ادبیات > مقاله

دی اچ لارنس: اخلاق، امر جنسی و رمان

(عکس بالا از گرگوری کردسون است که می‌توان طعنه نویسنده به بیگانگی انسان از طبیعت را از آن تعبیر کرد. )

(عکس بالا از گرگوری کردسون است که می‌توان طعنه نویسنده به بیگانگی انسان از طبیعت را از آن تعبیر کرد. )

آنچه در ادامه می‌آید قسمتی است از فصل دوم کتاب: دی. اچ. لارنس (ادبیات در چشم‌انداز)[۱] نوشته تونی اسلید[۲] است از انتشارات پنگوئن. در این متن نظر حساسیت‌هایی که حتی در انتشار یک مقاله انتقادی ادبی وجود دارد ناچار شده‌ایم امر جنسی را همواره به‌جای Sex به کار ببریم. پیشنهادمان به خوانندگان این است که این را به‌عنوان بازی روزگار بپذیرند که در هر مواجهه کلمه اصلی را از ذهن احضار کرده و به‌جای امر جنسی قرار دهند.

از دی. اچ لارنس ۱۸۸۵ – ۱۹۳۰ این آثار به فارسی منتشرشده‌است: باکره و کولی – ترجمه: کاوه میرعباسی -ناشر: لوح فکر. روباه – ترجمه: کاوه میرعباسی -ناشر: باغ نو و زنی که گریخت و مردی که مرده بود -پرویز داریوش و ترجمه ناقص محمدعلی شیرازی از فاسق لیدی چترلی.

 

مفهوم امر جنسی از دیدگاه لارنس:

یکی از بزرگترین انتقادات به دی. اچ. لارنس این بود که تأکید بر امرجنسی در آثارش اغراق‌آمیز و غیرواقعی است. لارنس تاکید داشت فهم درست از این موضوع در ایده‌های مربوط به تمدن مدرن و آثارش نقش بسیار کلیدی و مهم دارند. ازاین رو واجب است که همه‌ی خوانندگان آثارلارنس بدانند او چه تلقی از مفهوم امرجنسی داشت.

وقتی از ایده­ها و باورهای لارنس حرف می­زنیم نباید فراموش کنیم که ترویج باورهای اخلاقی درباره‌ی امرجنسی یا هر چیز دیگری دلیلی نبود که او به خاطرش می‌نوشت بلکه این ایده‌های اخلاقی از تجربه‌های خلاقانه و هنری نویسنده در خلال آفرینش هنری تکوین می‌یافتند. در گذشته گاهی بر جنبه‌ی به اصطلاح تعلیمی آثار لارنس بیش از حد تأکید شده. با وجود این که مجبور نیستیم افاضات وی را در آغاز کتاب فانتازیای ناخودآگاه[۳] بپذیریم می‌گوید:

این فلسفه‌ی کاذب و ساختگی از رمان‌ و شعر استنتاج شده و نه بر عکس. رمان‌ و شعر بلامانع و آزادانه از قلم تراوش می‌کنند. سپس نیاز مطلقی که فرد برای نوعی نگرش ذهنی رضایت‌بخش نسبت به خود و چیزهای دیگر -به طور کلی- دارد باعث می‌شود او برای استخراج نتایج معین از تجربیاتش به عنوان نویسنده و به عنوان انسان تلاش کند. شعر و رمان تجربیات خالص حسی هستند. چنین فلسفه‌ای، نتیجه‌‌ای است که بعداً از این تجربیات استنباط شده است.

پیشگفتار، ص ۹

اما بدیهی‌ است بیشتر از یک سهم از حقیقت در آن وجود دارد. فکرها و ایده‌های لارنس در طول زندگی حرفه‌ای‌اش در مقام نویسنده تغییر و گسترش داشتند (تعقیب کردن سیر این تغییرات یکی از جذابیت‌های زندگی لارنس است) و خود او مخالف سفت و سخت موضع اخلاقی ثابت است.

اساساً تأکید و پافشاری لارنس بر مفهوم امرجنسی تأکیدی است اخلاقی بر نیاز انسان به آگاه بودن از امکانات زیستن. شالوده‌ی اخلاقی دیدگاه او درباره‌ی امرجنسی اهمیت زیادی دارد چون امرجنسی برای لارنس به تلقی سنتی مسیحی از ازدواج است بسیار نزدیک‌تر است تا مفاهیم مدرنی چون عشق بی‌قید و بی‌بند و باری جنسی یا دن ژوانی‌گری و کازانووامابی.

لارنس در طول زندگی‌اش رویکردی سختگیرانه به رفتار جنسی نامتعارف بسیاری از افراد نسل جوان‌تر به‌خصوص نسل پس از جنگ داشت، اما این سختگیری همیشه با نوعی احترام به زندگی و انزجار نسبت به بهره‌کشی نازل از مفهوم امرجنسی همراه بود. او می‌توانست با گفته‌ی نویسنده‌ی روسی، و. و. روزانوف موافق باشد که در نگاه اول ممکن است تقریباً کفرآمیز به نظر برسد. به گفته‌ی او «رابطه‌ی امرجنسی با الهیات قوی‌تر از رابطه‌ی تفکر با اوست-حتی قوی‌تر از رابطه‌ی وجدان با الهیات.» این یک مفهوم مذهبی است و برای لارنس امرجنسی کمابیش یک عمل مذهبی به شمار می‌آید. لارنس در مقاله‌ای به نام «درباره‌ی فاسق خانم چترلی[۴]» به این موضوع پرداخته. او این مقاله را در اواخر عمر به عنوان توضیحی درباره‌ی مناقشه برانگیزترین رمانش نوشت (این مقاله به عنوان پیشگفتار نسخه‌ی سانسور نشده‌ی انتشارات هاینمان فونیکس[۵] از رمان فاسق خانم چترلی منتشر شد):

آگوستین گفته اگر خدا جهان را هر روز از نو می‌آفریند: و برای روح‌ زنده و حساس، این موضوع صحت دارد. هر سپیده‌دم به روی جهانی کاملاً تازه بیدار می‌شود، هر عید پاک شکوه‌ تازه‌ی جهانی‌نو را روشن می‌کنند که به شیوه‌ای نو شکوفا می‌شود. روح مرد و روح زن به همان شیوه‌ی همیشگی تازه هستند، با لذت بی‌نهایت زیستن و با طراوت همیشگی‌اش. پس یک مرد و یک زن در طول زندگی‌ هر روز برای هم‌دیگر تازه هستند، در آهنگ ازدواج که با آهنگ گذران سال همسان است.

عمل جنسی توازن مذکر و مونث در جهان است، جذابیت، بیزاری، گذار بی‌حسی، جذابیت تازه، بیزاری تازه، همیشه متفاوت، همیشه جدید. دوران طولانی و خنثی چله‌روزه، وقتی که فشار خون پایین است و لذت بوسه‌ی عید پاک، لذت جنسی بهار، شور عشق در چله‌ی تابستان، عقب نشینی، آشوب و اندوه پاییز، دوباره خاکستری، سپس انگیزش تند و تیز زمستانِ شب‌های دراز. امرجنسی روندی مانند روند سال را در زن و مرد طی می‌کند، بی‌وقفه در حال تغییر: آهنگ تغییر خورشید در رابطه‌اش با زمین. چه مصیبتی، وقتی انسان خود را از آهنگ گذران سال مجزا کند، از وحدت با خورشید و زمین. چه مصیبتی، به عشق چه جراحتی وارد می‌شود وقتی که با آن در حد یک احساس شخصی، فقط شخصی، برخورد شد، دور افتاده از طلوع و غروب خورشید، جدا از پیوند جادویی انقلابین و اعتدالین! درد ما همین است. ما از بیخ و بن مجروحیم، چون از زمین و خورشید و ستاره‌ها جدا مانده‌ایم و عشق مضحکه‌ای است که پوزخندی بر لب دارد، چرا که این شکوفه‌ی بی‌نوا را ما از ساقه‌اش روی درخت زندگی برچیدیم، و توقع داریم در گلدان‌های متمدن‌مان روی میز همچنان شکوفه بدهد.

 

سکس برای لارنس اهمیت ویژه‌ای داشت چون تنها فرصتی بود که انسان متمدن برای حفظ تماسش با جهان عظیم طبیعت و لذا با واقعیت داشت، اما تمدن صنعتی مدرن، انسان و همچنین سکس را دچار انحراف کرده بود. دیدگاه لارنس این بود که این انحراف باعث شکاف بین فکر و احساس شده بود، تا جایی که انسان‌هایی که تحت تسلط ذهنشان بودند تلاشی برای ایجاد توازن بین این دو نکردند. آگاهی اخلاقی حقیقی در زندگی تنها زمانی ممکن بود که فکر و احساس در انسان یگانه شوند و به همین مقصود رمان‌هایش را به رشته‌ی تحریر درآورد. همانطور که در قسمت دیگری از مقاله‌ی «درباره‌ی فاسق خانم چترلی» گفته است:

 

در واقع فکر و عمل، گفتار و رفتار دو حیات متفاوت هستند که ما زندگی می‌کنیم. ما صادقانه محتاجیم تا پیوندی میان این دو برقرار کنیم. اما وقتی فکر می‌کنیم عمل نمی‌کنیم و وقتی عمل می‌کنیم فکر نمی‌کنیم. نیاز مبرم این است که مطابق افکارمان عمل کنیم و مطابق اعمالمان فکر کنیم. اما وقتی درفکریم نمی‌توانیم حقیقتاً عمل کنیم و وقتی درکاریم نمی‌توانیم حقیقتاً فکر کنیم. این دو حالت، فکر و عمل، متقابلاً انحصاری هستند. با این حال باید در توازن با یکدیگر باشند.

 

و این نکته‌ی اصلی این کتاب (فاسق لیدی چترلی) است. می‌خواهم انسان‌ها تام و تمام، درست، صادقانه و پاک به امر، غریزه و میل جنسی‌شان بیاندیشند.

 

آنچه نقل شد به طرز موثر نشان می‌دهد که اشتباه است اگر دغدغه لارنس را طرح موضوعی بداینم که یکسر به آدمیان بدوی و نامتمدن مربوط است. امر جنسی در آثار او مستقلا و درخود، هدف، سرگرمی یا روش تولید مثل نیست بلکه ابزاری است برای آن که از طریق مواجهه بی واسطه با طبیعت، «واقعیت» تعین یابد. فلسفه‌ی لارنس اساساً طبیعت‌گرایانه است و فراخوان شگرف حس پرثمری و آثار لارنس بدون تردید جذاب هستند هم به خاطر توصیف طبیعی‌اش از مکان‌ها و اشیا طبیعی و هم دعوت شگفت انگیزش به این که بافایده بودن خود را درک کنیم. زنده بودن در این تن پرشکوه است و رضایت جنسی، آگاهی از این زیست در خویشتن و جهان بیرون. جهان طبیعت به منزله‌ی منبع معنایی برای هستی است. و در عوض دنیای بیمار انسان‌ها در اجتماع قرار دارد.

البته پروبال دادن به درکی رمانتیک از طبیعت؛ مقصود لارنس اساساً پدیده‌ای قرن نوزدهمی است و از این روز بد نیست به یاد بیاوریم که ایده‌های لارنس در چهارچوپ معینی از سنت اخلاقگرایان اروپایی که روسو و تولستوی را شامل است دسته‌بندی می‌شود. نه صرفاً کج‌روی‌های غریب و نابه‌نجار یک نفره. در تاریخ ایده‌ها جایگاه لارنس فقط نسخه‌ی مدرن نظریه «بازگشت به طبیعت» و «وحشی نجیب» روسو است. مطمئناً برای چنین برداشتی دلایلی وجود دارد اما قبول بی‌چون و چرای آن می‌تواند به راحتی خواننده را به سوی این فرض سوق دهد که لارنس به شخصه «وحشی نجیب» بوده، که او بیشتر نویسنده‌ی پراحساسی بوده تا نویسنده‌ای باهوش و اینکه اصرار و تأکید مداوم او بر امر جنسی مانع هرنوع توجه واقعی به عقل و تفکر ‌شده است.

 

۰۰۲

 

رواج و عمومیت یافتن قول تی. اس. الیوت در بعد از خدایان غریب[۶] بیش از حد لازم پیچیده شد که در آن می‌گفت لارنس توانایی لازم را برای آنچه معمولاً تفکر می‌نامیم ندارد- گفته‌ای که در صورت بررسی دقیق منظوری فراتر از این دارد که لارنس مانند الیوت «تفکر» نمی‌کند. همانطور که خواهیم دید، درست است که لارنس عقیده داشت برای انسان قرن بیستم، قبول طبیعت فیزیکی و حیوانی‌ ضرورت حیاتی دارد و همانطور که در نامه‌ای به ارنست کالینگز[۷] در ۱۷ ژانویه‌ ۱۹۱۳ نوشت:

مذهب بزرگ من ایمان به خون و تن به عنوان نیرویی خردمندتر از تفکر است. ما می‌توانیم در ذهنمان مسیر نادرست را پیش بگیریم اما آنچه خون ما می‌گوید و احساس می‌کند و بر آن باور دارد همیشه درست است.

با این حال باید مدام تأکید کرد که او به هیچ عنوان مروج حیوان‌گرایی محض نیست، و هیچ مغایرتی در آثار لارنس بین جسم و روح واقعی و تفکر واقعی وجود ندارد. جسم و روح، تن و عقل همگی باید قسمتی از وجود انسان باشند اما تأکید مفرط بر یکی به بهای محرومیت دیگری سلامت اخلاقی و روانی کامل انسان را فلج می‌کند و لارنس هیچ‌گاه ذات و اساس خود عقل را مورد حمله قرار نداد بلکه اهمیت بیش از اندازه‌ای که جامعه‌ی مدرن به آن و به شبیه‌سازی‌های جعلی‌اش می‌داد هدف حمله‌ی او بودند. «حیوان خوبی باش، صادق در برابر غرایز حیوانی‌ات» شعار آنابل در طاووس سفید[۸] بود اما راوی در ادامه می‌افزاید: «با این همه، او اساساً غمگین بود و و باعث می‌شد من نیز احساس بدبختی کنم.»

البته طرح کلی این ایده‌‍‌ها حاکی از این است که آنها در اصل برای خود لارنس نیستند. گرایش او به عصیان در برابر ارزش‌های جامعه‌ی معاصر و دغدغه‌ی کلی اخلاقی‌اش اساساً از ارتباط با طبیعت و جهان طبیعی سرچشمه می‌گیرد. او در چهارچوبی سنتی می‌نویسد که در مقابل جهان‌بینی منظم و منطقی و در نهایت پوچ و بی‌معنی به شدت واکنش نشان داد که روسو بازتابش را در خوش‌بینی قرن ،۱۸ تولستوی در دنیای اجتماعی طبقه‌ی اشراف روسیه‌ی تزاری و خود لارنس در انگلستان صنعتی قرن بیستم دید. در آثار این نویسندگان این باور قابل ملاحظه‌ وجود دارد که انسان بخشی از طبیعت است و باید قسمتی از آن باقی بماند و هرچه انسان به طبیعت نزدیک‌تر باشد بهتر است. طبیعت نیرویی راستین است و تا جایی که لازم است انسان پیرو اش باشد، طبیعت حیوانی انسان ویژگی خوب و ستودنی است. لارنس چنین دیدگاهی را تا نتیجه‌ی منطقی نهایی پرورش می‌دهد و روابط جنسی را اساس دیدگاه طبیعت‌گرایانه‌اش قرار می‌دهد زیرا در جهانی که افراط بی‌اندازه‌ی جامعه‌ی صنعتی بر آن مسلط شده، سکس تنها پیوند باقی‌مانده با طبیعت است.

ممکن است نظریات لارنس در برخی جهات دچار گمراهی شده باشند و همانطور که بسیاری از منتقدان شکایت کرده‌اند، عواقب شوم و حتی فاجعه‌باری هم به دنبال داشته‌اند. با این حال چیزی که انکارش غیرممکن است، جدیت و ضرورتی است که همیشه بر آشفتگی گهگاه ایده‌ها فائق می‌آید و برداشت‌های افراطی متأثر از چنین نظراتی، تلاشی واقعی برای رویارویی صادقانه با زندگی است، بدون هیچ گونه تحریف. اظهار لارنس در نامه‌ای به ادوارد گارنت[۹] در هجدهم آوریل ۱۹۱۳ که:

من تنها در مورد چیزهایی می‌توانم بنویسم که اشتیاق شدیدی درباره‌ی آنها دارم: و در حال حاضر این اشتیاق مختص رابطه‌ی بین مردها و زن ها است. بالاخره این موضوع و دغدغه‌ی امروز است، تأسیس رابطه‌ای جدید، یا اصلاح رابطه‌ای قدیمی بین مردها و زن‌ها.

نامه‌های مور ۱، ص. ۲۰۰

چه خوشمان بیاید و چه نه، بقینا باور لارنس این بود که رابطه زن و مرد بنیادی‌ترین موضوع است هرچندممکن است بعضی از خوانندگان معتقد باشند تشخیص مراتب اهمیت درصلاحیت او نیست. (پرسش این است رابطه‌ی زن و مرد با تمام اهمیت‌اش، مهم‌ترین مسئله‌ در سال ۱۹۱۳ بود؟). اما امروز بهتر است دستکم تا اندازه‌ای صلاحیت لارنس را تایید کنیم. در قرن ما (قرن بیستم) اهمیت رمانتیک و مسحورکننده‌ عشق و امر جنسی احراز شده و علاوه برآن حسابی توی دردسر افتادیم وقتی ارزش‌های سنتی را درباب امرجنسی به طور کامل معلق کردیم. آرزوی لارنس برای ایجاد رابطه‌ای نو بین زن و مرد مفهوم عشق رمانتیک را همانطور که هنوز بی‌وقفه از طریق رسانه‌ی تجاری سینما، موسیقی پاپ و تبلیغات به ما عرضه می‌شود مستقیماً به چالش می‌کشد. برای لارنس این تعالی «عشق» به عنوان مهم‌ترین پدیده‌ی هستی مطلقا اسفناک است، زیرا این عشق، آن طور که به ما عرضه می‌شود ساختگی و کاذب است؛ عشق در موسیقی پاپ معمولاً چیزی نیست بیشتر از میل به احساس امنیت، اندکی اطمینان و یقین به این که در دنیای تاریک و بیگانه «کسی آن بیرون هست که مرا دوست دارد» حال آنکه نکته‌ی اصلی یک رابطه‌ی جنسی معمولی، آگاه ساختن فرد از امکانات نو و ژرف زیستن و نزدیک‌کردن اشخاص به درک واقعیت نهفته در هستی است.

 

اخلاقیات و رمان:

لارنس در آثارش برخی ایده‌ها و ارزش‌های خاص را مورد توجه قرار می‌دهد اما همانطور که پیش‌تر در همین فصل اشاره شد، این ارزش‌ها نباید به عنوان بخشی از تعالیم ثابت یا مطلق مورد توجه قرار گیرد. او مدعی نیست این آموزه‌ها برای همه‌ی مردم در همه‌ی دوره‌ها معتبر است. لارنس امرجنسی را به مثابه‌ی معضل ویژه‌ی قرن بیستم می‌بیند و تا جایی که مربوط به او و کاراکتر‌های آثارش است، رضایت در زندگی لزوماً از طریق نوع خاصی از روابط جنسی محقق می‌شود. اما او قبول نمی‌کند که این‌ها قانون‌های عمومی برای همه‌ی انسان‌ها هستند. تکرار این نکته هم خالی از لطف نیست که ایده‌ها و ارزش‌هایی که لارنس در رمان‌هایش به آنها می‌پردازد از تجربیات هنری نویسنده پدید می‌آیند تا اینکه به این تجربیات پیوند زده شوند: رمان‌ها تنها به منظور انتقال ایده‌هایی خاص درباره‌ی زندگی نوشته نشده‌اند بلکه هدفشان پی بردن به این نکته بوده که آیا چنین ایده‌هایی می‌توانند درباره‌ی تجربیات کاراکترها هم صادق باشند یا نه. لارنس باور داشت که رمان ابزاری است ایده‌آل برای بحث درباب هنجارهای اخلاقی و مطالعه اعتبار آنها ، زیرا رمان‌نویس می‌تواند ایده را در قالب کنشی نشان دهد که زندگی کاراکترهایش را تحت تأثیر قرار می‌دهد و در آنها تغییرات مثبت یا منفی ایجاد می‌کند. عملکرد رمان‌نویس اساساً انتقال تصور و برداشت واقع‌گرایانه از زندگی است، زیرا در یک رمان خوب تمام اتفاقات همانطور که باید، روی می‌دهد، به عنوان رشد منطقی کاراکتر و پیرنگ. اگر ایده ‌هایی که زندگی کاراکتر متأثر از آنهاست دروغین و جعلی باشند، در محدوده‌ی جهان رمان نیز به چشم می‌آیند، یا رمان‌نویس مجبور می‌شود کاراکترهایش را وادار کند تا به شیوه‌ای غیرواقعگرایانه رفتار کنند تا خواننده ناگزیر مچشان را بگیرد.

درک این نکته آسان‌تر است اگر به یاد داشته باشیم که رمان‌نویسان خوب از ابتدا به مسیری که کاراکترها و پیرنگ در جهت آن رشد می‌کنند آگاهی ندارند. آنها کار خود را با یک یا چند کاراکتر در یک موقعیت خاص شروع می‌کنند و به داستان اجازه می‌دهند تا به صورت طبیعی و واقع‌گرایانه از آن نقطه رشد کند- «رمان‌ها و داستان‌ها آزادانه و بلامانع از قلم ترواش می‌کنند». گفته شده پوشکین در رابطه با قهرمان زن رمان شاعرانه‌اش یوگنی آنگین[۱۰] در زمان تألیف آن اظهار کرده که «تاتیانای من رفته و ازدواج کرده است- هیچ وقت تصورش را هم نمی‌کردم» و تولستوی و دیکنز نمونه‌هایی کاملاً متفاوت از رمان‌نویسان هستند که معمولاً رمان‌هایشان را بدون هیچ ایده‌ی مشخصی درباره‌ی این شروع می‌کردند که کی و کجا به پایان می‌رسند. در مورد لارنس، بسیاری از رمان‌ها آزادانه می‌توانستند در جهت‌ پایان‌های ناشناخته رشد کنند، و در آثار او ایده‌هایی که رمان‌ را با آنها آغاز می‌کند تا زمانی که کتاب به پایان می‌رسد، تبدیل به معضلات و دغدغه‌هایی بزرگتر می‌شوند که نمی‌توانند در یک رمان گره‌گشایی شوند و باید به رمان بعدی منتقل شوند که همین معمولاً دلیل فقدان پیرنگ و ضعف نسبی پایان‌بندی در برخی از آنهاست. درست است که رمان‌نویس باید نوعی تسلط بر آنچه در حال وقوع است داشته باشد اما در مورد لارنس این کنترل به مثابه‌ی ‌تصریح‌گر ایده‌های اخلاقی است که در رمان پدیدار می‌شود تا تحمیل این ایده‌ها بر داستان. لارنس در واقع وقت و تلاش قابل توجهی را صرف بازنویسی رمان‌های مهمش قبل از نسخه‌ی چاپی می‌کرد- معمولاً سه نسخه از هر رمان وجود داشت، و هر نسخه‌ی جدید شامل اصلاحیه‌ای مهم از نسخه‌ی قبلی می‌شد (قابل توجه آنهایی که در معرفی لارنس به عنوان نویسنده‌ای بی‌نظم و بیش از حد احساسی پافشاری می‌کنند.)- اما این اصلاح، حداقل در نظریه، اجازه‌ی این را نمی‌داد تا پیام اخلاقی بر طراحی هنرمندانه‌ی اثر چیره شود. هیچ رمان بزرگی به منظور نمایش یک نظریه نوشته نمی‌شود. اگر بناست یک بن‌مایه‌ی اخلاقی پدیدار شود باید به طرزی طبیعی و از تفسیر پیرنگ و کاراکترها باشد و نه آنکه بر پیرنگ داستان تحمیل شده باشد.

 

[۱] D. H. Lawrence (Literature in Perpective)

[۲] Tony Slade

[۳]  Fantasia of the Unconscious

[۴] Lady Chatterley’s Lover

[۷] Heinemann Phoenix

[۶] After Strange Gods

[۷] Ernest Collings

[۸] The White Peacock

[۹] Edward Garnett

[۱۰] Eugene Onegin

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.