نمایش > یادداشت

فیلیپ سیمور هافمن

Obit Hoffman

فیلیپ سیمور هافمنReviewed by آرش عیسی پور on Feb 10Rating:

فیلیپ سیمور هافمن

بازیگری پرشور بر صحنه‌ی تئاتر و کارگردان نمایش‌هایی با فضائی نامنظم و درهم

در صحنه‌ی تئاتر، فیلیپ سیمور هافمن با ایفای نقش در قالب کاراکترهایی خیال‌پرداز بازیگر موفقی بود، و به عنوان یک کارگردان تئاتر، از بازیگران خود می‌خواست تا در حین بازی خود را رها سازند.

با اینکه همگان هافمن را به واسطه‌ی نامزدی در دوره‌هایی از اسکار می‌شناسند، (برای مثال نامزد بازیگری برای دو فیلم ترومن کاپوتی و استاد) اما فیلیپ سیمور هافمن یک بازیگر پرشور تئاتر و یک کارگردانِ دقیق و قهار تئاتر نیز بود. او بر صحنه­ی تئاتر، حضوری پرشور، سرزنده، منعطف و انتقادپذیر داشت که تا حدودی با سیمای بازیگری وی در سینما قرابت دارد، اما هیچگاه با آن یکسان نبوده است. او در گونه‌ای فضای ناتورالیسم تشدید­شده کار می‌کرد که حتی به شدت شبیه ابزوردترین متون نمایشی به نظر می‌رسید. وی هیبتی شل و خمیری، قوز کرده، چهره‌ای نه چندان زیبا و ژولیده داشت؛ هافمن بازیگری محسوب می­شد که برای ایفای هر نقشی آمادگی داشت و به شدت متعهد بود؛ او هیچگاه برای بازی در این نقش‌ها خودستایی نمی‌کرد، همین خصائص او موجب شده تا از دیگران متمایز باشد.

وی دارای مدرک فارغ‌التحصیلی از دانشگاه نیویورک بود، اولین تجربه‌ی تئاتری خود را در جنوب شهر نیویورک انجام داد، و پیش از آنکه نقش‌های برجسته‌تری را به عهده بگیرد در نمایش‌هایی همچون «اعتصابگر» اثر کاریل چرچیل و نمایشنامه‌ای از مارک راونهیل بازی کرد.  در نمایشنامه‌ی غرب حقیقی اثر سام شپرد جایگزینِ جان.سی رایلی در نقش آستین[1] و لی[2] شد. او در اجرای جدیدی از نمایش مرغ دریایی به کارگردانی مایک نیکولز نقش کنستانتین را به عهده داشت. در سال 2012 وی در نمایش «مرگ فروشنده» برای بازی در نقش ویلی لومن نامزد جایزه­ی تونی شد.

سفری طولانی از روز به شب(یوجین اونیل)

سفری طولانی از روز به شب(یوجین اونیل)

هافمن علیرغم داشتن کاریزمایی پیچیده و درهم، کاراکترهایی با خصوصیاتی سخت و نچسب ایجاد می‌کرد که به آن کاراکترها حسی از نیاز شدید به عشق، احترام و رهائی می‌بخشید، یا همان­گونه که در نمایشِ «برادران» اثر شپرد می­شد دید، هافمن حسی از نیاز به تمجید و توجه را به کاراکتر می‌بخشید. کاراکتر وی در نقش کنستانتینِ زشت و زمخت موجودی کاملاً حریص و بدبخت بود، موجودی به شدت محتاجِ محبت و محتاج این­که به عنوان یک نویسنده به رسمیت شناخته شود.

وی بازیگری است با قوه‌ی ادراک ذاتی بالا که هیچگاه سعی نمی‌کرد این خصلت را بروز دهد. در عوض او در خلق کاراکترهایی خیال­پرداز و پرانگیزه به خوبی عمل می‌کرد. زمانی که کارهای او را مشاهده می‌کردید، نگران این بودید که به احتمال زیاد روی صحنه عارضه‌ای برایش رخ خواهد داد. چند سال پیش او در مصاحبه‌ای در نیویورک تایمز گفته بود: «بازیگری زجر‌آور است، زجرآور است چون تو می‌دانی که چیز قشنگی است. وقتی که جوان بودم یک بار به خودم گفتم «بازیگری خیلی قشنگ است و من دلم همین را می‌خواهد. این­که بخواهی بازیگر شوی کار آسانی است، اما اینکه تلاش کنی بازیگر بزرگی شوی… خب، این قطعاً زجرآور است».

مرگ فروشنده، مارس 2012  کارگردان مایک نیکولز

مرگ فروشنده، مارس 2012 کارگردان مایک نیکولز

هافمن به عنوان کارگردان تئاتر نیز فعالیت داشت و مشخصاً برای کمپانی تئاتر لابیرینث[1] فعالیت می‌کرد، کمپانی‌ای که در سال 1992 با همکاری وی تأسیس شد. در نیویورک آنها گروه شناخته شده‌ای بودند، کمپانی لابیرینث درزمینه‌ی نمایش‌های پرآشوب، پر دیالوگ و اغلب مملو از کاراکترهای مردانه تخصص داشت. هافمن بازیگرانش را وادار می‌کرد تا در بازیِ خود به سمت تحرک بیشتر و رهاسازی بروند. نمایش‌هایی که وی بر آن‌ها نظارت داشت، غالباً در خطر این بودند که از مسیر درست خود منحرف شوند، ولی با این­حال این نمایش‌ها به­گونه­ای دقیق و جذاب پایان می‌یافتند.

مثلِ همه‌ی بازیگران، هافمن نیز دوران ناموفقی داشت. در نمایش اتللو به کارگردانی پیتر سلرز که بی­دلیل به­شکل مفهومی اجرا شده بود، بازی هافمن در نقش یاگو چندان با اثر همخوان نبود. البته شما می‌توانید چنین نقدی را به خودِ کاراکتر هم داشته باشید. گرچه بازی او در نقش ویلی لومان را تحسین می­کردم، گاه با خود فکر می­کردم او کمی بیرون از نقش می­ایستد و بیش­تر توانایی­های قابل­توجه خود را می­ستاید تا این­که آنها را کاملاً به­کار گیرد.

دلم می‌خواهد او را با نقش‌هایی که کمتر مشهورند به یاد بیاورم، نقش‌هایی را که به نقش‌های ویلی و کنستانتین بیشتر ترجیح می‌دهم؛ برای مثال بازی وی در نقش جک که یک راننده‌ی لیموزین است و مرتب ماری‌جوآنا مصرف می‌کند و عاشق موسیقی جامائیکایی است، جک کاراکتر مرکزی نمایشنامه‌ی جک می‌رود قایق‌سواری اثر باب گلادینی است، که هافمن پس از بازی در این نمایش، فیلمی از روی آن می‌سازد. ظاهراً جک، یکی دیگر از آن مردانِ کودک­گون هافمن، نمایشی برای بلوغش ترتیب می­دهد و به خود این جرأت را می‌دهد تا وارد رابطه‌ای عاشقانه با یک متصدی کفن و دفن به اسم کانی شود.

کانی آرزو دارد که در دریاچه‌ی پارک مرکزی نیویورک قایق سواری کند، جک با غلبه بر ترسی که تمام عمر با خود به دوش کشیده است شنا یاد می‌گیرد. این یکی از معدود نقش‌های هافمن بود که در واقع کاراکتر آن هرچیزی را که می‌خواست به دست می‌آورد(موسیقی بسیار خوب جامائیکایی، رضایت و خشنودی، لذت زندگی، خوشی‌ای خفیف و مطبوع).

جک به کانیِ ذوق زده می‌گوید : «نگران نباش، من شناگر ماهری­ام.»

کانی: «می‌دونستم که شنا خوب بلدی».

جک پاسخ می‌دهد: «من متعلق به توام»

و به او تعلق داشت.

جک می‌رود قایق سواری، تئاتر عمومی نیویورک 2007

جک می‌رود قایق سواری، تئاتر عمومی نیویورک 2007

منبع: گاردین، دوم فوریه 2014


[1] Labyrinth theatre company


[1] Austin

[2] Lee

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.