تجسمی > گفت‌و‌گو

نظم ویرانگر

IMG_5996

گفت و گو با هامد جابرها در بارهٔ نمایشگاه تازه‌اش” شدن”

ذهنِ هامد جابرها از آن دست اذهانی ست که پیچیدگی هاشان در پس و پُشت سکوت‌ها و تو داری‌ها پنهان مانده و گفتن و شنیدن را سخت کرده. از این روست که وقتی با نمایشگاهی آنقدر متفاوت روبرو می‌شوی که در آن میوه، نان و خوراکی‌های دیگر در موقعیتِ زوال و کپک زدگی قرار گرفته و بعد در ژلاتین گذاشته شده‌اند تا این موقعیت ثابت بماند، صدها سئوال برایت پیش می‌آید که آثار نمی‌توانند به تنهایی پاسخگوشان باشندبا این اوصاف گفت و گو با هنرمند ضروری به نظر می‌رسد و آنچه او توضیح داده می‌تواند نمونه ای از تلاش پیگیرِ هنرمندانِ نسل تازه تر هنرهای تجسمی ایران نیز باشد.

نمایشگاهِ “شدن” در هفتهٔ پایاینی مرداد و هفتهٔ نخست شهریور امسال در گالری شیرین برگزار شده بود.

*

به نظر می‌رسد به اشیاء و تغییرات طبیعی آن‌ها توجه زیادی داری. آیا این ایده در تمام آثار تو بسط دارد یا تنها در این مجموعه به آن پرداخته ای؟

یک بازی ذهنی است. وقتی کوچک‌تر بودم هر سال یک گردو را با پوست سبز نگه می‌داشتم و تلاش می‌کردم سبز باقی بماند البته گردو هم متوجه لطف من نمی‌شد و بعد از دو سه روز رو به ویرانی و خشکی می‌گذاشت. بعدها فکر کردم هر گردو خودش را باز سازی می‌کند چون پرهای مرغ عشق مان را لای کتاب ریاضی با نمک به همین ترتیب نگه می‌داشتم البته این موضوع به کلکسیون باطری‌های زنگ زده و اشیائ دیگر یا بهتر است بگوییم آشغال‌های دیگر مرتب ادامه داشته. به زخم‌ها هم حساس بودم قسمتی از پوست خشک زخم شده‌ام را سال‌هاست نگه داشتم؛ نمی‌دانم آن همه تراخم خشک و پوسیده چه سرانجامی دارند. شاید همین توجه بعدها در بقیه علایق و رفتارم با هنر تأثیر داشت. به خصوص در مجموعه ای از اجساد حیوانات چه آها که در جاده‌ها و خیابان رها شدند چه گوسفندها وقرقاول ها و مرغابی هاو قربانی‌ها و چه در مجموعه ماهی‌ها که پیش‌تر با نام ” بادبان شو، ماهی شو، آب شو ” ارائه دادم. در واقع باید بگویم که در این مجموعه هفت فصلی که با “شدن” آغاز شد به دنبال پیدا کردن روشی هستم که این ممارست چند ساله را هماهنگ و منسجم به جسم قابل دیدن، بو کردن و لمس کردن و حتی شنیدن تبدیل کنم.

با این اوصاف آیا جزوآن دسته انسان‌هایی هستی که کائنات را در حال تغییر دائم می‌بینند یا زوال و نابودی در پیش است؟

بدیهی است این موضوع ممکن است نسبت به زیست انسان‌ها متفاوت باشد. من سعی می‌کنم چیزی را که می‌بینم با باورم تطبیق بدهم. شاید این درونیت، آلوده به هذیان باشد پس همیشه آن را با بخش‌های عوامانه علم بررسی می‌کنم نهایتن این نتیجه دست آوردِ میانی برای رسیدن به حساسیتی است که آن ایده ای ذهنی را به عینیت می‌رسانم و این ترکیب به من کمک می‌کند بعد از رسیدن به شکل نهایی راحت تر درباره آن حرف بزنم و نتیجه گیری کنم. پاسخ این که فکر می‌کنم پس هر کنشی، واکنشی است که از هرج و مرج بیرونی نظمی ویرانگر و زایا ولی درونی می‌سازد. آنچه که اغلب زوال یادآور است تغییر اشیائ با فایده به اشیائ بی فایده است ولی این ترجمه درباره روش مصرف ماست که چندان ربطی به رفتار طبیعی آن‌ها ندارد. چیزی که واقعی به نظر می‌آید تبدیل شدن‌های پی در پی است.

روزمرگی در نزدیک شدن به ایدهٔ “زوال” چقدر دخیل بوده؟

بسیار زیاد. اصلن هر شیئ زوال یافته ای حاصل تماس ممتدش با زمان است. زمان مند است. و روزمرگی حاصل مرور لحظاتی است که بر اشیا اطرافم می‌گذرد و من به آن‌ها نگاه می‌کنم.

پس نگاهی تجربی به خلق اثرت داری؟

تا حد بسیار زیادی. این تجربه باعث می‌شود بیشتر بازیگوشی کنم و کم کار به نظر بیایم. نگاه تجربی جایی به پایان می‌رسد چون از تمام آزمون خطاها به یک انباشت و احاطه می‌رسم که روش مشخص برای ارایهٔ خود را نشان می‌دهد. من این را فهمیده‌ام که بهتر است با بهانه کافی سراغ مدیوم ارائه بروم.

IMG_5940

کمی راجع به تکنیک کارها توضیح بده. استفاده از ژلاتین آیا برای توقف موقعیت در حال تغییر ِ نان‌ها و میوه‌هایت بوده یا صرفاً جنبه‌های بصری و ابزاری برایت مهم بوده است؟

ژلاتینی که استفاده کردم خود از ماده پروتئینی ساخته شده که محل مناسبی برای رشد کپک و باکتری است. بیشتر از هر چیزی دوست داشتم به تصویری برسم که برش موقعیت خاصی از زمان زوال را در مواد منقطع می‌کرد البته بعد از چند ماه فهمیدم که کپک‌ها درون لایه‌های ژلاتینی با سرعت بی نهایت کمی در حال رشد و حتی تغییر رنگ هستد. البته تصور می‌کنم که این رشد جایی متوقف می‌شود و تبدیل به جسم مرده ای می‌شوند. چیزی که برایم اهمیت داشت رسیدن به ماده ای بود؛ آنقدر شفاف که بتوان استتیک جسم داخل آن را تشخیص داد برای همین از انواع دیگر ژلاتین یا رزین که بعد از گذشت زمان بسیار سخت می‌شوند صرف نظر کردم. البته در مرحله بعد بهتر دیدم که از مخاطب دعوت کنم تجربه لمس آن‌ها را هم از دست ندهد این ژلاتین هم به تصاویر جسمیت می‌داد و هم برای خود قطعات کپک زده امکان رشد را باقی می‌گذاشت فقط دیگر آلوده نبود و می‌شد سردی و لزجی فساد را حس کرد.
حتی می‌شد بو کرد این مواد آلوده که هرگز زیبا به نظر نمی‌رسیدن حالا زیر لایه‌های هوا و ژلاتین تغییر می‌کردن و مخاطب بدون اینکه فکر آسیب دیدن یا آسیب رساندن به اثر هنری را داشته باشد می‌توانست آن را آنگونه که خود می‌خواهد تغییر زاویه دهد و نگاه کند از بوی بدش بیزار شود یا برای اولین بار زیبایی و انتزاع رنگ‌ها و پرزهای روی نان و خیار و موز را مرور کند.

در آثاری که عکاسی کرده ای نوعی این همانی و تداعی وجود دارد. یعنی به طور مثال پرتقال کپک زده به شدت یاداور کرهٔ زمین یا سیاره‌های صخره ای ست. این نگاه در خود تو هم وجود دارد و برای رسیدن به این تصویر چندگانه خوان تلاش کرده ای یا تداعی توسط مخاطب دارد انجام می‌گیرد؟

این اتفاق معمولن برای تصاویر انتزاعی می‌افتد. آنچه که به نظر من می‌آمد چیدمانی از لیموها یا ماست و دیگر چیزهایی تا همین حد سطحی و معمولی بود ولی بیننده در تشخیص آن دچار تردید بود اگر می‌خواست خیال پردازی کند آن را بخشی از کیهان می‌دید. یا حتی چیدمان موزها را با بادمجان اشتباه می‌گرفت در تشخیص نان دچار اشتباه می‌شد ولی آیا واقعن این چیزی بود که من می‌خواستم؟ نه. در واقع اینکه تجربه دیداری مواد مرموز و سمی چه نتیجه ای خواهد داشت را نمی‌دانستم پیش بینی کنم. درباره تداعی تصاویر بازخوردها متفاوت بود و دقیقن آنچه که شبیه سیاره دیده می‌شد برای دوستان دیگری که پزشک بودند شبیه غدد یا سلول بود می دانیم که این وضعیت بسیار متکی بر دانشی است که خیالِ خیالپرداز را می‌سازد.

آیا در ادامه بنا داری به تجربیاتی به همین میزان متفاوت و متکی بر تجربه دست بزنی؟

بله به خصوص در شش فصل آینده مجموعه زوال چیزی که براستی دقیق نمی‌دانم این است که تا چند ماه آینده فصل دوم و سوم که بیشتر در طبیعت و خاطره می‌گذرد چگونه پیش خواهد رفت.

می دانیم که تو طراح گرافیک هم هستی. این که در این مجموعه خبر چندانی از ساخت و سازها و درگیری‌های معمول طراحان گرافیک نیست نشان می‌دهد مشغول تغییرات زیربنایی در دوره‌های کاری‌ات هستی. آیا به تصویر باز خواهی گشت؟

من سال‌هاست که عکاسی هم می‌کنم و به شکل طبیعی مدام با تصویر سروکار دارم همیشه تلاش کردم آن بخشی از تجربیاتم که در گرافیک به دست آمده را در خدمت ساز و کار ویژوال آرت بیارم. به این معنی که زمان پایان هر بخش از کاررا بتوانم تنظیم کنم یا بفهمم برای رساندن منظورم، خود را متکی به نیاز پروژه بکنم نه مدیوم. گاهی رساندن یک مفهوم توسط عکاسی آنقدر نامفهوم خواهد شد که بهتر است از ویدیو یا حجم کمک بگیری. البته این مورد به ایده پردازی و دورنمای کارها هم مربوط خواهد بود من همیشه موضوع را پیدا می‌کنم بعد به سمت آن می‌روم این ممکن است برای ذهن یک عکاس کلاسیک چندان جالب توجه نباشد چون معمولن آن‌ها از عکاسی به موضوع می‌رسند حتی عکاسان هنری که ممکن است گرفتار لزوم رعایت سازوکار مدیوم خود شوند. چیزی که در سال‌های اخیر مشاهده شده نمایشگاه‌هایی با بیانیه‌های بسیار قامض و پیچیده یا تغزلی که اثر آن را در کارها نمی‌توان جستجو کرد. گرافیک موتور تولید ایده را تقویت می‌کند و به همان نسبت هم فرایند آرتیستیک را منهدم می‌کند رسیدن به بیان آرتیستیک فارغ از فرم و قصه کار سختی است که معمولن طراحان گرافیک و تصویرگران با آن مواجه‌اند. بسیار به سفارش‌های گرافیکی که برای نشانه سازی یا برند سازی و مدیریت هنری هستند دلبستگی دارم و از اینکه با سفارش دهنده به طراحی فرم و فرآیندی که برای کارا بودن سفارش است علاقه دارم اینکه مخاطب چه فکری خواهد کرد یا چگونه با مجله و کتاب یا نشانه مواجه خواهد شد ذهنم را قلقلک می‌دهد. همیشه برای توضیح روش کارم به سفارش دهنده و رسیدن به نظم اصرار می‌کنم ولی این‌ها همه در بخشی از زندگی یک طراح گرافیک ام باقی می‌مانند. از آن‌ها تجربه و آزمون خطا استخراج می‌کنم و به آرت ورک ها می‌دهم، تا اینکه بخواهم همان‌ها را در پوسترها و جلدها باز تولید کنم تا به گرافیک هنری برسم. راستی که مدت‌هاست فکر می‌کنم واقعن گرافیک آرت چقدر وجود دارد؟

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.