته یکی از راه‌های بیشترشدن فروش آثار، شاید، نزدیک‌شدن این دو قشر به هم باشد. تمامی نویسندگان سودای فروش آثارشان را دارند، اما چرا موفق نیستند این فاصله را از بین ببرند؟

– چرایی قهر خواننده از نویسنده، مسئلۀ ریشه‌داری است که نه‌تنها در عرصۀ ادبیات داستانی، کلاً دربارۀ هرگونه محصول نوشتاری دیگر نیز کم‌وبیش صدق می‌کند. جامعۀ ما چون در تغذیۀ فکری خود همیشه جانب انفعال را گرفته است، تقریباً هیچ میلی به خوراک نوشتاری ندارد. در دوره‌ای که داستان‌های خررنگ‌کن بندلیفه‌ای به‌ضرب تصاویر خوش‌رنگ و دل‌فریب هر گوشه‌کنار جوامع انسانی را درنوردیده است، به جوامعی که تخدیر و تسکین را از دیرباز به هشیاری ترجیح داده‌اند، امید مقاومتی نیست. به‌نظر من حتی اگر خوراک فکری جامعه به‌دلخواه‌ترین صورت ممکن هم تولید و عرضه شود، مخاطب به‌دلیل بی‌اشتهایی مزمن، لب به آن نخواهد زد.

– دلیل این بی‌اشتهایی چیست؟

– اگر بخواهیم فقط یک عامل را معرفی کنیم جواب درستی نداده‌ایم. این مسئله بسیار پیچیده است و تاریخ و فرهنگ و مسائل مختلف در آن درگیرند. البته این الگوی تفکر، رفته‌رفته تحت تحولات جاری در روابط اجتماعی به شکل چشم‌گیری رنگ باخته است. ذائقۀ شهروندان جهان‌وطن امروزی عوض شده است. این روزها کمتر نویسنده‌ای پیش از گرفتن نبض بازار دست در آفرینش داستان می‌برد. نویسنده دیگر مجبور نیست در خلوت خود با خواننده‌ای آرمانی، (کتباً) به گفت‌وگو بنشیند؛ شکاف میان نویسنده و خواننده به‌لطف فضاهای مجازی از همیشه کمتر شده است. امروزه با یک جست‌وجوی ساده، حجم زیادی از اطلاعات پیرامتنی بر سر خواننده آوار می‌شود؛ این تحولات، معادله‌ها را عوض کرده است.

– مخاطب ما به دنبال چه تیپ اثری است و چطور می‌شود بی‌اشتهایی او را درمان کرد؟

– ادبیاتی که جامعۀ ما به‌عنوان نمونۀ اعلای داستان می‌شناسد از نوع رئالیستی و ناتورالسیتی است. این گونه از ادبیات در نظر خوانندۀ ایرانی به پیش‌نمونۀ داستان نزدیک‌تر است؛ اما به‌نظر من متن داستانی وقتی ارزشمند است که به‌جای واقع‌نمایی یا رنگ‌واقعیت‌زدن به اوهام، خواننده را به پرسش وادارد. چنین داستانی را می‌توان از نوع «استفهامی» دانست. البته با هر متنی می‌توان این‌طور برخورد کرد و درواقع بستگی به گیرنده دارد که به‌عنوان متن استفهامی با آن برخورد کند یا در جست‌وجوی پیام نویسنده برآید، اما متن‌هایی هستند که نمی‌شود با آن‌ها برخورد دیگری جز برخورد استفهامی داشت؛ یعنی این متون اصلاً قرار نیست هیچ واقعیت مطلقی را به خورد خواننده بدهند. پس به هر تمهید از خوانشی متقن تن می‌زنند. متون استفهامی با طفره‌رفتن از صدور پیام، و در عوض با شکستن هنجارهای متعارف گویی می‌خواهند سیاسی و اجتماعی‌بودن خودشان را به رخ بکشند. خواننده، هر که باشد، در برابر متونی از این دست نمی‌تواند آسوده به انتظار پیام بنشیند. خریدار ساده‌پسند امروزیْ داستان را در کارکردی این‌چنین نامتعارف نمی‌پسندد. وانگهی، نویسندۀ وطنی هم معمولاً طرح مسئله را فدای شعبده‌بازی با شگردهای داستان‌پردازی می‌کند. این ماجراجویی کلامی نه از چیزی خبر می‌هد و نه چیزی را به پرسش می‌گیرد. درنتیجه، داستانی که تفکر را برانگیزد، تولید نمی‌شود و آنچه برای تثبیت افکار عمومی تولید شده است، بی‌مصرف می‌ماند. در روان‌شناسی به نظیر چنین عارضه‌ای می‌گویند «آنورکسیا»: گرسنگی مفرط به‌دلیل سیریِ کاذب.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.