ادبیات > نقد

موش

King-Rat

موشReviewed by ماد المان | بهار احمدی‌فرد on Nov 20Rating: 5.0موش

از کتاب شبکه‌های مدرنیسم[۱]

ماد المان[۲]

 

این یک افسانه است که : کلاف درهم دم‌های موش تبدیل به هیولای چندسری می‌شود، به اسم شاه‌مود. بزرگترین گونه مومیایی‌شده این جانورکه احتمالا دم‌هایشپس از مرگ به هم گره خورده‌اند در موزه علوم آلتنبرگ آلمان به نمایش گذاشته شده است. به عنوان یک فانتزی جمعی، شاه‌موشتمثیل مناسبی برای کلاف اضطراب‌ فرهنگی‌ای‌ است که در مدرنیسم با حضور موش بازنمایی می‌‌شوند. در این نوشته سعی شده کلاف از هم گشوده شود و در عین‌حال بر وابستگیمتقابل گره‌خوده‌شان نیز تاکید شود. در اینجا، مفهوم مازاد اهمیت بسزایی دارد، هم در معنای منفی آن؛ زباله و هم در معنای مثبت آن، وفور و فراوانی. شاخه‌های دیگر، امور بدوی را به امور فوتوریستی، وحشی به مدنی، حیوانیبه انسانی، مکانیکیبه ارگانیک، آلودهبه استرلیزه، خرافی به علمی، خارجی به فطری، ناهمگنبه هم‌گن، هرج‌ومرجبه نظام‌مند وصل می‌کنند.

موش مدرنیستبه چنین تعارضاتی دامن می‌زند تا تنهابر پریشانی‌شان بیفزاید. در متون مدرنیستی سروکله‌ موشرا نمی‌شود پنهان کرد و موش مانعی را برنمی‌تابد. این نشان از فروپاشی مرزها دارد. این فروپاشی توامان فاجعه‌بار و رهایی‌بخش است. سنتا، از آنبه منزله انگل ادبیات واهمه داشتند. تهدیدی از سوی کتاب‌خوار برای اعتبار و مقام کتاب‌ها، موش‌های نیروهایی را بازنمایی می‌کنند که به کار تجزیه مشغولند و فطرتاً در آثار ترکیبی وجود دارند. خواهیم دید حضور مکرر موش در متون مدرنیستی این را افاده میکند که نوشتاربا پاک‌شدگی‌ها سوراخ سوراخ شده است و ادبیات یک اثر مصنوع خود-جونده است.

الیوت در سرزمین هرز می‌نویسد: «فکر می‌کنم ما در کوچه موش‌های صحرایی هستیم، آنجا که مردگان استخوان‌هاشان را بر باد دادند.» این خط یادآور سنگرهای جنگ‌ جهانی اول است. همچنین شایدبه شعر سرزمین هرز نیز اشاره کند، شعری که با استخوان‌ متن‌های پیش‌ازخود و بقایای ویران‌ شاعران مردهآش‌و‌لاش شده است. با آن که موش‌ها در کنار دیگر کوچه‌های تاریک مدرنیسم به این شعر تجاوز می‌کنند، حضور فراگیر آنها اغلب نادیده گرفته می‌شود. برای مثال، استیو بیکر[۳]پافشاری می‌کند: «حیوان مدرنیست وجود ندارد و حیوان اولین چیزی است که از مرزهای مدرنیسم بیرون رانده می‌شود.» شواهدش را نه از فرهنگ ادبی، بلکه از فرهنگ تجسمی استخراج می‌کند. بیکر استدلال می‌کند در مدرنیسم حیوانات تنها «انسان را در حال تخیل درباره خود-دیگری[۴]» بازنمایی می‌کنند. برای مثال پرنده، لاک‌پشت و ماهی برانکوزی به «رویای حرکت آزاد در هوا و آب» تجسم می‌بخشند. برانکوزی آفریده‌هایش را به اصول مهندسی بدل می‌کند، عوض آنکه با شتاب و وزن حیوانیت سروکله بزند.

از سویی دیگر، مارگوت نوریس[۵] یک شاخه«باغ‌وحش محور» در مدرنیسمشناسایی می‌کند که نمونه‌های آن در آثار نویسندگانی مانند لارنس، نیچه و جک لندن وجود دارد. آنها پروژه روشنگری تسلط بر طبیعت را رد می‌کنند تا عظمت سرکش حیوانات وحشی را تجلیل کنندـ معصوم، مردانه، آرامش ناپذیر. اما نه نوریس ونه بیکر به اهمیت موش‌ها و دیگر جانورهای موذی در تخیل مدرنیستیاذعان نمی‌کنند. شاید به آن دلیل کهحیوانیت این موجوداتبه دلیلوابستگی انگل‌وارشان به زندگی انسان علی‌السویهبه حساب می‌آید. برای رمانتیزه شدن به عنوان دیگری، بیش از حد به تمدن نزدیک هستند. و برای همسان شمرده شدن، بیش از اندازه فاصله دارند. موش‌ها در تعریف کریستوایی کلمه «ابجکت» هستند. آنها بازنمود «بینابینیت، چیزی مبهم و ترکیبی» هستند.ابجکت چیزی است که یک فرهنگ پس می‌راند (ab-jects) تا تعیین کند چه چیزهایی از آن او نیست. این کار را به واسطه آداب و مناسکی مانند سوزاندن، دفن کردن و اگزورسیزممی‌کند.

حالت ارتجاعی موش‌ها ناکامی این آداب و مناسک را فاش می‌کند، این حالتثابت می‌کند ابجکت‌ها همیشه دوباره از نو می‌جهند و خود را با شکنجه‌های جدید منطبق می‌‌کنند. ژرژ باتای ابجکشن را «ناتوانی در مدیریت مقتدر کنش الزامیِ کنار گذاشتن چیزهای ابجکت» تعریف می‌کند. کنشی که «پایه‌های زیست جمعی را بنا می‌کند.» موش یادآور همیشگی اضطراباین ناتوانی است. مانند «مکمل خطرناک» دریدا، موش دلالت ضمنی بر آن دارد کهتمدن بر پایه آنچه به بیرون می‌راند بنا شده است: بر مازاد، مدفوع، بیرون بودگی. افسانه نی‌نواز هاملن[۶] که موش‌ها رادر گودال آب[۷]به دام انداخت، ولی در ادامهاقدام به دفن کودکانیدر پای کوه کرد،نشان می‌دهدشاید آینده نوع بشر بستگی تام به بقای نزدیک‌ترین و قدیمی‌ترین آنتاگونیست او داشته باشد.

اگر همان‌طور که بیکر ادعا می‌کند حیوان اولین چیزی است که از مرزهای مدرنیسم به بیرون رانده می‌شود، موش اولین مطرودی است که دوباره به داخل می‌خزد. در حقیقت، آنچه مدرنیسم درباره موش‌ها آزاردهنده می‌داند، بی‌اعتنایی آنها به همین مرزهاست؛ بسیار سریع زادوولد می‌کنند و همه‌جا پخش می‌شوند. مهاجرها، جهان‌گردها،موش‌ها از قوانین مهاجرت فرار می‌کنند و با یغماگری مشابه شرکت‌های چندملیتی از مرزها می‌گذرند. ایزاک روزنبرگ[۸] در شعر مشهور خود درباره جنگ «طلوع خورشید در سنگرها[۹]»(۱۹۱۶)، «موش عجیب غریب و کنایه‌آمیزی»دارد که علائقجهان وطنی دارد و دو سوی میدان جنگ را می‌روبد.مو‌ش‌ها این همدلی‌هارا با مدرنیست‌ها، یهودیان، تبعیدیان و مهاجرانی دارند که جذب کازموپولیتانیسم سرمایه با تمام سردرگمی‌های نژادی، اخلاقی وزبانی آن شده‌اند.شهروندان خیابانی شهرهای چندفرهنگی، موش‌ها از کانون زندگی خانوادگی نیز فرار می‌کنند، تقابل بین درون و بیرون، رام و وحشی، آشکار و نهان (heimlich and unheimlich)رااز بین می‌برند.

هانس زینسر[۱۰] در اثر کلاسیکخودموش‌ها‌، شپش و تاریخ[۱۱] (۱۹۳۵) اشاره می کند:«موش‌ها و انسان‌ها در طول تاریخ در سرتاسر زمین پخش شده‌اند، پابه‌پای هم پیش رفته‌اند و نتوانسته‌اند همدیگر را نابود کنندو همیشه نسبت به هم متخاصم بوده‌اند.» هرجا زباله باشد، موش‌ هم هست. یعنی هرجا آدم‌ باشد. هیچ‌هایکرها، مسافران قاچاق و اسکاترها، موش‌ها بر دوش جنگ، مذهب، سرمایه و امپریالیسم، مبلغان مذهبی، تاجران و استعمارگران سفر می‌کنند تا امپراطوری‌شان را در کل سیاره برپا سازند. موش مثل انسان هیچ مرزی نمی‌شناسند،امور را در دست می‌گیرد و گونه‌های بومی را نابود می‌کند؛ زمانی که زباله کمیاب باشد، نظام کاستاستقرار می‌یابد، موش‌هایِ طبقات بالا سهم بیشتری دارند و موش‌های رده‌های پایین از پس‌ماند تغذیه می‌کنند. موش‌ها این‌گونه، خارج از قید دل‌نگرانی‌های اخلاقی و محیط زیستی، در وحشی‌گری انسان‌ها روی سیاره مشارکت دارند. طمع و ازدیاد جمعیت بین انسان و موش مشترک است و چشم‌‌اندازی ترسناک از آینده‌‌ پیش چشم می‌آورد، خالی از گونه‌های متنوع زیستی. جهانی کاسته شده به دو گونه متجاوز کهتا قیام قیامت با هم در جنگند.- یا حتی بدتر، جهانی که تنها تحت فرمان موش‌هاست: این جوندگان در نوول آخرالزمانی گونتر گراس[۱۲]موش فریاد می‌زنند: «ما فناناپذیران».

در آنِ واحد،هم بسیار غیر انسانی هستند و هم بسیار انسانی. موش‌همیشه همزاد و متشابه ما بوده‌است ـ گراس این چنین توصیف‌شان می‌کند: «سرجهازی پرزاد و ولد، کنار بشر، همنشین در حال تکثیر» به همین دلیل،ستیز با گونه‌هاـ رتیسم[۱۳]– به آغاز تمدن غربی بازمی‌گردد. اما فحاشی به موش‌هادر طول تاریخ صعود و نزول داشته است.رومی‌ها تفاوتی بین موش‌ صحرایی و موش خانگی در نظر نمی‌‌گرفتند، موش‌ صحرایی را تنها گونه‌ی بزرگتر می‌دانستند. در نسخه شاه جیمز کتاب مقدس هرگز اشاره‌ای به موش‌ نمی‌‌شود و ترس از حیوانات موذیبرای سگ‌حفظ می‌شود. ممکن است یک استثنا احتمالی در ساموئلوجود داشته باشد. کاهنان به فلسطینیان نصیحت می‌کنند تابوت خدای اسرائیل را برگردانند، و تابوت را همراه قربانی جرم کنند: پنج خراج طلا و پنج موش طلایی.»در اینجا مبادله بین موش‌های طلایی و موش‌های ویرانگر، اشاره ضمنی بر یک واژگون‌پذیری استعاریدارد: موش‌ها هم نماینده ثروتمندان و هم نشان ویرانی هستند.

این دادوستدهای کتاب مقدس پیشاز مرد موشی[۱۴] فرویدوجود داشتند.برای مرد موشی،موش‌ها مترادف ثروتهستند. زمانی که فروید هزینه هر جلسه درمان را اعلام می‌کند، بیمار تکرار می‌کند: «این همه پول، این همه موش» در اسطوره‌شناسی ژاپنی تداعی معنایی مشابه وجود دارد، در آنجا دایکوکو، خدای ثروت، معمولا با یک دستیارموش تصویر می‌شود کهپوزه‌اش را از کیسه گنج مخفی بیرون آورده است. یک توضیح احتمالی آن است که موش چتربازی است که چپاولش نشان از فراوانی ثروت دارد. در زبان باتای، موش دایکوکو دلالت بر سیر از «اقتصاد محدود» تامین معاش روزانه به «اقتصاد عمومی» ضایعات دارد. بر طبق گفته باتای، مازاد در اقتصاد محدود مورد استفاده قرار می‌گیرد و دوباره در سیستم جذب می‌شود. در حالیکی در اقتصاد عمومیدیگر نمی‌تواند جذب شود: «لاجرم باید بدون سوداز بین برود، بایدمصرف شود، خواسته یا ناخواسته، شکوهمند یا مصیبت‌بار»

 

[۱]The Nets of Modernism

[۲]Maud Elleman

[۳]Steve Baker

[۴]Imaginingitself-other

[۵]Margot Norris

[۶]Pied Piper

[۷]Pied Piper

[۸]Isaac Rosenberg

[۹]Breakof Day in the Trenches

[۱۰]Hans Zinsser

[۱۱]Rats, Lice, and History

[۱۲]Günter Grass

[۱۳]rattism

[۱۴]Rat Man

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.