ادبیات > نقد

هارولد بلوم

Marcel-Proust-001

هارولد بلومReviewed by مارسل پروست | بهار احمدی‌فرد on Sep 27Rating: 5.0هارولد بلوم

حسادت سکشوال نوولی‌ترین امر است، درست به همان شکل که شلی[۱] می‌گوید زنای با محارم شاعرانه‌ترین چیز است. پروست نوولیست عصر ماست، در همان عصری که فروید اخلاق‌گرای ماست. هردویشان متفکرانی نظری هستند که مقام اول نویسنده خردگرا را بین خود به اشتراک دارند.

پروست سال ۱۹۲۲ از دنیا رفت، سال انتشار مقاله تاریک و عالی فروید، «مکانیزم‌های نوروتیک خاص در حسادت، پارونایا، و هم‌جنسگرایی[۲]»، هر دو طعنه‌زنانی قهار و از تجلیل‌گران تراژیک روح کمیک هستند، پروست و فروید در باب حسادت، پارانویا و هم‌جنسگرایی توافق چندانی ندارند. با وجود این، هردو با این ادراک شروع به کار می‌کنند که تمام ما انسان‌ها به ذات بایسکشوال هستیم.

فروید مقاله‌اش را به طرز زیبایی با این اشاره شروع می‌کند که حسادت، همانند اندوه، نرمال است و در سه سطح وجود دارد: رقابتی[۳] یا نرمال، فرافکنانه[۴]، هذیانی[۵]. رقابتی یا نوع معمول حسادت از اندوه ساخته می‌شود، اندوه ناشی از دست دادن ابژه معشوق، و بازفعالسازی جای زخمی نارسیستیک، اولین باخت تراژیک دوران نوزادی، از دست دادن والد غیرهمجنس به والد هم‌جنس. با آنکه این حسادت نرمال دانسته می‌شود، حسادت رقابتی به واقع یک جهنم نرمال است، فروید با روی گشاده این دلخوشی‌ها: مقداری خود-سرزنش‌گری، خود-انتقادگری، و مقدار زیادی بایسکشوالیتی را به این ترکیب اضافه می‌کند تا سدی دفاعی مقابل رقیب پیروز بسازند.

حسادت فرافکنانه به خیانت‌های اروتیک و انگیزش‌های سرکوب‌شده خود شخص مربوط می‌شود، فروید این حسادت را با شادمانی به نسبت بی‌ضرر می‌داند، زیرا حد غایت خصلت هذیانی این حسادت را عمدتاً می‌توان در معرض تحلیل فانتزی‌های ناخودآگاه قرار داد. ولی حسادت هذیانی جدی‌تر از این دو است، این نوع حسادت نیز ریشه در انگیزش‌های سرکوب‌شده خیانت‌آمیز دارد، ولی ابژه آن انگیزش‌ها جنسیت خود فرد است، فروید اعتقاد دارد این حسادت فرد را از مرز پارانویا عبور می‌دهد.

عنصر مشترک این سه سطح حسادت عنصر بایسکشوال است، زیرا حتی حسادت فرافکنانه به مبادله انگیزش‌‌های سرکوب‌شده می‌پردازد، و آن‌ها شامل امیال بایسکشوال هستند. پروست، یکی دیگر از مراجع ما در باب حسادت، ترجیح داد همجنسگرایی را «وارونگی[۶]» بنامد، و در یک فانتازیای اساطیری تیزهوشانه پسران سدوم و دختران عموره را تا بازماندگان تبعیدیان بحر میت دنبال کرد. وارونگی و حسادت، در فروید پیوند محکمی دارند، نزد پروست بدل به یک جفت دیالکتیکی می‌شوند، حساسیتی زیبایی‌شناسانه نیز با هردو پیوند دارد و ماده سوم مجموعه‌ی عقده‌های روانی است.

پروست حول سنت ادبی حسادت بارور و گشاده‌دست است، هیچ نویسنده‌ای خود را چنین مشتاقانه و تیزهوشانه به تفصیل و تشریح این حس وقف نکرده است، به استثنا شکسپیر در اتلو و هاوتورن[۷] در نامه اسکارلت[۸]. دلدادگان حسود پروست- سوان، سن لوپ و بالاتر از همه خود مارسل- رنج چنان شدیدی می‌کشند که گاهی نیاز است دست به کاری بزنیم تا بیش از حد درگیر احساسات آنها نشویم. سخت بتوان موضع پروست را در قبال رنج آن‌ها تعیین کرد، ایم مسئله تا حدی از آن روست که کنایه‌های پروست فراگیر و رندانه هستند. کمدی همان نزدیکی است، ولی تراژیکمدی نیز لفظی نابسنده‌ای در قبال رنج‌های گریزناپذیر کاراکترهای پروست است. سوان، پس از آن که خود را تحسین می‌کند که با نشان ندادن حسادتش به اودت نشان نداده چه اندازه عاشق اوست، به دهانه جهنم می‌افتد:

از این ماجرا به اودت چیزی نگفت، خودش هم دیگر به آن فکر نمی‌کرد. اما گاهی ذهنش در گذران خود به خاطره آن که در کناری مانده بود بر می‌خورد، بر آن ضربه می‌زد و فروترش می‌برد، و سوان دردی ناگهانی و ژرف حس می‌کرد. نمی‌توانست با اندیشه‌اش درد را آرام کند، انگار که دردی فیزیکی باشد، اما درد فیزیکی از آنجا که از اندیشه مستقل است دستکم اندیشه می‌تواند بر آن تأمل کند، ببیند که فروکش کرده یا برای کوتاه زمانی بازایستاده است. ولی آن درد را، اندیشه با همان یادآوری‌اش دوباره پدید می‌آورد. همین که می‌خواستی دیگر به آن نیندیشی باز به آن می‌اندیشیدی و باز درد می‌کشیدی. و هنگامی که، در گفتگو با دوستان، آن را از یاد برده بود، ناگهان کلمه‌ای حالت چهره‌اش را درگرگون می‌کرد، همچون زخمی‌ای که کسی ناآگاهانه و بی‌احتیاط به اندام آسیب‌دیده‌اش دست بزند. هنگامی که اودت را ترک می‌کرد شادمان بود، خود را آرام حس کرد، لبخندهای او را به یاد می‌آورد که در گفتگو درباره این یا آن کس سخره‌آلود و برای او مهرآمیز بود، و سنگینی سرش را که خم می‌کرد، آن را پنداری ناخواسته پایین و روی لبان او می‌انداخت، آن‌گونه که نخستین‌بار در کالسکه کرده بود، و نگاه‌های بیمارواری را که، میان بازوانش، به او می‌اندخت همچنان که سر خمیده‌اش را با لرزشی به شانه او می‌فشرد.

اما حسادتش که انگار سایه عشقش بود، بی‌‌درنگ خود را با بدل آن لبخندی که اودت همان شب برای او به لب آورد بود- و اکنون، برعکس، برای سوان سخره‌آمیز و برای دیگران عاشقانه بود- با بدل آن خمش سر که به سوی لبان دیگری فرو می‌افتاد، و همه‌ی نشانه‌های مهرآمیز دیگری که زمانیبرای او و اکنون برای کس دیگری بود، کامل می‌کرد. و همه‌ی خاطره‌های لذتناکی که از خانه اودت با خود می‌برد به طرح‌های سردستی، به «پروژه» هایی می‌مانست که یک دکوراتور به آدم ارائه می‌کند، و بر پایه‌ی آن‌ها سوان می‌توانست رفتار پرشور یا خلسه‌ای را که می‌شد اودت با دیگران داشته باشد حدس بزند. تا جایی که از هر خوشی که در کنار او می‌چشید، از هر نوازش تازه‌یافته‌ای که بی‌پروایی کرده و به اودت گفته بود چه لذتی برایش دارد، از هر زیبایی تازه‌ای که در او می‌دید متأسف می‌شد، چون می‌دانست که لحظه‌ای بعد هرکدام از این‌ها چیز تازه‌ای بر ابزارهای شکنجه‌اش می‌افزاید.(طرف خانه سوان، مهدی سحابی)

 

Botticelli-primavera

 

اینجا حسادت دردی است که توسط اگوی جسمانی[۹] فروید تجربه می‌شود، در حد فاصل بین روان و جسم: «تصمیم بگیرد دیگر به آن فکر نکند، با وجود این باز به آن فکر کند و باز از آن رنج بکشد.» حسادت در جایگاه سایه عشق، به سایه‌ای شباهت دارد که زمین روی آسمان‌ها می‌اندازد، که بنا بر قاعده این سایه باید در ونوس پایان یابد. اینجا در عوض، سایه در ونوس تاریک می‌شود، و از آنجا که سایه در فروید مبدأ حقیقت، یا آگاهی‌ ما از میرا بودن خود است، کنایه بسیار جاری روست آن است که حسادت نه تنها تصادفی بودن تمام ابژه-گزینش‌های اروتیک را برملا می‌سازد بلکه مسیر بدل شدن معشوق به یک فراتعین غایت‌شناختی[۱۰] را نیز نشان می‌دهد، که در آن اجتناب‌ناپذیری مفروض فرد مورد نظر صرفاً نقابی بر روی اجتناب‌ناپذیر بودن مرگ خود دلداده است. به همین دلیل حسادت پروست مشخصاً با رانه مرگ فروید همسان است، زیرا آن رانه نیز ورای اصل لذت/عدم لذت کار می‌کند. اتاق شکنجه مخفی ما با هربار تجدید خاطره رفتار اروتیک معشوق از نو چیده می‌شود، زیرا آنچه به ما شادمانی بخشیده، به دیگران نیز شادمانی خواهد بخشید.

سوان بدل شدن دهشتناک از یک دلداده حسود به پارودی یک محقق را تجربه می‌کند. بدل شدن به یک لذت ذهنی که بیشتر یک ضلالت است تا موفقیت. زیرا هیچ فکری نمی‌تواند از گذشته جنسی متعلق به تمام افکار (فروید) جان به در برد، اگر جست‌وجوی حقیقت چیزی بیش از جست‌وجوی گذشته جنسی پشت آن نباشد:

به راستی، رنج می‌کشید از دیدن آن روشنایی که در جو زرینش در پس پنجره زوج نادیده‌ نفرت‌انگیز می‌جنبید، و از شنیدن آن همهمه که از حضور کسی که پس از رفتن او آمده بود، و از دروغ اودت، و از خوشی‌اش در کنار او خبر می‌داد.

اما از آمدن به آنجا خرسند بود: رنجی که او را از خانه بیرون کشانده بود اکنون با از دست دادن گنگی‌اش دیگر آن اندازه حاد نبود، اکنون که زندگی دیگر اودت را، که در آن هنگام ناگهان و به ناتوانی از آن بو برده بود، رویارو و آشکار در روشنای چراغ می‌دید، که ندانسته زندانی اتاقی بود که او هرگاه می‌خواست می‌توانست به آن درآید و غافلگیرانه از آن خود کندش؛ یا بهتر این که، می‌توانست مانند زمانی که اغلب دیر می‌رسید، برود و بر پنجره بکوبد؛ بدین‌گونه دستکم، اودت می‌فهمید که او فهمیده است، روشنایی را دیده و گفتگو را شنیده است، و او که اندکی پیشتر اودت را در نظر می‌آورد که آن یکی به خوش خیالی او می‌خندید اکنون هردوشان را می‌دید که، غاقل از خطایشان، گول او را خورده بودند که از آنجا بسیار دور می‌پنداشتندش و او می‌دانست که می‌رود تا بر پنجره بکوبد. و شاید حس کمابیش خوشایندی که در آن لحظه به او دست می‌داد چیزی فراتر از حس پایان گرفتن یک شک، یا یک درد بود، لذتی عقلی بود. از زمانی که عاشق شده بود، چیزها دوباره اندکی از اهمیت و شیرینی گذشته‌ها را بازیافته بودند، اما فقط همان‌چیزهایی که پرتو خاطره اودت بر آنها می‌تابید، حال آن که در آن لحظه، حسادت یکی دیگر از توانایی‌های دوره کوشندگی جوانی‌اش را زنده می‌کرد و آن عشق به حقیقت بود، اما حقیقتی که، آن هم، میان او و معشوقه‌اش قرار داشتو از او روشنی می‌گرفت، حقیقتی یک‌سره فردی که موضوع یگانه‌‌اش (با ارزش بیکران و کمابیش با زیبایی بی‌شائبه) کردار اودت، رابطه‌هایش، نقشه‌هایش، گذشته‌اش بود. در هر دوره دیگری از زندگی، کارهای کوچک و حرکات هرروزه آدم‌ها همیشه به چشم سوان بی‌ارزش می‌آمد: بدگویی از آنها را بی‌اهمیت می‌دانست، تنها با مبتذل‌ترین انگیزه‌هایش به آن گوش می‌داد، و در چنین هنگامی بود که خود را از هر زمان دیگری پیش‌پاافتاده‌تر می‌یافت. اما در دوره شگرف عاشقی، انگیزه فردی حالتی آن‌چنان ژرف به خود می‌گیرد که این کنجکاوی درباره کوچکترین گفت‌ و کردهای یک زن که درونش بالا می‌گرفت، درست همانی بود که پیش‌ترها درباره تاریخ حس می‌کرد. و همه آنچه تا آن زمان مایه شرمش می‌شد: پنجره‌ای را دزدانه پاییدن، شاید همان فردا- کسی چه می‌دانست- از زیر زبان آدم‌ها بی‌هوا حرف کشیدن، م خدمتکاران را دیدن، پشت در گوش خواباندن، دیگر برایش چیزی جز شیوه‌هایی برای پژوهش علمی نبود که ارزش فکری واقعی داشت و با جست‌وجوی جقیقت می‌خواند، به همان‌گونه که کشف خط کتیبه‌ها، مقابله‌ی اسناد و شرح و تفسیر یادمان‌ها.

در حقیقت، سوان بیچاره پشت یک پنجره اشتباهی ایستاده است، بنابراین تمام این پاراگراف همان‌اندازه که جانکاه، کمیک نیز است. آنچه فروید به طرز کنایه‌آمیزی فراارزیابی ابژه، بسط دادن یا ژرف ساختن شخصیت معشوق نامیده، کار خود را به عنوان یکی افزوده‌های زندگی (مانند نوول خود پروست) شروع نمی‌کند، بلکه با ژرف ساختن جهنم شخصی شروع می‌کند. سوان به درون و برون غوطه می‌خورد، همان زمان که «با تشویشی عاجز، کور و سرگیجه‌آور بر روی مغاک بی‌انتها» خم می‌شود و تمام جزئیات زندگی گذشته اودت را بازسازی می‌کند«با اشتیاقی به اندازه اشتیاق هنرشناسی که اسناد باقی‌مانده فلورانس قرن پانزدهم را کاوش می‌‌کند تا بیشتر به روح پریماورا،بلا ونا، یا ونوس بوتیچلی نفوذ کند.

 

[۱] Shelley

[۲] “Certain Neurotic Mechanisms in Jealousy, Paranoia, and Homosexuality.”

[۳] competitive

[۴] projected

[۵] delusional

[۶] inversion

[۷] Hawthorne

[۸] The Scarlet Letter.

[۹] bodily ego

[۱۰] teleological overdetermination

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.