ویژه > داستان

پِلّه

پله

پِلّهReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

پله‌­های بالارونده خراب است. اما آن ردیف که از پلِ عابر پایین می­آید، کار می­کند. حرص می­خورم از این که باز هم همین رکب را از پله­های برقی عابر پیاده خورده­ام. اما حوصله­ام نمی­کشد دوباره به سمت پلکان عادیِ پل برگردم. متراژِ تقریبی مسیری را که دوباره باید تا آن یکی راه­پله بروم در نظر می­گیرم و می­فهمم به برگشتنش نمی­ارزد.

آن قدر این رکب را قبلاً خورده­ام که آخر سر یک­بار نشسته­ام و به این فکر کرده­ام که چرا بالا رفتن از پله برقیِ خاموش بیشتر از پلکان عادی با همان ارتفاع آدم را خسته می­کند. اول این که پله برقی خاموش پاگرد ندارد و تو وقتی شروع کردی مجبوری تا آخرش بروی. دوم این که پله­های این راه­پله­ها چون برای پیاده بالا رفتن ساخته نشده­اند، تعدادشان کمتر است اما ارتفاع هر کدامشان بیشتر. یعنی از پله­های معمولی مرتغع­ترند. چیزی شبیه زیرزمین­های خانه­های قدیمی که پله­های بلندی داشتند. احتمالاً در این مملکت ذهن هر آدمی از نسل­های قبل­تر از من پر از تصویر تکه­ای از آسمان است که فقط در حالت درازکش زیر آخرین پله در کفِ یک زیرزمین یا سرداب، می­شود دید؛ درست در لحظه­ای که در تاریکی مخوف آن کف، یادت می­افتد که درست یک ثانیه پیش می­خواستی از اولین پله با سطح کم و ارتفاع زیاد پایین بروی اما دمپایی لاستیکی جلوبسته­ی پدر یا پدربزرگ، به جایی گیر کرده که تو نفهمیدی کجاست و پای بسیار کوچکت در آن چرخیده و بعد یک دفعه وحشت­زده خود را در کف زیرزمین دیده­ای و به تکه­ی آسمانِ بالای پله­ها خیره شده­ای و به یاد آورده­ای که باید گریه کنی.

من سَرِ مادربزرگم را که بهش عزیز می­گفتیم، در چنین تصویری، بالای راه پله، جلوی پس زمینه­ی آسمان به یاد می­آورم، در حالی که یادم نمی­آید کی افتاده بوده­ام و بعد عزیز چطور آرامم کرده است. فقط لحظه­ای را که با اضطراب سرک کشیده بود تا نوه­ی ریزه­ی کله پا شده­اش را در تاریکی ببیند به یاد دارم. نباید از کسری از ثانیه بیشتر بوده باشد. حتماً آنی نگاه کرده و با سرعت به پایین دویده. اما من فقط همان فریم را به خاطر می­آورم.

بالا رفتن از پلکان خاموش و خراب هم نباید بیشتر از ده پانزده ثانیه طول کشیده باشد اما من دوباره به تمام این چیزها فکر می­کردم. ناخودآگاه به «لیلیان» هم فکر کرده بودم. دو سه ماه است که تا یاد لیلیان می­افتم موبایلم را از جیبم بیرون می­کشم و فکر می­کنم می­شود از اینجا، از این آدم، از آن گربه یا ساختمان­ یا کوفت و زهرمار عکسی بگیرم.

یک بار در همان دو هفته­ای که همدیگر را در هانوفر دیدیم با انگلیسی چلاقم از وسط حرف­هاش فهمیدم که دارد ازم می­خواهد وقتی به تهران برگشتم برایش عکس­هایی از شهرم بگیرم و بفرستم. او نمی­توانست به تهران سفر کند و من هم لابد گنده­گوزی­هایی درباره­ی تهران کرده بودم. خودم که درست نمی­فهمیدم چه می­گویم. اگر کسی همت می­کرد که با من حرف بزند، از کلمه­هایی که خودش به انگلیسی می­گفت بلافاصله استفاده می­کردم و جمله­های غلط می­ساختم و چیزی می­بافتم و تحویل می­دادم. گاهی طرف ناگهان از حرفم استقبال زیادی می­کرد که خودم متعجب می­شدم. بین همه­شان صورت لیلیان را وقتی می­گفت «ریلی؟» واقعاً دوست داشتم. فوراً می­گفتم «یس» یا «شور» یا «آف کورس!» که دروغ بود، چون اصلاً مطمئن نبودم چه گفته­ام. اما همین که او فکر می­کند چیز جالبی گفته­ام کفایت می­کرد. ندید بدیدِ میانسالِ ذوق­زده­ای بودم که برای جلب توجه یک دختر خارجی داشت دست و پا می­زد و می­خواست خودش را هم پخته و باشعور، و هم حساس جلوه دهد. آدم در موقعیت­های تازه که قرار می­گیرد خیال می­کند ده سال جوان­تر شده و هیچ متوجه نیست که در حقیقت ده سال احمق­تر به نظر می­رسد.

با آن که می­دانستم هرگز دوباره لیلیان را نخواهم دید تصمیم گرفته بودم به این خیال­پردازی که او را معشوق یا زنِ خودم در آینده ببینم ادامه دهم. زنِ خارجی وسوسه­ی جذابی برای خیال­پردازی است. نمی­دانم عزیز -یا کدام آدم بزرگ دیگری- چه خاطره­ای را در ذهنم حک کرده بود که باعث شده بود از بچگی به این بازی خو کنم که هر زنی را زنِ آینده­ی خودم بپندارم و در این مورد خیال­پردازی کنم. این خیال­پردازی هربار مدتی مرا هیجان­زده نگه می­داشت، ولی برای پایان بخشیدن به این هیجان زندگی واقع­گرایانه­ای را ترسیم می­کردم که در آن بعد از یکی دو سال مشکلات خودشان را عیان می­کردند؛ بی­پولی، توقعات، کسالت از یکدیگر. اگر به قدر کافی ذهن بیماری برای خیال­پردازی داشته باشید، می­توانید از عادت­های کوچک آدم­ها بفهمید که در آینده با هم بر سر چه چیزهایی جدل­های فرسایشی خواهید داشت. مگر همین­ها نیست که به طلاق می­انجامد؟ همین چیزهای کوچک اما فرساینده مثل پله­های برقی که ارتفاعشان کمی بیشتر از استاندارد یک پلکان است. خسته خواهم شد. زندگی­ای که قرار باشد به آن لحظه­های هن هن کردن برسد، به تلاشش نمی­ارزد. این طوری ذهنم را مجاب می­کردم که خیال­پردازی با هیچ زنی را به جای خطرناکی نرسانم. ذهنم هم معمولاً رضایت می­داد و بازی را تا نفرِ متفاوتِ بعدی تعطیل می­کرد. این طوری من هم به زن مورد نظر چیزی نگفته بودم و نه خانی رفته بود و نه خانی آمده بود.

اما لیلیان فارسی بلد نبود. من هم با انگلیسی­ام فقط توانسته بودم از فرودگاه تا محل اقامتم بروم ـ یک بار در کل زندگی­ام ـ و در میان دو هفته پرحرفیِ جمعی که با آنها برخورد کرده بودم، سه چهار خاطره­ی ساده شده تعریف کنم. یک بار هم درباره­ی سانسور در کشورم حرف زده بودم، ولی این بار همه طوری گفته بودند «ریلی؟» که فهمیده بودم گند زده­ام و اغراق کرده­ام. اما آن قدر کلمه بلد نبودم که ماله بکشم.

همین که زبان مشترکی نداشتیم باعث شده بود نتوانم بحث و جدل­هایمان را پیش­بینی کنم. در خیالم او مدام شگفت­زده می­شد و می­گفت «ریلی؟» و من می­گفتم «یس» و به همین دلیل خیالاتم چند ماهی بود که الکی طول می­کشید و نمی­دانستم چطور تمامش کنم.

حالا هم داشتم فکر می­کردم از این پله برقی هم می­شود عکس گرفت و برایش فرستاد. شاید اگر معلوم شود که پل­های عابر پیاده­ی تهران پله­برقی دارند کمی بتوانم سرم را بالا بگیرم و احتمالاً زهرِ اغراق­گویی­هایم را کم کنم. خجالت‌آور بود! پله برقی؟ آن هم یک پله­برقی خراب؟ حتا اگر سالم بود واقعاً این کار را می­کردی؟ معلوم است که نه. دستم با گوشی موبایل کنار تنم آویزان شد و در هنّ و هنِّ بالا رفتن از پله­ها به تاب خوردن افتاد.

بالای پله­ها که می­رسیدم دختری پرزرق و برق از کنارم رد شد و آسوده پا گذاشت روی پله برقی روشن و از کنارم بدون زحمت پایین رفت. به هزار دلیل از این یکی عکس نمی­گرفتم. چرا عکس بگیرم؟ که بگویم زن­ها آن طورها هم که شما فکر می­کنید… پیچیده­تر می­شود. می­شود عین این عکس­ها که هر یکی دو ماه دویچه ووله و بی­بی­سی فارسی از «زندگی زیر پوست شهر»ِ جوانان ایرانی می­گذارند. هیچ تولیدکننده­ی ابتذالی قصد بدی ندارد، اما تولیدکننده­های ابتذال بدی­شان این است که اعتماد به نفس را در بازتولید ابتذال از آدم می­گیرند. بیایم به این که ما هم آرایش داریم و پله­برقی پز بدهم؟ تازه لیلیان تا مغز استخوان فمنیست بود، آرایش نمی­کرد و بدلباس بود. اگر در تهران راه می­ رفت امّل به حسابش می­آوردند. حتا کرک­های صورتش را هم نمی­زد که راستش هیچ هم بد نبود. از این­ها مهم­تر، کدام احمقی در خیابان موبایلش را در فرصت عبور پله­برقی می­گیرد طرف یک زن و از او عکس می­گیرد؟ کار زننده­ای است. وقتی یک دوربین حرفه­ای داری شاید اوضاع فرق کند. مردم خیال می­کنند حرفه­ات این است؛ عکاسی، خبرنگاری. تازه باز هم نه وسطِ پله‌برقیِ در حال عبور. یک جور هیزی به حساب خواهد آمد. باید دور پله‌برقی و زن­ها را خط بکشم.

در همین فکرها از کنار چیز متحرک کوچکی رد شدم. عالی بود؛ یک دختربچه­ی فال فروش. در جعبه­اش هم فال داشت و هم آدامس موزی. دختر به طرز چشمگیری کم سن­تر از بقیه­ی بچه­های فال فروشی بود که تا به حال دیده­ بودم. داشتم حساب می­کردم آن جاکشی که این بچه را بالای پل عابر کاشته روزانه چقدر از این بچه در می­آورد. هیچ وقت از این بچه­ها چیزی نمی­خرم. مثل بیشتر هم سن و سال­هایم مردّدم که بالاخره چیز خریدن از این بچه­ها کمکشان می­کند یا تعدادشان را بیشتر می­کند. خیلی­هاشان هم کنه و بی­ادبند که البته می­شود بر آنها بخشید.

در این مواقع من ترجیح می­دهم از همان تکنیکی استفاده کنم که در کودکی آموخته­ام؛ طوری اخم و عبور کنم که کسی جرات نکند سر صحبت را باز کند. از کنار دستفروش­ها، نگهبانی­ها، ماموران پلیس و گداها همیشه همین طوری رد می­شوم. وقتی من بچه بودم ما مدام اساس­کشی می­کردیم و من در هر کوچه همیشه تازه­وارد بودم. بر اساس اصلی استقرایی آموخته بودم همیشه در هر کوچه دست­کم یک قلدر هست که یک روز تو را خواهد زد یا تو را طوری دست خواهد انداخت که ریز و درشت بچه­ها برایت دست بگیرند. در شهرستان­ها حتا لازم نیست نقشه­ی پیچیده­ای بکشند. یک بار که بلند پشت سرت داد بزنند «بچه تهران» می­تواند دو سه سال زندگی در آن کوچه را جهنم کند. در تهران هم بالاخره راهی پیدا می­شود. فوتبالیست خوبی بودن مشکلات را حل می­کند. اما من بدترین بازیکنی بودم که از تمام کودکی­ام به یاد می­آورم. راه حل را یافته بودم؛ از همان روز اول، از همان سر کوچه طوری با اخم و بی­توجه رد شو که انگار کار مهمی داری و جزو آدم بزرگ­هایی. این طوری دوستان زیادی نخواهی یافت. تمام روز باید به صدای بازی گوش کنی و به مادرت بگویی دوست نداری به کوچه بروی و آنها بی­ادبند. اما از مسخره شدن بدتر نیست. بعد از مدتی یکی دو نفر به آرامی به تو نزدیک خواهند شد. این مرحله­ی دوم است. تو باید دوستی تفکیک شده­ای با همین تعداد اندک ترتیب بدهی، طوری که مجبور نشوی با همه دوستی کنی. مراحل بعد همیشه سخت و پیچیده بود و در نیمی از موارد شکست می­خورد. اما مرحله­ی اول همیشه جواب می­داد. بعدها بلوغم را هم با همین تکنیک اخم و عبور به اقوام حالی کردم. و البته در دانشگاه هم به همین ترتیب از دوست دختر داشتن محروم ماندم. خُب لازم نبود آدم با همه نزدیک باشد. من با همه­ی زن­هایی که برایم نکته­ی جالبی داشتند یک بار زندگی کرده بودم و یک بار به بن­بست خورده بودم و یک بار جدا شده بودیم، لازم نبود خودشان هم حتماً در جریان باشند. اما هیچ­وقت بچه­دار نشده بودیم. یکی از رایج­ترین دلایلی که بازی را ختم به خیر می­کرد همین بود که فکر می­کردم خب حتماً طرف بعدش کم کم به فکر بچه داشتن می­افتد. حالا بیا درستش کن. اصلاً نمی­خواهم.

لیلیان هم گفته بود که دوست دارد در آینده بچه­ای داشته باشد. بقیه­ی جمع هم که هر کدام از یک کشور بودند، فکر کنم همین را گفتند. فهمیدن «آی وانت تو هَو کید» سخت نبود. من تنها کسی بودم که قاطعانه نظر منفی داده بود. برای قاطعیت «اکچوالی» و «آف کورس» در اختیار داشتم و لحن و ژستِ مطمئن که یعنی معلوم است که نمی­خواهم. اما موقعیت خوبی بود که از «ریلی» هم استفاده کنم. هر کدام گفتند دوست دارند بچه داشته باشند چشم­هایم را گرد کردم و گفتم «ریلی؟» طوری که انگار در جایی که من از آنجا می­آیم هیچ­کس بچه ندارد.

ولی بعد توی خیال­پردازی­هایم با لیلیان به یک بچه­ی دو ملیتی فکر کردم. چیز بدی نبود. می­توانست چندین زبان یاد بگیرد. لیلیان لابد با او پرتغالی حرف می­زد و من فارسی. من و لیلیان هم که با هم انگلیسی حرف می­زدیم. بچه کلی جلو می­افتاد. از همان اول سه زبان یاد می­گرفت. لیلیان یک کم آلمانی هم بلد بود و من هم یک کم ترکی. بعد که بچه بزرگتر می­شد می­توانستیم هلش بدهیم که اینها را هم یاد بگیرد. ای داد! چرا گفته بودم بچه نمی­خواهم؟ حالا چه باید کرد؟ خودم را زیادی بی­عاطفه نشان داده بودم. لیلیان وِگان بود. من تا به آن وقت با یک وگان از نزدیک برخورد نکرده بودم. خودش گفته بود به خاطر سلامتی نیست که نه گوشت می­خورد، نه لبنیات، نه حتا عسل و تخم مرغ. بلکه به خاطر حیوانات وِگان شده. آدم باعاطفه­ای بود. آدم اول فکر می­کند این وگان­ها زیادی رقیق­القلب­اند، اما کافی است آدم دو تا از فیلم­هایی را که وگان­ها از نحوه­ی نگهداری صنعتی دام و طیور تهیه می­کنند، ببیند تا نتواند گوشت بخورد. البته من دیده­ام و هنوز گوشت و تخم­مرغ و همه چیز حیوانی می­خورم. اما بهشان حق می­دهم نخورند و احترام می­گذارم. فقط برای خودشان سخت است. بیچاره لیلیان در آن دو هفته سر هر وعده­ی غذا باید از گروه جدا می­شد و به دنبال رستورانی می­گشت که چیزی مناسب وگان­ها داشته باشد. من یکی دو بار سعی کردم با او همراه شوم و غذاهای وگانی را امتحان کنم، محض این که نشان دهم افکارش برایم مهم است. خب، غذاهای بدی نبود. به قدر کافی خوشمزه بود. به او گفتم در تهران برعکس هانوفر می­تواند کلی غذای خوبِ مناسب وگان­ها پیدا کند. وقتی می­گفتم (وقتی داشتم سعی می­کردم بگویم)، داشتم به کوکوسبزی و آش رشته فکر می­کردم و قرمه­سبزی­ای که به جای گوشت با قارچ تهیه شود و خُب یادم نبود که یکی از دو جزء کوکو سبزی تخم­مرغ است و پای ثابت آش­رشته، کشک. بعد که برگشتم حتا برای اطمینان کشک را در اینترنت سرچ کردم؛ بله، لبنیات به حساب می­آید.

ده قدم از دختربچه دور شده بودم که پایم شل شد و موبایل در دستم محکم. حالا به جای در و دیوار می­شد از شهروندان عکس گرفت و فرستاد. مسلماً کودک به این که از او عکس بگیرم اعتراضی نمی­کرد. مخصوصاً اگر از او چیزی می­خریدم. درست بالای پله برقی خراب و نرده­های پل هوایی ایستاده بود. همین­طوری چشمی قطر سرش را با فاصله­ی نرده­ها سنجیدم؛ تنگ­تر از آن بود که بیفتد. تمام ورژن­های انیمیشن و کتاب مصور و استاپ موشنِ دخترک کبریت فروش مرا با رقت قلبِ تمام به سوی بچه هل می­داد و فقط با خودم تکرار می­کردم که من صدقه نخواهم داد، خرید می­کنم. به قیمتی که خودش خواهد گفت.

وقتی به او رسیدم متوجه شدم کمتر از پنج سال دارد. لباس تر و تمیز و موی مرتبی داشت و با وسواس بچه­ای که بارها اسباب­بازی­هایش را در جعبه می­چیند و باز راضی نمی­شود داشت فال­ها و آدامس­ها را در جعبه مرتب می­کرد. بارها از این بچه­ها دیده­ام که بهشان یاد داده شده تا به عابران بگویند عمو و خاله تا دل رهگذران را ببرند. بچه­هایی که ادای مشق نوشتن درمی­آورند یا پهلوی بساطشان گریه می­کنند. بارها دسته­ای از این بچه­ها را دیده­ام که با قلدری بی­رحمانه­ای که فقط بچه­ها نسبت به هم دارند، یکدیگر را می­زنند.

دور و بر را نگاه کردم و یواشکی ازش عکس گرفتم. ناخودآگاه دور و بر را می­گشتم تا بپّاش را پیدا کنم اما آدم مشکوکی نمی­دیدم. معمولاً اگر دور و بر را خوب بگردیم پسر یا دختر نوجوانی را می­بینیم که از دور بچه­ها را می­پایند. پرسیدم: «چند؟» گفت:«هزار تومن». به طرز احمقانه­ای انگار که دست چپم وجود ندارد، تند تند از او عکس می­گرفتم و با دست راست از کیفم پول در می­آوردم. خیلی تلاش می­کردم که وضعیت دست چپم اتفاقی به نظر برسد.

  • گفتی چند؟

این بار گفت دویست تومن. نمی­دانستم فرق هزار تومن و دویست تومن را می­داند یا نه. نه هزار تومنی داشتم، نه دویست تومنی. پانصد تومنی داشتم. یاد صدقه ندادن افتادم. گفتم: «من که دویست تومنی ندارم که! پونصد تومنی دارم.» دستش را طوری باز کرد و گفت «چی کار کنیم حالا؟» که در دلم به پدر و مادر و کس و کارش فحش دادم که او را اینجا آورده­اند دستفروشی. کره­خر دلم را برده بود. می­دانستم چرا موهایش را یک­وری آرایش کرده­اند، می­دانستم چرا این­طور لباس تنش کرده­اند؛ تاثیر بچه­شان را خوب می­شناختند. یک دفعه از خودم پرسیدم چرا تا به حال به این فکر نکرده­ام که بچه­ی من و لیلیان دختر است. نمی­شد همین را به سرپرستی بگیریم؟ اما بعد فکر کردم درآمدِ من نباید از درآمدِ مالکانِ این بچه بیشتر باشد. بعد هم چنین قوانینی فکر نکنم اینجا وجود داشته باشد. بنابراین من و لیلیان مجبوریم خودمان بچه­دار شویم که احتمالاً هم وگان خواهد شد. هرچه بیشتر فکر می­کردم تندتر عکس می­گرفتم. حالا دوربین را دست به دست کرده بودم و با دست راست عکاسی می­کردم. من فال خواسته بودم اما او فکر کرده بود آدامس می­خواهم و من فکر کردم مگر آدامس موزی دویست تومن است؟ این قدر کم؟ لااقل بچه را درست توجیه کنید که کلاه سرش نرود. همان پانصد تومن را می­دهم و می­روم.

بچه بازی­اش گرفته بود که حتماً بسته­ی آدامس را باز کند و به من بدهد. گفت: «عمو شما عجله داری؟» همان عموی معروف. عجله داری لقمه­ی دهن او نبود. بازی را خوب یاد گرفته بود. خیال می­کردم سرم دارد کلاه می­رود، اما داشتم بزرگوارانه اجازه می­دادم سرم کلاه بگذارد. گفتم: نه عمو جون.

  • بذار درستش کنم بعد ببر.

پنج آدامس موزی را یکی یکی از روکششان خارج کرد و در دست من گذاشت. حالا نشسته بودم تا دو سه تا عکس هم از این زاویه داشته باشم. بالاخره از این همه، یکی­شان به­درد­بخور خواهد شد. برای لیلیان خواهم فرستاد و با همین انگلیسی چلاق دیالوگ­هایمان را برایش خواهم نوشت. عمو را با همین تلفظ فارسی­اش می­نویسم و بعد برایش توضیح می­دهم که یعنی آنکل و می­شود درباره­ی فرق عمو و دایی در فارسی هم کمی زبان بریزم.

خواستم بلند شوم. یک دفعه با اعتراض گفت: «عمو تو چقدر عجله داری؟ خرابشون کردی». کمی اعتماد به نفسم را از دست دادم. دوباره هر پنج آدامس را از دستم در آورد و دوباره روی هم چید؛ انگار مهره­های لِگو.

گفتم: «خب دیگه عمو جون، من برم؟» گفت: «نه، این خراب شد.» بعد دوباره آدامس رویی را برداشت. روکش زردش را دوباره با دقت باز کرد اما بیشتر باعث شد مچاله شود. بعد آدامس را دوباره لای روکش گذاشت و کاور را با نهایت دقتی که دست و بال بچه­ای به این سن اجازه می­دهد دور آدامس تا کرد. من هم صبورانه دستم را جلوتر بردم و باز نگه داشتم تا کارش را بکند، کادر را هم طوری بستم که دخترک بیشتر در حال ارتباط گرفتن با دوربین به نظر بیاید. آدامس را توی دستم گذاشت و گفت: «اَه! خرابش کردی.» و یکی دیگر را برداشت. گفتم: «من که کاری نکردم!» گفت: «این یکی رو خرابش کردی. چرا همه­شو خراب می­کنی؟» ای بابا! حالا دو زن که مثل من از پله برقی رکب خورده بودند داشتند بالا می­آمدند. به قدر کافی با استانداردهای تناسب اندام زنان ایرانی تطبیق داشتند و بنابراین بدجور به هن هن افتاده بودند و چون کند کند بالا می­آمدند، وقت کافی داشتند که در پله­های آخر خیره خیره نگاهم کنند. احساس کردم باید خودم را از این بچه دور کنم که فکر و خیال اشتباهی به سر کسی نزند. اما او اصرار داشت با وسواس آدامس­ها را دانه دانه باز کند. نمی­خواستم اخم کنم بنابراین مجبور شدم برای اولین بار تکنیک بدلِ اخم و عبور را اختراع کنم؛ لبخند و ماندن. لبخند را طوری با اصرار به سوی بچه گرفته بودم که انگار زن­های عابر وجود ندارند. نمی­دانستم به خاطر سخاوتم ستایشم می­کنند یا دارند فکر می­کنند من دارم سر این بچه کلاه می­گذارم. به خودم اطمینان خاطر دادم که این بچه فروشنده­ی باتجربه­ای است و سرش کلاه نمی­رود، از عمو گفتنش معلوم بود. اما در میانه­ی تکنیک جدید خودم، به کلی اعتماد به نفسم از دست رفت، چون زن­ها در حق هر دوی ما اخم و عبور به کار بردند. نمی­دانم چرا دلم خواست بروم و از پشت بهشان لگد بزنم. انگار انتظار داشتم بایستند و از بچه بپرسند «چی داری می­فروشی کوچولو؟» یا «چه بچه­ی نازی! مامانت کجاست؟». به ذهنم رسید به دخترک یک‌دستی بزنم. سوال مشابهی پرسیدم، اما انگار بیشتر می­خواستم جای بپا را پیدا کنم که از زرنگی خودم کیف ببرم. پرسیدم: «کی اینجا مواظبته؟» چهار دانگ حواسش به باز و بسته کردن آدامس­ها بود. گفت: «هیشکی» اما نه به سوال من اهمیت داد و نه به جواب خودش. یک دفعه احساس کردم هر کاری که دارم می­کنم اشتباه است. باید از اول فقط رد می­شدم. حس کردم دارم خراب­ترش می­کنم. تا آدامسی را که در دستش بود روی بقیه گذاشت، دستم را بستم و گفتم: «خب دیگه، من برم» ولش می­کردی می­خواست تا غروب آنها را باز و بسته کند. گفت: «اِ! خرابش کردی. بده من اون یکیش درست نیست.» گفتم: «نه، حواسم بود» و سریع از کلمه­های خودش سوء استفاده کردم و گفتم: «آخه عجله دارم»

  • چی کار داری؟
  • دوستم منتظرمه.
  • دوستت کجاس؟
  • اون وره. خداحافظ

سرک می­کشید که ببیند آدامس­­ها را «درست» در دستم گرفته­ام یا نه. فقط خدا می­داند منظورش از «درست» بودنِ آدامس­ها چه بود. سریع دور شدم ولی صدا زد.

  • عمو پولشو ندادی.

حس کردم بچه فریبم داده بود. درسش را خوب بلد بود. لابد یادش داده­اند عمو عمو کند و بعد بگوید پولش را ندادی تا دوباره پول بگیرد. دو دستش را گذاشته بود توی جعبه و حرفش را تکرار کرد.

  • دادم که عمو جون.
  • نه!
  • تو جعبه س
  • نه!

رفتم جلو. دو دستش را گذاشته بود روی اسکناس پانصد تومنی که یعنی قایمش کرده و می­خندید. دو دل بودم. راه افتادم. صدا کرد. دوباره لبخندم را آماده کردم و در حین رفتن به طرفش نگاه کردم. پول را تکان می­داد و می­گفت: ایناهاش! داشت بازی می­کرد. پول را نمی­فهمید. عکس­ها را نگاه کردم. فقط دوتاشان به درد می­خوردند. اما توی یکیش اسکناس پانصد تومنیِ توی جعبه، توی نقطه­ی طلایی کادر بود. فکر کردم حالا لیلیان فکر می­کند خواسته­ام نشان بدهم چقدر سخاوتمندم. اصلاً مگر این آدامس­ها هزار تومن نیست؟ نکند سرش کلاه گذاشته باشم! یکی از عکس­هایی هم که در حالت نشسته انداخته بودم خیلی خوب شده بود. فقط دستم خیلی تعمدی توی کادر بود، در حالی که آدامس­ها کف دستم بودند. پر از پیام تبلیغاتی شده بود. برای این که دل لیلیان را به دست بیاورم کمی زیاده­روی به حساب می­آمد. تازه باید چه می­گفتم؟ لابد فکر می­کرد اینجا مثل بمبئی است. یا شاید متظاهرانه به نظر می­رسید. می­شد برای حفظ تعادل برایش بنویسم بالاخره شهرهای بزرگ مشکلات خودش را دارد. مطمئن بودم تهران شهرتر از شهر اوست. این طوری خودزنی هم نکرده بودم. اما این بدتر بود. فکر کردم می­نویسم این نتیجه­ی تحریم­هاست. وای! هر فکری مبتذل بود. ایده­ی رقت­باری بود فرستادن عکس یک بچه. می­ترسیدم هر چه بگویم در انگلیسی ریقو و آبکی از آب در بیاید. اصلاً چطور می­شود با کسی زندگی کنی که فقط می­توانی با او در سطح مبتدی صحبت کنی؟ مسائل پیچیده­تر را چه کار کنیم؟ در ضمن من مطمئنم چون او زبان جهانی­تری دارد پس فردا بچه­مان تف هم توی صورت من نمی­اندازد. اگر من آنجا دائم­الخمر یا هوم‌سیک شوم چی؟ نمی­شود که بچه­دار نشویم؛ من سنم دارد بالا می­رود و برایم دیر می­شود. از طرفی اگر هم به این سرعت بچه­دار شویم من پابه­پای بچه­ام باید زبان یاد بگیرم و تازه همیشه از او عقب­تر خواهم بود. می­شوم عین این پدرهای قابل ترحمی که پسرشان (حالا پسر داشتیم) باید به روی خودش نیاورد پدر چرک و پشم­آلودش الکلی است. با وضعی که من دچارش می­شوم لیلیان حتماً مرا وسط اروپا یا آمریکای جنوبی رها می­کند. بستگی دارد کدام را برای زندگی انتخاب کرده باشیم. من هم که به خاطر او به خیلی چیزها پشت­پا زده­ام. با این همه حق با او خواهد بود و من فقط یک بازنده­ام. آنجا روی «بازنده» خیلی حساس­اند. از فیلم­ها معلوم است. آنجا هیچ­کس دلش نمی­خواهد بازنده باشد. از این کلمه بدشان می­آید. خدای من مگر می­شود آدم با یک وگان یک عمر زندگی کند؟ رسیده بودم به آن سرِ پل. لعنت! این دیگر زیادی تکرار شده؛ حالا پله­های پایین رفتن خراب بود و پله­های بالا آمدن کار می­کرد. کثافت، همیشه همین رکب را می­خورم. حالا برای پایین رفتن حق انتخاب داشتم: یا پلکان معمولی پاگرددار یا پله­برقی خاموش.

قبلاً به این فکر کرده بودم که چرا پله­های خانه­ی عزیز سطح کوچک و ارتفاع بلند داشتند. چون کل آن خانه روی سی و پنج متر زمین آجرچین شده بود. مجبور بودند توالت و حمام را ببرند به زیرزمین. با چیزهای اندکی که از هندسه یادم مانده بود حساب کرده بودم که اگر می­خواستند شیب راه­پله را بهتر بگیرند تا تعداد پله­ها بیشتر و ارتفاعشان کمتر باشد، بایستی وَتَر مثلثی که پلکان را می­سازد طول بیشتری پیدا می­کرد، در نتیجه مساحت بیشتری از زیرزمین مصرف می­شد و فضای کافی برای آن دو کابین کوچک که یکی مستراح بود و یکی حمام، باقی نمی­ماند. منطقی بود. جلوی پله‌ها هنوز عزیز در کادر کج و کوله­ای از آسمان قاب شده بود که زمانی کادربندی خلاقی به حساب می­آمد اما امروز برای سریال­های ماه­رمضان از آن استفاده می­کنند.

حالا اگر از پلکان عادی پایین می­رفتم باید پله­های بیشتری را تحمل می­کردم، چون وتر طولانی­تری را طی می­کردم، در حالی که پله­برقیِ خاموش وترِ کوتاه­تری داشت. پله­هایش مرتفع­تر است، درست. اما در سرپایینی دیگر ارتفاع فشار زیادی نمی­آورد. دستم را به تسمه­ی بی­حرکت پله­برقی گذاشتم و این را انتخاب کردم.

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.