ویژه > داستان

کاناپه‌ی نارنجی

کاناپه نارنجی

کاناپه‌ی نارنجیReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

با دختری بودم که می‌خواستیم ازدواج کنیم و هیچ‌کس موافق نبود. اما ما می‌رفتیم کاسه بشقاب می‌خریدیم یا برای اتاقِ پذیرایی آینده‌مان پرده انتخاب می‌کردیم. یک‌بار هم رفتیم مبل بخریم. ایستادیم وسط مبل‌های رنگارنگ و خوشبو و حرف‌های الکی زدیم چون خوش‌حال بودیم. بچه‌هایی بودیم در مغازه‌ی اسباب‌بازی.

نشستیم روی کاناپه‌ای نارنجی و می‌دانستیم که پولش را نداریم. اما فکر خریدنش حال می‌داد. فروشنده‌ای آمد کنارمان نشست. پیر بود و خنده‌اش آن‌قدر مصنوعی که جفت‌مان را زده کرد. گفت «تازه ازدواج کردین؟» و این‌طوری داشت کاناپه را به زوجی جوان و خوش‌بخت می‌فروخت.

گفتیم «نه! اصلاً نمی‌خوایم ازدواج کنیم. می‌خوایم مبل بخریم.»

«آها!» و حس بدی پیدا کرد.

بعد به‌اش گفتیم که حتا مبل هم نمی‌خواهیم و فقط خسته‌ایم و دل‌مان می‌خواهد روی کاناپه‌ی نارنجی بنشینیم و پرسیدیم «اشکالی که نداره؟» گفت «نه». دیگر نمی‌خندید. حتا مصنوعی. گفت «می‌تونین برین کافه. اون‌ور خیابون هست.»

به دختر گفتم «به نظرت می‌تونیم توی همین کاناپه جاش بدیم؟»

دختر گفت «نه! این حجمِ عظیمِ نفرت رو حتا توی دیوار چین هم نمی‌تونیم جا بدیم.»

فروشنده‌ی پیر رفته بود سراغِ مشتری‌های واقعی‌اش و ما تبدیل به عنصری بی‌اهمیت و سربار شدیم.

دختر گفت «یا باید بخری یا آدم نیستی؟ آیا چنین است ای نجیب‌زاده؟»

گفتم «مرگ بر مصرف‌گرایی! بیا مبل‌ها رو با چاقو جر بدیم و بریم زندان… یا نریم زندان که بدتر هم بشه!»

دختر گفت «باشه. ما که به هرحال ازدواج نمی‌کنیم. تقصیر مادر منه.»

من گفتم «نه عزیزم. تقصیر مادر منه.»

بعد رفتیم چاقو بخریم. اما در راه فکر کردیم برویم تئاتر ببینیم و آخرش به‌جای تئاتر رفتیم اتوبوس‌سواری و فروشنده‌ی پیر همه‌جا با ما بود. یک‌جایی ته مغزمان نشسته بود و حال‌مان را بد می‌کرد.

روی نیمکت پارک نشسته بودیم و یک دختر و پسر هم‌سن و سال خودمان آمدند وسط پارک نمایش اجرا کردند. نمایش‌شان این‌جوری بود که دختر از پسر شکایت می‌کرد که مزاحمش شده و پسر داد می‌زد که ملّت من عاشق این دخترم. این زن، زندگی منه و داد و بیداد راه می‌انداخت و بعد مامورها می‌آمدند جمع‌اش می‌کردند و می‌رفتند. من به دختر گفتم «داستان مبل‌فروشه این‌جوری نیست که ما فکر می‌کنیم. بچه‌اش سرطان داره. فکرشو بکن! همه‌ی روز درگیر بیماریِ بچه‌اشه. تازه بچه‌هه یه دختر ۱۸ ساله‌اس.»

دختر گفت «آره. هم‌سنِ منه اصلاً. تازه بیست سالش شده. زنش هم مثل مامانِ توئه. ضعف داره… این پیرمرده باید هرروز صبح از خواب بیدار شه و برای پسر کوچیک‌شون صبحونه درست کنه و آماده‌اش کنه برای مدرسه. بعد بره به دخترش برسه، بعد یه‌چیزی برای ناهار بذاره و بعد بیاد سر کارش…»

من گفتم «این تازه یه‌روز عادی‌شه… اگه مثلاً بچه‌کوچیکه سرما بخوره چی؟ یا حال دختره بد بشه… یا مادره… یا اصلاً‌ هر سه‌تاشون… تازه درآمد خوبی هم نداره… هرچی درمی‌آره خرج سرطان دخترش می‌کنه.»

دختر گفت «اگه خودش مریض شه چی؟…»

من گفتم «داستانش این بوده… برای همین اون‌جوری بد و بی‌حوصله برخورد کرد. ما آدم‌های بدی هستیم. مامورا باید ما رو می‌بردن.»

ساکت نشستیم و به آدم‌ها نگاه کردیم. پسرِ عاشق را دیدیم که با سر و وضع به‌هم‌ریخته برگشته بود و با موبایلش حرف می‌زد. بی‌تاب بود. گفتم «شاید هم به‌خاطر اخلاقشه که این‌طوریه… شاید چون گرفته‌اس و بداخلاقه این‌جوری سرش اومده…»

دختر گفت «آره همین‌جوریه… همین‌جوریه… اگه با ما خوش‌اخلاق بود چی می‌شد؟ من و تو جوونیم… من هم‌سنِ دخترشم… چرا نمی‌تونست خوب برخورد کنه؟ شاید مبل رو می‌خریدیم… حداقل به خریدنش فکر می‌کردیم… مثلاً وقتی پول داشتیم می‌اومدیم می‌خریدیمش…»

من گفتم «هر بلایی سرش اومده به‌خاطر اخلاقِ گندِ خودشه… شاید وقتی جوون بوده آدم گند اخلاقی بوده که خیلی‌ها رو مثل من و تو رنجونده… آدم الکی که به این روز نمی‌افته…»

پسرِ عاشق نشست روی نیمکت و سرش را بین دست‌هایش گرفت. نمایشش خوب پیش نرفته بود. بلند شدیم رفتیم سراغش. آهسته می‌رفتیم و فکر می‌کردیم چی بگوییم که حالش را بهتر کند. چیزی به‌ذهن‌مان نرسید. آرام از کنارش رد شدیم.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.