ناگهان >

تاریخ ثریا

ژپتو

تاریخ ثریاReviewed by آرمان صالحی on Nov 9Rating: 5.0تاریخ ثریا

روایت است که وقتی فرشته مرگ سراغ چرچیل می‌رود. چرچیل در تختخواب بوده. بیدار می‌شود. بی توجه به او دوش می‌گیرد. اضراییل بعد از دوش او، واضح و رسا مرگ او را اعلام می‌کند. چرچیل می‌گوید که چند لحظه صبر کن تا جوراب‌هایم را بپوشم. با تن لخت و جوراب به پا با سردی و ابهت می‌رود مقابل اضراییل و می‌گوید: ببین چه جوراب‌های قشنگی است! اما سوراخ شده. یک پیرزن دوخته. من پسرش را کشتم. آن پیرزن اما زنده است. تا وقتی او زنده است می‌تواند یکی دیگر ازین ها بدوزد. شاید زندگی من یکجور طلبکاری از او است و چون جوراب، سوراخ شده هنوز هم به من بدهکار است. تا وقتی او زنده است و جوراب نوی دیگری ندوخته حسابم با او کامل نمی‌شود و توی گور نمی‌روم. اگر خیلی عجله داری اول برو جان او را بگیر من همین جا منتظرت می‌نشینم. فرشتهٔ مرگ حیرت می‌کند. با خودش می‌گوید زندگی فرزندان آدم اینقدر به حساب شده بود و من خبر نداشتم؟ و فرشته مرگ بین زنده نگه داشتن چرچیل و دیدن جورابی نو بر پاهایش و کشتن پیرزن سعی می‌کند هیچ کدام را انتخاب نکند. بنابراین چرچیل توضیح می‌دهد که می‌تواند حتی کشتن من را هم انتخاب نکنی. فرشته مرگ قانع می‌شود چون احساس می‌کند چرچیل به هرحال با جورابی نو در پاهایش در گور می‌رود و جلوگیری از این کار در وظایف او نیست.

 

 

دعوتی به انجمن پیرمردان

 

 

“در ۱۸ مهر ماه سال ۹۰ در یک عصر پاییزی سرگردان در خیابان‌های تهران بودم. حسابی بدبخت بودم. سر جمع هزارتومان در جیب داشتم. زنم ولم کرده بود. کلیدم را داخل خانه جا گذاشته بودم. موبایلم باطری خالی کرده بود. یکی از شعرهایم را یکی از دوستانم دزدیده بود و در مجموعه شعر خودش چاپ کرده بود. یک سری بچه در کوچه خواستند توپ­شان را که جلوی پای من افتاده بود پس بدهم شوت زده بودم. شیشه یکی از خانه‌ها را شکسته بودم. فرار کرده بودم. عمویم خودکشی کرده بود. سالگرد پدر مرحومم بود. به گربه مادهٔ خانگی‌ام توسط یک گربه خیابانی جلوی چشم خودم آن هم در هوای پاییزی تجاوز شده بود. بدهکار بودم. زنم علاوه بر اینکه ولم کرده بود همجنس گرا هم شده بود. احساس می‌کردم کم کم دارم ویروسی جدیدی مربوط به آغاز پاییز را هم می‌گیرم. چهارراه ولیعصر را پر از حصارهای آهنی کرده بودند. روز تولدم هم بود و سن رشدم گذشته بود و دیگر قطعی بود که قدم ۱۷۰ می‌ماند. دیروزش کاری تازه در کارخانه­ای گیر آورده بودم ولی پلیس به من زنگ زد و گفت به جرم اعتصاب کردن از شما شکایت شده و فهمیدم اخراج شدم و همکاران همه اعتصاب کردند جز من. همه این اتفاق‌ها باعث شد که تصمیم بگیرم که هرویین را ترک کنم. انگار که خداوند با این همه نشانه آن هم در یک روز می‌خواست به من بگوید باید قوی باشم.”

این‌ها حرف‌هایی بود که در انجمن ترک اعتیاد گفته بودم. همه‌اش دروغ بود. من اصلا هرویینی نبودم. برای سرگرمی عضو این انجمن بودم. از کودکی به انجمن‌های خاص و موجودات عجیب و غریب علاقه داشتم. اما همیشه وقتی کاملا وارد یک قضیه می‌شدم برایم کسل کننده می‌شد و می‌دیدم آن‌ها هم یک مشت موجود عادی بدبخت هستند. در یک سنی یاد گرفتم خاص بودن اصلا مهم نیست و مرد آن است که عادی باشد و بتواند کار خودش را بکند. من هم سعی کردم به عنوان یک عادت روزانه همان کاری که قبل از فهمیدن این نکته می‌کردم ادامه دهم. یعنی باز هم دنبال انجمن‌های مخفی و آدم‌های خاصی یا هر نشانه­ای برای وارد شدن به فضایی رمز آلود بودم. از لحاظ مالی مشکلی نداشتم. ما خانوادهٔ بسیار مرفهی بودیم و اگر همهٔ زندگی‌ام را می‌خوردم و می‌خوابیدم پول کم نمی‌آوردم. هیچ مشکلی نداشتیم. تازه قدم ۱۷۰ نبود و ۱۸۰ بود. خیلی خوشبخت بودم. همیشه خوشحال بودم آنقدر که برایم سخت بود جلوی خودم را بگیرم و هنگام رفتن از شادی بیش از حد سوت نزنم. پدر و مادرم مهاجرت کرده بودند. کل خانه برای من بود. دختر می‌آوردم. تا لنگ ظهر می‌خوابیدم. آنقدر خوش شانس بودم که دلم نمی‌آمد در قرعه کشی‌ها شرکت کنم. خرکیف بودم. همه مردم شهر من را به پارتی هاشان دعوت می‌کردند.

به هرحال بعد گفتن این حرف‌ها هیچ کدام از آن مفنگی­های از خود راضی برایم دست نزدند. حتی موقع گفتن تجاوز به گربه یک جورهایی سرم را پایین برده بودم که فکر کنند غیر مستقیم دارم می گویم به خودم تجاوز شده.

بعد از بیرون آمدن از انجمن فکر می‌کردم خوب الان احتمالا یکیشان دوستم می‌شود بعد ازین همه بدبختی که برایش تعریف کردم و مرا به جمع‌های خصوصی می‌برد. اما همه‌شان حتی از من خداحافظی هم نکردند. در خیابان میرازی شیرازی قدم می‌زدم و فکر می‌کردم باید از دو گروه به خصوص بکشم بیرون. یکی اهالی شعر و دیگری اهالی فعال ترک اعتیاد و اعتیاد.

از کلی سرک کشیدن به جماعت شعر فقط یک بدبختی عایدم شده بود که دیگر آن لذت اینکه در خیابان می‌توانستم به عنوان غریبه­ای کسی را تعقیب کنم مخدوش شده بود. چون در خیابان که راه می‌رفتم مدام چهره‌های آشنا می‌دیدم و به من سلام می‌کردند. انتظار نداشتم این قدر این موجودات شعر بنویس تعدادشان زیاد باشد و این قدر هم در خیابان ول بگردند. در این افکار بودم که ناگهان یک بساط کتاب فروشی دیدم. کتاب‌های پیرمرد کتاب‌هایی درمورد موفقیت در زندگی زناشویی بودند. گفتم:” چرا فقط از این کتاب‌ها می‌آوری؟ این‌ها بنجل‌اند! لطفا کتاب‌های دیگری بیاورید. ”

جوری حرف می‌زدم که انگار که بعد از آن همه دروغ و شکست در جلب ترحم، دوست داشتم یکجورهایی به خودم نشان دهم همهٔ شکست‌های زندگی‌ام برای این است که خودم جاهایی می‌روم که اصلا برای من ساخته نشده و توقع من هم کم است و خیلی راحت می‌توانم با یک پیشنهاد نشان دهم که میلم چه قدر چیز ساده و در عین حال خاص و اصیلی مثل یکدست کتاب قابل تحمل است و اصلا میل من یک پیروزی کامل و جاه طلبانه نبوده و اگر غیر از این شود هیچ‌کس حریف من نمی‌شود. این حس را همه در همان پیشنهاد به کتابفروش به دست آوردم. احساس بهتری داشتم.

پیرمرد کتاب­فروش با بی­حوصلگی گفت: “آره کتاب‌های بی اهمیتی‌اند. این‌ها برای پسرم است. از وقتی تصمیم گرفته که زن نگیرد تصمیم گرفته همه این کتاب‌ها را بفروشد! بقیه کتاب‌هایش را ولی می‌خواهد نگه دارد که پس فردا بچه دار شد به او بدهد”

دلم برای پیرمرد سوخت. فکرکردم احتمالاً پسرش را از دست داده و باور نمی‌کند و حتی با تمرکز بر داشتن نوه ای حواسش را پرت می‌کند. پسر بیچاره با اینکه این همه کتاب درمورد موفقیت خوانده بود احتمالاً هنوز زن نگرفته مرده بود. چه زندگی دردناکی! کاش حداقل این کتاب‌ها را نمی‌خواند یا مثلن کتاب‌های مذهبی می‌خواند. با خودم فکر کردم باید یکجورهایی خودم را در مراسم‌های عزاداری بیندازم. زن زیبایی آمد و کنار من به تماشای کتاب‌ها ایستاد. پیرمرد تا او را دید لبخند ملیحی زد و از آن پشت مشت‌ها برایش کتاب‌های دیگری آورد. یک عالم رمان عامه پسند بود که قصه هرکدام­شان را برای زن می‌گفت. اینبار دیگر گیج شدم. شاید خودش می‌خواست زن بگیرد پس و اصلا پسر مرده ای در کار نبود. من باز با ناامیدی و رخوت به کتاب‌های روی زمین نگاه کردم. یکی از کتاب‌ها چنین اسمی داشت: “بهترین هدیه برای همسر خود”

فکر کردم که این کتاب هم روش‌های مختلف موفقیت است. اما چون بیش از حد پت و پهن بود فکر کردم عجیب است که چنین موضوعی این همه صفحه داشته باشد. علاوه بر این شبیه یک دفتر بود که با خودکار به خط تحریر این اسم رویش بود. بازش کردم و با یادداشت‌های مردی ناشناس رو به رو شدم. درواقع یک عالمه دست نویس بود. کتاب را با قیمت کمی خریدم.

بعد از تلاش بسیار برای خواندن نوشته‌های پراکنده و آشفته کتاب علاوه بر اینکه متوجه شدم با چه اثر عظیم و مهمی رو به رو هستم و دیدم کسی دیگر هم درمورد تاریخ و پیرمردها هم نظر من است. در کتاب علاوه بر این خیلی از رازهای موفقیت مردان بزرگ تاریخ را کشف کردم فکر کردم اصلا برای همین آن کتاب در دسته کتاب‌های ژانر موفقیت گذاشته شده بود. تازه منظور پیرمرد کتابفروش را متوجه شدم. درواقع منظور او از نوه، نسل آینده بود. چون همه ما به نسل بعد خود بدهکاریم و تنها غم یک پیرمرد مهم و تاریخی در همه یادداشت‌های کتاب این بوده که نسل‌های بعدی هم فوق فوقش زندگی­شان همانقدر حقیرانه است که زندگی آن‌ها. اگر نه در دوره پیریشان هیچ غم و اندوه دیگری نداشتند و حتی با فرشته مرگ بازی بازی می‌کردند و خوشبختی­ای از جنس خوشبختی من داشتند.

درواقع راوی از این که زنش را رها کرده و به سفرهایی برای تحقیقی مهم رفته عذاب وجدان گرفته و مجموعه تحقیق‌هایش را به او هدیه داده بود. برای همین اسم کتاب “هدیه به همسر خود” بود.

کتاب یادداشت‌های مردی بود که درمورد پیرمردهای مهم تاریخ و مرگ­شان و نحوهٔ زندگی­شان در هنگام پیری و عزلت تحقیق کرده بود.

راوی در همه آن‌ها مردی است که شیفته پیرمردهای تاریخ در آن لحظات نابشان است و حتی به این نتیجه می‌رسد که آن‌ها از فرط زیستن در آن لحظات ناب با مرگشان رفیق شدند و اگر بشود سرنخ درستی از این پیرمردها پیدا کرد حتی می‌شود با خود فرشته مرگ هم رابطه برقرار کند و همه عمر خود به سفر و دنبال سرنخ‌ها گشتن می‌پردازد.

راوی در طی این قصه‌ها و تحقیق‌ها و سفرهایش خودش سرانجام به پیری می‌رسد و هنگام پیری سرانجام به آروزیش که دیدار با فرشته مرگ خاص و متفاوتی بود که به واسطه پیرمردهایی که کاملا او را ضایع و مسخره کردند از ابهت مرگ گونه‌اش ریخته و توانایی صمیمی شدن به ویژگی‌های ذاتی فرشته ای‌اش در طی تاریخ اضافه شده می‌رسد. این فرشته مرگ با بقیه فرشته‌های مرگ متفاوت است و حتی خیلی کم سراغ آدم‌ها برای گرفتن جانشان می‌رود و از جایی به بعد در تاریخ دیگر مشغول ولگردی و هم نشینی با آدم‌هایی خاص می‌پردازد. درواقع این فرشته حاصل تلاش پیرمردهای مهم و مرموز تاریخ است که برای انسان‌های آینده به جا مانده و شاید یکی از یاران آن منجی شود که زمین را از فساد و دورغ و تباهی و ظلم و ستم نجات می‌دهد. درواقع همه این پیرمردها حتی ظالم‌ترینشان اینگونه به نحوی کمک در نجات بشر داشته‌اند. نظر دیگری هم درمورد این یادداشت‌های پراکنده و گنگ منطقی است و آن این که شاید اصلن راوی این همه نوشته را درست بعد از وصال به هدفش و دیدن این فرشته مرگ و اطلاعاتی هم از او بیرون کشیدن نوشته. مجموعه یادداشت‌های راوی ناقص است و مشخص است که راوی بعد از تحقیقاتش وقتی به هدفش نزدیک شده دچار هذیان گویی شده و گم و گور شده و حتی کسی نمی‌داند هنوز زنده است یا نه. قبل از گم و گور شدنش مجموعه یادداشت‌هایش را بدون ترتیب مثل یک مشت اسکناس روی هم قرار می‌دهد و همه‌شان را به آدرس پستی همسر خود می‌فرستد و تقدیم به او می‌کند تا از عذاب وجدانش که او را همراه دو فرزند در فقر و تنگدستی رها کرده بکاهد. همسرش گویا از لج یا از سر بی اهمیت دیدن این یادداشت‌ها آن‌ها را به یک کتاب فروش خیر می‌دهد و کتابفروش اینگونه بهانه ای پیدا می‌کند تا در ازای پول کاغذها را که حدود چندین هزار برگ بود پول بخور نمیری به زن بدهد.

شاید اگر در آن روز در انجمن معتادان آن دروغ‌ها را نمی‌گفتم و بعد ضایع و خراب نمی‌شدم و دنبال این نبودم که این حس مزخرف درونم را با گیر دادن به پیرمرد کتاب فروش از بین ببرم چنین کتاب باارزشی را پیدا نمی‌کردم. من دسترسی به این گنج بزرگ را مدیون همه آن اتفاقات دروغین هستم. بنابراین من هم نتیجه تلاش و زحمات خودم را در بازنویسی و تصحیح و گردآوری نوشته‌های این کتاب تقدیم به هرویینی‌ها می‌کنم. خداوند برای من نشانه ای مثل این کتاب را در تلخ‌ترین روز زندگی‌ام قرار داده و به من با این کتاب آموخته در مشکلات چگونه پیروز باشم. گویا خداوند دلش نمی­آید که اگر یک آدم خیلی خوشبخت است به خاطر یک مشکل کوچک ذره­ای از خوشبختی­اش کاسته شود و سر یک اتفاق کوچک غم انگیز او را در مسیری برای یادگیری مقابله با مشکلات دنیوی قرار می­دهد و بخش بزرگی از عمر آدم خوشبخت در این مسیر گذرانده می­شود.

تا آنجا که توانستم یادداشت‌ها را سر هم کردم. تا انجا که می‌شد یادداشت‌ها را چند بار خواندم. جاهای گنگ را بیشتر. بخشی از صفحات در حین جابه جایی‌ها گم شده. بعضی از صفحات هم به نظر من توسط همسر راوی دور انداخته شده.

خلاصه درمورد راوی بگویم که ایشان تعداد سفرهایش برای تحقیقات و به دست آوردن مرادش بسیار بوده و حتی بعضی جاهای کتاب به زبان دیگری جز فارسی بوده. من چهارسال روی این کتاب کار کردم تا آن را به زبان رسا و واضح فارسی دربیاروم و تا آنجا که ممکن است نوشته را منظم و طبق تاریخ رویدادها کنم. درمورد خود راوی می‌شود بگوییم که از نام همسرش، ثریا برنجی، مشخص است اهل ایران بوده. نام خود ایشان در طول سفرها تغییر می‌کرده و از محسن و شاه توت و شاتوت و حسن و قلی و رقصان و رستگار و لویی گرفته تا فرانکی. بعدها بعد از بارها کتاب را خواندن متوجه شدم این تغییرات اسم از این جهت بوده که راوی در حدیث نفس خوش پیشبینی­ای را راجع به پیرمردی می‌کرده و با خود قسم می‌خورده اگر غلط از آب دربیاید اسمش را مثلا بگذارد قلی. متاسفانه چون همه پیشبینی‌هایش غلط در آب در می‌آمده بارها نامش تغییر می‌کند. بنابراین مشخص نیست که کدام یک از این صد اسم اسم اول راوی بوده.

به هر حال با بازنویسی و تصحیح من اثری نسبتاً خوانا از تلاش این مرد ناشناس باقی می‌ماند. چون خود او یادداشت‌هایش را به همسرش تقدیم کرده بود من هم به نیت او وفادار ماندم و نام اثر را گذاشتم تاریخ ثریا…

 

خزان پینوکیو (در باب ژپتو) -۱

 

در یکی از دهکده‌های گرم شرق فرانسه در حال تحقیقی درمورد آقای ژپتو هستم. درختان شکوفه سیب این دهکده معروف‌اند و به ماجرای ژپتو و پینوکیو هم بی ربط نیستند. در این دهکده قبلاً درخت سیبی بوده مقدس و همه ده تاکید داشتند که ژپتو نباید آن را اره کند. قبل از اینکه برویم سراغ اصل قصه بگذارید بگویم چرا آقای ژپتو اینقدر تنها بود و چرا تنها سرگرمی او اره کردن درختان بود. اوسط تابستان هم که به هیزم نیازی نبود فقط چوب می‌برید تا حوصله‌اش سر نرود. یکبارمردانی از یک ده کوهستانی دیگر همه چوب‌هایش را خریده بودند و به ژپتو یک عالم پول داده بودند و همه اهالی تا رفتند به او تبریک بگویند دیدند وسط تابستان با یک لباس‌های پشمی، عرق ریزان نشسته جلوی خانه و می‌گوید:” دیدید خاک بر سرم شد؟ همه اموالم را بردند. حالا سردم است.” همه یکصدا به او می‌گفتند:” ژپتو الان وسط تابستان است. ببین! درخت‌های سیب شکوفه داده‌اند. ”

ژپتو هم عصبانی می‌شد و لباسش را در می‌آورد و خود را آماده دعوا می‌کند. فریاد می­زد:” به اموال من چشم دارید. می خواین همه چیمو بگیرین. لباسامو، هیزممو و سقفمو و بعدش همتون یهو بگید زمستونه! من گول نمی‌خورم که! بابا ولم کنید. من از خانواده اصیلی هستم و هوا سرده”

کسی نمی‌دانست چرا برای کسی که از خانوادهٔ اصیلی است هوا سرده. ولی یک آدم لخت و عارف مسلک از میان جمعیت فریاد زد: “راست می­گه”همه برگشتند و به تن لخت او نگاه کردند و اخم کردند و گفتند” تو چی می‌گی دیگه بابا” و عارف گفت:” منظورم اینه که هوای گرم لطف خداونده برای بدبخت بیچاره‌ها. اون از خانواده اصیلیه خوب”

به هر حال همه در آن روز کذایی با خود گفتند عجب پیرمرد خسیسی است این ژپتو و او را بیشتر از قبل تنها گذاشتند. تازه یکبار هم یکی به او سفارش داده بود برایش نیمکتی بسازد و ژپتو پول نیمکت را دو برابر قیمت یک نیمکت واقعی گفته بود و نیمکت هیچوقت خریده نشد. تا اینکه یک شب ژپتو رو به روی خانه سفارش دهنده، نمیکت را گذاشته و در رفته. اینبار همه گفتند:” چه پیرمرد عجیبی است. با این همه خسیسی نیمکت را رایگان داده.”

بعد از چند هفته مرد پولدار و خسیسی که نیمکت را سفارش داده بود دیوانه شده بود. می‌گفت:” نیمکت‌ام حرف می زنه. نمیکت‌ام میگه بوزینه پولمو بده. توهین می‌کنه” و همه ده مرد را دیوانه پنداشتند. حتی ضرب المثلی دارند که می‌گوید:” خسیس به خسیس برسه حداقل یکیشون دیوونه می‌شه”

در تحقیقات‌ام این مرد را هم پیدا کردم. گوشه خانه‌اش روی زمین نشسته بود و بسیار سرحال می‌رسید و همه اسباب و اثاثیه خود را فروخته بود و یکی از اهالی ده در ازای همه اسباب اثاثیه‌اش برایش یک تلویزیون آورده بود تا سرگرم شود. از ایشان درمورد ژپتو و نیمکت پرسیدم. خندید و گفت:” این شایعه‌ای دروغ درمورد من است. یک شوخی است جوان! پند آموز هم است. ” اما من اصرار کردم و مرد کلافه شد و گفت:” خوب مرد حسابی گیر دادی به من؟ این همه آدم از اینکه مدتی زیاد روی یک نیمکت بشنینند و در و دیوار رو نگاه کنند رد دادند. بعد خوب شدند. مگه چیه؟ خود پینوکیو دو دقیقه رو نیمکت مدرسه نشسته دیوونه شد و فرار کرد. خوب اعصاب آدم خورد می­شه دیگه! چوب که صدا نمی‌ده!”

من از این که مرد پینوکیو را می‌شناخت سرشار از ذوق شدم و بلند گفتم شما پینوکیو را دیدید؟ مرد سرش را پایین برد و گفت: متاسفانه فقط صدای ایشونو شنیدم. گفتم از کجا؟ و مرد حالتی مرموز به خود گرفت و گفت:” من حتی صدای گربه نره و روباه مکارم شنیدم ” گفت که من خودم اون سکه طلا را چال کردم یه جا. تا عذاب وجدانم از ندادن پول به ژپتو کم بشه. درواقع روباه مکار و گربه ننه صدای وجدان من بودند. “پسرم! ما هممون وجدان داریم! مگه تو نداری؟ وجدان من دوتایی حرف می‌زنند”

به هرحال نشد مصاحبه‌ام را با مرد ادامه بدهم. چون هر چه می‌گفتم با غروری بیش از حد فقط به من اندرز داد.

بعد از تحقیقات بسیار در آن ده که حتی زمستان‌ها هم هوایش گرم بود متوجه شدم آقای ژپتو درمورد زن‌ها هم عقیده ای بسیار شگفت انگیزی داشتند. هر زنی یک نگاه محبت آمیز به او می‌کرد ژپتو فکر می‌کرد زن عاشقش شده. سریع به زن می‌گفت حالا که تو عاشقم شدی باید به من فرصت بدهی من هم عاشقت شوم و یک زندگی خوب را شروع کنیم. درواقع ژپتو تنها چیزی که از زندگی می‌خواست یک پاییز سرد و عاشقانه بود و یک معشوق دلربا در دشتی زرد و کم درخت که به سمتش می‌رود و اعتراف می‌کند که عاشق او است و باید با هم زندگی کنند و هیزم در آتش بیندازند و سیب زمینی آتش پز بخورند. بنابراین پس از آنکه به زن می‌گفت باید به من فرصت بدهی خودش را گم و گور می‌کرد تا هوا کمی خنک شود و چند درخت بیشتر می‌برید تا جنگل ده کم درخت تر و مطابق سلیقه‌اش شود و بعد به دختر پاسخی مثبت می‌داد. اما خوب به هرحال هر دختری که لبخند بزند به این معنا نیست که عاشق شما شده و ژپتو مردی بود که این طرز فکر غلط را داشت و چوب آن را هم خورد و با هیچ دختری رابطه ای موفقیت آمیزی برقرار نکرد.

درخت مقدس شکوفه سیب بغل کلبه ژپتوی پیر بوده. یکروز ژپتو متوجه می‌شود دختری هر روز زیر آن درخت می‌نشیند و شعر می‌سراید و کتابی را می‌خواند.

ژپتو با خودش فکر می‌کند اگر دختری در این سرما آنجا می‌نشیند حتماً یعنی عاشق او شده. یکبار صبحانه می‌رود یک سر به دختر می زند. سرفه می‌کند تا دختر متوجه شود او آنجا حضور دارد. دختر سرش را از کتاب بلند می‌کند و با تعجب به پیرمرد نگاه می‌کند. به نظرش دختر بسیار زیبا می‌آمد. به محض اینکه دختر هدفون‌ها را از گوش‌هایش در می‌آورد به دختر می‌گوید:” به من باید فرصت بدهی و حالا برو خانه‌تان! ” و بعد راهش را می‌کشد برود. دختر فکر می‌کند ژپتو فکر کرده او یک دانشجو است که برای اعتراض به از بین رفتن محیط زیست و کم شدن درختان توسط او آمده زیر درختی نشسته و ترانه می‌خواند و ژپتو گفته باید برای ترک عادتم به من فرصت بدهی. از این رو ژپتو را به هیچ جایش نمی‌گیرد و کتابش را می‌خواند و هدفون را دوباره در گوش‌های کوچک و ظریف‌اش فرو می‌کند.‌

در نظر ژپتو این دختر انگار فرق داشت. انگار هر روز می‌آمد و زیر درخت شکوفه‌های سیب می­نشست و به آقای ژپتو فرصت می‌داد که خودش را پیدا کند و عاشقش شود.

ژپتو یکبار با تکه کلوچه ای بزرگ و بد قواره جلوی دختر می‌نشیند. تکه کلوچه را با هم تقسیم می‌کنند و می‌خورند. ژپتو وقتی می‌بیند دختر بعد از خوردن کلوچه‌ها با زبانش دندان‌هایش را تمیز می‌کند اینکارش را بی نزاکتی محض می‌بیند. علاوه بر این وقتی دختر شعرهایش را خواند ژپتو از شعرهای دختر که پر از تصاویر شهوانی بود خجالت کشید. علاوه بر این از هدفون دختر صدای جیغ‌های کشداری می‌آمده. جدا از این‌ها دختر سیگار هم می‌کشیده. وقتی دختر حرف زد صدایش دورگه بوده و ژپتو احساس کرد صدای همه چوب‌هایی خشکی که در زندگیش جمع کرده بود را در صدای دختر می‌شنود که می‌خواهند از او انتقام ب‌گیرند. ژپتو از آن روز به بعد بیشتر از دختر می‌ترسید تا اینکه عاشقش شود.

ژپتو یک روز عاجزانه به دختر می‌گوید:” دخترم مگه خونه زندگی نداری؟ نمیشه بری تو کتابخونه محلتون؟”

دختر کمی ناراحت می‌شود و سرش را در کتابش فرو می‌برد و دیگر برای همیشه جواب ژپتو را نمی‌دهد.

دختر برای ژپتو یک معمای بزرگ می‌شود. به عمر صد و خورده ای سال‌اش فکر می‌کند و به خودش فحش می‌دهد که بعد از این همه سال تجربه نمی‌داند این دختر کیست و چیست و چه می‌خواهد. حتی فکر می‌کند زندگیش شبیه همین دختر بوده و جایش او سرگرم چوب بوده تا کتاب و برای همین بی تجربه است و فکر –می‌کند دختر هم کسی مثل خود او می‌شود. فکر می‌کند چطور است یک تبر به دختر بدهد تا شروع به نجاری کند به جای آنکه وقتش را با کتاب خواندن هدر دهد. وقتی یکی از تبرهایش را به دختر هدیه می‌دهد دختر کول بازی در می‌آورد و هیجان زده یک ضربهٔ محکم به درخت مقدس می‌زند و نعره کنان می‌خندد و چیزهایی به زبان انگلیسی می‌گوید. ژپتو می‌ترسد و فرار می‌کند درون کلبه‌اش و در را هم قفل می‌کند.

مثل اینکه درخت مقدس و بعضی از درختان جنگل ده اگر فقط نیش کوچکی از تبر را احساس کند شروع به حرف زدن می‌کند و مدام همه را نفرین می‌کند. به هرحال دختر متوجه می‌شود که درخت با او حرف می‌زند و سریعاً بند و بساطش را جمع می‌کند و دیگر نزدیک خانهٔ ژپتو پیدایش نمی‌شود. ژپتو از خوشحالی می‌رود از درخت تشکر کند و درخت را سفت بغل می‌کند. به درخت می‌گوید:”میدونی چیه؟ اصلاً گم شده من خود تویی. “اما درخت هم حاضر نیست نقش معشوقهٔ ژپتو را به عهده بگیرد و در جواب ژپتو می‌گوید که اما او عاشق دختر شده و اگر به دختر نرسد خشک می‌شود. ژپتو با خودش فکر می‌کند این درخت هم یکجورهایی خل است و باید شرش را کم کند. بنابراین از چوب درخت یک عروسک چوبی می‌سازد تا آن را به دختر بدهد. گزافه گویی نکنم خلاصه که ژپتو پینوکیو را می‌سازد و به او قول می‌دهد یک روزی اجازه بدهد که برود پیش دختر. پینوکیو دختر را فرشته مهربان می‌داند. ژپتو به علت اینکه مردم از او به خاطر بریدن درخت مقدس متنفر شده‌اند به دهی دیگر نقل مکان می‌کند و آن ده هوایش همیشه پاییزی بوده. وقتی می‌بیند به مرادش رسیده از پینوکیو می‌خواهد دختر شود و نقش دوست دختر او را بگیرد در عوضش به پینوکیو قول می‌دهد که هنگام مرگ پینوکیو را به فرشته مرگش تقدیم کند و برای پینوکیو توضیح می-دهد که دختر واقعا یکجور فرشته مرگ است. پینوکیو هم شاکی می‌شود و همان‌موقع فرار می‌کند.

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.