ویژه > داستان

پله‌های اضطراری

پله های اضطراری

پله‌های اضطراریReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

وقتی به این خانه اسباب‌کشی کردیم سه روز سر این دعوا بود که اتاقی که پله‌های اضطراری به آن می‌خورد مال کی می‌شود. مامان بابا‌‌ همان اول آب پاکی را ریختند روی دست‌هایمان که آن در همیشه قفل می‌ماند و اگر به هر دلیلی باز می‌شد کاری می‌کردند تا آخر عمرمان پشیمان شویم. بنابراین بود و نبودش فرقی به حالمان نخواهد داشت. کوتاه نیامدیم. مگر می‌شد فرقی نداشته باشد. هرچند آن موقع بزدل‌تر از این بودم که حتی به فکر بازکردن در باشم. فقط می‌خواستم آروین دستش به آنجا نرسد چون می‌دانستم بالاخره روزی می‌رسد که مامان و بابا خانه نباشند و آروین کل خانه را به دنبال کلید زیر و رو کند. بزدل هم نبود. به یک هفته نمی‌کشید که کاری می‌کرد تا از حسودی بسوزم. گفتند ۶ ماه یک بار اتاق‌هایتان را عوض کنید. آروین قبول نکرد چون اساساً انسان گشادی بود و پوستر‌هایش به جانش بسته بودند. آروین داد و بیداد کرده بود. گفته بود من پسرم. اتاق باید مال من باشد. بابا با خونسردی می‌گفت به هر حال فرقی به حالت نمی‌کنه. یک روز صبح قبل از اینکه بیدار شوم شنیدم سر صبحانه برایش خط و نشان کشیدند. که اگر پایش را کج بگذارد٬ که اگر آن در به هر دلیلی باز شود٬ فلان می‌شود و بیسار می‌شود. کوتاه نیامد. از در دوستی وارد شد. برایم پیراهن مردانهٔ چهارخانه خرید. مثل همانی که ازش کش می‌رفتم و هر بار می‌فهمید سرم داد می‌کشید و با انزجار پیراهن را داخل لباسشویی می‌انداخت. کنار تختم نشست و گفت چرا انقدر به وجود آن در نیاز دارد. گفت چون پسر است یک سری چیز‌ها دست خودش نیست و اگر آن در آنجا نباشد بدبخت می‌شود. بعد هر جمله می‌گفت می‌فهمی چی می‌گم؟ نصف حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم و نصف دیگرش را نمی‌شنیدم. پچ‌پچ و من‌من قاطی شده بود. اولین بار بود که از این حرف‌ها بهم می‌زد. حرفش که تمام شد زدم زیر گریه. روی دو زانویش بلند شد. دستش را نزدیک شانه‌هایم تکان می‌داد. انگار بهش گفته باشند باید پوشک عن‌مالی شدهٔ بچهٔ همسایه را عوض کند. هی هیس هیس می‌کرد. گفتم اصلاً از این اتاق بدم می‌آید. گفتم اصلاً از پنجرهٔ آن یکی اتاق می‌توانم محوطه‌ را ببینم که محل پاتوق پسر‌ها بود. پرسید پس چه مرگم است. گفتم دلم می‌خواهد از اتاقم رد شود. دلم می‌خواهد برای اینکه چغلی‌اش را پیش مامان بابا نکنم خرم کند. گفتم دلم می‌خواهد با هم دعوا کنیم. دلم می‌خواهد سر و کارمان هر روز به هم بیفتد. گفت: «عجب گوهی خوردیم قل تو شدیم.» فردایش دیدم دارد پوستر‌هایش را می‌چسباند دیوارهای آن یکی اتاق. نگاهش کردم. گفت نیشتو ببند. ولی من دهانم بسته بود.

عادت کرده بودم هر چندشب یک بار با چک و لگد آروین از خواب بپرم. بیشتر وقت‌ها می‌رفت بیرون و می‌گفت چیزی شد خبر بده‌ها. شب‌هایی که محبتش گل می‌کرد روی پله‌های اضطراری می‌نشستیم و با هم سیگار می‌کشیدیم و هر وقت چس دود می‌کردم می‌زد پس کله‌ام که «الاغ سیگار رو حروم نکن.» شب‌هایی هم بود که محکم تکانم می‌داد و پشت سر هم می‌گفت: «آیلار! آیلار! د پاشو دیگه! پاشو برو تو اتاق من بخواب.» بعضی وقت‌ها از لای چشم‌های نیمه بازم حجم سیاهی به غیر از آروین می‌دیدم و بعضی وقت‌ها بوی عطر دختر آن قدر تند بود که لازم نبود اصلا چشم‌هایم را باز کنم. با صدای گرفته می‌گفتم: «خاک تو سرت آروین.» بعد بالش و پتویم را می‌زدم زیر بغلم و قبل از اینکه از اتاق بزنم بیرون می‌گفتم: «ملافه یادت نره.» ولی حالا دیگر عادت کرده بودم به اینکه حول و حوش ساعت ۲ نصف شب بابا در اتاقم را باز کند تا مطمئن شود روی تخت پر است یا نه و آیا به اندازهٔ کافی پر است یا زیادی.

هر دفعه از جلوی بابا رد می‌شدم می‌گفت: «هنوز جای آروین کسی رو نذاشتم‌ها.» منم هر بار می‌گفتم: «اگه کسی اومد بذار. منتظر من نباش.» نکند فکر می‌کرد جان می‌دهم برای دیدن فاکتورهایی که آروین زیرش را امضا کرده؟ یا توی لیوانی چای بریزم که قبلاً آروین تویش چای می‌خورده؟ یا مثلاً کامپیو‌تر را روشن کنم و ایمیل‌های نخواندهٔ آروین را ببینم؟ ایمیل‌هایی که می‌دانم نصفش از طرف فیسبوک است. که آقا فلانی روی دیوارت فلان چیز را نوشته و تو هیچ وقت نتوانستی جوابش را بدهی.

همیشه حدس‌هایم درست از آب در می‌آمد. آروین حرصش می‌گرفت. می‌گفت سهم مرا موقع تولد هورت کشیدی. به جز یک بار. مطمئن بودم زود‌تر از آروین می‌میرم ولی آروین انگار با تمام زوری که داشت مصمم بود ثابت کند حدس‌هایم همیشه هم درست از آب درنمی‌آمدند. آن قدر مطمئن بود حقش را خورده‌ام که جانش را سر این کل‌کل مسخره به فنا داد. نمی‌خواستم کار به اینجا‌ها بکشد. یعنی اگر می‌دانستم خب زود‌تر کوتاه می‌آمدم. ولی من هیچ وقت نمی‌توانستم خودم را در ۴۰ سالگی تصور کنم. نمی‌توانستم ببینم که مو‌هایم سفید می‌شوند و زیر چشم‌هایم موقع خندیدن چروک می‌افتد و وقتی می‌خواهم بروم مهمانی باید به زور گن خودم را توی لباسم جا کنم. آروین ولی طوری از آینده‌اش حرف می‌زد که انگار‌‌ همان موقع آنجا بوده و به چشم خودش دیده که در میامی کنار ساحل خانه خریده و به پسر سه ساله‌اش تی‌شرت لدزپلین پوشانده و شانهٔ زنش را که چندتا پرستو رویش خالکوبی کرده می‌بوسد. من هم خودم را مثل قرص جوشانی می‌دیدم که ته یک لیوان نیمه پر افتاده‌ام و حباب‌‌ها مثل زالو بهم چسبیده‌اند و من نه می‌توانستم فرار کنم و نه از شر حباب‌ها خلاص شوم چون با هر تکانی که می‌خوردم حباب‌هایی که جدا می‌شدند تکه‌ای از من هم به دندان می‌گرفتند و می‌پریدند و جایشان را به حباب‌های دیگر می‌دادند و من همین‌طور بی‌حرکت ته لیوان نشسته بودم و خودم را نگاه می‌کردم که توی آب حل می‌شوم. برای همین مطمئن بودم که پسر آروین را هیچ وقت نمی‌بینم و هیچ وقت به هیکل خوش‌تراش و پوست برنزهٔ زنش حسودی نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا دلم برای خودم نمی‌سوخت. شاید به خاطر اینکه چنین قابلیتی برایم تعریف نشده بود. مثل یک روبات حرف گوش‌کن فقط به زمانی که در اختیارم بود فکر می‌کردم و بعد از آن تصویر برفکی می‌شد.

وقتی فهمیدم مرده اول از همه با خودم گفتم طفلکی پسرش. به حماقت خودم خندیدم که حتی در بحرانی‌ترین شرایط هم با تمام قوا ظاهر می‌شد. و بعد دیدم زیاد هم بیراه نیست. طفلکی پسر سه ساله‌ای که هیچ وقت تی‌شرت لدزپلین نمی‌پوشد. خیلی دلسوز شده بودم بنابراین گفتم طفلک آن دختر خوش هیکلی که پرستوی روی شانه‌اش بی‌استفاده می‌ماند. بعد احساس کردم دارم خیلی آبگوشتیش می‌کنم. خودم را جمع و جور کردم. می‌ترسیدم آروین بفهمد. کسی چه می‌دانست؟ شاید می‌فهمید. یادم افتاد دوقلوییم. زیرلب گفتم حرومزاده. همیشه از چیزهای عجیب و غریبی که برای دوقلو‌ها اتفاق می‌افتاد می‌گفت. نمی‌دانستم خالی می‌بندد یا نه. ولی حالا که مرده بود همهٔ آن چرت و پرت‌ها محتمل بود. توی دلم گفتم شوخی خرکی نداریم‌ها!

مامان را بعد از آن می‌شد با مجسمه اشتباه گرفت. همیشه انگار یک پرده‌ از آب جلوی چشم‌هایش کشیده‌اند. نمی‌شد تشخیص دارد گریه می‌کند یا تازه گریه‌اش تمام شده یا تازه می‌خواهد بزند زیر گریه. تا مجبور نبود با من حرف نمی‌زد. حق داشت. بالاخره من و پله‌های اضطراری از همه مقصر‌تر بودیم. فک و فامیل هم طوری رفتار می‌کردند که انگار بازی حساس فوتبالی چیزی را باختیم. ته اه و ناله همه‌شان می‌شنیدم که می‌گفتند حیف! حیف شدا… اگه اون پاس لحظه اخر را گل می‌کرد الان برده بودیم. الان زنده بود. مادر احتمالات را فلان. اگر آیلار می‌گفت آروین یواشکی بیرون رفته٬ اگر آن در لعنتی را باز نکرده بودند٬ اگر به ما زود‌تر زنگ می‌زدند٬ اگر بیمارستان نزدیک بود٬ اگر اورژانس زود می‌آمد؟ این حرف‌ها یعنی چی؟ آخر سر یکیشان داد زدم: اگر سرطان می‌گرفت پشماش می‌ریخت جون می‌کند خوب بود؟ راضی می‌شدی؟ ته کیف و حال مرد. آن قدر کیفور بود که مرد. خوب کرد.

شب‌ها روی پله‌های اضطراری می‌نشستم و توی دلم بهش فحش می‌دادم. کله‌خر آخه این چه اکشنی بود زدی؟ یکهو چیزی مثل صاعقه خورد فرق سرم که آقا جان آروین دیگر تو را می‌خواهد چه کار؟ بیکار نیست بنشیند پای حرف تو. دیگر نه تو را لازم دارد نه اتاقت را نه پله‌های اضطراری را. الان هر طور که شده خودش را چسبانده به کرت کوبین و سید برت و جان لنون. احتمالاً دیگر با فِرِدی هم ندار شده. زدم زیر گریه.

فردا صبحش با خودم عهد کردم تلافی‌اش را سر آروین دربیاورم. رفتم یک کمربند خریدم. فقط می‌خواستم سگکش کوچک باشد. البته خب استحکام هم مهم بود. به خانه که برگشتم دیدم تنهام. بهتر از آن نمی‌شد. یکی از سوزن‌های لحاف‌دروزی را از جاسوزنی برداشتم و گرفتم روی گاز. با انبردست سوزن را از کمربند رد کردم. لامصب انگار از پوست کرگدن بود. بالاخره با زور چندتا سوراخ دیگر روی کمربند باز کردم. چندبار کمربند را دور کمرم بستم و سفت کشیدم. سوراخ‌ها به اندازه کافی جا باز کردند ولی نه آن قدر که شل و ول باشند. سوزن و انبر دست را‌‌ همان جا روی کابینت ول کردم. گاز را هم یادم رفت خاموش کنم. توی اتاقم بودم که صدای جیغ مامان آمد. تا آمدم بجنبم بابا در اتاقم را باز کرد. آماده بود تا داد بزند داری چه غلطی می‌کنی. بی‌اختیار گفتم: «شلوارهای آروین از تنم می‌افتاد.»

بهمن ۹۳

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.