تجسمی > گفت‌و‌گو

بله، موجودات خطرناکی هستیم!

۹

گفت‌و‌گو با سارا عباسیان

از آغاز، میان این همه شاخه‌های هنر چه شد که رفتی سراغ نقاشی؟
من عاشق نقاشی کشیدن هستم. دوست دارم دائم هی بکشم و بکشم. ساعت‌ها زمان می‌گذرد و من مشغول‌ام. از این خاصیت نقاشی خوشم می‌آید و باعث شد به سمتش کشیده شوم.
یعنی فقط وقت گذراندن برات مهم است؟
فقط این نیست. مهمترینش این است. اما فرا‌تر از آن هرآنچه درونم هست با نقاشی بیرون می‌ریزم. من آدم درون گرایی هستم.
امور واقعی در کارهای تو شکل اولیه‌شان را از دست می‌دهند؟ یعنی با عبور از فیل‌تر درونیات تو به این شکل که می‌بینیم در می‌آیند؟ این درونیات چه اشکالی دارند؟
خیلی چیز‌ها در خانواده، در جامعه. من پیش از این‌ها و در دوران آغاز به کارم فرم برام جالب‌تر بود. مثلا یک دوچرخه با پیچیدگی‌ها یا سادگی‌هایش برایم جالب بود و کار می‌کردم. اما به مرور این نگاه تغییر کرد. الان آنچه برایم جالب است رفتار‌های انسانی و غیر انسانی هستند. رفتارهای پیچیده. مثلا یک کاری می‌کنی بعد دنبال توجیه آن می‌گردی.
یعنی روابط انسانی درونت ترجمه می‌شوند به تصویر؟
نه ترجمه نمی‌شوند. یک شکل دیگری می‌گیرند. فقط مرا تحریک می‌کنند که کار کنم. هلم می‌دهند به طرف کار کردن.
تو الان جزو نقاشان فیگوراتیو محسوب می‌شوی. می‌خواهم ببینم این توجه به انسان از کجا نشات می‌گیرد؟
از توجه من به جامعه. از اخبار روز. و مردمی که با آن‌ها زندگی می‌کنم. یک چیزهایی را می‌خوانم. یک چیزهایی را بررسی می‌کنم. مثلا در مجموعه‌ی قبلی‌ام که به «کودک آزاری» پرداخته بودم روی این موضوع دقیق شده بودم. و در مجموعه‌ی جدیدترم باز‌‌ همان بچه‌ها با آسیب‌هایی که خورده‌اند هستند که بزرگ شده‌اند. به این موضوع فکر می‌کردم که انگار در جامعه چیزهایی به آن‌ها یاد داده شده که الان می‌خواهند تلافی کنند.
خب مقدمات به میزان کافی گفته شد! از دوران‌های کاری ت دقیق‌تر بگو. از کجا شروع کردی؟
سال ۸۵ بود که من جدی‌تر شروع به کار کردم. از اجسام دور برم و اشیاء. مجموعه‌ی اولم این‌ها بودند. فقط فرم برام جالب بود. مجموعه‌های زیادی کار کردم. که خودشان زیرمجموعه ی، مجموعه‌ی اولم به حساب می‌آمدند. تلوزیون‌ها. دوچرخه‌ها. قاشق و چنگال‌ها. این‌ها بیشتر هم طراحی بودند. تا رسیدم به سال ۸۷ و به فرم استخوان توجهم جلب شد. نمی‌دانم چرا! ولی این مجموعه‌ی دوم به کل استخوان شد. هنوز هم از فرم استخوان خوشم می‌آد. استخوان‌ها سه بخش شدند: سیاه و سفید و خاکستری. هر بخش ده کار. سی تا کار شد. تابلو‌های بزرگ. اسمشان را هم گذاشتم جنگ. بعدش سال ۸۸ شد و خب، من هم از محیط تاثیر گرفتم و کارهایی کردم. در این دوره‌ی کاری برای بار اول بود که از حالت چار گوش قاب‌هایم در آمد. بوم هام ذوزنقه شدند. و فرم‌های دیگر. بعد شکل گوشت وارد کار‌هایم شد. از رنگ سبز استفاده کردم. و یک پیچ. من این پیچ را هنوز نگه داشته‌ام و جای امضا از آن استفاده می‌کنم.
این چند عنصری که درمجموعه‌ات دیده می‌شود یک مولفه‌ی مشترک دارد که در تمام آثارت دیده می‌شود. خشونت. این خشونت در چه چیزی ریشه دارد؟
به طور کلی من توی محیطی بزرگ نشدم که خیلی محیطِ آرامی برای بچه‌ها باشد. خشونت برایم به طبع یه کمی عادی است. نه آنکه بخواهم به کسی آسیب بزنم! ولی برام جالب بوده و دوست داشتم روش کار کنم.
یعنی از کودکی و خاطراتت می‌آید؟ به هر حال نسل دهه‌ی شصت ایران نسل خشونت زده ایست متاسفانه.
بله. خب صدا‌ها و تصاویر هستند. ولی مهم‌تر از همه مدرسه. خیلی بابچه‌ها بد برخورد می‌شد. هر روز صبح تا جورابمان را چک می‌کردند که مشکی و سرمه‌ای باشد! کیف‌هامان را می‌گشتند. شصت نفر توی یک کلاس بودیم. خب طبیعی ست که خشونت هم به وجود می‌آید.
۵
آیا این تعدی و اعمال خشونت در بزرگسالی‌ات هم حس می‌کنی؟ مثلا به عنوانِ یک زن در این جامعه؟
من هیچوقت به اینکه زن هستم پس خشونت بیشتری بهم اعمال شده و می‌شود فکر نکردم. من موضوع را جنسیتی نگاه نمی‌کنم. ولی نمی‌دانم چرا، چندان آدم لطیفی نیستم. ولی به این دلیل هرگز به جنسیت فکر نکردم که معتقدم هر آنچه برای زنان هست برای مردان هم جور دیگری هست و وجود دارد. من ایران را دوست دارم چون مدام اتفاقاتی می‌افتد که به نظر من برای هنرمند‌ها خوب است و کلی می‌توانی ایده بگیری. من عادت کرده‌ام به این مسائل و مشکلات و دیگر اذیت نمی‌شوم.
ولی عادت که توجیه کننده‌ی مشکلات نیست…
من نمی‌گم خوبه. می‌گم من اذیت نمی‌شوم
شاید تاثیر بمباران رسانه‌ای هم باشد. انقدر اخبار کشتار و جنگ و تلخی دور بر ما منتشر می‌شود که شاید لمس شده‌ایم؟
من بالا‌تر از این‌ها معتقدم در اساس، انسان ذات خوبی ندارد. یک آزمایش مشهور هست توسط دکترفیلیپ زیمباردو.
من خیلی این آزمایش را دوست داشتم و بار‌ها و دقیق مطالعه کردم. این‌ها آمدند در دانشگاه استنفورد تعدادی دانشجو را انتخاب کردند. کسانی که از نظر روانی سلامتی کامل داشتند. هیچ عقده و مشکلی هم نداشتند. تعدای زندانی و تعدادی زندان‌بان شدند.
بعد از چهل و هشت ساعت این آدمهای سراسر سالم و سلامت چنان به جان هم می‌افتند که مجبور می‌شوند آزمایش را متوقف کنند. این خشونت و سادیسم به نظرم در ذات بشر وجود دارد.
خب ما انسانیم دیگر…
بله. ولی موجودات خطرناکی هستیم!
فارغ از اینکه این نگاه را قبول داشته باشیم یانه، جالب است که چقدردر طرح‌ها و نقاشی‌هایت این نگاه وجود دارد و موج می‌زند. برگردیم سر دوران کاری‌ات از سال ۸۹ به بعد چه کردی؟
گفتم که. دیگر فرم‌ها برایم جذاب نبودند. به محتوا می‌پرداختم. و می‌پردازم. اولین مجموعه‌ای که کار کردم «انسان و حیوان» بود که در آن از پرتره‌ی خودم استفاده کردم. ایده‌ام این بود که ما رفتارهای غیر انسانی انجام می‌دهیم. بعد برای توجیه‌اش راه پیدا می‌کنیم. رفتارهایی که می‌دانیم خطا هستند ولی باز به سمتشان کشیده می‌شویم. من یک مفهوم، (مثل‌‌ همان آزمایش زیمباردو) را می‌گیرم. بعد می‌نشینم بهش فکر می‌کنم که چجوری اجراش کنم. در همین مجموعه یک سری جدید‌تر هم دارم که در نمایشگاه اخیر در گالری محسن می‌توانید ببینید. این مجموعه چندم تو ست؟
به شکل انفرادی، مجموعه‌ی نهم.
نخستین بار کجا کار ارائه کردی و بعد چطور شد سر از گالری در آوردی؟
من اولین نمایشگاهم را توی گالری کار نکردم. توی خانه‌های مخروبه و نیمه کاره. کارهام رو آنجا‌ها نمایش دادم. خانه‌ای که قرار بود کوبیده شود یک هفته قبل می‌گرفتم و کار‌ها را نمایش می‌دادم. قبل از اولین نمایشگاهم دیدم برای رفتن به گالری نیاز به روابط هست. باید بشناسند آدم را. من دنبال این‌ها نرفتم. می‌خواستم سریع نمایشگاه بگذارم برای همین رفتم به سراغ ساختمان‌های نیمه خراب. و شش نمایشگاه گذاشتم. این نمایشگاه سوم است توی گالری محسن. اولیش سال ۹۱ بود که به گالری آمدم.
نمایشگاه‌هایی که در ساختمان‌های نیم خراب گذاشتم خیلی تجربه‌ی خوبی بودند. آن بنا‌ها جزوی از خودِ کار بودند. و نباید جدا دیده می‌شد.

به نظر می‌رسد توی نمایشگاه تازه‌ات تغییراتی در نگاهت داده‌ای.
این چهار تا مجموعه تازه‌اند. و تاحالا دیده نشده‌اند. در گالری محسن یک سه گانه نمایش داده‌ام و می‌دهم. بخش اول نامش «تلخزاد» بود. که به جنین اشاره داشت. بخش دوم کودک‌ها بودند. الان هم در این نمایشگاه با بزرگ سالی کار کرده‌ام.
تلخزاد نا‌امنی و تلخی تولد بود. دومیش آزاری که کودک می‌بیند. و الان هم در این مجموعه‌ی «تلافی» این‌‌ همان نوزاد کودک است که بزرگ شده اما خیلی تجربه‌ی تلخی از انسانیت خودش دارد. آنچه محیط و شرایط بر سر آن‌ها آورده می‌خواهند جبران کنند. و در اصل آدمهای سالمی نیستند.
آیا این آدم‌ها عین به عین در زندگی‌ات هستند یا آدمهای واقعی نیستند؟
نه. این‌ها مثالی هستند. انسان به طور کلی هستند. من به آدم‌ها توجه می‌کنم. بعد مفهوم را انتخاب می‌کنم.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.