موسیقی > مقاله

۱۰ اثر بزرگ قرن بیستم به انتخاب پییر بولز (قسمت اول)

پییر بولز

۱۰ اثر بزرگ قرن بیستم به انتخاب پییر بولز (قسمت اول)Reviewed by جان شِیفر | کیوان میرهادی on Aug 22Rating: 5.010 اثر بزرگ قرن بیستم به انتخاب پییر بولز (قسمت اول) - انگارامروز بیست و ششم مارس 2015 نودمین سالگرد تولد یکی از بزرگ ترین و تاثیر گزارترین موسیقیدانان تاریخ کلاسیک یعنی پییر بولز ...
امروز بیست و ششم مارس ۲۰۱۵ نودمین سالگرد تولد یکی از بزرگ ترین و تاثیر گزارترین موسیقیدانان تاریخ کلاسیک یعنی پییر بولز است که بیشترین ضربات نابودکننده بر پیکر فرهنگ اروپایی را در سال های پس از جنگ جهانی دوم همین آدم فرود آورد. بولز در آمریکا به رهبر ارکستر معروف تر است و نیز حضور خلاقانه اوایل دهه ۷۰ وی در سمت مدیر هنری ارکستر فیلارمونیک نیویورک که تماشاچیان را وادار می کرد روی قالی کف زمین بنشینند شایان ذکر است . یکی از کارهای ماندگار او دوبار ضبط عالی و بدون نقص “پرستش بهار” استراوینسکی با ارکستر کلیولند است. اما قدر بولز را در اروپا به واسطه کمپوزیسیون ها ، نوشته های مهیج و تاثیرگذار و نیز همیاری به ایجاد انستیتوی تحقیقاتی معروف و موثر پاریس  یعنی IRCAM می دانند که این مرکز خود به یکی از بزرگ ترین مراکز تحقیقاتی در مورد موسیقی و تکنولوژی بدل گشت .

بولز آدمی مغرور و خودمحور است  و در نهایت رک بودن و صداقت زیسته و شاید این صفات از او چهره ای نه چندان دلچسب ساخته است. با تمام این اوصاف بولز هم جذاب است وشوخ و هم بسیار بسیار باهوش. اولین مصاحبه من با او قبل از کنسرت آنسامبلش به نام Intercontemporain بود. این آنسامبل تیپ الکترو  آکوستیک است و به سال ۱۹۸۶ در IRCAM پایه گذاری شده است . مصاحبه ما داشت دیر می شد و حدودا ده دقیقه قبل از اینکه برای رهبری روی صحنه برود تمام شد. همه ش نگران این بودم که مبادا مزاحم وقتش برای تمرکز قبل از کنسرت شده باشم اما او  فقط کت اش را پوشید و گفت : ” وقتی کت ام را پوشیدم یعنی آماده ام دیگه. همه چی همینه که می بینی “.

وقتی رفت روی صحنه دیدم راست می گفت .

بولز چند سال در دهه ۹۰ و نیزاوایل ۲۰۰۰ در برنامه های من شرکت می کرد ، اما بهترین خاطره من از او برنامه اوایل ۲۰۰۰ است که بجای مصاحبه از او خواستم ده اثر برتر موسیقی قرن بیستم را در خلال این چرخش قرن قدیم به جدید انتخاب کند. خیلی یادم نیست دقیقاً چه فکر می کردم فقط می خواستم این برنامه با بقیه نظایر خود فرق کند. خوشبختانه برخلاف انتظارم ، بولز، با رویی گشاده و خوش موافقت کرد و این شد که در یک هفته “تاپ تِن” او را روزی دو تا قطعه پخش کردیم و بولز هم با صدای خود توضیح می داد که چرا این قطعات را انتخاب کرده است .

۱- Edgard Varese , Ameriques

به دو دلیل با “وارِز ” خیلی دیر آشنا شدم . اول اینکه در فرانسه سال های ۴۵-۴۶ اصلا پارتیتوری از او در دسترس نبود. دوم ، اصلا ضبطی از آثار او نشده بود. به این ترتیب وارز برای فرانسوی ها چیزی جز یک افسانه نبود و همین افسانه هم در سال های ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ خیلی پیش از این که من به دنیا بیایم از انظار محو و ناپدید شده بود . یادم می آید در حدود ۱۹۳۰ یا ۱۹۳۱یکی،دو سالی پیدایش شد و دوباره رفت در تاریکی . غریب اسطوره ای بود.

وقتی در سال ۱۹۵۲ برای اولین بار آمدم نیویورک دغدغه ای جز موسیقی نداشتم و در آن روزها با جان کیج آشنا شدم و برای اولین بار وارز را ملاقات کردم . فورا به صورت دوستانی صمیمی درآمدیم و چند پارتیتورش را به من داد و چند وقت بعد نیز ضبط شان کردیم . البته اول کار از فرانسه شروع کردیم چون آثار او در آن دوره کاملا ناشناخته بود. بعد کم کم پارتیتور های “عظیم ”  او یعنی Arcana” و Ameriques را کشف کردم.

از نظر من Ameriques قطعه ای فوق العاده مهم و شاخص است زیرا می توانید کاملا رد پای احساس و «اِستِتیک» پرستش بهار را در آن پیدا کنید با این فرق که «آمریک» بسیار عظیم تر و پرخاشگرانه تر است و در جای جای کار نیز شاهد جملات شاعرانه هستید . نمی دانم چرا این شاعرانگی در آثار بعدی وارز مرتب کمتر و کمتر شد .

این اثر را بدین دلیل دوست دارم زیرا اولین کاری بود که وارز در بدو ورودش به آمریکا نوشت و در ضمن اولین قطعه ای بود که دور نریخت . به هر حال زندگی وارز سراسر در خفا و اسرار گذشت . بعد از فوت او به سال ۱۹۶۵  بیوه آن مرحوم حادثه تلخی را تعریف کرد و آن از بین بردن تعمدی تمام پارتیتورهای آثارش در برلین، قبل از مهاجرت به آمریکا بود.

۲- Alban Berg , Three Pieces for Orchestra, Op.6

سه قطعه ارکسترال ” تنها اثر سمفونیکی است که که آلبان بِرگ برای ارکستر نوشت زیرا تمام آثار دیگر او یا آوازی اند  یا مستخرجات اپرایی او هستند یا فرم کنسرتو دارند . بِرگ قبل از نوشتن سه قطعه ارکسترال ، قطعه ” آواز آلتنبِرگ  Altenberg Lieder” را برای آواز و ارکستر به اتمام رسانده بود. سپس Der wien را بر روی اشعار بودلر آنهم برای آواز و ارکستر نوشت و رفت سراغ کنسرتو ویلن و بعد از آن هم مستخرجات از اپرای wozzeck و سمفونی Lulu را کار کرد. پس می بینیم که همه چیز آلبان برگ یک سرش برمی گردد به اپرا و آواز و کنسرتو . به جرأت می گویم که فقط همین سه چهار تا قطعه از بِرگ باقی مانده که ارکستری هم صدا می دهند و از این جهت برایم بسیار جالب و جذاب هستند.

سه قطعه درست قبل از جنگ جهانی اول نوشته شد و بعدا تصحیح شد و مخصوصاً در آخرین موومان ملغمه ای از اضداد را یکجا دارید که واقعا مسحور کننده و مهم است .

من این سه قطعه را خیلی دوست دارم چون درخشندگی خیره کننده ای دارند و هر ارکستری می تواند از این طریق خوش بدرخشد و خبرگی و مهارت بالای خود را به رخ بکشد . از نظر من این قطعات بی برو برگرد از شاهکارهای بزرگ قرن بیستم به شمار می روند و علو روحی و احساسی در آن بیداد کرده و هر شنونده ای را در برمی گیرد و میخکوب می کند.

پییر بولز

۳- Igor Stravinsky, Rite of spring

پرستش بهار را وقتی ۲۱ ساله بودم شنیدم و راستش را بخواهید در آن روزها جزو قطعاتی نبود که زیاد اجرا شود . فراموش نکنید که من در سال ۱۹۴۴ فقط نوزده سالم بود و نازی ها فرانسه را اشغال کرده بودند. به هر حال پرستش بهار کم کم پس از پایان جنگ جهانی و در سال ۱۹۴۵ اجرا شد و آن اجرا اولین اجرایی بود که به صورت زنده از این اثر می دیدم . فکر کنم ۱۹۴۵ یا ۴۶ بود و هنوز با “مسیان” کلاس بر نداشته بودم . مسیان پرستش بهار را خیلی دوست داشت و همیشه تحسینش می کرد و مرتب  آن رابا هم آنالیز می کردیم . روی پیانو چهار دستی عین موزیک باله متداول درقبل از جنگ اول می زدیمش. می خواهم بگویم اگر این قطعه را روی پیانوی چهاردست بزنید و سختی های خود اثر و مشکلات ریتمیک آن دستتان بیاید خواهید دید که این قطعه حتی برای گوش سال ۱۹۴۵ نیز مهیب و قوی است چه برسد به گوش ۱۹۱۴ .

امروزه اجرای قطعه پرستش بهار برای یک ارکستر درجه یک کاری ساده محسوب می شود ولی می توان دردسر های آقای پییر مونتو عزیز  را در اولین مواجهه خویش با این قطعه تصور کرد و مخصوصاً صحنه ای را که نوازندگان نیز برای اولین بار با آن روبرو می شوند تجسم کرد! باید بگویم که همه چیز در پارتیتور نوشته نشده و بعضی از قسمت ها هم واقعا سخت است چون ریتم خوانی میزان های لنگ واقعا سخت است . همیشه وقتی به پرستش بهار فکر می کنم در همان حال به رهبر ارکستری              می اندیشم که می خواهد برای اولین بار در زندگی اش آن را رهبری کند. یاد یک موزیسینی افتادم که با شنیدن اولین اجراها می گفت : می دانید تاسف من چیست؟ اینکه پارت فاگوت پرستش بهار این روزها دیگر خیلی ساده و پیش پا افتاده است جوری که هر نوازنده ای دارد رویش کار می کند و کاملا آماده سر اجرا حاضر می شود. ولی به نظرم ورود فاگوت سولو در اول قطعه در حالی که همه ساکت هستند و در آن رجیستر بالا واقعا ترسناک است و نوازندگان معمولاً دچار مشکل می شوند.

۴- Bela Bartok, Music for Strings, Percussion, and Celesta

این قطعه بارتوک واقعا کاری ویژه است  چرا که او میل می کند به سمت موسیقی خالص و در اینجا از منابع  فولکلور و محلی و غیره ذلک کمتر خبری می گیرد. مثلا بارتوک در اثر دیگر خود که باله ای است  به نام Miraculous Mandarin خطی داستانی تعقیب می کند ولی در این اثر هم رجعتی می کند به عشق اولیه ش یعنی موسیقی مجلسی . اما ” موسیقی برای سازهای زهی ، ضربی و چِلِستا” در حقیقت بسطی از  دیدگاه موسیقى مجلسی است. پس می توان نوعی موسیقی شبانگاهی  را در تمام آثار بعدی بارتوک و همچنین “کنسرتو برای ارکستر “ رد گیری کرد به این ترتیب که : موومان آهسته “موسیقی برای …. ”   نوعی الهام یا ایماژ موسیقایی دارد که بر سرتاسر موومان سایه افکنده و اشکالی کم رمق و خُرد و نوعی صدا دهی ( سوناریته) بالا در سازها به چشم می خورد. 

موومان خارق العاده اثر همان موومان اول است که در آن فوگ کروماتیک عظیمی که خصلتی واقعاً یگانه و منحصر به فرد دارد شنوانده می شود که حتی در کوارتت های زهی او نیز نظیرش یافت      نمی شود . بخاطر این روی کروماتیسم و در عین حال سیستماتیک بودن تاکید کردم چون این فوگ دایره پنجم ها ( تنالیته های همسایه به فاصله پنجم از یکدیگر  م. ) را شامل می شود که درست مثل پروانه ماشین مدام بسط و قبض می یابند ولی کل ساختار کاملا واضح است . موومان چهارم و دوم “مجار” صدا داده و ریتم سرزنده ای دارند مخصوصا موومان چهارم که تم فولک هم دارد .

۵- Anton Webern, Six Pieces for Orchestra 

آنتون وبرن یکی از آن چهره های شاخص و مهمی بود که متاسفانه تا ۱۹۴۵ أصلاً معروف نبودند. مثلاً اگر می پرسیدید کسی وبرن را می شناسد؟ شاید تک و توک اتریشی هایی که اشغال نظامی کشورشان را توسط هیتلر ( واقعه آنشلاس) دیده بودند وبرن را بجا می آوردند که اصلا ًچیز قابل ذکری نبود. شاید وبرن همان شبه جزیره کامچاتکا باشد که شارل سن بووه ، بودلر را بدان تشبیه نمود. بودلر کامچاتکای شعربود و وبرن کامچاتکا یا جزیره  گمنام موسیقی .

شک ندارم که وبرن برای نسل من بسیار رادیکال و مظهر قاطعیت بود. همه ما بعد از پایان جنگ دوم به نوعی “لوح سفید” یا «تابولارازا» بودیم ( انسان در آغاز هیچ نمى داند مانند لوحى سفید است که هنوز چیزى بر آن نوشته نشده و تعالیم فکرى در او نهاد نیافته  م.) یعنی باید همه چیز را از اول شروع می کردیم و کسی بهتر از وبرن برای تصمیم ما از شروع در نقطه صفر نبود. باید اعتراف کنم که همه ما او را از صمیم دل تحسین و تقلید می کردیم .

فکر می کنم خود وبرن از میزان تاثیر و نفوذی که بر نسل جوان داشت آنقدر ها خبردار نبود . کمی باید کلاه را قاضی کرد منظورم این است در زمانی که استراوینسکی  با آن پرستش بهار پر هیاهو و تصاویر سرشار همه چیز را در بر گرفته بود موسیقی نحیف و بسیار پالوده شده و شسته رفته وبرن قدرت عرض اندام نداشت . دینامیک موسیقی او عموماً بسیار کم و محدود است و در یک قسمت از سه قسمت انتخابی من از شش قطعه او نوعی مارش عزا می شنویم که در پایان خود نقطه اوجی عظیم دارد. امّا برعکس این حرف ها، موسیقی وبرن بسیار نرم و ظریف است .

آثار بعدی وبرن هنوز هم به نظر محافظه کارانه و بینهایت کوتاه می آیند. دایره لغات او به غایت فشرده است و به نظر من شبیه “هایکو” های ژاپنی است یعنی تمام دنیا و طبیعت را در چند سطر مختصر توضیح می دهد . 

آرنولد شوئنبرگ در مورد وبرن می گوید :  او یک رمان طولانی را در یک جمله خلاصه می کند”. به نظر من شوئنبرگ کاملا درست می گفت و در حقیقت زبان و اکسپرسیون فشرده و قدرتمند تا بدین پایه در ادبیات هم  بی سابقه است .

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.