تجسمی > نقد

هولناکی رو به ویرانیِ زیبا

IMG_0082-N3 copy

درباره‌ی نمایشگاه تازه‌ی عکسهای مهرداد نراقی در گالری‌ای جی
*
« شما فقط یک طلوع و غروب آفتاب را در یک روز، شاهد هستید. هیچ روزی مثل امروز نیست. ممکن است دیگر چنین طلوع و غروبی را در این سیاره شبیه امروز، نیابید. یک عکاس خوب با علم ریاضی سر و کار دارد و احتمالات را هدر نمی دهد و فرصت را در می یابد.» گالن روول درست به همان چیزی اشاره کرده است که عکاس همیشه باید برای بیان حرفش بدان واقف باشد. او رصدگر زمان و مکان است. باید هر آینه بداند که این مکان از میان رفتنی و این زمان سپری شدنیست. او باید مطلوبش را در کسری از ثانیه برباید. البته که عکس ثبت لحظه است و آن لحظه بعد از ثبت می میرد و لحظه ی دیگری جای آن را می گیرد اما، ماجرای دیگری هم هست که پشت دوربین می افتد. به این شکل که باید اشاره کرد که هنرمند هم با چنین مناقشه ی مواجهه است. یعنی سوژه و ابژه هر دو یک سرنوشت را دارند یا بهتر بگویم باید اینطور تصور کنند. عکاس باید اینطور بیاندیشد که هر دم می میرد و این تلاش و این حرف و این تصویر آخرین تلاش و حرف و تصویر اوست برای همین همیشه آمادگی دارد کار کند شکار کند و شکار شود. او صیادیست که باید بسیار هوشیار باشد زیرا در لحظه ی که او شکار می کند شکار هم می شود. چونان معشوقی که همچنان که در حال ناز و کرشمه است و در حال به دام افتادن هم هست و به همان سرنوشت دچار می شود، که پیش از آن عاشق بدان دچار بوده است. این رابطه سوژه و ابژه ، مرگ و زندگی، سکوت و کلام، وصل و دوری، عاشق و معشوق مثال رابطه شب و روز و گذر ثانیه ها و روزهاست. در کنار هم اند به هم متصل اند و از هم جدا هستند و معنا و اسم جدایی دارند. این مرز، بسیار نزدیک و بسیار باریک است. در ادبیات مفهومی هست به نام گرگ میش و آن را در تعریف و تبیین لحظه های ابتدای یا لحظه های انتهای روز به کار می برند. درست آنجای که مه غلیظی همه جا را احاطه می کند و تو، نه می دانی روز است و نه می دانی شب. یک حیرانی و در عین حال ناپیدای و غریبگی در این زمان و لحظه است که به دلیل شباهتش به آب گل آلود گرگ آن لحظه را برای شکار برمی گزیند. این دو اوقات بهترین و طلایی ترین لحظه های روز هستند. این لحظه ی طلایی در فلسفه هم به شکل و زبان و نوع دیگر صاحب کرسی است. می توان شبیه اش دانست به برزخ یا همان فاصله میان هست و نیست، بود و نبود، وجود و عدم که فلسفه این مرز را هم بسیار باریک می داند و بسیار پر اهمیت که همه چیز از دل آن بیرون می آید.
این ها را می گویم تا ذهنم آماده شود برای آنچه می خواهم، از آن حرف بزنم. یعنی عکس های تهران در غبار یک روز پر از ریزگرد که طوفان در حال بلعیدن اش بود. یعنی نمایشگاه کارهای مهرداد نراقی که تحت عنوان ” شهر ” قرار گرفته اند. مهرداد نراقی با شکار همین لحظه طلایی و دریافتن همین زمان و مکان توانسته عکس های را خلق کند که تو را در برخورد اول شوک زده و در بازدید دوم به فکر وا می دارد. عکس ها با یک نور ملموس و حفظ جریان طبیعی و از یک زاویه دور و البته با کادر بندی مناسب توانسته دوری و غریبگی و حس بلعیده شدن شهری که احساس می کنی بزرگ است را به تو منتقل کند. عکس ها به طوری انتقال معنی را بر دوش می کشند که باید دو بار ببینی و بیشتر با انها دم خور شوی تا معنای پس و پشت آن را دریابی. شبیه به لحظه ی که یکی مثل من شهرستانی وارد شهر تهران می شود و برایش خوش آیند است ولی هر چه دقیق تر می شود و بیشتر با این شهر خو میگیرد و دم خور می شود تازه ابعاد هولناک و بی رحم این شهر برایش رو نمایی می شود. عکس ها ابتدا یک فرم زیبا و آرامی را به تو منتقل می کنند. دقیق تر که می شوی حس هوای آلوده و غبار گرفته را نشان می دهند ولی باز این هم پوسته ماجرایست که از آن گفته می شود. کم کم می فهمی درون این غبار به ظاهر ساده شهری با ابعاد و بزرگی تهران حل شده است مثل قندی که در چای حل شود و تو تازه می فهمی چقدر فاجعه بزرگ است و تو چقدر خام و ناپخته جریان را می دیده ای.
شهری در کنار دماوند با تاریخی از جنبۀ شهری نه چندان طولانی، که تا دو سده قبل آبادی کوچکی بود در خارج از شهر باستانی ری، اما موقعیت جذاب و باغهای وسیع آن باعث شد مورد توجه قرار گیرد. شهری که دویست سال پیش پایتخت شد و این، موج بی وقفه از مهاجرت را به این شهر برانگیخت و وسعت و اهمیت آن را بیش از پیش افزود و به این شکل، سیمایی با ساختمان ها و مراکز اداری گوناگون به خود گرفت و به تدریج آمال هر کسی شد که می خواهد پیشرفت کند. شهری که رویای تجدد ایرانی را رقم زد و با شکل گیری اش حضور بی تاریخ تجدد ایرانی شد. تجددی که نمی تواند برای خود تاریخی در بطن تاریخ ایران بنویسد.
J-3-IMG_0035-N3 copy
شهری در دامنۀ کوه با قنات ها و باغ های سرسبز و گردش گاه های ییلاقی در اطراف، که پیوسته از سوی فضاهای شهری بلعیده می شوند و چون غولی دائم درحال رشد است و بزرگ و بزرگتر می شود و در درون خود تناقض های بیشتری را می پروراند. عکس های مهرداد نراقی به ما می گوید این شهر به سادگی می تواند در مواجهه با یک واقعه با یک پدیده طبیعی از میان برود مثل قندی حل شود و به تلی از خاک تبدیل شود. این بخشی از حرفیست که این عکس ها با خود به همراه دارد. یعنی سطح روی ماجرا این را به ما می گوید. مهرداد نراقی در گذشته به شکلی دیگر از این هولناکی، از میان رفتن یا فراموش شدن یا در معرض خاموشی قرار گرفتن، باز هم سخن گفته بود ولی بزرگ بودن اتفاقی که شکارچی اش بوده و توجه به موقع هنرمند، توانسته این حرف را در کارهای جدید پر رنگ تر سازد. . او سوژه هایش را همیشه در همین هوای گرگ و میش و در نور ملایم غروب یا دم صبح شکار کرده است. قرار دادن عکس ها در یک فضای تاریک و بسته نیز کمک شایانی کرده است تا بتوانی با این عکس ها برخورد درستی داشته باشی. همانطور که در بالا گفتم کسی که وارد تهران می شود ابتدا با عظمت این شهر آشنا نیست هر چه زمان می گذرد بیشتر می فهمد با چه پدیده ای مواجه است. هر کس در دل طوفان است نمی فهمد با چه مواجه است و وقتی طوفان می گذرد یا از بیرون به ماجرا نگاه می کند می فهمد حجم داستان چقدر است. در گالری محترم ای جی هم این اتفاق به این گونه می افتد که وقتی در را باز می کنی و وارد فضای به عمد تاریک شده گالری می شوی ابتدا چشم هایت سیاهی می رود، بعد با گذر زمان کم کم چشمهایت با تاریکی خو می گیرد تازه تابلو ها و اشیاء و قاب ها را می بینی و بعد با عکس ها که مواجهه می شوی مجدد همین فضا و همین روند را طی می کنی. ابتدا در می یابی این طوفانیست که تهران از سر گذرانده است و بعد ابعاد و جزئیات را بهتر می توانی درک کنی و زیبای و شکوه عکس را در می یابی و می فهمی با چه چیز و چه حرفی مواجه هستی. او دهشتناکی موجود یک شهر را با اتفاقی که بر سر شهر آمده توانسته به نمایش بگذارد. یعنی زشتی را با زشتی توانسته به نمایش بگذارد و از دل این دو زشت لحظه های هولناک زیبایی را برای چشم های ما به وجود آورده است. لحظه های که در عین زیبایی شناسی هنری به لحاظ تاریخی و انسانی تلخ است و آزار دهنده است.
اما مهرداد نراقی در این عکس ها و در کنارشان با ارائه یک فیلم کوتاه چهار دقیقه ی پا را از یک گزارش گری صرف اجتماعی از وضعیت یک شهر فراتر گذاشته و توانسته معانی بسیاری را لابه لایه همین سادگی بگنجاند. درست است او دوربین را ساده و در یک نقطه قرار داده و حرکت و عبور یک واقعه را بر سر یک شهر نشان می دهد ولی همین سادگی همراه با اکت هنریست. او دست بستگی و عدم توانایی یک ناظر بیرونی را به خوبی نشان داده است. گویی اگر اتفاقی بیوفتد هیچ کاری از کسی بر نمی آید و چه خبری از این هولناک تر و چه اتفاقی از این بدتر و چه معنای از این عمیق تر و ترسناک تر برای کسی که خود را در این شهر در امان و آرامش می داند و البته فکر می کند این شهر بسیار تواناست.
عکاسی شهری بیشتر از آنکه قابل مصرف باشد امری انتقادی است و باید بیش از آنکه امری سرگرم کننده یا بیگانه باشد، معنای عمیقی داشته باشد. وقتی قدرت بصری در دسترس است چرا از آن استفاده نکنیم و مهرداد نراقی به خوبی از این ابزار و به ساده ترین آن بهره برده است و توانسته انتقال معنا را پی ریزی کند. هر چند به ابعاد فضا و اتفاق، البته احساس می کنم به دلیل شاید تنبلی یا به نوعی بی تفاوتی، کم پرداخته است و فضاهایی که برای عکس انتخاب کرده حال به دلیل محدودیت زمان یا باز هم دست به گریبان بودن با کرختی و سستی، سرسری و کمتر فکر شده نشان داده شده است یا حداقل اینطور در می یابم و می توانست تنوع بهتری به ابعاد و واقعه بدهد. مثلا شاید اگر از درون شهر و از فضای داخلی شهر هم عکس و کادری به ببیننده ارجاع می داد می توانست پازل بهتری را ارائه دهد و آن بخش بی پناهی یا غریب گریزی ماجرا را بیشتر کند. اما هر چه هست و هر منظوری پشت کارهای هنرمند بوده به نظر من همین که توانسته اتفاق را به گونه ی به تصویر در اورد که کسی مثل من تأویل ها و برداشت های متفاوت داشته باشد، کار ارزنده ایست و احساس می کنم او توانسته هولناکی رو به ویرانی را به خوبی و زیبایی به نمایش بگذارد.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.