ویژه > داستان

مرگ یک شاعر

مرگ شاعر

مرگ یک شاعرReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

هیچ کس فکر نمی­کرد آن چه به غائله­ی یک ماهه­ی شهر پایان می­دهد جمله­هایی باشد که شاعر در دفتر یادداشتهای روزانه­اش به تاریخ پانزدهم آذر ماه نوشته بود.

درست بعد از نوشتن آن جمله­ها بود که شاعر طبق عادت هر شبه، سر ساعت یازده به رختخواب رفت و فردا صبح بعد از این که اهل خانه اطمینان پیدا کردند به خوابی عمیق­تر از همیشه فرورفته است با آمبولانس به بیمارستان منتقل شد.

در طی روزهایی که شاعر بر روی تخت بیمارستان خوابیده بود و در آستانه­ی جهان دیگر منتظر اجازه­ی ورود بود، مردم شهر در تلاطم و اضطراب می­سوختند . اما نه به دلیل از دست رفتن شاعری که بیشتر مردم حتی نامی از او نشنیده بودند. اضطراب آن­ها مثل متهمانی بود که در انتظار حکم نهایی دادگاه نشسته اند.

اصل ماجرا مربوط به مسابقه­ی فوتبالی بود که روز بیست و پنجم آذر برگزار می­شد و در آن دو تیم مطرح و پر طرفدار شهر روبروی هم قرار می­گرفتند.

از یک ماه قبل، یعنی زمانی که طرفداران سرسخت و گوش به زنگ دو تیم از تاریخ بازی باخبر شدند بساط رجزخوانی­شان را در گوشه و کنار شهر پهن کردند.

طرفداران تیمی که دفعه ی قبل باخته بود، خاطره­ی آن شکست را مثل داغ عزیزی گوشه ی دلشان حمل می­کردند و برای غرور زخمی شان به دنبال مرهمی می­گشتند. طرفداران تیم برنده هم که طعم پیروزی بهشان چسبیده بود، هیچ جوری حاضر نمی­شدند تصور کنند از سکوی افتخار به پایین کشیده خواهند شد.

به همین دلیل وقتی از مدرسه تعطیل می شدند کیف­هایشان را به سر و کول هم می­کوبیدند.یا توی سلمانی و قهوه خانه و سبزه میدان برای هم شاخ و شانه می­کشیدند.

اگر کارمند بودند دشمنی پنهان و پر از رودربایستی­شان با بعضی همکارها مثل یک غده­ی بدخیم دوباره عود می­کرد. مرخصی­های ساعتی کارمند میز روبرویی درست در شلوغ ترین ساعت­های روز و تلفن­های
بی­قاعده­ای که زمان­های بیکاری به شهرستان می­زد، دوباره آزارشان می­داد و این همه بی­قیدی در درآوردن مال نامشروع از یک شغل مشروع را نشانه‌ی علاقه­ی طرفداران پر و پا قرص تیم مقابل به حق­کشی
می­دانستند.

 

مرگ شاعر

 

توی تاکسی وقتی تک به تک یکی از طرفداران تیم رقیب می­نشستند، محل تماس بدنشان با آن شخص شروع می­کرد به داغ شدن و بعد به شکل دیوانه کننده­ای می­خارید و کهیر می­زد. اگر شانس با آن­ها یار بود و راننده­ی تاکسی هم از خودشان بود، مسافر طرفدار تیم مقابل وسط راه پیاده می­شد. وگرنه چون حریف
راننده­ی تاکسی که علاقه­ای به حمل و نقل دشمنان سنتی­اش نداشت نمی­شدند ، مجبور بودند بقیه‌ی راه را پیاده گز کنند.

تا این که یک دعوای جدی بین طرفداران دو تیم ، سر و صدای زیادی بلند کرد. چند تا جوان سرگذر با هم دست به یقه شدند و چند تا شیشه نوشابه را توی سر هم خرد کردند. این قضیه باعث شد حتی کسانی که علاقه‌ای به فوتبال و مسائل حاشیه‌ای آن نداشتند از وضعیت پیش آمده اظهار نگرانی کنند و آسیب­های اخلاقی و اجتماعی این گونه رقابت­ها را در قالب گفتگو های خانوادگی یا مقالات تحلیلی در نشریات محلی گوشزد کنند. اما هر چه تاریخ برگزاری مسابقه نزدیک­تر می شد آمار درگیری های لفظی و رجزخوانی­های بی‌خطر پایین می­آمد و در عوض به شمار دعواهای منجر به جرح افزوده می‌شد. تا این که سر‌رشته‌ی امور از دست دلسوزان سلامت اخلاق جامعه خارج شد و به دست مأموران پلیس افتاد و محله‌ای در شهر باقی نماند که عزیزی در بازداشتگاه یا بیمارستان نداشته باشد.

در تمام این روزها اندک آشنایانی که شاعر را بیهوش روی تخت بیمارستان ملاقات کردند از دیدن هیکل نهیف او در لباسهای رنگ و رو رفته­ی بیمارستان جا خوردند. کلی لوله و دستگاه آویزان کرده بودند به آن بدن بیجان. همسر شاعر می­گفت قلبش می­زند. جلوی مهمان­ها مدام زیر گوش شوهرش می­گفت:« بجنگ آقا جان بجنگ.» شاید شاعر داشت می­جنگید. شاید هم سپر انداخته بود. کسی چه می داند؟ شاید هم از سر و صدای جنگی که گاهی اوقات تا بالای سر او هم کشیده می­شد کلافه بود. بله برای کسی که با مرگ م
ی­جنگد چقدر جنگیدن چند نفر سر برد و باخت دو تا تیم فوتبال می تواند کلافه کننده باشد.

روز مسابقه فرا رسید و در شهر یک جنگ واقعی در گرفت. با اینکه نتیجه­ی بازی صفر‌-صفر مساوی شد باز هم طرفدارانشان داور را متهم به حق‌کشی و گرفتن پنالتی نا‌به جا، نگرفتن خطا‌ی به‌جا و زدن سوتهای نا به‌جا کردند و هنوز چند ثانیه­ای به پایان مسابقه مانده بود که دست به گریبان همدیگر شدند. در کوچه­ها و خیابان ها سطل­های زباله و دیگر اموال عمومی آتش گرفتند. شیشه­ها و صندلی­های اتوبوس­ها شکستند. مغازه­های زیادی غارت شدند و طبیعتن افراد بیشتری هم به بیمارستان و بازداشتگاه انتقال یافتند. غروب روز مسابقه که از قضا روز تعطیلی هم بود سکوتی سنگین با گرد و خاکستر آتش‌بازی­های طرفداران دو تیم بر چهره‌ی شهر نشسته بود. گویی وجدان مردم شهر بالاخره از سفر دور و دراز خویش باز گشته بود.

با این حال غائله پایان نیافت. چون از صبح روز بعد روزنامه ها منتشر شدند و شروع کردند به تحلیل و تفسیر مسابقه و حواشی آن. از آن­جا که هر تیم برای خودش روزنامه­ای هم داشت وظیفه­ی تطهیر تیم­ها و طرفداران آن­ها از اوباشی­گری و افسار گسیختگی به دست روزنامه­ها سپرده شد. به این منظور خبرنگاران خبره‌ی هر دو روزنامه با شم قوی خود ریشه­های واقعه را وا کاوی کردند و با انجام دادن مصاحبه­های بسیار با شاهدان عینی سعی در تنویر افکار عمومی نمودند. آن­ها بیشتر تلاششان را صرف یافتن اولین نشانه­های وحشی­گری کردند. چون اعتقاد داشتند مقصر کسی است که برای اولین بار دست به حمله زده است و عکس العمل طرف مقابل یک عکس العمل طبیعی و در جهت دفاع از خود بوده است و سلسله ی اتفاقات بعدی همگی معلول همان واقعه­ی نخستین هستند. سعی وافر خبرنگاران و گزارشگران روزنامه­ها برای یافتن اولین جرقه‌ی این حوادث، همه‌ی شهر را ابتدا به فکر فرو برد و سپس کاملن قانع کرد. چون در صورت اثبات مقصر بودن طرف مقابل، خودشان کاملا تبرئه می‌شدند. بنابراین به دستیاری و مساعدت با خبرنگاران پرداختند و در حافظه‌ی خویش و حکایات و روایت­های دیگران به جستجو پرداختند. تا این که انتشار یک گزارش و عکس همراه آن در یکی از روزنامه­ها هر دو طرف را به تفکری عمیق فرو برد. عکس کودکی هشت، نه ساله بود که سرش باند پیچی شده بود و با نگاهی دردمند به دوربین نگاه می­کرد. خبرنگار در توضیح عکس نوشته بود: «اولین مجروح نزاع های خیابانی.» تاریخ و زمان دقیق حادثه ساعت ۱:۴۵ دقیقه­ی بعدازظهر روز پانزدهم آذرماه ذکر شده بود و خبرنگار استناد حرف­های خویش را گواهی درمانگاهی قرار داده بود که مادر کودک بعد از حادثه فرزندش را هراسان به آن­جا رسانده بود. در ادامه نحوه‌ی مجروح شدن کودک را تشریح کرده بود. کودک صراحتن اعلام کرده بود که طرفدار کدام تیم است و هیچ وقت هم طرفدار تیم دیگری نبوده است. روز حادثه هم توی کوچه با بچه­های محلشان درباره­ی لوله کردن تیم مقابل حرف می­زده­اند که طرفداران آن تیم سر می‌رسند و با گلوله‌­ی برف به آن­ها حمله می­کنند. البته نه گلوله برف­های معمولی. گلوله برف­هایی که یک قلوه سنگ وسط هر کدامشان جاسازی شده بود.

این گزارش البته به شکل قطعی پذیرفته نشد و خودش جار و جنجال­هایی آفرید. مردم دیگر کاملا گیج و درمانده شده بودند. در طی این روزها آن­ها گلوله برف­های زیادی به سوی هم پرتاب کرده بودند که البته در بسیاریشان قلوه سنگ­هایی نهفته بود. اما این که چه کسی اولین گلوله برف را پرتاب کرده و چه کسی اولین بار با آن مجروح شده در ذهنشان با غبار سنگینی از ابهام پوشیده شده بود.

اینجا بود که شاعر بی­آنکه خودش بخواهد توانایی‌اش را در ایفای نقشی تأثیرگذار و البته فرهنگی نشان داد. او از دار دنیا رخت بربست و از شر آن همه لوله و دستگاه که او را به این دنیا آویزان کرده بودند خلاص شد.

شاعر، با این که چندان چهره‌ی آشنایی برای مردم شهرش نبود اما آن قدر اهمیت داشت که بشود شهر را به خاطرش مهد پرورش ستاره­های درخشان بر تارک آسمان هنر و فرهنگ دانست. بنابر این خبر مرگش در گوشه­ی پایین صفحه­ی هنری همه‌ی روزنامه‌های محلی چاپ شد. با عکس و آگهی تشییع و مجلس ختم. در روزهای آینده هم خبرنگارانی از همان روزنامه­ها برای گزارش کردن استقبال مردم شهر از مراسم تشییع و ختم شاعر به مکان­های برگزاری مراسم فرستاده شدند و گزارش­های پر سوز و گدازی از ارتحال این نشانه و نماینده­ی تمدن و فرهنگ چندین هزارساله‌ی شهر در صفحه­های هنری روزنامه ها به چاپ رسید. یکی از خبرنگاران اعزامی به محل ختم شاعر گزارشش را از یادداشتی شروع کرده بود که به ادعای خانواده‌ی شاعر مرحوم، آخرین نوشته ای بود که از قلم ایشان تراوش کرده بود. بعد از آن شاعر قلمش را زمین گذاشته بود، به رختخواب رفته بود و برای همیشه خوابیده بود.

شاعر نوشته بود:

«از پنجره نگاه کردم. خیابان تاریک است. زمستان رسیده گویا. اولین قطره­های برف در پانزدهمین شامگاه آذرماه می­برندم به قلب زمستان. اگر تا صبح ببارد و باز چشمم به روشنی باز شود یلدا را گذرانده­ام. خدا کند تا صبح ببارد. از قحط سالی خسته­ام می خواهم برف و شیره بخورم کنار بخاری در کنار خانم جان. هر چند نفسم… ای نفس ! نفس کم نیاوری یک وقت…»

خب. این جملات را خیلی ها خواندند. گزارشگران صفحه­ی ورزشی هم. برای آن­ها هم مثل یک الهام بود. چون علاوه بر این که در آن شاعر خبر از مرگ خود داده بود بارش اولین برف سال را هم در ساعت یازده شامگاه پانزدهم آذرماه گزارش کرده بود. اما بعد از خواندن این جمله­ها و نقل شدن آن­ها در دهان مردم دیگر کسی حال و حوصله‌ی خواندن گزارش جنجال­های اخیر شهر را نداشت. و ادعای پسر بچه‌ای که می­گفت ظهر پانزده آذر وقتی هنوز حتی یک دانه برف بر روی زمین ننشسته بوده به وسیله‌ی یک گلوله‌ی برفی زخمی شده مثل همان گلوله‌ی برف آب شد.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.