ویژه > داستان

زندان سلیمان

زندان سلیمان

زندان سلیمانReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

چشمهایش را که باز کرد هوا هنوز تاریک بود. نور محوی گوشه آسمان را روشن کرده بود اما ستاره‌ها هنوز پیدا بودند. در یک مدرسه راهنمایی پسرانه مانده بودند؛ یک ساختمان آجری دو طبقه در روستایی که لابه‌لای خانه‌های کوتاهش پر از کپه‌های کاه بود. آهسته از پله‌ها پایین رفت. باد پرچم ایران را بالای میله بلندی که گوشه حیاط بود با صدای بلند تکان می‌داد. گره روسری‌اش را محکم کرد و شالش را دور گردنش پیچید.

به دریاچه که رسید، آسمان روشن‌تر شده بود. هلال سفید ماه بالای کوه پشت ایوان سنگی می­درخشید. نشست روی تخته سنگی لب آب. هوا سرد بود و پاهایش کرخت و بی‌حس بودند. دولا شد و نگاه کرد. سرش را روی سنگ گذاشت. گونه­هایش سردی سنگ را احساس می‌کردند. احساس کرد موهایش بلند می‌شوند و در آب فرو می‌روند. نوک انگشتهایش را روی سطح آب کشید. سرد بود. نفسش را در سینه حبس کرد. خودش را جلوتر کشید و چشمهایش را بست…

 

انقدر از پله‌ها آهسته بالا آمده بود که چراغ راه‌پله دوباره خاموش شده بود. دستش را گرفت به چارچوب و سرش را به در نزدیک کرد. صدایی نمی‌آمد. کلید را آرام توی قفل چرخاند و بی‌آنکه چراغ را روشن کند کورمال کورمال رفت سمت باریکه نوری که از لای در اتاق خواب روی موکت افتاده بود و تا روی در حمام بالا می‌رفت.

«دیر کردی.»

سرِ تارا جلوی چراغ مطالعه بود. دستگیره را آرام پایین داد و در اتاق را بست. دکمه‌های مانتویش را که باز می‌کرد یک لحظه کمرش تیر کشید.

تارا گفت: «با فرهاد بودی؟»

رفته بودند بام تهران. سر کار بود هنوز که به فرهاد زنگ زد. عصر ساعت چهار ‌و نیم سه راه طالقانی قرار گذاشتند. از شرکت که بیرون آمد چکِ حقوقش را در بانک ملت نقد کرد و جلوی دکه روزنامه فروشی منتظر ایستاد. آن شب با نسیم و مهیار تا ایستگاه اول بالا رفتند.

از کنار موهای تارا، نور زرد چراغ مطالعه می‌زد تو چشمهاش. هوای اتاق گرم و خفه بود. پنجره بالای تخت را باز کرد و مانتو را انداخت روی دسته صندلی. دنباله مانتو افتاد روی کتاب‌های آبی و بنفشِ قلمچی که روبروی کمد مرتب روی زمین بودند.

«بابا چیزی گفت؟»

نیمرخ روشن تارا روی کتاب خم شده بود.

«بابا یا مامان؟»

«لوس نشو.»

«به مامان گفت برو دخترت رو از تو خیابون جمع کن.»

بالش را از زیر روتختی درآورد و دراز کشید. در راه برگشت به ترافیک خوردند. بالای پلِ پارک وی که رسیدند چراغ‌های قرمز ماشین‌ها بود که به چشم می‌آمد. پایین تر از خروجیِ صدر تصادف شده بود. یک پاترول سفید زده بود به یک پرایدِ نمره کرج که دو تا خانم چادری سوارش بودند.

مهسا گفت: «حالا چرا زود خوابیدن؟»

«زوده مگه؟»

«کی دیدی ساعت یازده بخوابن.»

تارا گفت: «بابا سرفه کرد همه‌اش.»

غلت زد و پاهایش را لای پره های سرد شوفاژ فرو کرد. از دوشنبه پیش سرفه می‌‌کرد. تمام هفته، مادر هر شب سر شام، زیر لب، رو به مهسا و تارا گفته بود از سیگار است. مهسا فکر کرد که سرفه کرده و بلند داد زده. حتما روی مبل زیر پنجره نشسته، زیرسیگاری شیشه‌ای را گذاشته روی دسته مبل و صداش با دود سیگار در نورگیر می‌پیچیده. تارا خم شده بود روی کتاب. بدون اینکه سر برگرداند گفت: «بابا شاید فردا بره شمال.»

فرهاد گفت: «بالاخره بابات می‌ره یا نه؟»

یک ساعتی شد که ماشین در بزرگراه ذره‌ ذره جلو می‌رفت. مهسا روی صندلی عقب خودش را چسبانده بود به در. شیشه را تا آخر پایین داده بود و نوک انگشتهایش را به شاخه های بیدهایِ میان بزرگراه می‌کشید.

فرهاد گفت: «خب چرا از جاده رشت نمی‌رن؟»

نسیم موهایش را زیر روسری چپاند و گفت: «جاده باز شده.»

مهیار گفت: «تا دیشب که بسته بود.»

نسیم گفت: «امروز صبح باز شده. من خودم تو تاکسی شنیدم. مهسا رو هم می‌بریم.»

همه شب از برنامه سفر حرف زده بودند. در تاریکی، روی سنگ‌های مشرف به دامنه نشسته بودند و دور از چراغ‌ها، به شهر نگاه می‌کردند. فرهاد همه اش مثل یک هاله سیاه پشت به لکه‌های نورانی تهران ایستاده بود و بلند از جاهایی که قرار بود ببینند حرف می‌زد. مهسا هیچ نگفته بود. زل زده بود به برج میلاد که حالا با چراغ‌هایش شب‌ها هم به چشم می‌آمد. راه که باز شد خم شد جلو و سرش را در فاصله پشتیِ صندلی و شیشه فرو کرد. در گوش فرهاد گفت: «بریم تندتر. بابام منو می‌کشه.»

پشت یک جیپ مشکی مانده بودند. فرهاد دستش را از کنار شیشه برد عقب و کشید به صورت مهسا. گفت: «بچه‌ها ساعت دیگه یازده شده. سیندرلا الان کدو می‌شه.»

نسیم ساعتش را نگاه کرد و گفت: «یک ساعته که کدو شده.»

فرهاد از توی آینه پشت سرش را نگاه کرد و از دست راست جیپ سبقت گرفت. ماشین که شتاب گرفت، یک لوله کاغذ کاهی روی طاقچه عقب سر خورد و افتاد روی صندلی.

فرهاد ماشین را کوچه بالایی نگه داشت، همان جای همیشگی، کنار چنار قطوری که تنه‌اش، که رو به خیابان بود، پوک و سوخته بود ولی شاخه‌هایش برگ داشتند. فرهاد پاهایش را گذاشت دو طرف جوب که تا لب جدول پر از آب بود و دست مهسا را گرفت تا رد شود. مهسا چند قدمی که جلو رفت ایستاد و دست تکان داد. فرهاد که ماشین را روشن کرد، نسیم و مهیار برگشتند و نگاه کردند. مهسا تا وقتی که ‌پیچید توی کوچه هنوز دامن بلند چین دارش را پوشیده بود.

 

از صدای حرف‌ زدن پدر بیدار شد. ملافه را کنار زد و طاق باز دراز کشید. دهانش خشک بود. در رختخواب ماند تا صدای رفتن پدر را بشنود؛ صدای قژقژِ پایه‌های صندلی روی سرامیک‌های آشپزخانه، بسته شدن در جاکفشی و تقِ بسته شدن در. توی آشپزخانه مادر گفت: «دیشب داغون شدم.»

آفتاب از لای پرده افتاده بود روی لیوان نیم‌خورده چایی و انعکاس طلایی‌اش روی سفره پلاستیکیِ میز پخش شده بود. مادر خرده‌های نان را از لابه لای خط‌های نور جمع می‌کرد. مهسا بلند شد و از پشت بغلش کرد.

مادر گفت: «موهام رو کی رنگ می‌کنی؟»

ایستاد روبروش. موها وز کرده بودند. مهسا آرام دست کشید روی تارهای سیاه و سفید موهای مادر که کمی بالاتر از پیشانی شرابی می‌شدند.

مهسا گفت: «می‌خوام برم مسافرت. با بچه های دانشگاه فرهاد.»

مادر یک لحظه تو چشمهاش نگاه کرد.

«کجا می‌ری؟»

«می‌ریم اردو مامان. سفر علمی. یه جایی نزدیک زنجان.»

مادر خرده‌های نان را توی سطل خالی کرد. در سطل که با صدا بسته شد مهسا گفت: «به من چه که بابا نرفته.»

مهسا آرنج‌های مادر را توی دستهاش گرفت. نگاه کرد به چین های کنار چشم‌ها. بعد سعی کرد با دو تا دست‌هاش موهایش را بخواباند.

مادر گفت: «تو برو ما هم داد و بیدادش رو می شنویم.»

مهسا گفت: «این جوری قشنگ‌تر می‌شی.»

آن روز تا وقت ناهار گزارش بازدید دیروزش را تمام کرد و فرستاد برای تایپ. بعد از ظهر باید به یک کارگاه جدید سر می‌زد، نرسیده به پیچ شمیران. دستگاه جدید تصفیه آب که شرکت از پرتغال وارد می‌کرد‌ مشکل داشت. پشت در شیشه‌ایِ ورودی، حراستِ ساختمان به مانتوش گیر داد. خانمی که زیر چادرش مقنعه قهوه‌ای چانه‌دار پوشیده بود گفت که کوتاهه. همان لحظه موبایلش زنگ زد. از کیفش که در آورد افتاد زمین. دولا شد که برش دارد.

«این‌جوری نمیشه برین داخل.»

بلند که شد خانم چادری انگشتش را گرفته بود جلوش.

«با این دور چشمات رو پاک کن.»

روی انگشت زن گوله‌ سفید کرم بود. مهسا نگاه کرد به تصویر دست زن که افتاده بود توی شیشه روی میز.

بلند گفت: «واسه کار خودتون اومدم. داخلم نمی‌رم.»

نگه‌اش داشتند. زنگ زدند بالا.

دوباره موبایلش دو تا زنگ کوتاه زد. مهسا گفت: «دستگاه خودتون خرابه. به من چه.»

دکمه موبایل را فشار داد. فرهاد بود: babat raft?

مهیار گفته بود: «مثلاً مهسا مهندس این مملکته. اون وقت باباش می‌گه که باید ساعت نه خونه باشی.»

دست فرهاد روی شانه مهسا بود. مهسا اما نای راه رفتن نداشت. آن روز تمام راه را از کارگاه پیاده برگشته بود. آنقدر خسته بود که دلش می‌خواست همان پایین توی پارکینگ بماند تا بچه‌ها برگردند.

فرهاد گفت: «چه مهندسی؟ هنوز که دفاع نکرده.»

تا آخر دی بیشتر وقت نداشت. بعد از یک متن سه صفحه‌ای، که اول ترم پیش هول‌هولکی نوشته بود، هیچ کاری نکرده بود.

فرهاد گفت: «می‌دونین چرا کاراش عقبه؟ برای اینکه به جای این‌ که درس بخونه همه‌اش سرکاره.» و خندید. «یکی نیست بگه این همه کار کردی کجا رو گرفتی.»

نسیم گفت: «باید با بابات حرف بزنی.»

 

همه راه هیچ حرفی نزد. نشسته بود روی صندلی یکی مانده به آخر. پاهایش را بین دست‌هایش گرفته بود. فرهاد جلوی اتوبوس بود، مدام با راننده حرف می‌زد، یا کارتون‌هایِ پر از تیتاپ و ساندیس را جابه‌جا می‌کرد. مهسا کتابش را از کوله‌اش در آورد و گذاشت روی پایش. ولی بیشتر ابرها را نگاه کرد. ابرهای سفید کشیده که محو می شدند در تصویر ماتِ صورتش که در شیشه کدر اتوبوس افتاده بود.

ساعت از یک و نیم گذشته بود که بالاخره به جاده خاکی رسیدند. در اتوبان کرج، کشیدگی البرز بود، آسمان آبی با لکه‌های ابر، و پایین تر، سقف ماشین‌هایی که تندتر از اتوبوس می‌گذشتند. اینجا اما جاده خالی بود و کوه‌ها همه خشک بودند.

برای ناهار نزدیک نهر کوچکی ایستادند، جایی که چند تا درخت بید بود و پشتش کوه‌های دندانه دندانه. زیر سایه درخت‌ها روی علف‌ها سفره انداختند و دور هم نشستند. اصلاً اشتها نداشت. ناهار که تمام شد فرهاد صداش زد. «بیا ازت عکس بگیرم.»

از راه باریکی که میان ساقه‌های سبز گندم بود گذشتند. مهسا دست‌هایش را بلند کرد: «اینجا خوبه؟»

فرهاد دست‌هایش را تکان داد که یعنی برو عقب‌تر. مهسا نفس عمیق کشید. بعد روسری‌اش را درآورد و انداخت روی شانه‌اش. فرهاد چمباتمه نشست روی زمین. نوار‌های قرمز روی اتوبوس پشت شاخه‌های بیدها پیدا بودند. فرهاد بلند گفت: «نمی‌خوای موهات رو بلند کنی؟»

دوربین را نود درجه چرخاند. مهسا دست کرد توی موهای پشت سرش. «لطفا این گاوها هم تو عکس باشن.» بعد سرش را کج کرد و لبخند زد.

فرهاد گفت: «بلند بهت بیشتر می‌یاد.»

 

مادر دولا شده بود و لباس‌های چرک را می‌چپاند توی ماشین رختشویی. مهسا در یخچال را باز کرد و در حالی که کمرش را می‌خاراند چشم گرداند. بعد شیشه خیارشور را از توی در یخچال برداشت و گذاشت روی میز.

گفت: «امروز فکرکردم باید با هم بریم خرید. سوار مترو بشیم بریم بازار یه خرید حسابی بکنیم.»

مادر گفت: «چی شد برنامه‌ات؟»

در ماشین رختشویی باز بود. سه تا پیراهن‌ از لبه سینک آویزان بودند.

«تو رو خدا مامان.»

«بابات قاطی می‌کنه. تارا کنکور داره. اگه بری بابات قاطی می‌کنه.»

مهسا در شیشه را باز کرد و یک خیارشور گاز زد. بعد بلند شد و چهارزانو نشست روی زمین، کنار سبد خالی رخت. مادر یک لحظه نگاهش کرد و گفت: «واقعا می‌خوای بری؟»

«صد دفعه گفتم. آره می‌خوام. می خوام با فرهاد اینا برم مسافرت.»

«به بابات چی بگم؟»

«یه چیزی بگو دیگه.»

«تارا کنکور داره. قاطی می‌کنه.»

مهسا بلند شد و تکه تلخِ تهِ خیارشور را پرت کرد توی سینک.

«اصن بگو رفت خونه دوستش، بگو رفت ماموریت، بگو بزرگ شد و رفت پی کارش. یه چیزی بگو دیگه.»

 

دیر رسیدند. سر دوراهی اشتباه رفته بودند. فرهاد مدام می‌گفت که آفتاب رفته و دیگر نمی‌شود عکس گرفت. اتوبوس می‌لرزید و بالا و پایین می‌شد. یک چیز فلزی مدام پشت سر مهسا صدا می‌داد. به هر کوه مخروطی که شبیه عکس‌های کتاب بود که می‌رسیدند فرهاد بلند می‌گفت: «خودشه. رسیدیم دیگه.»

اتوبوس که ایستاد مهسا، خواب و بیدار، سرش را بلند کرد.

فرهاد گفت: «بیداری؟»

مهسا جواب نداد.

فرهاد گفت: «حواست هست؟»

مهسا از پشت شیشه نگاه کرد. هنوز گیج بود. بیرون پسری که تی‌شرت قرمز پوشیده بود داشت بلند بلند حرف می‌زد. همه که پیاده شدند سرش را قایم کرد پشت صندلی و روسری آبی‌اش را سرش کرد.

 

یک دوشنبه شب تابستانی بود که با پدر حرف زد. بعد از اخبار ده و نیم، صفحه‌های روزنامه را سر داد یک طرف مبل و نشست کنارش. تلویزیون سریال کره ای نشان می داد. پدر پیژامه چهارخانه قهوه ای‌اش را پوشیده بود. مهسا هنوز چیزی نگفته بود که گفت که دخترهاش را از سر راه پیدا نکرده، که خوش‌گذرانی های مهسا از حد گذشته. بعد سیگاری روشن کرد و زل زد به صفحه تلویزیون. مهسا چیزی نگفت. در صفحه تلویزیون زنِ چهارشانه‌ای بود که دامن بلند قرمزش اژدهای طلایی داشت و با شمشیر لب پرتگاه ایستاده بود. مهسا صدای تلویزیون را کم کرد تا همه حرفهایی را که بارها شنیده بود دوباره گوش کند: مسوولیت والدین، فرزندِ صالح و پدرش که چهل و پنج سال پیش توی نایین هشت تا بچه بزرگ کرده. وقتی مهسا راجع به ساعت نه پرسید پدر چشمهایش را بست. باد دامن زن شمشیر به دست را تکان می‌داد. پدر انگشتهایش را محکم به دسته مبل فشار می‌داد و روی سینه‌اش دست می‌کشید.

بعد شروع کرد به سرفه کردن. جاسیگاری سر خورده بود تا لبه دسته مبل.

مهسا نگاهش کرد. پدر از جاش بلند شد و گفت: «تا وقتی اینجایی قانون همینه.» جاسیگاری داشت می‌افتاد روی زمین که مهسا دستش را جلو برد و نگه‌ش داشت.

 

زیر پل سید خندان توی ترافیک مانده بودند که مهسا یک‌هو گفت: «بابام بره یا نه، من می‌یام.»

فرهاد صدای ضبط را کم کرد. «نمی‌ترسی؟»

«یه روزی بالاخره باید برم.»

باران داشت نم نم می‌بارید. برف پاک‌کن ها با آهنگ‌های قدیمی کریس دی برگ حرکت می‌کردند. ماشین که پشت چراغ قرمز ایستاد فرهاد گفت: «این مقنعه مامانتِ پوشیدی؟»

«زشته؟»

«شبیه بیچاره‌ها شدی.»

ماشین که کنار درخت چنار ایستاد مهسا گفت: «دوست نداری من بیام؟»

چراغ های آبی ضبط توی تاریکی برق می‌زدند. فرهاد ترمز دستی را کشید و چرخید سمت مهسا.

«یعنی چی دوست نداری؟»

مهسا گونه‌اش را چسباند به پشتی صندلی. «چه می‌دونم. گفتم شاید نمیشه.»

«اسمت رو جای زهرا دادیم. هیچ‌ کی نمی‌فهمه.»

مهسا گفت: «خودت چی؟ دوست نداری من بیام؟»

فرهاد گفت: «لوس شدی؟»

مهسا گفت: «یه دورِ دیگه بزنیم؟»

فرهاد گفت: «بستنی متری؟» و چشمک زد. مهسا صندلی را خواباند عقب و مقنعه‌اش را بالا کشید.

از پارک وی انداختند توی ولیعصر. ماشین که در سربالایی کوچه ناهید ایستاد مهسا گفت: «تو یادت می‌یاد که باغ وحش تهران اینجا بود؟»

فرهاد گفت: «باغ وحش اینجا بوده؟»

«یادم نیست کجا بود دقیقا. یه جایی بود نزدیک پارک. بابام ما رو می‌اورد. دو تا شیرِ بزرگِ سنگی دم درش بودند. بابام می‌یومد مهد کودک دنبال من و تارا. هر دفعه باید سوار شیرها می‌شدیم.»

فرهاد گفت: «من هیچ‌ وقت باغ وحش نرفتم.»

مهسا گفت: «اون وقتا یه رنو پنج سفید داشتیم.»

یک برگ خشکِ چنار سر خورد روی شیشه ماشین و گیر کرد به گوشه برف پاک‌کن. از تاریکیِ ته کوچه صدای خش‌خش کشیده شدن جارو روی آسفالت می‌آمد. مهسا دستش را گذاشت روی دنده.

«امروز تو شرکت یاد اون شبی افتادم که اومدی ترمینال دنبالم. همش به اون لحظه‌ای فکر می‌کردم که پایین پله‌ها چشممون بهم افتاد.»

یک دست فرهاد روی فرمان بود.

مهسا گفت: «یادت نیست؟ اولین بار که ماموریت رفته بودم قزوین؟ اول که بهت زنگ زدم گفتی کار داری. بعد یک‌هو گفتی می‌آیی دنبالم. یادت نمی‌یاد؟ من دیر رسیدم. تو پایین پله‌ها بودی. داشتی دنبالم می‌گشتی. بعد یک لحظه، دقیقا توی یه لحظه، هم‌دیگه رو نگاه کردیم.»

«من اصلا یادم نیست.»

تصویری که در ذهن مهسا مانده بود اما بی‌نهایت واضح بود: فرهاد پایین پله‌ها بود، با گونه‌های استخوانی و موهای ژل‌زده. آستین‌های پیراهن چهارخانه سفید و آبی‌اش را تا روی بازوهای بزرگش تا زده بود. چشمهایش آرام و بی‌حالت بودند، درشت و سیاه. همان دو تا چینِ کوتاه همیشگی بین ابروهایش افتاده بود. انگار همان لحظه یک‌هو پرت شده بود جایی که هیچ وقت نرفته بود.

 

از طاق سنگی که گذشت دریاچه آبی بزرگ بود با انعکاس ویرانه‌های سنگی که راه راه روی سطح آب افتاده بود. دور دریاچه گشت. بعد نشست روی یک تخته سنگ لبه آب. دورتر از لابه‌لای ابرها ستون‌هایی از نور روی زمین می‌تابید. فرهاد از دور دست تکان داد. بلند گفت: ««نمی‌خوای بیایی ببینی؟»

بعد نشست روی زمین و از کوه‌های دوردست عکس گرفت.

مهسا گفت: «اینجا آدم دوست داره بمیره.»

پسری که ریش بزی داشت گفت: «زرتشتی‌ها می‌گن یه روز دختر باکره‌ای اینجا، در آتشکده آذرگشنسب، شنا می‌‌کنه و از اون دختر، سوشیانس یا همون منجیِ زرتشتی‌ها متولد می‌شه.»

مهسا دولا شد و نگاه کرد.

پسر گفت: «می‌دونین چقدر عمیقه؟» و سنگی برداشت و انداخت توی آب. سنگ همین‌طور پایین رفت تا نقطه کوچکی شد و محو شد.

پسر گفت: «البته اون دریاچه خیلی جاها می‌تونه باشه، مثل دریاچه هامون سیستان یا دریاچه ارومیه.»

نسیم چشمی چرخاند و گفت : «انگار ماهی نداره.»

«به خاطر املاحشه.»

مهسا گفت: «اینجا آدم دوست داره بمیره.» و زل زد به سطح آب.

 

صبح آفتاب نزده بود که موبایلش دو تا زنگ کوتاه زد. Bidari?. ساکش را که گذاشت پشت در دید که مادر ایستاده توی آشپزخانه. پرده را کنار زده بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. مهسا رفت کنارش. آرام گفت: «دوسِت دارم.»

مادر گفت: «فرهاد پایینه.»

همراهش آمد پایین. دکمه های مانتوش باز بودند. از لای در گفت: «مواظب باشین.»

فرهاد ساکِ مهسا را گرفت دستش. مادر فرهاد را نگاه ‌کرد.

فرهاد گفت: «با اتوبوس می‌ریم.»

به دانشگاه که رسیدند، چراغ های خیابان‌ها هنوز روشن بودند. مهسا نگاه کرد به کرکره‌های کشیده کتاب فروشی‌ها و نرده‌های خط ویژه اتوبوس که سبز و زرد رنگ شده بودند. روبروی سردر اصلی پیاده شدند. نور کم‌رنگی سایه بلند ساختمان‌ها را روی آسفالت خیابان انقلاب پهن می‌کرد. مهسا به اتوبوس تکیه داد و چشمهایش را بست. تمام شب توی رختخواب غلت زده بود. همش به لحظه‌هایی فکر کرده بود که احتمالا یاد فرهاد نمانده. مثل اولین‌باری که پشت برج سنگی کلکچال کنار هم نشسته بودند. یا آن شب پاییزی که نزدیک ایستگاه مترو میرداماد گرفته بودندشان. فرهاد گفت: «مهسا فکر کنم زهرا قراره بیاد…»

مهسا گفت: «من خودم می‌یام.»

«شوخی کردم.»

بعد مهسا را به همکلاسی‌هاش معرفی‌ می‌کرد. گفت: «یادتون باشه هنوزم مهسا همون زهراست.»

 

سرش گیج می‌رفت. چشمهایش هم رفتند. بلند شد و چرخی زد. بین ستون‌ها گشت و همین طور که راه می‌رفت روی دیوارهای سنگی دست کشید. بعد یک‌هو همین‌طور الکی یاد درخت توت جلوی خانه‌شان افتاد. احساس کرد راه بند آمده، دستش را دراز کرده که توت بچیند و راننده‌های همه ماشین‌ها نگاهش می‌کنند.

وقتی برگشت دم دریاچه آفتاب داشت غروب می‌کرد. چند نفری دم ورودی جمع شده بودند تا عکس بگیرند، از انعکاسِ نارنجی خورشید که از پشت کوه پهن شده بود روی موج‌های ریز آب. فرهاد دیرتر آمد. چشمش که به مهسا افتاد گفت: «موبایلت رو کجا گذاشتی؟»

نفس‌نفس می‌زد. پایه‌های نازک و بلند سه‌پایه از دوربینش آویزان بودند. مهسا اخم کرد. حتماً مانده بود توی اتوبوس. فرهاد خندید. «مامانت زنگ زد.» تو چشم‌هاش یه چیزی برق می‌زد. «گفت بابات رفته شمال.» بعد رو به نسیم گفت: «امشب سیندرلا می‌مونه.»

رنگ نارنجی آسمان افتاده بود روی لنز دوربین. مهسا سنگی از کنار پایش برداشت و انداخت توی آب. بعد دولا شد و نگاه کرد. سنگ همین‌طور می‌رفت پایین و انگار هیچ‌وقت نمی‌ایستاد.

 

اتوبوس با موتور روشن روبروی مدرسه بود.

فرهاد گفت: «کجایی مهسا؟»

مهسا چیزی نگفت.

فرهاد گفت: «همه رو معطل کردی.»

ساکت نگاهش کرد. روی تخته سنگ خوابش برده بود.

فرهاد گفت: «همه منتظر تو موندن.»

بعد از ظهر رفتند دیدنِ یک کوه مخروطی که شبیه کوه آتشفشان بود ولی می‌گفتند که از رسوب آب درست شده. بالا که رسیدند سنگ‌های ریز از زیر پای مهسا روی شیب کوه سرازیر شدند. نفسش بند آمده بود. نشست لبه یک تخته سنگ که شیارهای مورب داشت. بعد سرش را خم کرد و نگاه کرد. دیواره‌های داخلی مخروط‌ ریخته بودند. نسیم که رسید نگاهی انداخت و بریده بریده گفت: «اینجا نمی‌خوای خودکشی کنی؟»

می‌خواست بگوید خودکشی با مردن فرق دارد. مردن یعنی حس لحظه آخری که زنده هستی. چیزی نگفت. باد خنکی آرام می‌خورد به صورتش. دورتر، از لابه‌لای ابرها لکه‌های نور روی تپه‌ها افتاده بودند. نگاه کرد به لکه آبی دریاچه و ویرانه‌های سنگی تخت سلیمان که در دوردست پیدا بودند. از ذهنش گذشت که شاید این جا در کوه مخروطی هم یک وقتی نطفه زرتشت بوده.

 

مادر با چشم‌های پف کرده دم در بغلش کرد. بیست دقیقه‌ای از نیمه‌شب گذشته بود. سمت اتاق که می‌رفت یک لحظه حس کرد چیزی ته راهرو تکان می‌خورد. احساس کرد صدای خس‌خس نفس کشیدن کسی را می‌شنود. در اتاق را بست و پشت در نشست روی زمین. تارا نگاهش کرد.

«برگشته؟»

تارا گفت: «چی شده؟»

مهسا دستش را روی سینه‌اش کشید. بعد لای در را باز کرد و نگاه کرد. یک هوله مشکی از دستگیره در حمام آویزان بود.

تارا گفت: «واقعا شانس اوردی بابا رفت شمال.»

شب خواب دید که در آب کدر دریایی شنا می‌کند و ماهی‌های بزرگی با فلس‌های نقره‌ای دورش را گرفته‌اند. شنا کرد و پایین‌تر رفت. موهایش بلند شده بودند. بعد موجودات کوچکی دورش را گرفتند. دریا عمیق بود و آبی. هر چه پایین‌تر می‌رفت بیشتر می‌شدند.

صبح توی رخت‌خواب زنگ زد به شرکت و گفت که دو ساعتی دیرتر می‌رسد. در آشپزخانه مادر نایلون مشکیِ همیشگی را مثل شنل ‌کشید روی شانه‌اش. یکی از صندلی‌ها را گذاشت رو به پنجره قدی بالکن. مهسا رنگ را توی ظرف آبی پلاستیکی هم زد و گذاشت روی میز. مادر سرش را بی حرکت نگه داشته بود و خیره بیرون را نگاه می‌کرد. مهسا همین‌طور که قلمو را روی موهای پشت سر می‌کشید گفت: «مامان»

باد می‌پیچید لای شاخه‌های درختِ چناری که برگ‌هایش کم‌کم زرد می‌شدند. مهسا موهای پشت سر را با دست کشید بالا.

«نمی‌خوای یه رنگ دیگه بزنی؟»

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.