نمایش > یادداشت

چرا ” آنتیگونه” امروز مهم است؟ – بخش دوم

copertina-Antigone1

چرا " آنتیگونه" امروز مهم است؟ - بخش دومReviewed by فانی سودربک | عمید ابطحی on Jan 2Rating: 5.0چرا " آنتیگونه" امروز مهم است؟ - بخش دوم

دو فصل آخر بخش اول کتاب با مطالعه مشهور هگل در مورد آنتیگونه پیوند دارد. فصل لوک ایریگاری[۱] “استهزای ابدی اجتماع ” (که اولین بار در ” آینه ای از زن دیگر” ۱۹۷۴ چاپ شد) تحقیقی کلاسیک و فمینیستی بر روی آنتیگونه است.

در حالی که مطالعه‌ی جی‌ام برنشتین[۲] ” آنتیگونه‌ی آسمانی”، درخشان‌ترین تصویری است که تا کنون روی زمین پدیدار شده است: “فمینیسم هگل”، که هگلی کامل متفاوت را از چیزی که در فصل تاثیرگذار ایریگاری یافتیم، نشانمان می‌دهد. بحث آنتیگونه در فصل ذات[۳] در کتاب پدیدارشناسی جان[۴](۱۸۰۶) می‌آید و مرکز توجهی برای مفسران فمینیست است. در حالی که برخی مفسران مثل سیلان بن حبیب[۵]، پاتریشیا جاگنتوویچ میلز[۶] و کلی اولویور[۷] در بین دیگران، ربط‌هایی را درباره تفاوتی که هگل، بین خانواده و دولت (و تداعی معنی زن به صورتی پیشینی و مرد به صورتی پسینی) قائل است، افزایش داده‌اند، دیگران مثل کیمبرلی هاتچینگ[۸]، آلسون استون[۹] و لورا ورنر[۱۰] بحث کرده‌اند که این نوع نقد، خوانشی اشتباه از مفهوم هگلی است. این دو فصل به نظر من، بهترین نماینده هر کدام از این نظرها است.

فصل ایریگاری از سال ۱۹۷۴ نشان‌دهنده شروع علاقه همیشگی او به تصویر آنتیگونه‌ای است که او بارها و بارها به آن رجوع می‌کند، و گاهی آن قدر پیش می‌رود تا او را بشناسد و به عنوان الهامی از جنبه‌های کلیدی فلسفه‌ی تفاوت جنسی‌اش ببیند. ایریگاری پیشنهاد می‌کند که تفصیل و تشریح مقاله انتقادی-فمینیستی از دیالکتیک هگلی، در سیستمی از دوگانگی متضاد یافت می‌شود. او استدلال می‌کند که اوج این منطق دو بخشی در بحث هگل درباره‌ی آنتیگونه است همان جایی که در نظر هگل رابطه‌ی بین جنسیت‌ها در معنای تضادی قطبی بارور شده است. یکی باید بر دیگر فائق آید تا جنبش دیالکتیکی تداوم یابد، و چیزی که در این مسیر گم می‌شود نه تنها تعیّن سوژه بودنِ زنانه است بلکه امکان دعوی فردیت داشتن برای زنان است. در این سیستم، زن به صورت یک خون‌دریافتگرِ صرف تنزل می‌یابد که مرد را با انرژی‌ای که برای دست یافتن به جامعیت نیاز است سیراب می‌کند. قبرستانی که آنتیگونه در آن مرد، آمده تا فضایی را ارائه دهد که در آن زنانگی ارضا و گم شده است و به دنبال آن این قبرستان تبدیل به غاری می‌شود که مصالح مادرانه – سرکوب‌شده، ناخودآگاه و گنگ- در آب‌های فراموشی شسته می‌شود تا راه را برای ذات حقیقی بسازد. در دفاع فمینیستی او از هگل، برنشتین روایتی متفاوت را از پدیدارشناسی پی می‌گیرد.به نظر او خوانش هگل اولین و بهترین ربط را به ارتفاق بین جهانی اخلاقی (ایده) و عملی اخلاقی (کنش) دارد. در مقابل تجلیل آلمانی (از کانت تا رمانتیک‌ها) از فرهنگ یونانی به عنوان مدلی از اجتماعی موزون و بی نزاع (جهانی که با “زیبایی” شناخته می‌شود)، هگل به آنتیگونه رجوع می‌کند تا تصویری را بیابد که تناقض عجین شده با این جهان ایده‌آل را فاش کند. برنشتین استدلال می‌کند که انتقاد هگلی از اخلاق یونانی بر طبق این دیدگاه اوست که ساختارهای چیزی که باید خالصانه روابطی ذاتی باشد، به صورت مرموز (و اشتباهی) به رجحانی طبیعی، بالای تمام برتری بین مردانگی و زنانگی وابسته است. یکی از نتایجی که می‌توان فورا از این موضوع گرفت این است که فردیت‌ها به موقعیت‌های اجتماعی‌شان تنزل می‌یابند.آنتیگونه در طول کنش خطا‌‌کارانه‌اش به عنوان اولین فردیتی که سوبژکتیویته‌ی خودشناخته‌اش را توصیف می‌کند، ظاهر می‌گردد. در نتیجه درام ” انتقال بین جهان به عمل را وضع می‌کند”. اما آنتیگونه، تراژدی‌وار، فردیتی است که زندگی اجتماعی یونانی هیچ راهی برای شناختش نداشت. برنشتین فصل هگل درباره روح را به عنوان تلاشی برای شناخت او می‌داند. مفهوم ذات واقعی، که ایریگاری آن را به عنوان یک “رویای هگلی” می‌شناسد، چیزی‌ست که به نظر برنشتین، هگل خودش می‌خواست از بین برنده‌ی رویای ایده‌آل یا فانتزی هم عصران پساکانتی‌اش باشد. که رویا به آن چه برنشتین “متافیزیک اجتماعی مکمل جنسیتی” می‌نامد، بستگی دارد، و هدف او برای نشان دادن، این است که در واقع، هگل، در این دیدگاه ایریگاری، که “چنین مکمل جنسیتی‌ای همان چیزی‌ست که در نهایت باعث فروپاشی همان جهان ایده‌آل می‌شود “، به صراحت و با تأکید سهیم می‌شود. بنابراین آنچه که خوانندگان فمینیستی به عنوان یک منطق متضاد در نزد هگل از زندگی اخلاقی دیده‌اند باید، به عنوان گزارشی از نقطه نظر کرئون در داخل نمایشنامه خوانده شود، نقطه‌ نظری که هگل قاطعانه با آن مخالفت می‌کند. اگرچه خوانش برنشتین، هگلی فمینیست را که دیدگاه‌هایش به نگاه ایریگاری مشابه است ارائه می‌دهد، برخی از تفاوت‌های اساسی میان این دو باقی می‌ماند. درست است، هگل می‌خواهد هویت جنسی را از داشتن یک نقش تعیین کننده در زندگی معنوی و روحانی برهاند، به این معنی که، بر خلاف آنچه اکثر منتقدان فمینیستی فرض می‌کنند، او به زنان دسترسی به عالم روحانی‌ای را اعطا می‌کند که کرئون می‌خواهد از آن‌ها محروم کند. اما استدلال هگل با این حال بستگی به تغییر شکل تفاوت جنسیتی دارد، و برنشتین خاطرنشان می‌کند که برای ایریگاری، این “ممکن است سرکوبی بدتر و مردانگاری‌ای عمیق‌تر از متافیزیک اجتماعی مکمل جنسیتی ” را الزام‌آور کند. در حالی که هگل می‌خواهد زندگی اخلاقی را از تفاوت جنسی خلاص کند، ایریگاری می‌خواهد علم اخلاقی را از تفاوت جنسی تفصیل کند، که در شرایطی غیرمکمل فهم می‌شود. علاوه بر این نقد هگل از متافیزیک اجتماعی مکمل جنسیت، به هیچ وجه به معنای نقد مردسالاری نیست (در سطحی سیاسی-اجتماعی هگل، بدون شک، بسیار زن ستیزتر از معاصران خود بود)، اما نسبتا نقد ذاتی است که به عنوان یک کل اخلاقی نمایانده شده، یک ایده‌آل هماهنگ و زیبا. به این ترتیب استدلال او هستی‌شناختی است، نه اخلاقی، امادر ذهن برنشتین دقیقا این نکته است، که به آن عمقی نقادانه می‌دهد: “هر تقسیم جنسیتیِ کار معنوی لزوما باید الزامات قطعی از فردیت را برای هر جامعه‌ی خودآگاه و خود‌شناخته‌ی ممکنی تضعیف کند.” شرایط امکان تکینگی – یک دسته‌بندی مرکزی در تفکر خودِ ایریگاری – همین از بین بردن نقش‌های اجتماعی است که افراد را به موجودیتِ جنسیتی‌شان تنزل داده است.

بخش دوم با دو فصل که به سوالات مربوط به خویشاوندی و تولید مثل می‌پردازد شروع می‌شود. فصل جودیت باتلر[۱۱] “قاعده اطاعت” (برای اولین بار به عنوان فصل پایانی کتاب خود “دعوی آنتیگونه: خویشاوندی بین زندگی و مرگ” در سال ۲۰۰۰ منتشر شد) تصویر آنتیگونه را درزمینه‌ای معاصر واقع می‌کند که در آن سیاست‌های خویشاوندی یک معضل کلاسیک غربی را برای بحران معاصر به ارمغان آورده است. در رابطه با کار قبلی او درباره جنسیت ، باتلر از خویشاوندی نه به عنوان یک شکل از بودن، بلکه به عنوان یک شکل از به جای آوردن، سخن به میان می‌آورد. در فصلی که بعد از آن می‌آید، “خط آنتیگونه، ” مری بث میدر[۱۲] استدلال خود را درباره این مفهوم اجرایی و اجتماعی مشروط از خویشاوندی سازماندهی می‌کند. اما در حالی که باتلر تفسیری از آنتیگونه به عنوان چهره‌ای که اصل و نسبِ نامشروعش به او اجازه می‌دهد تا هنجارهای خویشاوندی را (“هنجارهای حاکم بر حالت‌های مشروع و نامشروع خویشاوندان ممکن است به صورت ریشه‌ای بازترسیم شوند”) زیر سوال ببرد، به چالش بکشد یا از آن‌ها تخطی کند، در مقابل، میدر نشان می‌دهد که آنتیگونه، در واقع، مرزهایی را بنا می‌دهد که توسط رابطه با محارم از پدر و مادر خود از آن‌ها تخطی شده بود، و این که او این کار را دقیقا با انجام روابط خویشاوندی (با ساختن برادرش به یک برادر) انجام می‌دهد. کنش او، بنابراین، “ترمیمی یا جبرانی” به جای متجاوزانه است.

باتلر در کتاب خودش با عنوان ” مساله‌ی جنسیت ۱۹۹۰ ” که وابسته به این موضوع است، راجع به “مساله خویشاوندی”در قلب درام سوفوکلی صحبت می‌کند. او وابستگی متقابل قدرت حکومت و خویشاوندی را بررسی می‌کند، از یک طرف، اگر خویشاوندی بتواند بدون حمایت و میانجی‌گری حکومت رشد کند و برعکس آن، اگر حکومت بتواند بدون واسطه و حمایت خانواده کامیاب شود- یا حتی وجود داشته باشد. اگرچه بیشتر منتقدان نزاعی را بین نیروهای خویشاوندی و قدرت حکومت که به ترتیب توسط آنتیگونه و کرئون نمایانده می‌شود می‌بینند. باتلر آن راه‌های متفاوتی را که آنتیگونه در واقع به واسطه‌ی آن‌ها از خویشاوندی عبور می‌کند را متذکر می‌شود. اصل و نسبی نامشروع او را معطوف به نماینده‌ای ساده از دشواری خانواده مقدس می‌کند. اما پرسش باتلر این است که آنتیگونه نماینده‌ی کدام نوع از خویشاوندی است؟ و نقش او در زمینه سیاست چیست؟ آیا سیاستی فمینیستی و عجیب‌و‌غریب از خویشاوندی می‌تواند از تصویر آنتیگونه گرفته شود؟

باتلر در کنش آنتیگونه چالشی مهلک را برای دگرجنس‌خواهیِ هنجاری می‌بیند همان چالشی که به ما اجازه می‌دهد سوال وابستگی ژاک لکانی روی نتیجه‌گیری دگرجنس‌خواهانه از درام ادیپ را بپرسیم که دیدگاهی روان‌تحلیلی است که می‌گوید قوانین پیشا‌اجتماعی (قانون پدر) تنوع فرم‌های اجتماعی را محدود می‌کند. قیدی که در ورای دگرگونی اجتماعی درک می‌شود.

میدر در فصل خودش به این قوانین رجوع می‌کند تا متنی معمایی و جنجالی را معنی بخشد که در آن آنتیگونه مدعی می‌شود که او کاری را که دوست دارد برای برادرش انجام دهد برای همسر و فرزندش انجام نداد. میدر بیان می‌کند که این بیانیه، فقط می‌تواند به عنوان تلاشی برای تفاوت گذاشتن بین آن قوم و خویشی که توسط خودش برساخته می‌شود و آن که توسط دیگران برساخته می‌شود، فهمیده شود.

این تمایزی است که دامن خانواده‌ی آنتیگونه را لکه‌دار کرده است. ادیپ با ازدواج با مادرش، پدرِخواهر خود می‌شود و این همان خبطی است که خواهر-دختر ادیپ، آنتیگونه در تلاش است تا اثر او را پاک کند. در مطالعه میدر، گناه خود آنتیگونه الزاما تلاشی ناممکن است از اعاده دودمان منحرف خانواده‌اش:” مراسم تدفین برادرش در واقع ساختن چیزی از یک برادر است که توسط خود او نمی‌توانست ساخته شود: این تلاشی است برای ساختن یک “نمی تواند” از یک ” نمی‌بایست”، تا الزامی اخلاقی یا اجتماعی را از قدرت الزامی هستی‌شناختی بهره‌مند کند. قانونی که آنتیگونه می‌خواهد بنا نهد ” نمی‌تواند – نمی‌بایست” روابط معین خویشاوندی را مشخص می‌کند. در حالی که امکان‌پذیر است که یک نفر هم برادر، هم همسر یا فرزند باشد، اولی نوعی از عمل است که کسی می‌تواند انجام دهد اما نباید انجام شود. تنها شانس آنتیگونه در بنا نهادن خانواده‌ای که در آن روابط نامشروع وجود ندارد این است که اعضای آن خانواده‌ای را که او ایجاد نکرده، بشناسد. بنابراین برادر او باید همسری و فرزندی طلب کند. اگرچه تراژدی درام این است که آنتیگونه نمی‌تواند اثر پیمان‌شکنی پدرش را بدون اینکه همزمان خودش را تنزیه کند، از بین ببرد.

تم مهم دیگری که در تحقیقات فمینیستی روی آنتیگونه در جریان است میل زنانه است- همانطور که در فصل میدر روشن شد آنتیگونه باید آینده‌اش را به عنوان یک معشوق، همسر و مادر تکمیل کند تا اثر انحراف را که توسط برادر-پدرش ادیپ صورت پذیرفته پاک کند. او همواره به صورت شخصیتی توصیف شده است که با مرگ همبستر شده و حتی همسرش- هایمن- در بستری مرگبار به او پیوسته که این پایانی برای تمام روابط غیر‌اخلاقی آینده است. و هنوز این بیوه- باکره‌ی عجین با خودکشی بحث‌های زیادی را درباره‌ی وضعیت و طبیعت میل زنانه برانگیخته که این کتاب شامل دو بحث از آن‌ها می‌شود. هم سیسیلا شهولم[۱۳] و هم براچا ال اتینگر[۱۴] امیال زنانه را به صورت نیروهای تخریبی و مرگ می‌بینند. آن‌ها را به صورت پرسشی از آزادی و شکل‌گیری سوژه می‌بینند. اگرچه این دو فصل آنتیگونه را به صورت حاشیه‌ای بررسی می‌کنند. آنها از منابع تفسیری‌ای صحبت می‌کنند که آنتیگونه برای بررسی گسترده‌ی بزرگی از مفاهیمی که برای نظریه‌ی فمینیستی مهم است، ارائه می‌دهد. این دو فصل راهی را روشن می‌کنند که داستان آنتیگونه می‌تواند تابع باشد، از یک طرف مثل سکوی پرتابی برای مطالعات بدیل تاریخ مفاهیمی چون میل، آزادی و آسیب پذیری (شهولم) و از طرف دیگر ایجاد خلاقانه‌ی رهیافتی متفاوت و ریشه ای به نظریه‌های جاری در مورد گسترش سوژه و ساختارهای روانی(اتینگر).

شهولم که کتابی را با موضوع میل زنانه با استفاده از داستان آنتیگونه به عنوان نقطه‌ی عزیمتش(مجموعه آنتیگونه، اخلاق و ابتکار میل زنانه ۲۰۰۴) نوشته، بدیلی را هم برای تاریخ جنسیت فوکویی که از نقطه نظری مردانه ایجاد شده و هم برای آن نگاه استاندارد زنانگی را که در گفتمان فلسفی از منظری مردانه مسلط شده، فراهم می‌آورد.

 

Antigone-WSD-3

 

یکی از جنبه‌های مرکزی کار اتینگر، اهمیتی است که او به مادر در تصورش از فضای روانی ماتریسی دارد. ایریگاری، در فصل‌اش، به ارتباط مهم بین آنتیگونه و رحم مادر که او را زاده بود، اشاره دارد. میدر به نوبه خود اشاره می‌کند، که جرم زنای با محارم که نشانه خانواده آنتیگونه است بستگی به اهمیت اصل و نسب مادرانه دارد. و کاواررو، همانطور که دیده‌ایم، پیشنهاد می‌کند که وحشت تولید شده توسط بدن به عنوان ترسی که دقیقا از ریشه‌های مادرانه – جسمانی و حقیقت زاده شدن ما گرفته شده، فهم شود. ادیپ بدون شک تصویری است که بیشترین توجه را در تفاسیری از چرخه‌ای که نامش را ایجاد کرده‌اند، ترسیم کرده است، اما یوکاسته[۱۵]-مادر-مادر بزرگ – در خوانش‌های فمینیستی متعدد تصویر مرکزی است. نکته مهم، جولیاکریستوا[۱۶] – متفکری که به طور گستره روی ادیپ درکارهای روانکاوی‌اش بررسی انجام داده – انتخاب می‌کند که روی نقش این تصویر مادرانه همانطور که او، برای اولین بار، درگیر بحث گسترده‌ای از آنتیگونه است، تاکید کند. در حالی که باتلر به طرز ماهرانه ای نشان می‌دهد که آنتیگونه “، به صورت زبانی، هر موقعیت خویشاوندی به جز مادر‌ را اشغال می‌کند ” و در حالی که کاواررو اشاره می‌کند که آنتیگونه ساکن موقعیت خواهر و دختر و نه همسر و مادر (یک پدیده نادر در درام یونانی) است، کریستوا- در فصل نهایی این جلد (“آنتیگونه: محدودیت و افق”) – استدلال می‌کند که این دقیقا به موقعیت مادرانه است که قهرمان ما می‌خواهد آن را به دست آورد. اگر چه آنتیگونه بدون اینکه ازدواج کند و بدون فرزند می‌میرد، کریستوا توجه ما را به لحظه‌های غیرطبیعی جلب می‌کند که در آن او با یوکاسته مواجه می‌شود، با اشاره به میلش برای پرکردن حرفه حساسیت و مراقبت مادرانه، برای تعالی.

مانند فصل‌های دیگر کتاب، خوانش کریستوا از آنتیگونه از تجزیه و تحلیل لکانی نمایشنامه ترسیم می‌شود، اما پیوندش با او به اندازه اتینگر، انتقادی نیست. لاکان از تصویر آنتیگونه در سمینار خود با عنوان اصول اخلاق روانکاوی (۱۹۵۹-۱۹۶۰) بحث می‌کند. یکی از جنبه‌های مرکزی خوانش لکان، و همان که کریستوا در فصل‌اش، گسترشش می‌دهد، درباره موضوعی آشنا از تراژدی یونانی، است. آنتیگونه، خطاکار، بین دنیاهایی واقع شده است: او در میان مرگ و زندگی، فضای خصوصی و عمومی و بیرون ودرون گرفتار شده است. او تصویری مبهم و متناقض است که توجه ما را به مرزهایی جلب می‌کند که دقیقا از آن‌ها تخطی کرده وآن‌ها را بی ثبات جلوه داده: وفاداری به برادری که جنگی داخلی راه انداخته است؛ عضوی از یک شهر که او را محروم کرده است؛ فرزندان ازدواجی شوم؛ ربانیتی که هنوز به صورت استثنائی شکلی انسانی دارد. کریستوا طبیعت رازآلود آنتیگونه را تماما به پرسش می‌گیرد. (بنابراین خودش را از اتینگر جدا می‌کند، اتینگری که دیدگاه مبهم بودن یا ناممکن بودن آنتیگونه را رد می‌کند) و او را در موقعیتی هم‌زمان درون و ورای محدودیت قرار می‌دهد مثل کسی که از حد خودش فراتر می‌رود و باعث فقدان هویتی ثابت می‌شود با این وجود کسی است که دقیقا می‌داند آنتیگونه چه می‌خواهد و می‌داند چگونه آن را پی بگیرد. او قوانین خودش را می‌سازد و درون سازه‌های خودش را بنا می‌نهد تا آن جایی که او ساکن جایگاه مادر است، جهانی خیالی را می‌آفرینند؛ “جهانی که در آن زندگی در محدودیت ممکن است.”

شاید دقیقا با همین دانش است که در این لحظه‌ی تاریخی در میان بحران و تغییر می‌توانیم امکان جهان‌های خیالی‌ای را ترسیم کنیم، جهان‌هایی متفاوت از آن چه که می‌شناسیم جهانی که در آن زندگی در محدودیت امکان‌پذیر است و جایی که در آن زندگی در ورای محدودیت محکوم به تبعید، دیوانگی یا از دست دادن سوبژکتیوته نیست. همانطور که کریستوا می‌گوید: ” آن‌هایی که به این آستانه باز می‌گردند، معمولا مغروق دیوانگی می‌شوند، ریخت انسانی‌شان را از دست می‌دهند و می‌میرند، اما آنتیگونه نه “.

شاید این وظیفه ما برای آینده است: تا محدودیت‌ها را به چالش بکشیم و مرزها را بشکنیم مثل آنتیگونه در‌حالی که ریخت انسانی، حقوق انسانی او، فرهمندی و صدای خودمان را حفظ کنیم.

[۱]– Luc Irigaray

[۲]– J.M.Bernstein

[۳]– Spirit

[۴]– Phenomenology of spirit

[۵]– Seyla Benhabib

[۶]– Patricia Jagentowicz Mills

[۷]– Kelly oliver

[۸]– Kimberly Hutching

[۹]– Aleson Stone

[۱۰]– Laura Werner

[۱۱]– Judith Butler

[۱۲]– Mary Beth Mader

[۱۳]– Cecilia sjoholm

[۱۴]– Bracha L.Etinger

[۱۵]– Jocasta

[۱۶]– Julia Kristeva

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.