موسیقی > نقد

چیست هم‌آوایی امروزین ما؟ – در نقد آلبوم سخنی نیست

سخنی نیست

چیست هم‌آوایی امروزین ما؟ - در نقد آلبوم سخنی نیستReviewed by آروین صداقت کیش on Jul 24Rating: 5.0چیست هم‌آوایی امروزین ما؟ - در نقد آلبوم سخنی نیستچند سال پیش در نقد کوتاهی بر آلبوم تنیده در خطوط موازی «علی قمصری» و با اشاره به قطعه‌ی «روشن و ناخوانا»ی او، که خودش آن را «نقطه سر خط» خوانده بود،

چند سال پیش در نقد کوتاهی بر آلبوم تنیده در خطوط موازی «علی قمصری» و با اشاره به قطعه‌ی «روشن و ناخوانا»ی او، که خودش آن را «نقطه سر خط» خوانده بود، نوشتم آن قطعه یا پیش‌نمایش یک گرایش جدید در کار قمصری است یا تجربه‌ای ناتمام و زودتر از موعد انتشار یافته و به هر حال تک افتاده در میان کارهای آن روز قمصری (۱). اکنون با انتشار آلبوم سخنی نیست روشن است که آهنگساز راه را دنبال کرده و این بار از رهگذر کامل کردن تجربه‌هایش، به موضوع هم‌آوایی و جمع­خوانی در موسیقی ایرانی پرداخته و طبیعتا در این راه با مساله­ی بافت عمودی هم برخورد کرده است.

آثار او هم چونان دیگر آثار هنری در خلا مطلق آفریده نشده‌ بلکه بر بستری از پیش‌زمینه‌ها و ریشه‌ها شکل گرفته‌اند. ریشه‌هایی در آثار خودش که دنبال کردن آنها سیر تدریجی تکوین کارهای امروزینش را به نمایش می‌گذارد و زمینه‌هایی در آثار آهنگسازان هم‌دوره یا متقدم که فضای کلی گفتمان منجر به این اثر هنری خاص را می‌سازند. هم‌آوایی در موسیقی ایرانی از این قاعده مستثنا نیست (۲) و بالطبع آثار خود قمصری نیز.

 

پیشینه‌ها و زمینه‌ها

از دیدگاه تاریخی توجه به مساله­ی چندصدایی در موسیقی ایرانی معاصر حاصل برخورد با موسیقی کلاسیک غربی است. بر بستر این برخورد در شاخه‌ی آوازی؛ کرال‌ها، اپرت­ها، اپراها و خلاصه انواع و اقسام شکل‌های آوازی وام گرفته‌شده از موسیقی کلاسیک غربی پا گرفت. اما این شاخه‌ی بسیار مهم از فعالیت موسیقایی جز وام دادن ایده‌ی کلی هم‌خوانی و کلیت جلب‌توجه به بافت عمودی پیوند چندانی با موضوع کار در اینجا ندارد.

جز این نوع موسیقی آوازی که مستقیما از سنت دیگری آمده بود در نیمه‌ی سده‌ی حاضر گرایش‌هایی به آفریدن نمونه‌هایی از چندصدایی مبتنی بر موسیقی ایرانی (۳) پیدا شد و اندکی دیرتر تجربه‌هایی برای هم‌آوایی یا هم‌خوانی مبتنی بر آن.

این تجربه‌ها از آن رو با تجربیات قبلی متفاوت هستند که یکسره (یا تا حد قابل‌توجهی) بهره‌گیری از تجربیات چندصدایی غرب را به کناری نهادند و کوشیدند راهی به ساخت بعد عمودی از دل خود این موسیقی بجویند. و چنان که خواهیم دید تجربیاتشان آنجا نیز که قرابتی با دیگران پیدا می‌کرد قرابتش تنها با نمونه‌های اولیه‌ی قرون وسطایی، آن هم به عام‌ترین معنا بود.

در سال ۱۳۵۸ «فوزیه مجد» آواز لیلی را ساخت. این قطعه‌ی بسیار تک افتاده و دور از دسترس شنوندگان (تا حدود سی سال بعد) احتمالا اولین تلاش برهم نهی چند خط آواز ایرانی یا چیزی مشابه آن است. خطوط آوازی ساده و قدری زمخت خوانندگانی که به نظر می‌رسد خواننده‌ی موسیقی کلاسیک ایرانی نبوده‌اند (یا از آنان خواسته‌شده چنین خام بخوانند) روی‌هم قرار می‌گیرد و تحریرهای ساده‌ای (که اگر شکلشان تعمدی نبوده، دقیق‌تر آن است که بگوییم ناشیانه) در متن آن می‌نشیند. (۴)

پس از این «حسین علیزاده» فرا می‌رسد. او امکاناتی را که در خود موسیقی دستگاهی موجود است به شکلی هوشمندانه به کار می‌گیرد. مساله برای علیزاده‌ی اواخر دهه‌ی ۱۳۶۰ این بود که از دل خود آواز کلاسیک ایرانی، بدون تسطیح یا تغییر بنیادی، هم‌آوایی برآورد. او ذهنیت منجر به آن تجربه‌ها را سال‌ها بعد چنین شرح می‌دهد: « می‌خواستیم [هم‌آوایی] شکل قراردادی یا تکراری کر که بیشتر شبیه به آوازهای غربی [است] نباشد به این فکر رسیدم که چگونه می‌شود در خود آوازهای موسیقی ایرانی یک حالت پولیفونی در آواز ایجاد کرد و در عین حال هر کدام از خطوط استقلال خودشان را داشته باشند و جملاتی را که می‌خوانند همان تکنیک موسیقی آوازی در آن باشد.» (۵) آنچه در میان تکنیک‌های معمول نامزد مناسبی برای چندصدایی شدن به شمار می‌آید؛ اول مضاعف کردن صداها در اکتاو (بم‌تر یا زیرتر) است (۶) و سپس ساختار جواب آواز. جواب آواز نوعی «درهم آوایی» (heterophony) را در اختیار می‌گذارد که در آن اغلب نوازنده خط ملودی خواننده را با اندکی تاخیر و تغییر تکرار و دنبال می‌کند. این برای یک شنونده‌ی موسیقی کلاسیک ما چندصدایی محسوب نمی‌شود زیرا موسیقی ما در مورد نحوه‌ی روابط عمودی این دو خط ساکت یا بی‌تفاوت است و شنونده نیز جز در قالب یک حس کلی‌ از سازگاری و ناسازگاری، یا زیبایی و نازیبایی همنشینی، آن را تک‌صدایی می‌شنود، اما هنگامی که رفتار جواب آواز را نه یک ساز و یک خواننده بلکه دو یا چند خواننده بازسازی می‌کنند آنگاه چندصدایی بودن همین رفتار موسیقایی دیگر قابل چشم‌پوشی نیست. چون گوش ما عادت کرده خواننده را دنبال کند و صدای بیش از یک خواننده که هم‌زمان می‌خوانند قطعا به صورت «چند صدا» شنیده می‌شود.

پیرو این دیدگاه در ۱۳۶۹ ابتدا علیزاده و «خسرو سلطانی» در طرحی مشترک (۷) «نوبانگ کهن» را آفریدند. در متن آن (مشخصا در «درآمد خارا» و «شهناز») این نوع چندصدایی اولین بروز خود را پیدا کرد. خطوط آواز ایرانی با همان شکل شناخته­شده‌اش روی هم قرارگرفته‌اند. اگر چه اغلب به جای این که اینها خطوط تقلیدی تاخیردار باشند، خطوطی موازی هستند که با فاصله‌های ثابت از یکدیگر حرکت می‌کنند (و این ویژگی گونه‌های اولیه‌ی چندصدایی است)، یا آکوردهایی ساده را شکل داده و تنها لحظاتی از طریق ناهم‌زمانی یا تفاوت کلی خط ملودیک از یکدیگر جدا و مستقل می‌شوند.

سازمان پیوندی این ساختارهای موسیقایی از طریق گوشه‌ها است (به خصوص که در اولین تجربه‌ها خود گوشه‌های ردیف به این شکل از چندصدایی اجرا شده‌اند). در این شیوه، به هنگام هم‌خوانی، یا همان گوشه‌ی سازنده‌ی ملودی اصلی از کرسی دیگری خوانده می‌شود یا به کل ملودی گوشه‌ای دیگر که همراهی‌اش ملایمتی ایجاد می‌کند. این تجربه‌ها که در نوبانگ کهن هنوز پیوندشان با کرال‌ها تا اندازه‌ای به گوش می‌رسد، ابتدا در سال ۱۳۷۰ در «دلشدگان» بیان کاملا مستقل آوازی ایرانی می‌یابند و سپس امتداد پیدا می‌کنند تا سال ۱۳۷۶ و «راز نو» که در آن عدم هم‌زمانی لایه‌های مختلف صوتی و فروگشایی به هم­صدا، اکتاو و به ندرت فواصل قابل فروگشودن دیگر، یعنی مجموع فنون هم‌آوایی علیزاده، شکل نهایی خود را پیدا می‌کنند (۸). به این ترتیب درهم آوایی و تک‌آوایی و بده بستان میان آنها، آن طور که در قطعات «داد و بیداد» و «مقام ماورالنهر» به گوش می‌رسد به حد نهایت پیچیدگی خود در آثار علیزاده رسید (۹) و همچنین تمرکززدایی نوآورانه از تسلط تک-خط آواز به عنوان یک ویژگی زیباشناختی تثبیت شد.

تجربیات دیگری مانند قطعه‌ی «سیاه مشق» (۱۳۸۰) ایده‌ای تجسمی (فرم سیاه مشق در خطاطی) را دستمایه‌ی آفریدن حجم قرار داده است. در این تجربه نیز همچنان تقلید ناهم‌زمان و تکرار در اکتاو در متن بافت و ترکیب‌بندی کلی حضور دارند اما به دلیل سرشت برهم نهی حجمی در خود سیاه مشق، به نحو دیگری، با همپوشانی نسبتا آزاد و محو کردن بخش‌هایی از یکدیگر، روی هم قرار گرفته‌اند. و برای ضخیم کردن هر چه بیشتر لایه‌های درون قاب، ترکیب‌بندی و بافت با استفاده از ریتمی که حاصل تکرار عناصر هم‌شکل است (و نه لزوما متر تناوبی به معنای موسیقایی)، همان‌گونه که الگوی سیاه مشق است، به کار گرفته شده‌اند (۱۰).

 

سیر آثار هم‌آوایی قمصری تا سخنی نیست

بدین ترتیب ریشه‌های بیرونی شکل‌گیری «سخنی نیست» (یا هر مجموعه‌ای از این دست که امروز بخواهد تولید شود) گروهی از تلاش‌ها است که دیگر آهنگسازان انجام داده‌اند. در آثار خود قمصری نیز این گونه هم‌خوانی‌ها به پیروی از استادش علیزاده پدیدار شد و اکنون به تدریج با سبک و بیانی مختص به خود، تبدیل به یک گرایش کاری گشته است. از تصنیف «موج» در «نقش خیال» و تصنیف «سرو روان» که مضاعف کردن در اکتاو یا تقلید ناهم‌زمان بسیار کم‌رنگ به عنوان روش‌هایی معمول به کار گرفته می‌شود تا «آب، نان، آواز» که خطوط بم استقلال بیشتری به دست می‌آورند، نشو و نمای ایده‌های آوازی و هم‌آوایی را در آثار قمصری می‌توان دنبال کرد تا همان طور که اشاره شد به «روشن و ناخوانا» و تنظیم کرال «مرغ سحر» (کنسرت همنوازان حصار و همایون شجریان) برسیم که می‌توان آنها را پیش-متن یا اولین بارقه‌های بروز سخنی نیست به شمار آورد.

از این دوره به بعد نقطه‌ی تمرکز توجه از روی هم نهادن ساختارهای دستگاهی خالص به سوی بهره‌گیری از تکنیک‌هایی که تکمیل شده‌اند پیش رفته است و نتیجه، کاسته شدن از غلظت و در هم تنیدگی تحریرها و خطوط است و حرکت به سوی خطوط ملودیکی که در حمایت ملودی-رنگ اصلی عمل می‌کنند. از این رهگذر نوعی بافت پدیدار می‌شود که یا هموفونیک است یا خطوط موازی (و تقریبا موازی) را به کار می‌گیرد تا یک ملودی اصلی را بیشتر بنمایاند. و این بازگشتی به دوره‌ی پیش از دلشدگان است از طریق کنار هم نگه‌داشتن برخی تکنیک‌های کرال با هم‌آوایی یا آواز تک ایرانی.

از هنگام تشکیل گروه هم‌آوایان یکی از انگیزه‌های قوی آفریدن آثاری برای آن، به جز تجربه‌ی هم‌آوایی ایرانی، یافتن گریزراهی بود برای بازگرداندن صدای زنانه که موسیقی ایرانی از رنگ زیبایش محروم شده است. از همین رو تجربیات مشابه اغلب (جز سیاه مشق که مطلقا مردانه است) به سوی نوعی رنگ خاص که صدای زنانه را بر صدر بافت می‌نشاند، گرایش پیدا کرد. این شکل ویژه از رنگ‌آمیزی در کار قمصری نیز تداوم دارد به علاوه‌ی توجه خاص به صدای بسیار بم (حتا در شکلی اغراق شده) که در متن کارهای او همراه استفاده‌ی سازگون از صدای انسانی (مانند آنچه به شکل پررنگ در قطعه‌ی «بی قرار» می‌شنویم) همه در متن سخنی نیست نوعی روش میانه را پدید آورده که در آن صدای اول همراه با تحریر و تکنیک آواز کلاسیک ایرانی است و صداهای دیگر در بیشتر اوقات این ویژگی را ندارند. این‌چنین، گویی یک کرال به حمایت از خط اصلی آواز برخاسته است.

از دیدگاه خصوصیات و شخصیت صوتی قطعه‌ی بی‌قرار است که به ویژه در لحظات آغازین پیوند خود را با «روشن و ناخوانا» به نمایش می‌گذارد. اما قطعات دیگر را تنها از دیدگاه پیچیده‌تر شدن خطوط موسیقی‌شان نسبت به آثار قبلی خود قمصری و واگشت به کرال پیش از هم‌آوایان، می‌توان با آن دو پیش-متن مرتبط کرد. در نتیجه اکنون دیگر روشن و ناخوانا یک قطعه‌ی تک افتاده در میان آثار قمصری نیست بلکه در یک هم‌جوشی تکه‌هایی از تجربه‌های دیگران و خودش، به مجموعه‌ای بدل گشته که بیان هم‌خوانی قمصری در آن هویدا است. او با این هم‌آوایی‌ها به رنگ شخصی خود دست‌ یافته است.

گروهی از امکانات هم‌خوانی که دامنه‌اش از آوای بی‌کلام در «شعر بی واژه» (۱۱) تا استفاده‌ی ماهرانه از رنگ صداهای ترکیبی خوانندگان در «سخنی نیست» و تا انواع تقلیدهای ناهم‌زمان، برهم‌نهی الگوهای تحریری مانند «آینه» و همان طور که اشاره شد به کارگیری حلق مشابه سازها وسعت دارد، در عین این که موسیقی سازی همراه، ویژگی‌های معمول موسیقی قمصری را دارد و از این به بعد تفاوت چندانی نکرده است. در نتیجه انگار آلبوم سخنی نیست نوعی گلچین مفاهیم و تکنیک‌های هم‌آوایی امروزین است (به استثنای خواندن هم‌زمان نقش‌مایه‌هایی از چند گوشه‌ی مرتبط در ردیف یا پیوندیافته از طریق منطق درونی یک قطعه برای هم‌آوایی) و همین امر دیدگاهی آینده‌نگرانه را به ذهن متبادر می‌کند؛ این که اگر روزی روزگاری در آینده به گرایشات هم‌آوایی امروز بنگریم یا بنگرند آیا اغلب آفریده‌هایش را واکنشی به انگیزش ممنوعیت یک رنگ صوتی خاص در دوره‌ای از تاریخ موسیقی‌مان خواهیم/خواهند یافت؟ یا به این نتیجه خواهیم رسید که پای دلایل موسیقایی دیگری در بین بوده است؟

با گسترش این هم‌آوایی‌ها و ورود آهنگسازان دیگر به این وادی به نظر می‌رسد پاسخ به این پرسش‌ها هر چه بیشتر جنبه‌های مختلف موسیقایی خود را در معرض نمایش می‌گذارد.

 

پی‌نوشت‌ها

۱- با عنوان «پیچیده به بالای تار» منتشر شده در مجله‌ی «فرهنگ و آهنگ» شماره‌ی ۳۰.

۲- شاید تنها استثنای این قاعده نوآوری‌های منجر به تغییرات سبک‌شناختی بزرگ باشد. اگر چه حتا در آن موارد نیز اغلب با کار تحلیلی دقیق می‌توان نشان داد که چگونه در همان دوره زمینه‌های روی دادن چنین گسست زیباشناختی‌ای مهیا بوده است.

۳- در اینجا منظور ابدا موضوع «هارمونی ایرانی» نیست که نسبت به رویدادهای اشاره شده، متقدم بوده و سرشت متفاوتی نیز دارد.

۴- توجه به این موضوع که آواز لیلی در حقیقت بخشی از موسیقی ساخته‌شده برای فیلم «چریکه­ی تارا» است (که در نهایت روی فیلم قرار نگرفت) و به هنگام ساخت احتمالا به عنوان یک قطعه‌ی مستقل مد نظر نبوده، اظهار نظر در مورد آن را دشوار می‌سازد. و البته تا همین اواخر ناشنیده بوده پس نمی‌توانسته است بر سرنوشت هم‌آوایی مورد بحث ما اثر چندانی بگذارد و تنها دلیل حضورش در اینجا ترسیم بهتر تاریخ این تجربه ها است.

۵- پیاده شده از گفتگوی «دویچه وله» با حسین علیزاده به تاریخ ۲ اکتبر ۲۰۱۴.

۶- «برونو نتل» هم در جایی این گونه دوبله شدن در موسیقی جدید را نوعی کنار آمدن موسیقی ایرانی -که به نظر او در سنتش چندصدایی جای چندانی نداشته است- با چندصدایی دانسته است.

۷- میزان تاثیر هر یک در آفرینش این مجموعه نامشخص است. کتابچه‌ی رسمی آلبوم در حال حاضر نقش حسین علیزاده را سرپرستی گروه و خسرو سلطانی را تدوین اعلام می‌کند بدون آن که دقیقا مشخص باشد «تدوین» به چه معنا است. در همین حال علیزاده همانجا اشاره می‌کند که «… به صورت ابتکاراتی نوین در تنظیم و تدوین و رنگ‌آمیزی سازها توسط نوازندگان انجام شده است». از همین رو آن را طرحی مشترک نامیدم.

۸- پرداختن دقیق‌تر و ژرف‌تر به این مجموعه فنون که می‌تواند راهگشا باشد، با توجه به منتشر نشدن نغمه نگاری قابل اتکایی از این قطعات مجالی دیگر می‌طلبد.

۹- علیزاده بعدها هرگز به این سطح از پیچیدگی بازنگشت بلکه در کارهایی مانند «به تماشای آب‌های سپید»، «سرود گل» و «باده تویی» (با چشم‌پوشی از موسیقی‌های فیلم که از همین شیوه‌ها در آنها استفاده شد) این روش‌ها را به شکل‌هایی ساده‌تر و مردم‌پسندتر به کار گرفت. به این معنی که بخشی از دشواری بافت این آثار را به نفع خوشایندی وانهاد. از سویی دیگر او این نوع هم‌خوانی را به‌گونه‌ای فراگیر کرد که حتا دو خواننده‌ی کلاسیک (محمدرضا و همایون شجریان) بخش‌هایی از کارهایشان را دوخوانی و در متن آنها از تقلید تاخیردار استفاده کردند؛ امری که در موسیقی ما سابقه‌ای ندارد.

۱۰- تفاوت اصلی این قطعه با مجموعه آثار علیزاده در این حوزه، جایگاهی است که در کل آلبوم به خود اختصاص داده است. یک قطعه ی چندآوایی و سپس بازگشت به خط مسلط آواز و همراهی ساز روند کلی سیاه مشق است در حالی که در آن آثار کلیت آواز به شکل چندآوایی درآمده است، و این یعنی تغییر بنیادی در نگاه به عنصر کلام و صدای انسانی.

۱۱- اینجا اگر چه در خود اثر بسیار آشکار اعلام شده خودداری از جلب توجه دوباره به پیوند باسلیقه‌ی نام (شعر بی‌واژه) با بی‌واژه بودن یا بی‌کلام بودن هم‌آوایی، بسیار دشوار است.

 

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.