ویژه > داستان

طبقـه بیسـت و پنـجم

طبقه بیست و پنجم

طبقـه بیسـت و پنـجمReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

وسط راه‌پله‌های طبقه‌ی دهم یک برج شیک توی مسکو ایستاده‌ام، یکی از آن هفت برج معروفِ شبیه هم که هر کدامشان توی یکی از محله‌های خوب شهرند. گفتم نفسی تازه کنم بعد راه بیفتم بروم تا طبقه‌ی بیست‌وپنجم. در مورد بعضی موضوع‌ها می‌خواهم راحت و بی‌پروا حرف بزنم. خیلی‌ها شاید نخواهند در این‌باره حتی نجوا کنند، دور از چشم اغیار در خلوت خودشان، چه برسد به این‌که بخواهند آن‌ها را روی کاغذ بیاورند. دیگر این‌که برخلاف اولِ بعضی کتاب‌ها که می‌نویسند هرگونه تشابه با حوادث واقعی تصادفی است اینجا اتفاقاً برعکس، اصلاً تصادفی درکار نیست. همه‌چیز عین واقعیت است، حتی شاید هم واقعی‌تر، آن‌قدر که می‌توان اسم داستان را رویشان گذاشت.

می‌پرسی حالا چرا سوار آسانسور نشدم؟ نمی‌توانم فعلاً علتش را بازگو کنم. همان‌طور که نمی‌توانم بگویم چه‌ها همراه دارم، چیزهایی که آن بالا در طبقه‌ی بیست‌وپنجم به دردم خواهند خورد. تازه وسایل اضافی دیگری هم برداشته‌ام تا اگر احیاناً آن چیزهایی که اول گفتم خراب شد یا گُم شد یا خلاصه مورد غیرمنتظره‌ای پیش آمد، کار یک وقت زمین نماند. حین خواندن سؤال‌های دیگری هم هست که باز بخواهی بپرسی؛ اگر صبور باشی تا آخر داستان همه‌چیز دستگیرت می‌شود.

من در مرکز تحقیقات سازمان فضایی روسیه مسئول پروژه هستم. البته نه یک مسئول پروژه‌ی معمولی، از آن‌ها که کارهای خیلی حساس بهشان محول می‌کنند. جزئیاتش را نمی‌گویم، حتی اگر اصرار کنی. آموزش دیده‌ام همیشه حواسم جمع باشد به همه‌چیز و همه‌کس در هر موقعیت و هر شرایطی، می‌خواهد توی خانه‌ی خودم باشد یا توی صف پمپ‌بنزین یا صبح توی توالت یا آخر شب توی رختخواب، وقتی زنم را بغل کرده‌ام و خودم را وا داده‌ام که آ … مردم به این‌جور موضوع‌ها که می‌رسند معمولاً بیخودی گلویشان را صاف می‌کنند که یعنی بگذریم. این‌ها را می‌گویم چون لازم است مختصر اطلاعاتی راجع به خودم بدهم.

خیلی‌وقت است آدم سربه‌راهی شده‌ام چون قبلاً نبودم (البته نظر دیگران محترم!)، با آن‌همه رفیق و زن و دختری که دوروبرم بود، از هر که می‌پرسیدی می‌گفت من مرد زندگی نیستم. حالا همان‌ها بیایند ببینند چه زندگی‌ای برای زن‌وبچه‌ام درست کرده‌ام. شکاکین و افرادی که راحت اقناع نمی‌شوند می‌توانند بروند از زنم بپرسند: خانم‌ها توی این‌جور چیزها تعارف ندارند. با این حال، بین خودمان باشد، قبول دارید از بعضی‌ها واقعاً نمی‌شود گذشت؟ کمی نگاه از نوع تحسین‌آمیز یا یک کم بیشتر، مثلاً صِرف یک آشنایی از نوع معصومانه یا حتی یک کم دیگر مثلاً فقط یک رابطه از نوع کنترل‌شده، به جایی برمی‌خورد؟

این را گفتم چون یک روز با وانیا و دیما، از بچه‌های واحد غیرنظامی، طبق معمول رفته بودیم ظهر رستوران نبش خیابانی که به اداره‌مان می‌خورد. دیما کتلت با کلم‌پخته سفارش داد و وانیا هم سالاد سزار و بیفتک و من ولی شیشلیک با مخلفات مبسوط. شروع کرده بودیم نم‌نمک آب‌پرتقال مزه‌مزه می‌کردیم و خاطره و جُک تعریف می‌کردیم. کمی که گذشت ــ‌خوبی اینجا این است که بعداز سفارش غذا زیاد آدم را معطل نمی‌کنند‌ــ سروکله‌ی گارسون با چرخ‌دستی از پشت دهلیزی که به آشپزخانه می‌رسید پیدا شد. همین موقع دیدم چهار تا خانم وارد سالن شدند. کارمند به آن معنا نمی‌خورد باشند. خیلی هنر می‌کردند توی یک شرکت باکلاس، مسئول قسمتی چیزی بودند. همه هم مرتب و آراسته بیست‌و‌هفت‌ـ‌هشت‌ ساله سنگین‌ورنگین با اسباب صورت درست و حسابی و اندام شقّ‌ورق با قدّوقواره‌های متفاوت. از خوش‌شانسی من هم نشستند ته سالن پای پنجره. طوری‌که می‌شد از میز ما یک خط فرضی مایل به چپ کشید تا برسد به میز آن‌ها. دختری که رو به من بود از همان موقع ورود بیشتر جلب توجه می‌کرد. روسری ساتن لاجوردیِ خوش‌رنگی انداخته بود روی شانه‌ها، حسابی جفت‌وجور با کت و دامن خوش‌دوخت چسبان و کفش‌های پاشنه‌بلند زردومشکی. یک سروگردن هم ازبقیه بلندتر که یعنی تا همین‌جا نمره‌ی قبولی را می‌گرفت. درست در مسیرِ دیدم بود و می‌توانستم راحت از بغل شقیقه‌ی وانیا توی نخش باشم.

مشغول که شدیم سنگینی نگاهش را هر وقت سرم پایین رو به بشقاب بود حس می‌کردم ــ‌البته این چیزها را همه بدون آموزش‌هایی که من دیده‌ام هم ملتفت می‌شوند. کدام مردی است که دلش وقتی دختری می‌رود توی نخش غنج نزند. ولی همین که سرم را بلند می‌کردم انگارنه‌انگار لحظه‌ای قبل به من نگاه می‌کرد. همه‌ی این‌ها وسوسه‌ام کرد دنبال موقعیت باشم. راستش توی این چهارپنج ‌سالی که ازدواج کرده‌ام پایم را کج نگذاشته‌ام. شاید فقط دوسه بار، که کس دیگری هم جای من نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد.

 

 

 

آمدم قاشق را ببرم سمت دهانم که دیدم از پشت میز بلند شد رفت دستشویی، بالأخره آن موقعیت طلایی پیدا شده بود. رفتم دنبالش. خودم را با دست‌خشک‌کن مشغول کردم تا آمد بیرون. مرا که دید کمی جا خورد، فوری رفتم سر اصل مطلب.

  • عذر می‌خوام مزاحم شدم. می‌خواستم اگر امکانش باشه شماره‌ی همدیگر رو داشته باشیم با هم آشنا بشیم.

نگاه عصبانیِ عاقل‌اندرسفیهی انداخت، بعد جدی و سرد گفت:

  • مثلاً که چی بشه آقا؟ آن‌هم اینجا توی دستشویی؟

همان‌طور بود که فکرش را می‌کردم: سرزبان‌دار، پررو، با صدایی محکم و گستاخ و نگاه نافذ و کمی دریده که از ته چشم‌های شوخ و طناز صاف مثل تیر اصابت می‌کرد به عمق چشم‌هام، نگاهی که خیلی حرف‌ها داشت؛ مثلاً این‌که راحت دم به تله نمی‌دهد یا این‌که از سنّش باهوش‌تر است و چیزهای دیگر که حدسش سخت نیست. تجربه داشتم، دیده بودم این‌جور دخترها می‌توانند چقدر آتشی باشند. این بود که اصلاً کوتاه نیامدم و با همان سماجتی که توی این‌جور کارها داشتم راضی‌اش کردم شماره‌ام را بزند توی موبایلش ولی نتوانستم شماره‌ی خودش را بگیرم.

سه هفته گذشته بود که یک روز عصر تلفن کرد. بعد از چند جلسه تعارف‌های معمول دخترها قبل از آن‌که کامل خودشان را وا بدهند، صمیمی شدیم و من که به‌اقتضای پروژه‌هایی که دستم بود مجبور می‌شدم خیلی از شب‌ها توی اداره بمانم طوری هماهنگ کرده بودم که دیروقت بروم خانه‌اش. آن‌موقع توی حومه‌ی شهر ساکن بود که سر هم می‌بریدند کسی خبردار نمی‌شد.

عذاب‌وجدان؟ حتی یک سرسوزن! چون حق خودم می‌دانستم بعد از چهارپنج سال زندگی مشترکِ تمام‌وقت، برای تنوع هم که شده کمی هم به حواشی زندگی‌ام برسم. خیالم هم از هر بابت راحت بود، چون سوای حواس‌جمعی که همیشه داشتم حسم این بود که هوای همه‌چیز را دارم و هر وقت خواستم می‌توانم حاشیه‌ها را درز بگیرم. مثل شطرنج‌بازی که مهره‌هایش را از اول طوری بچیند که در پایان به هدف برسد. اوضاع بر وفق مرادمان بود: خیلی‌وقت‌ها برای شام می‌رفتیم بیرون ولی بیشتر غذا می‌گرفتیم و خانه می‌خوردیم که ناتاشا هم همیشه موافق بود.

یک روز صبح که تازه رسیده بودم اداره، تلفن زنگ خورد از واحد امنیتی، گفتند سری بهشان بزنم. آنجا که رسیدم آقایی خوش‌برخورد و مؤدب آمد دنبالم مرا برد طبقه‌ی بالا توی یک اطاق دنج و تمیز با درودیوار سفید که آدم را یاد بیمارستان می‌انداخت و شروع کرد در مورد مسائل عادی و خانواده و این‌ها پرسیدن. آخر هم از ناتاشا سؤال کرد که تعجب نکردم چون کارشان بود جیک‌وبوک همه را بدانند.

ولی من فوری شستم خبردار شد: حتماً یک جای کارم ایراد داشت. شاید اسمم را داده باشند برای مأموریت خارج از کشور، چون این‌جور مواقع بود که پای واحد امنیتی می‌آمد وسط. ملاقات آن روز صبح کمی حساسم کرد، مثلاً این‌که چرا ناتاشا زیاد نسبت به خانواده‌ام کنجکاو نیست و انگار وانمود می‌کند زن‌وبچه‌ام برایش مهم نیست و این‌که چطور این‌قدر راحت می‌توانم شب‌ها خانه نروم و آب هم از آب تکان نخورد. حس ششمم می‌گفت رفتار یک زن توی همچین موقعیتی باید طور دیگری باشد.

همکاری داشتم به‌اسم آقای زابرودسکی. مردی تروتمیز و اطوکشیده، کم‌حرف، نجوش و عُنُق که لفظ‌قلم هم حرف می‌زد و هر بار که می‌آمد توی اتاق دست‌هایش را با محلولِ توی میزش ضدعفونی می‌کرد که بوی رنگ‌مانندش مدت‌ها توی اتاق می‌ماند. در کارش جدی بود و اگر پروژه‌ای دستش می‌دادند می‌شد روی درستی و اعتبار نتیجه‌اش قسم خورد. از آن آدم‌هایی نبود که دوست داشته باشم هم‌اتاقشان باشم، ولی شغل است و انجام وظیفه. آدم‌های مثبت همیشه روی اعصابم بوده‌اند. هر دویمان روی یک پروژه کار می‌کردیم ولی چون برای شب عذر موجه داشت من مجبور می‌شدم بمانم که از این بابت هم خوب به من می‌رسیدند. شنیده بودم یک بچه‌مدرسه‌ای بیش‌فعال هم دارد که آبش با او توی یک جوی نمی‌رود. البته راستش من هم اگر جای آن پسر بودم اوضاعم وخیم‌تر می‌شد.

کارش این بود که اول مستندات پروژه را بررسی می‌کرد و بعد گزارشش را همراه اسناد به من می‌داد برای اظهارنظر نهایی و اصلاحات فنی که من بعد پس می‌دادم به خودش. خیلی‌وقت‌ها هم عادت داشت اسناد و مدارک را ببرد منزل و بعداً می‌دادشان به من.

 

 

 

 

  • آقای باژِنُف، یک بار دیدم مدارکی که قبلاً بررسی کرده بودم و برشان گردانده بودم به خود زابرودسکی اشتباهی دوباره داده به من و چون مدارک توی پوشه بود، من همان‌طور گذاشتم توی کیفم و صبح روز بعد توی اداره متوجه قضیه شدم، وقتی هم به زابرودسکی گفتم دستپاچه جواب داد:
  • مهندس‌جان گرفتار شدیم از دست این بچه! والّا من خودم حواسم بود که بررسی‌شان کرده‌ای. این بچه دائم با کاغذ و مدارک و کیف ما کار دارد، از توی کیف برشان می‌دارد و برای این‌که دعوایش نکنم مدارک دیگری از روی میزم می‌گذارد جایشان.

 

  • آقای باژِنُف، ظاهراً پسرش می‌رود سر وقت کیف زابرودسکی و مدارک را از توی آن برمی‌دارد و با مدارک دیگری که روی میز باباش بوده عوض می‌کند، وگرنه این اتفاق نمی‌افتاد.

روزها می‌گذشت و من با دُمم گردو می‌شکاندم، فکر می‌کردم اوضاع هیچ‌وقت تا این حد بر وفق مرادم نبوده. تا این‌که یک روز صبح که آمدیم سر کار دیدیم ارتباطمان با تأسیسات موشکی در مرز فنلاند قطع شده و اوضاع ریخته به هم و کلی غریبه دستپاچه در رفت‌وآمدند که بعداً فهمیدم از ریاست‌جمهوری بوده‌اند. همه دست‌وپایشان را گم کرده بودند تا این‌که بعد از دو سه روز خبر حمله‌ی سایبری همه‌جا پیچید. این مربوط به زمانی بود که پوتین تازه شروع کرده بود داشت برای اوباما شاخ‌وشانه می‌کشید. هنوز جزیره‌ی کریمه را به روسیه الحاق نکرده بود.

بعد از این اتفاق خیلی چیزها توی اداره عوض شد. خیلی‌ها جابه‌جا شدند و پست‌ها تغییر کرد و بخشنامه آمد که هر پروژه‌ای بیشتر از دو ماه دست کسی نماند و گروه دیگری ادامه‌اش را دست بگیرد. ولی من و زابرودسکی کماکان سرجایمان ماندیم و مثل سابق کارمان را انجام می‌دادیم ولی من متوجه تغییرات ظریفی شدم این‌که مثلاً نحوه‌ی برخورد رئیس گروهمان آقای پانایِف خیلی عوض شده بود و دیگر مثل قبل شوخی‌دستی نمی‌کرد و ظهرها تنها می‌رفت غذاخوری…

تا این‌که آقای باژِنُف، دوباره از واحد امنیتی مارو خواستند. همان اولی بود همان‌طور مؤدب و خیلی بااحترام. حرف‌های این‌دفعه‌اش فرق داشت و خلاصه گفت بدون مستنداتی که فقط دست من و زابرودسکی بوده امکان نداشته اون اتفاق بیفته. آخر سر هم چیزی گفت که مو به تنم سیخ شد و عرق سرد روی پیشونیم نشست.

گفت می دانیم دختری که با او سروسرّ داری مأمور سیاست و از همان اول هردو تحت نظر بودید و خیالمان تخت است اسناد و مدارک را خودش از جای دیگری گیر آورده و تو این وسط بی‌تقصیری.

نکته‌ی جالب هم این‌که همه‌ی این‌ها را خیلی راحت و دوستانه می‌گفت نه گوشه‌ای، نه کنایه‌ای، نه تهدیدی. بعد هم باز همان‌طور تا طبقه‌ی پایین بدرقه‌ام کرد و خیلی مؤدب خداحافظی کرد و محکم دست داد.

وقتی گزارش حمله‌ی سایبری دستم رسید دیدم فقط ناتاشا می‌توانسته به اسناد و مدارک دسترسی داشته باشد آن‌هم از طریق من. ولی مانده بودم چطور این کار را کرده، هرچه فکر می‌کردم عقلم به جایی قد نمی‌داد. اولین کاری که کردم این بود که نگذارم ناتاشا بو ببرد از جزئیات خبر دارم. عادی رفتار می‌کردم و اصلاً انگارنه‌انگار.

توی فکر بودم و هرچه می‌گذشت چیزهای تازه‌ای به ذهنم می‌رسید و خیلی شب‌ها بی‌خوابی می‌زد به سرم. از یک طرف دنبال این بودم بفهمم مدارک چطوری افتاده دست ناتاشا، از طرف دیگر می‌خواستم خودم را از این منجلاب بکشم بیرون. خونسردی کارمند واحد امنیتی هم شکّم را بیشتر می‌کرد. و الّا دلیلی نداشت آن جمله‌ی آخر را آن روز بزند. توی این‌جور اداره‌ها هیچ حرفی اتفاقی نیست، شاید بخواهند سر من را هم آخر زیر آب کنند؟

نتیجه‌ای که گرفتم این بود: ناتاشا را که اول‌آخر سربه‌نیست می‌کردند، پس باید راهی پیدا می‌کردم تا خودم را از مظان اتهام خارج کنم. آن روزها به‌زور سرپا بودم با هیچ‌کس هم نمی‌توانستم درددل کنم. خودم بودم و خودم. تنهایی باید گلیمم را از آّب بیرون می‌کشیدم. جالب‌این‌که زنم هم متوجه تغییر حالتم نشده بود.

تنها راهش این بود که خودم ناتاشا را سربه‌نیست کنم تا واحد امنیتی اطمینان پیدا کند همدست ناتاشا نبوده‌ام. اگر او را می‌گرفتند من را هم برای سبک‌کردن اتهاماتش همراه خودش می‌کشید زیر آب. آن‌وقت دیگر فاتحه‌ی من هم خوانده بود. نمی‌توانستم هم ثابت کنم کار من نبوده. برای همین دیدم اگر خودم ناتاشا را سربه‌نیست کنم با یک تیر دو نشان زده‌ام: اولاً کسی نمی‌توانست انگشت اتهام را بگیرد طرفم و ناتاشا هم چون قبل از دستگیری سربه‌نیست شده بود دیگر وجود خارجی نداشت که مثلاً بخواهد من را هم قاطی ماجرا کند.

جالب این‌که مدتی بعد از این حمله ناتاشا از حومه‌ی شهر اسباب‌کشی کرد به یک آپارتمان نُقلی توی یک برج معروف که اول گفتم. بعد هم گفت قرار است برای چند سال از طرف محل کارش بفرستندش یکی از کشورهای اسکاندیناوی و دیگر این‌که بهتر است به‌خاطر دروهمسایه آنجا رفت‌و‌آمد نکنم. برای همین قرار شده بود دنبال خانه‌ای باشم تا او بیاید پیش من. آدرس جدیدش را داده بود، چند بار هم سر خیابانشان پیاده‌اش کرده بودم، ولی تا حالا خانه‌اش نرفته بودم.

حالا که نفسم سر جایش آمد می‌توانم کم‌کم دوباره راه بیفتم بروم طبقه‌ی بیست‌وپنجم. ولی چون می‌دانم اگر حالا هم نپرسی بعداً حتماً سؤال می‌کنی چطور نگهبان برج حفاظت‌شده‌ای مثل اینجا منِ غریبه را راه داده و چرا آسانسور را ول کرده‌ام و دارم پای پیاده پله‌ها را می‌روم بالا، مجبورم قبلش خیلی مختصر برایت توضیح بدهم. مختصر چون همین‌طوری هم به‌اندازه‌ی کافی کِش داده‌ام و معلوماتم را به‌کار برده‌ام تا خواننده، کتاب را نصفه‌کاره پرت نکند گوشه‌ی اتاق. چیزی که چند سطر قبل اشاره کردم شاید بخواهی بعداً بپرسی برمی‌گردد به دوستم آندره که داشت نگهبان برج را می‌پخت:

  • سلام پدرجان؛ شب شما بخیر. حال شما خوبه ایشاالله؟ یک زحمت داشتم، این دسته گل رو می‌خواستم زحمت بکشید برسونید طبقه‌ی بیست‌وپنجم دست خانم ناتاشا، فامیلی شونم یادم رفت توی راه. خودم نمی‌تونم ببرم یعنی نباید ببرم چون قراره براشون سورپریز بشه، چون آگه من ببرم دیگه باید بهشون بگم از طرف کی هستش و کل ماجرا را باید شرح بدهم و لطفش از دست میره. اینه که گفتم شما زحمتش را بکشید ببرید بالا تحویلشون بدین. من اینجا می‌مانم تا شما برمی‌گردین هر کی هم اومد میگم دو دقیقه صبر کند تا شما بیاین. این را هم داشته باشین شیرینیش، زحمتتون شد حالا ببخشید تورو خدا!

آندره دست کرد دو تا اسکناس هزار روبلیِ تانشده‌ی نو آورد بیرون گذاشت روی میز جلوی نگهبان، او هم تا چشمش به سبزیِ اسکناس‌ها افتاد گل از گلش شکفت و با شیطنت لبخند زد، دسته‌گل را برداشت رفت سمت آسانسور. بعد آندره همان‌طور که قرار گذاشته بودیم سیگار روشن کرد، من هم چون آن‌طرف خیابان روبه‌روی برج کشیک ایستاده بودم، به‌دو نگهبانی را رد کردم رفتم توی راه‌پله‌ها شروع کردم آرام بالارفتن.

حالا که همه‌چیز را گفتم دیگر باید راه بیفتم. ولی متوجه هستی که نمی‌توانم در آن واحد هم پله‌ها را بالا بروم و همزمان ادامه‌ی ماجرا را تعریف کنم. دلیل این یکی دیگر روشن است. پس فرض را بر این بگذار که همه‌ی اتفاق‌های داستان تا آخر افتاده و حالا برگشته‌ام دارم ماوقع را بازگو می‌کنم.

از طبقه‌ی بیست‌وچهارم بنا کردم پلّه‌ها را پاورچین پاورچین بالا رفتن. پشت در آپارتمان ناتاشا که رسیدم زنگ زدم و از جلوی چشمی رفتم کنار. من را که دید رنگ‌به‌رنگ شد و مصنوعی لبخند زد:

  • آقای مهندس؟ تو کجا اینجا کجا؟…. یه خبری زنگی چیزی؟ همین‌طوری سرزده؟

موهای خرمایی‌اش ریخته بود روی شانه‌ها، دو طرفِ حوله‌ی آبیِ خوش رنگی که تنش بود. بغلش کردم بوسه ای ازگونه‌اش برداشتم که هر لحظه‌اش مثل یک فیلم با دور کند توی ذهنم حک شد، لابد چون قرار بود برود به وادی خاطرات. دنبالش رفتم توی اطاق: رایحه‌ی گنگِ عطر گران‌قیمتِ یک مرد توی اتاق مانده بود. نشستم روی مبل پشت به دری که از آن آمده بودیم تو. روبه‌رویم نشست پاهایش را انداخت روی هم طوری که تا وسط ران‌هاش افتاد بیرون‌.

پاهایم گزگز می‌کرد، باورم نمی‌شد چنین تصمیمی گرفته باشم. ته دلم مثل یک چاه سیاه خالی بود. دلشوره داشتم، روی سینه‌ام سنگین شده بود. انگار داشتم از دور به خودم نگاه می‌کردم: تک‌وتنها تکیه داده بودم به دیوار سیمانی و نمناک و خزه‌بسته‌ی یک باغ، بعد از طوفانی سرزده با فرشی از شاخه‌های خرد و شکسته و برگ‌های سبزِسبز، پر از گل‌های له و کثیف و لگدمال زیر پاهایی سراسیمه و عصبی.

  • کاپشنتو چرا در نمی‌آری؟ غریبی می‌کنی حالا دیگه واسه‌ی ما؟

باید تنم می‌ماند، دستم توی جیبم روی کُلت آبکاری‌شده عرق کرده بود، دعوت داشت: وسط حرف‌هاش گفت ــ‌که یعنی نمی‌توانستم بمانم. ولی طفلک خبر نداشت خودم هم خیال ماندن ندارم. شک کرده بود، معلوم بود. باید کار را تمام می‌کردم. دلم می‌خواست سرش داد بکشم، فریاد بزنم که

 

چرا نفهمید خاطرش را می‌خواسته‌ام، ولی مگر ممکن است نفهمیده باشد؟ گاف داده بودم چون از منی که این‌قدر به خودم مطمئن بودم زرنگ‌تر بود. پاک فراموش کرده بودم اتفاق درست زمانی می‌افتد که خیالت راحت است، چون فکر می‌کنی پیش‌بینی همه‌چیز را کرده‌ای، افسوس که در شطرنج زندگی مهارتی نداشتم. البته ناتاشا هم با آن‌همه زرنگی، اوضاعش بهتر نبود وگرنه من الآن توی خانه‌اش نبودم و داستانی که می‌خوانید هم دیگر خلق نمی‌شد. چقدر بی‌رحم و بی‌انصاف و چقدر بی‌موقع! سرم داشت از ملغمه‌ی این افکار و احساسات می‌ترکید. برای همین دیدم طولش ندهم بهتر است.

از من نخواه بگویم چطور و چگونه کار را تمام کردم، الآن فکرش را که می‌کنم می‌بینم زجرآورتر از آن است که بخواهم به‌اقتضای هیجان و التهابِ این‌طور صحنه‌ها نقلش کنم. انگار من نبودم که این کار را کردم. بگذار این فصل از زندگی‌ام را مثل یک زخم همچنان تا آخر عمر در اعماق ذهن با خود داشته باشم و هیچ‌وقت مجبور نشوم رویش را باز کنم چون از منِ آموزش‌دیده‌ی سردوگرمِ روزگارچشیده قبول کنید اگر می‌خواستم به افکار و احساساتی که مجبور بودم و هنوز مجبورم ناخواسته پا رویشان بگذارم امان بدهم آن‌وقت چه‌بسا نمی‌توانستم کار را تمام کنم. در این‌صورت، الآن که نگاه می‌کنم، احتمال داشت امر هم بر ناتاشا مشتبه شود که انگار همه‌چیز آن‌طور که خواسته پیش رفته، البته چه فرقی می‌کند، مگر فرصت داشت به اشتباهش پی ببرد؟ حالا مگر برای من که فرصتش را دارم فرق می‌کند؟

یکی‌دو هفته بعد وقتی دیدم خبری نشد خودم به باژِنُف تلفن کردم و بعد رفتم پیشش:

  • ناتاشا کار من بود. با دوستش هم درگیر شدم، شانس آوردم فرار کرد وگرنه خون او هم حالا افتاده بود گردنم و محکوم شده بودم. صدای دختره رو شب حادثه ضبط کردم، گفت همان شبی که زابرودسکی آن مدارک را اشتباهی به من داده بود از کیفم برشان داشته و در فاصله‌ای که رفته بودم پیتزا بگیرم سریع اسکنشان کرده. گفت آمدنش هم به رستوران آن روز اول اتفاقی نبوده.

از من رفع اتهام شد، ولی به‌هرحال گوشمالی‌ام دادند چون برنامه‌ریزی کرده بودند ناتاشا را دستگیر کنند و بعد فیلم اعترافاتش را از تلویزیون پخش کنند. گفتند این‌که سرخود کار کرده‌ام همه‌ی پیش‌بینی‌هایشان را به‌هم ریخته. درست که از زندان و شاید اعدام فرار کردم ولی کار به همین ختم نشد. چون باز بیخودی فکر کرده بودم حواسم به همه‌چیز هست: زنم سوار بر موج حوادث طلاق گرفت، خانه و زندگی‌ام را هم صاحب شد، چون از اول همه‌چیز را می‌دانست: به‌خاطر بازجویی‌هایی که مرتب از او شده بود.

بعدها منتقلم کردند به تأسیسات غیرنظامی، تبعیدگاه امثال من، شدم همکار وانیا و دیما. زابرودسکی را هم جای دیگری منتقل کردند، با یک پست مدیریتی.

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.