ویژه > داستان

پانصد تومان و منفی دوازده کیلو ارثیه آقای گل بنه

پانصد تومان

پانصد تومان و منفی دوازده کیلو ارثیه آقای گل بنهReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

(به مرگ مادرم)

 

 

تیزی قلم استخوانی را که کناره‌هاش خط افتاده است، بالای مرکب‌دان نگه می‌دارم که تتمهی قطرات اضافی‌اش بچکد آن تو. و در این میان نگاهی به کتاب لغت پیشرفته‌ام می‌اندازم. تا پایان چکیدن این قطرات وقت دارم، پیش از آنکه دوباره قلم را به مرکب بدرنگم فرو ببرم و روی پوست بلغزانمش. پوست‌های ورقه‌شده‌ام دارند تمام می‌شوند اما این‌ مسئله من نیست. و نیز این مسئله دلهره‌آور که دیر یا زود باید جایم را که اینطور بهش خو گرفته‌ام، به دنبال سکوت مطلق عوض کنم. وقتی توالی زمان از من گرفته شده، فرقی نمی‌کند.

درست است که از نگاه کردن به همهی آدم‌ها، هرکس که باشند، منع شده‌ام، اما خودم هم دیگر اصراری ندارم. ممکن است دوباره مرا مضطرب کنند و تازه من علی‌رغم لغزش‌هام، هنوز خوی اطاعت‌کننده‌ای را که به انجام دادن دائمی کارش عادت محض داشته باشد، در نوع خودم، حفظ کرده‌ام. جدا از این‌ها، بدون احتمال حضور او، اهمیتی به خیل عظیمی، که می‌دانم اندکی دور‌تر از این قلمرو بی‌جانی، در حال لولیدن‌اند، نمی‌دهم. آخرین قطره توی مرکب‌دان می‌چکد. نوک قلم را توی آن می‌زنم. نور شمع روی میز به لرزه می‌افتد.

 

 

 

پانصد تومان و منفی دوازده کیلو ارثیه آقای گل‌بته

 

 

 

پاهای آقای احمد گل‌بته در حالی که لباس‌های سیاه و سفید واتوکشیده‌اشان را به دقت تا می‌کردند و دم در حمام می‌گذاشتند، از سرما به لرزه درآمد. چراکه ایشان متوجه رسیدن زمستان نشده بودند. به سرعت، شکل رقصنده‌ای ماهر روی سنگ‌های سرد حمام نوک پا خیز برداشتند و خود را به دوش رساندند. مثل دزد یا پلیسی حرفه‌ای، خودشان را به ثانیه از جریان بی‌وقفه آب کنار کشیدند، گردن و شکمشان را رو به دیوار عقب گرفتند، و صبر کردند تا به حد کافی گرم شوند. آقای احمد گل‌بته به قطع انتظار چنین چالاکی را از خود نداشتند، دست‌کم در چندسال اخیر.

ایشان به تاریخ ۲۱ دی ماه سال ۹۳، ساعت پنج و ۵۸ دقیقهی غروب، شست بزرگ پاشان را زیر قطرات شلاقی دوش گرفتند، و بی‌هوا از میان بخار، آن یکی پا را بی‌معطلی جلو آوردند زیر دوش و در این اثنا، تقریباً کله‌پا شدند و ناخودآگاه دستشان را به دیوار مرطوب حمام گرفتند که شانه‌اشان با آن اصابت کرد و تمام اتاقک تنگ حمام برای لحظاتی به ارتعاش درآمد. در حالت عادی، آقای احمد گل‌بته آینهی کوچک بالای روشویی را از جاش درمی‌آوردند و سرسری نگاهی به تنشان می‌انداختند و حواسشان را بیشتر جمع می‌کردند اما این بار –یعنی ساعت پنج و ۵۹ دقیقه- فقط بلند شده ایستادند، اندکی شانه‌اشان را مالیدند، و سرشان را با چشم‌های بسته رو به دوش بالا گرفتند و خطوط آب، موهای زبر ایشان را نرم و روی کله و صورت مشوششان آرام کرد.

آقای احمد گل‌بته بالاخره در ساعت شش بعدازظهر از داغی آب دوش حمام لذت بردند و شوک کله‌پا شدن ناگهانی و خطر را که از بیخ گوششان گذشته بود، به جریان بی‌وقفهی آب سپردند، اما نه کاملاً. چشم‌ها را باز کردند، مو‌هایشان را کنار زدند و رو به یکی از کاشی‌های آبی‌رنگ دیوار که آن‌همه لرزیده بود، به زلزله فکر کردند. و بلافاصله به کسانی که حین وقوع زلزلهی موعود تهران، زیر دوش‌های حمام‌ خواهند بود. در حالت عادی، ایشان، به طرز خفیفی به خود می‌لرزیدند و بعد به خط اصلی فکر یکدست خودشان برمی‌گشتند، اما این‌بار درست در ساعت شش و دو دقیقه اجازه دادند تصویرهای پشت سرهم از آدم‌های برهنه و خیسی که ناگهان حمامشان به لرزه می‌افتد یا بعضاً دردم روی سرشان خراب می‌شود، پیش چشم‌هاشان سرازیر شود. آقای احمد گل‌بته نتوانستند از دلسوزی برای این جماعت خودداری کنند. و نتوانستند این موضوع را نادیده بگیرند که اگر زلزلهی موعود همین حالا رخ می‌داد، ایشان هم جزو همین جماعت بودند که اتحاد غریبی را با تک‌تکشان حس می‌کردند. و فکرشان به قدری پراکنده شده بود که در ذهن و حافظه دنبال ارگانی چیزی در اکناف دنیا می‌گشتند که به طور خاص، از برهنگان زیر دوش حین وقوع زلزله حمایت کند. و این فکر متعلق به ساعت شش و چهار دقیقه بود.

در این ساعت، خطی از فکر که از یک دو دقیقه قبل پا گرفته بود و آرام آرام خودش را به اکنون آقای احمد گل‌بته می‌رساند، درخشیدن گرفت و ایشان در آستانهی ساعتِ رُند شش و پنج دقیقه، فکر زلزله را که همین حالا اتفاق بیفتد، پی گرفتند و تصویر مغشوش خود را دیدند که در همین نقطهی نزدیک دیوار به زمین می‌افتند، دوش روی کله‌اشان می‌خورد، چراغ حمام ول می‌شود و ایشان عاقبت به نحوی از انحاء می‌میرند. و در این ساعت ایشان بیش از همیشه به خود لرزیدند و فهمیدند پس از دقیقاً پنج سال و چهار ماه و احتمالاً ده ساعت، جریان فکری یکدستشان را از دست داده‌اند –سر یک سهل‌انگاری ساده یا اینکه از صبح معلوم بود آن روز، روز گیج‌کننده‌ای است.

ایشان درحالی که به گواهی قلب، هر تلاشی را برای بازگشتن به خط فکری‌ای که زندگی خود را پاش گذاشته بودند، بیهوده می‌دیدند، شیر آب را بستند. گویی بدنشان که از سرما می‌لرزید، کمی خیالشان راحت‌تر می‌شد. ایشان نمی‌دانستند چه کار کنند و حیناً می‌بایست دربرابر وسوسه‌های حاضر و آمادهی فکر کردن به انواع موضوعاتی که این مدت از ورود به آن‌ها خودداری کرده بودند، مقاومت کنند. «آدم» برهنه‌ بودند که به ناگه از میانهی مراسم تقدیس، گم شده و بر زمین فرود آمده و دیگر نمی‌تواند هیچ مختصاتی از بهشت خود به یاد بیاورد. در برابر لباس‌هایشان ماتشان برده بود و دستشان نمی‌رفت که هیچ کدام را بردارند. در این زمان، ایشان پس از ماه‌ها، دست و پایشان را گم کردند.

احساس می‌کردند مغزشان آرام آرام و بی‌دردسر ذوب می‌شود و دیگر به زودی در دیواره‌های جمجمه بند نخواهد بود. از هم‌اکنون درون کله را حس می‌کردند که خیس می‌شود. و در مابین شش و ربع و شش و بیست دقیقه، هنوز با گردن خم رو به زمین، به لباس‌های ضخیم، خشن و قدیمیشان خیره مانده بودند. مذبوحانه تلاش می‌کردند خودشان را در آن‌ها تصور کنند چون احتمال می‌دادند با تصور کردن امری پیش از وقوع، انجام دادن آن آسان‌تر خواهد شد. این، از اعتقادات بنیادی ایشان بود.

در شش و بیست و پنج دقیقهی بعدازظهر، آقای احمد گل‌بته که همچنان برهنه در آستانهی حمام ایستاده بودند، عاقبت نگاه سنگین خود را به زحمت از روی لباس‌ها که بدون حضور ایشان در آن‌ها بسیار حقیر به نظر می‌رسیدند، به گوشه و کنار خانه –عمدتاً تلفن، گلدان، مبل راحتی زهوار دررفته و صندوقچهی صدقات که کنار آن علم کرده بودند. – جابه‌جا ‌کردند. بعد سعی کردند خاطره‌ای با این لباس‌ها به یاد بیاورند و کمی هم دست و پاشان را تکان دادند اما باز موفق به پوشیدن‌ آن‌ها نشدند. و بعد، درحالی که کاملاً خشک شده و خوشحال بودند از اینکه راه‌حلی یافته‌اند، سروقت گنجه رفتند تا آنجا عکسی پیدا کنند از خودشان در این لباس‌ها. عکسی قانع‌کننده که مربوط باشد به روزی پیش از این پنج سال و چهار ماه.

اگر ناظر دلسوزی وجود داشت، بسیار از دیدن ایشان شگفت‌زده می‌شد. چنان که با اندام لاغر، دور شکم برآمده‌شان، چهارزانو نشسته بودند پای گنجه و آلبوم‌های درب و داغان خانوادگی را با احساس دوگانه‌ای از انزجار و دلتنگی می‌گشتند. و گاهی ریش انبوه‌شان را می‌خاراندند. انگار نه انگار همین دقایقی پیش از یگانه و مهم‌ترین هدف زندگیشان بازمانده‌اند. دیگر حالا فقط دنبال تصویر خود توی لباس‌های تا شدهی دم در حمام بودند. و بعد هم دیگر کلاً حواسشان به عکس‌ها پرت شده بود که تا عنفوان کودکی ایشان به عقب می‌رفتند. آدم‌هایی که سال‌ها بود خبری ازشان نبود، بعضاً در عکس‌ها صمیمی به نظر می‌رسیدند! گمانم صمیمتی بسیار دور و نوعی خوشحالی ناخودآگاه از حضور با ایشان در یک قاب. حیف که ایشان ناظری برای ظرافت‌های رفتارشان نداشتند. کمی سکوت می‌کنم.

ببخشید.

ایشان در ساعت شش و ۵۳ دقیقه آلبومی مقوایی را که روش تصاویر مسخره‌ای از بچه‌ها با پرهای سفید و طلایی داشت، باز کردند و بلافاصله فهمیدند آلبوم عروسی‌ خلوتشان است. و تصویر جوان همسر سابقشان را در لباس عروس دیدند که با لبخند عصبی آشنا بر صورتش، کنار ایشان -در لباس دامادی که آن‌وقت به تنشان می‌چسبید- ایستاده بود. لباسی عبارت از همین کت و شلوار ماهوتی سیاه و پیراهن سفید و پاپیون پلاستیکی مسخره‌ای که بیش از حد کوچک بود و حالا روی هم، در آستانهی لخت حمام که زمانی پادری داشت، تا خورده بودند.

در ساعت شش و ۵۶ دقیقه ایشان کاملاً برای پوشیدن لباس‌های کهنه‌شان متقاعد شده بودند. منتها همان‌طور که اندکی با نظام فکری آقای احمد گل‌بته آشنا شده‌اید، خط موازی دیگری از فکر، که در سه دقیقه پیش متولد شده بود، اکنون به ثمر رسیده و موقعی که ایشان می‌خواستند بلند شوند، دیگر قابل انکار نبود: همسر سابق. روز‌ها از آخرین باری که آمده بود می‌گذشت، گلین. آنقدر این اواخر کم می‌ماند –یا کم در محدوده دید آقای احمد گل‌بته قرار می‌گرفت- که یادشان نمی‌آمد آخرین بار کی آمده و در صندوق صدقات، کم یا زیاد، پول گذاشته است. احتمال می‌دادند پولمان تمام شده باشد. و دیری نپایید که این گمان، با یادآوری مجدد فکر یکدستی که که از دست داده بودند، توأم شد. فکر یکدستی که بنا نبود پیش از مرگ چیزی آن را در کلهی ایشان متوقف کند. و حالا همچنان توی جمجه را احساس می‌کردند که خیس و خیس‌تر می‌شود. و جفت ساق‌های ایشان تیر می‌‎کشید. خواستند پیش از عاقبت تن کردن لباس‌هایشان، سری به صندوق صدقات، در نزدیکی، بزنند. و بله آقای احمد گل‌بته متوجه نبودند حالا که همهی این پنج سال و چهار ماه به هدر رفته است، صندوق صدقات دیگر موضوعیت سابق را ندارد اما مسئله این بود که پیروز یا شکست‌خورده ایشان می‌بایست ارتزاق کنند و می‌بایست از وجود سکه یا اسکناسی آن تو، مطمئن می‌شدند. حالا دیگر فکرشان، هرزه، همه‌جا می‌پرید. و متأسفانه خیسی مغز ذوب‌شده‌شان مهارکردنی نبود. رطوبت چسبناک را حس می‌کردند که از اکثر منافذشان بیرون می‌زند. و بعد صفیر دردناکی که توی ساق‌ها کشیده می‌شد، به نقاط دیگر تنشان -از جمله سینه- دوید. ایشان دو دستشان را دور مکعب پنج ضلعی صندوق انداختند که نیُفتند. اما از آنجا که صندوق صدقات در هال کوچک منزل آقای احمد گل‌بته، به‌‌ همان استحکام که در پیاده‌روهای شهر می‌ایستد، نصب نشده بود، ایشان با صندوق صدقات کمیته امداد در آغوششان، روی فرش افتادند و لباس‌های تاشده‌شان دست‌نخورده ماند. چون در ساعت هفت و یک دقیقه بعدازظهر قلبشان ایستاده بود و وقتی گلین خانم، همسر سابق، طبق معمول صدقه‌ای را که از شوهرش به قصد خیریه‌های گوناگون گرفته بود آورد که در صندوق «احمدآقا» بیندازد، از بوی بد دم در متوقف شد. مأمورین آمدند و نعش را بردند و گلین با چشم‌های‌تر و جمله‌های نیمه‌تمام که درهم مخلوط می‌شدند، به همسایه‌ها گفت که «خودش، خودشو شسته بوده و لباساشو تا کرده بوده» و از این‌جور حرف‌ها و نقل‌ها. واقعیت هم، مرده‌شور، فقط لازم بود مغز ذوب‌شده ایشان را که به صورت تف، مدفوع یا شاش از تنشان بیرون زده بود، پاک کند. گلین خانم یک پانصد تومانی را توی مشتش، مچاله می‌کرد. توی صندوق صدقات‌‌ همان مانده بود و حالا کمی نگران بود مأمور‌ها به خاطر وجود یک صندوق متعلق به کمیته امداد، او را سوال جواب کنند. این سنت گلین خانم بود که از هرچیز مربوط به احمدآقا نگران باشد. در خانه را قفل کرد و زود‌تر از آنجا دور شد و فقط من ماندم توی خانه که خیلی راحت نیستم درباره خودم چیزی بگویم. همین بس که از مرگ ناگهانی آقای احمد گل‌بته ناراحت و دست‌پاچه بودم. خسران‌زده بودم به خاطر نبود ناظری دلسوز، و به خاطر اینکه احدالناسی قدر ایشان را ندانسته بود.

راستش بدون ضربان قلب آقای گل‌بته توی گوشم، اضطرابی که توی خانه خالی ایشان موج می‌زند، تحمل‌کردنی نیست. اولش فکر می‌کردم پس از گرفتن جان ایشان، وقت دارم که مدتی بدون بار مسئولیت و حواسی که لازم بود شش دانگ جمع شمار نفس‌های ایشان باشد، در خانه و وسایل گشت بزنم و بعد هم لابد آدم‌های سرزنده‌ای که حالا حالا‌ها وقت دارند، به این منزل قدیمی نقل مکان می‌کنند و من درحالی که به نوبهی خودم ترفیع گرفته‌ام، آزادم که دنبال کار دیگری بروم. اما نه، اینجا، در ۴۵ متر جا زیر همکف، چیزی نیست که جذابیت چندانی داشته باشد یا آقای احمد گل‌بته در زمان حیات، ته و توش را درنیاورده باشند. حتی می‌شود که دقایق متمادی می‌گذرد و من فکر ساعتم را نمی‌کنم. گمانم اگر آدم بودم، مردی شده بودم الکلی، که حالا ریش و سبیلش بسیار بلند شده، بوی عرق خشکیده همه‌جاش را گرفته و ساعت خوابش بدجوری بهم خورده است. می‌دانم، واقعاً مسخره است: مرگ ایشان افسرده‌ام کرده.

خانه را دنبال وصیت‌نامه زیر و رو کردم. چنان به خودم شک کرده‌ام که احتمال می‌دهم ایشان کاری کرده باشند و از چشمم مخفی مانده باشد. محتوای آن را از حفظم اما هیچ‌جا حتی کهنه کاغذی پیدا نکردم. اگر پیدا می‌کردم هم خوب چه می‌شد؟ در طبیعت من امکان دست زدن به چیزی جز جان وجود ندارد چه برسد به اینکه برش دارم و کاری باهاش بکنم. گلین قدرن‌شناس می‌بایست حداقل این دور وبر را می‌گشت. می‌دانستم انگار پس از بیست سال تازه راحت شده باشد، طرف این خانه نمی‌آید. چطور می‌خواستم بهش حالی کنم درختچه بدبختی را که پای اندک نور منزل، در حال پلاسیدن بود، سر قبر کوچک آقای احمد گل‌بته بکارد و بعد صندوق صدقات را ببرد سر جای بیست سال پیشش نصب کند. ایشان خواسته بخصوص دیگری نداشتند اما به یاد دارم که مدام روی همین‌ها تأکید می‌کردند، روی جسمیت بادوام گیاه و صندوق. باورم نمی‌شد پس از این همه ساعت و دقیقه که صرف آمادگی برای مردن شده بود، وصیتی چنین ساده و بدیهی را هیچ‌جا ننوشته بودیم. بس‌که افکار و شخصیت آقای احمد گل‌بته مسحورکننده بود، خود من هم پاک فراموشش کرده بودم.

همین افکار و شخصیت است که پاگیرم کرده. حتی در گرفتن جان ایشان، مطمئنم که دقایق نامعلومی را تأخیر کرده‌ام و این برای ملَک‌الموتی تازه‌کار فاجعه است. می‌خواستم صندوق صدقات توی جمجه‌شان نخورد و مغزشان را متلاشی نکند. چنان می‌خواستم به‌‌ همان صورت که هستند بمیرند که حالا ساعت‌ها می‌نشینم و از اضطراب اینکه نکند جانشان را تمام و کمال نگرفته باشم، به خودم می‌لرزم. قیافه‌شان را، بوشان را به خاطر می‌آورم و وقتی حواسم نباشد برمی‌گردم که مبادا آنجا باشند. فقط آرام، با ضربه اندک انگشتم قلبشان را لمس کردم و زود با هول دستم را عقب کشیدم… ناشیانه؛ انگار نه انگار بار‌ها برای چنین چیزی تمرین کرده بودم، روی حیوانات و جنین‌ها. و باز حواسم که نباشد از خودم حرف می‌زنم و تجربه‌های یکنواختم. بهتر است احترام آقای احمد گل‌بته را نگه دارم.

ببخشید.

باز هم هزار مرتبه شکر می‌کنم که به عنوان ملک‌الموتشان، به افکار و شخصیتشان دسترسی یافتم. چراکه اگر منطقی نگاه کنیم، این‌ها نه در هیچ‌کجا ثبت شدند، نه به کسی گفته شدند و نه کلاً تاثیری در واقعیت جهان گذاشتند. خوشبختانه ما دست‌پرورده‌های عزرائیل، از‌‌ همان ابتدا یاد می‌گیریم که باید طرفمان را بشناسیم، بهتر از هرکسی؛ بیشتر از آن مقدار که او در لحظه به خودش فکر می‌کند، به او فکر کنیم؛ کمتر از میزانی که فکر او از سیر درونی‌اش به جاهای دیگر هرز می‌پرد، به فکر چیزی جز او بیُفتیم… تا زمانی که کارمان باهاش تمام شود. همان‌طور که تابه‌حال بسیار سعی کرده‌ام وصفش کنم، استثنا بودن آقای احمد گل‌بته دقیقاً از این لحاظ بود که ما به یک اندازه بهم فکر می‌کردیم! خوب، بله، نه دقیقاً به آن صورت که دوتا آدم بهم‌دیگر فکر می‌کنند… اما در پنج شش سال گذشته، بجز آن فراموشکاری بی‌رحمانه و غم‌انگیز دقایق آخر، ایشان همانقدر از تجسم مرگ غافل نشدند که من از توجه به ایشان. البته که خودم خوب می‌دانم که کسی نیستم؛ آنچه من فکر می‌کنم یا ترجیح می‌دهم، هیچ اهمیتی ندارد. تمام زندگیم یک کار ملال‌آور ثابت انجام می‌دهم. و تازه زندگی‌ام به آن مفهوم که زنده‌ها می‌دانند، زندگی محسوب نمی‌شود. تنها باید توجه کنم و توجه کنم و توجه کنم. بیشتر از همه به مغز و بعد هم به قلب که در زمان بخصوصی توی مشتم بگیرم و فشارش دهم. درمجموع، من، فقط هستم، آن‌هم به نوع خودم. چیزی شبیه بودن‌ کلمه‌ای مثل «عور». کسی نمی‌داند چه زمانی، از کجا و چطوری این کلمه به زبان وارد شده است. تنها مثل سایه‌ای بین جمعیت انبوه کلمه‌ها جا گرفته و امروز هم فقط معطوف به کلمهی «لخت» به کار می‌رود. مثل امثال من که فقط معطوف به شخص محتضر به کار می‌روند. آنچه پیداست من، زیاد از حد به آقای احمد گل‌بته عطف شده‌ام. و شاید چیزهای دیگری هم از حد گذشته باشد. من که اختیار خیلی چیز‌ها را از دست داده‌ام. مثلاً همین به کار بردن متعدد «من» که پس از هربار اداکردنش، از اضطراب آتش می‌گیرم. کاش می‌شد حرف نزنم. حسرت بزرگم این است که نمی‌توانم گفته‌هام را معدوم کنم؛ منهای اضطراب‌آور را. منی که باید به آن بپردازم، آقای احمد گل‌بته است. منتها پراز اضطرابم. هرچه باشد این، زبان ایشان است، و زبان همه کسانی که هیچ راهی به افکار و شخصیت ایشان ندارند. فکر می‌کنم ادای احترام چیز آرام‌کننده‌ای است. باز سکوت می‌کنم و معذرت می‌خواهم.

ببخشید. دیگر فقط آقای احمد گل‌بته، ۲۱ شهریور ۸۸، رأس ساعت هشت صبح. ایشان درحالی که تمام دیشب بیشتر از بازه‌های ده دقیقه‌ای نخوابیده، دم صبح بالا آورده و تا این ساعت بخصوص، با چشم‌های گشاده از تخت به سقف خیره مانده بودند، برخاستند. روی کاغذ نوشتند

«اینجانب، احمد گل‌بته اسدآبادی، تا لحظهی مرگ به چیزی جز مرگ نخواهم پرداخت.»

ممکن است بگویند ایشان حق مطلب را در یک جمله ادا نکرده‌اند. خیلی هم بیراه نیست. منم که از ادبیات مورد استفاده ایشان می‌توانم به شرح بی‌قراری ضمیرشان پی ببرم؛ والا که فکر مرگ می‌تواند چیز معمول و پیش‌پاافتاده‌ای به نظر برسد. به علاوه، ایشان به چشم دیگران ممکن بود بیکاره‌ای بنمایند که برای توجیه مفت‌خوری و تنبلی، خود را به دیوانگی زده. ولی خیر، ایشان هرروز ساعت هشت صبح بیدار شده شروع به بازسازی صحنه جان دادن خود کردند تا شب. کم‌کم لحظات پس از آن را نیز با دشواری و عرق‌ریزان تجسم کردند. به طوری که تا قبل از اینکه در ۲۱ دی ماه ۹۳ به حمام بروند، به شش شیوهی گوناگون که بعضی‌ از آن‌ها چند ماه طول کشیده است، پایان کار آقای احمد گل‌بته به وسیله شخص ایشان در مغز ایشان به تصویر کشیده شده بود. نه آن‌طور که یک نویسنده ممکن است فهرستی از نام رویداد‌ها یا خردک توصیفی را در تنگشان، ترتیب دهد و خواننده را در جریان کلیت فضا قرار دهد. نه، به تعبیر من کار ایشان چنین بود: تجسم هرثانیه و نگه‌داری آن به صورت آماده در ذهن‌، تا ثانیهی بعدی، تمام و کمال، به آن اضافه شده، در آن چفت شود و به این ترتیب، زمانی که به دست ایشان تولید شده است، پیش برود.

برای به دست آوردن یک همچون توانایی‌ای، لازم بود هیچ اطلاعات جدیدی به مغز آقای احمد گل‌بته وارد نشود. و لازم بود تمام اطلاعات قدیمیشان نیز تنها در راستای یگانه هدفی که برگزیده بودند، به کار گرفته شود. به همین خاطر بود که پس از یک ماه به خود آمدند که از ذخیره‌شان برای ادامه حیات، چندان باقی نمانده است. ناچار شدند. درحالی که محتاطانه انگشت اشاره را سفت روی نقطه‌ای بر بدنهی پلاستیکی تلفن قدیمی فشار می‌دادند، تا به طور عینی ثانیه‌ای را که از عروج لحظه به لحظه خود به آسمان تجسم می‌کردند نگه دارند، گوشی را برداشته شماره همسر سابقشان را گرفتند. مختصر و مفید به او اعلام کردند اگر معادل امروزی پولی را که سال‌ها پیش از صندوق صدقاتشان برداشته بود، نیاورد و مرتب و خردخرد به ایشان ندهد، به شوهر فکلی‌اش همه‌چیز را خواهند گفت. و اضافه کرده بودند که گرسنه‌اند و گوشی را گذاشته بودند. من شاهد بودم که ایشان هیچ تصوری از مثلاً زنگ زدن به شوهر از همه‌جا بی‌خبر گلین و بهم ریختن زندگی‌اش نداشتند. حتی احتمال توقف دوبارهی خط فکری یکدست، بسیار هولناک بود. در همین چند ثانیه تلفن کردن، به سرانگشت‌شان خون نرسیده، مات شده و درد گرفته بود. همان‌طور که پس از تصمیم بزرگشان کرده بودند، تلفن را از برق کشیدند و تا چند روز بعد که گلین سرآسیمه و فریادکنان رسید، ثانیه‌ای به او فکر نکردند. مگر حینِ پرداختن به کار خودشان… گلین می‌ان‌سال‌ را با لباس‌های پلوخوری مشکی‌اش تخیل کردند که سر خاک ایشان قطره اشکی می‌فشاند و همچنان که سلانه سلانه راه می‌افتد که برود، روح سرگردان ایشان تعقیبش می‌کند و دست از سرش برنمی‌دارد. صحنه‌های تعقیب و گریز، مملو بودند از سرعت، هیجان و طنز -که روی پیکر مشوش گلین خودش را نشان می‌داد.

ایشان شیوه نخستین فکر کردن به لحظات پس از مرگ را تا بدان‌جا پیش بردند که با نزدیک شدن پایان زندگی خورشید، زمین به همراه همه منظومه شمسی با حجم چندبرابرشده کره آتشین، سوزانده می‌شود. و ایشان که میلیون‌ها سال به صورت روحی سرگردان در برهوت زمین زیسته‌اند، همراه بقیه روح‌ها به درون آتش کشیده می‌شوند و بعد‌ها در سیاه‌چالهی تنگی، همه روح‌ها روی هم می‌افتند؛ آنقدر فشرده که دیگر جدا کردنشان به اسم و هویت مشخص، از کسی برنمی‌آید. و فقط سیاه‌چاله از حضورشان، سنگین و سنگین‌تر می‌شود و هرچیزی را درون خودش فرو می‌کشد. آقای گل‌بته حین تجسم ثانیه‌های طاقت‌فرسای سیاه‌چاله بودن، به تناسب درحال هورت کشیدن سوپی بودند که گلین برایشان آورده بود و کشیده شدن هر جسم بی‌اهمیت و بی‌معنای شناور در فضا را، همهی آدم‌های باقی‌مانده را، و همهی آن کره‌هایی را که هرگز بشر نفهمیده بود حیات رویشان وجود دارد، پایاپای کشیده شدن سوپ به گلویشان، درک می‌کردند. زیرا تنها اینطور بود که خوراکی می‌توانست به جسم آقای گل‌بته بنشیند. حد هیجان، برای هردوی ما، زیاد بود.

حالا البته نمی‌توانم از نوشتن دست بکشم اما دارم سرفه می‌کنم ببخشید. گلین پس از فحش و فریاد بسیار، آن روز، با دیدن حال غریب احمدآقا خودبه‌خود صداش را پایین آورد. و بنا کرد به سوال پرسیدن. و بعد متوجه چشم‌های گودافتاده ایشان و حال نزارشان شد و گیج‌تر شد و از بی‌عرضگیشان بازهم گله کرد. آقای احمد گل‌بته که نمی‌توانستند اجازه دهند حواسشان بیش از این در معرض تهدید قرار بگیرد، در صندوق صدقات را که پس از باز شدن با پیچ‌گوشتی در حدود پانزده سال پیش، دیگر درست بسته نمی‌شد، با صدا باز کردند. گلین دیده بود که چقدر خالی است و احمدآقا به اتاق سرد و نمورشان رفته در را بستند و فقط به گلین اطلاع دادند که خواهند مرد. گلین مفلوک منظور ایشان را درست متوجه نشد و همه این پنج سال گمان می‌کرد مرگ ایشان نزدیک است. این بود که کوتاه آمد و صدقاتی را که شوهرش یا دیگر دوستان پولدار آن‌ها می‌خواستند به نیازمندان بدهند، می‌آورد و توی صندوق صدقات می‌انداخت. گاهی هم غذا و خوردنی خانگی می‌آورد، چون بعضی از خانم‌های پول‌دار خانه‌دار، دوست داشتند کمک غیرنقدی کنند، به خیریه‌هایی که گلین خانم زندگیش را وقف آنان می‌کرد.

البته حضور در خانهی تنگی که یک‌بار از آن فرار کرده بود، کاملاً به عزت نفس گلین ضربه می‌زد، ولی حضور پررنگ من کم‌کم هرچیز ناجور و زشت را از آن پانزده سال و قبلش، جبران می‌کرد. خصوصاً که در چشم او، ایشان تمام‌وقت به دیوارهای کثیف مقابل خیره می‌ماندند و دیگر خبری از آن احمدآقا که او می‌شناخت نبود. هم او که روی موهای فرفری سیاه و سبیل‌های کلفتش یک لایه ضخیم چربی می‌نشست و آنقدر در زیرپیراهنی رکابی‌اش عرق می‌کرد که گویی از ازل تکان به‌خصوصی جز برای چرت زدن و خاراندن تنش به خود نداده است و اما علی‌رغم این ظاهر رخوت‌آلود آماده بود در برابر هر توهین یا احتمال توهینی یک‌دفعه از جا بپرد، برق توی چشم‌هاش بترکد -جوری که زمانی گلین خوشش می‌آمد- و طرف را –که عموماً گلین بود- تا حد مرگ بزند.

درست است که گلین پنج سال و خرده‌ای آقای گل‌بته را زنده داشت و حتی دوباره آب زیر پوستشان آورد. و درست است هرکس –ندرتاً- برای مزاحمت احتمالی سراغی از ایشان گرفت زود‌تر به اطلاعش رساند که بیمار است و دچار افسردگی حاد شده، اما برای خودش هم هیچ بد نشد. به زودی فهمید که می‌تواند پول یا خوردنی را در صندوق بگذارد و بی‌هیچ معطلی برود، اما به مرور کمتر برای دررفتن شتاب کرد. احساس می‌کردم دقایقی می‌نشیند و بدون آنکه مرا ببیند زیرلبی باهام دردِدل می‌کند. و اگر خیلی به این حال تلخ فرو می‌رفت، صداش رفته رفته بلند می‌شد و بدوبیراه‌هاش به آقای گل‌بته خانه را پر می‌کرد. و برخلاف گذشته، هیچ‌کدام خطری برایش درپی نداشتند. حتی چندبار پیش از آنکه برود، چیز محکمی طرف ایشان پرت کرد، چون خاطرات خشونت‌باری را به یاد آورده بود که فکر می‌کرد فراموش کرده است و آن‌وقت مطمئن می‌شد بخشی از عمرش تباه شده است. هربار می‌دید که اهانتش تو هوا پخش شده و ردی از تلافی در وجنات همسر سابقش دیده نمی‌شود. تصویر هولناکی که‌گاه او را به خود می‌لرزاند درحال شکستن بود و این‌طوری می‌توانست با کتک‌های تند و تیز احمدآقا، با وسایلش که احمدآقا بی‌اجازه فروخته بود یا باقی نامرادی‌های بی‌اهمیتی که زنی می‌تواند از مردی اندوخته کند، کنار بیاید. وقتی طبق عادت قدیم خانه را برای تغذیهی خیریه‌هایی که می‌شناخت سرقت کرد، پس از بردن تلویزیون خاک گرفته و سیخ و منقلی که مدت‌ها بود از گنجه درنیامده بودند، به نسبت خودش به آرام‌ترین وضعیتی که می‌شناخت، رسید. حضور مرگ همه‌چیز را برطرف کرده بود، حتی بسیاری از تیک‌های عصبی گلین را. هرچند این اتفاق برمبنای دو تصور کاملاً غلطش می‌افتاد؛ چرا که درست برعکس، آقای احمد گل‌بته هرگز در زندگی به این حد از پویایی و هدفمندی نرسیده بودند و نیز نگاه‌شان به دیوار خیره نبود. اگر دقت می‌کرد دودوی خفیف آن‌ها را به دنبال چیزی تشخیص می‌داد. بار‌ها احساس کردم که توی چشم‌های من خیره شده‌اند و جریان هوشمند فکر کردنشان، همان‌طور که وقتی آدمی به تخم چشم کسی خیره می‌شود و نمی‌تواند به چیزی درست و حسابی فکر کند، کند و کش‌آمده می‌شد. اگر خوب به روال کارمان آشنا نبودم، رسماً باورم می‌شد دارند به اشتیاق و کنجکاوی نگاهم می‌کنند. بسیار چشم‌های پرحالتی داشتند.

ایشان خود از آن با «عارضه» یاد می‌کردند اما بار منفی این کلمه با انصاف ذاتی امثال من جور درنمی‌آید؛ به آن می‌گویم: آشفتگی

شاید نطفه‌های آشفتگی ایشان در زمان زندگی متأهلی گذاشته شده بود. وقتی اول بار به ایشان نفوذ کردم، به اقتضای شرایط خاص، زیاد درباره آن زندگی مشترک فکر نمی‌کردند. جز کارهای محیرالعقولی که برای ساکت‌کردن زنشان انجام داده بودند و درهرحال نشان از شجاعت ایشان داشت. جز اینکه می‌دیدند زنشان ایشان را به زندگی وصل کرده و یک‌بار هم که پس از مصرف زیاد می‌رفته‌اند که بمیرند، ایشان را به زندگی برگردانده بوده است. حواس مشوششان بیشتر به بعد از رفتن گلین پرت می‌شد –به قبل از ازدواج مدت‌ها بود که فکر نمی‌کردند- هرچه از آشناییم با ایشان گذشت، حافظه‌شان البته متمرکز‌تر (مخلص‌تر) شد. آدم مؤمن این‌طوری است؛ هر موقعیت تداعی که پیش بیاید، باز آن‌را در راستای هدفش –که خود درحال شکل‌گیری است- تعبیر می‌کند.

جای شبهه نیست که آقای احمد گل‌بته از ابتدا کارهای محیرالعقول در زندگیشان زیاد کرده بودند. ایشان به راحتی می‌توانستند شخصیت یک داستان از نویسنده‌های پنجاه شصت‌سال پیش باشند. یک یاغی که دختری را از روستایی می‌دزدد. می‌آورد تهران. در فقر دست و پا می‌زنند و… یا هرنوع داستان دیگری. من از طرف خودم گفتم این از همه محتمل‌تر است. می‌دانید ایشان که هیچ به اول تا آخر زندگیشان ننشستند موبه‌مو فکر کنند، می‌بایست از مقاطعی که یک‌جا در حافظه‌شان دم‌دست بود نتیجه‌گیری کرد. این‌جور وقت‌ها خودم را مثل یک مورخ یا باستان‌شناس احساس می‌کردم. آنچه دم دست داشتم قیافه زنی بود که از عالم و آدم خجالت می‌کشد و می‌ترسد. هربار فرصتی بیابد وسایل به‌دردنخور آقای گل‌بته را برمی‌دارد گوشه‌ای پنهان می‌کند و آقای گل‌بته هم برای سیر کردن شکمشان وسایل نو‌تر و دم‌دست‌تر او را می‌برد می‌فروشد. زن به شوهرش التماس می‌کند کار زندگیشان را به ارگان حمایت‌گری مثل کمیته امداد نکشاند. سنت آقای احمد گل‌بته بود که اول می‌نشست و کاری را که نتیجه‌اش معلوم نبود، موبه‌مو تصور می‌کرد. پیدا بود پیش از دزدیدن گلین از طایفه‌شان کرده بود، یا پیش از اولین بار چشیدن افیون و بسیاری موارد ریز و درشت که دسترسی به همه‌شان ممکن نبود. بعد یک شب درحالی که میان آسمان و زمین دست و پا می‌زند، می‌زند بیرون و عوض فروکردن سیم و بیرون کشیدن سکه، پایه یک صندوق بزرگ را از پایین می‌برد، می‌اندازش روی دوش، جلوی زنش می‌گذاردش زمین. قاه‌قاه می‌خندد و زنش هم پابه‌پاش تندتند می‌خندد و شب عاشقانه‌شان رقم می‌خورد. آقای احمد گل‌بته در صندوق را قُر و سپس باز می‌کند. به زن می‌گوید این هم پول. فردا اما صندوق خالی شده، بیشتر وسایل خانه –حتی وسایل کهنه و به دردنخور احمدآقا- سرقت شده و گلین رفته و به اطلاع ایشان رسانده است که دیگر تحملشان را ندارد. بله، طبق این‌جور تصویرهای شفاف که می‌شد از واقعیتشان اطمینان داشت، باید گذشته ایشان را حدس می‌زدم و زمینه اقدامات خارق‌العاده را، سرچشمه‌های استئنائی بودن ایشان را کشف می‌کردم.

وقتی بر ایشان مأمور شدم، مدتی می‌شد که به صورت خودبه‌خودی به باغبان چهارتا دانه درخت موجود در محلشان تبدیل شده بودند. از این درخت تا آن یکی، جولان می‌دادند و به خطوط خامی از فکر –عموماً سه خط- می‌پرداختند. به اینکه دیگر چیزی به ایشان لذت نمی‌دهد. بی‌اغراق، گلین که حالا آدم دیگری شده بود و جز اسم کوچک، همه‌چیز را برای زندگی مشترک جدیدش تغییر داده بود، هرگز خود عامل لذت ایشان واقع نشده بود اما بی‌واکنش‌های او چیزهایی که زمانی برآن‌ها مصر بودند، معنایی نداشت. گویی عاداتشان را که به خاطر گلین ترک نکرده بودند، به خاطر من می‌کردند. به درخت‌ها مشغول می‌شدند که هریک چندوقت است آنجا هستند و چندوقت دیگر خواهند بود. تکلیف آنچه جانداران دیگر از آن‌ها خورده، هضم کرده و دفع کرده‌اند، چه می‌شود. به تنه‌شان دست می‌کشیدند و و به خیالشان گرمی خورشید را در آن‌ها لمس می‌کردند. به مرور که محدوده حرکت خود را به مناطق کاملاً مسکونی محدود‌تر می‌کردند، می‌کوشیدند برنامه‌های تلویزیون را که قبل از خواب با صدای کم تماشا می‌کردند، با وضع‌وحال درخت‌هاشان انطباق دهند. اما با بخش زیادی از آن‌ها به مشکل می‌خوردند؛ بحث دل و روده و اندام‌های انسان بود. و آن‌وقت به خط دیگری از فکر راهنمایی می‌شدند که مشوش و گنگ بود و آنجه دستگیرشان می‌شد، مرکزیت تنهای خودشان میان آن بود که در آن گیر می‌افتادند. یعنی در تلاقی آن سه خط، حول نگاه بیننده‌ خود می‌پیچدند، مثل کرم ابریشمی که پیله می‌تند. این موقعیتی بود که به ترس‌های ضد و نقیض راه می‌داد که ایشان را فرا بگیرد. معلوم نبود ایشان در خانه کمتر در خطرند یا در خیابان. با اینکه هنوز مطمئن نبودند از چه می‌ترسند، در بستر این تناقض‌ها آشفتگی بخصوص ایشان، تغذیه می‌شد. می‌گفتند محله آن‌ها در زلزله زیروزبر خواهد شد. تلویزیون بی‌تفاوت به ترس‌های شلوغ و شدید خیابان‌ها، بر مانورهای زلزله و توصیه‌های ایمنی تمرکز کرده بود. دوروبرشان بی‌شمار هراس‌ گوناگون وجود داشت که ایشان را محل مناسبی برای فرود می‌یافتند. از جن و ازمابهتران گرفته تا بلایای طبیعی و اینکه یک‌باره در خیابان تیرِ خطایی به کله‌شان اصابت کند و نقش زمین شوند. از مردن از گرسنگی، تا ایدز یا هرنوع بیماری چندش‌آور مقاربتی. به این ترتیب گلین هم می‌توانست درامتداد بعضی از این ترس‌ها، خود به عامل ترسی تبدیل شود. چنان که هرکدام از آن‌ها‌زاده دیگری بود. منتها گلین، اولین عاملی بود که نبودنش یک‌جور ترسناک بود –چون دیگر نمی‌شد مطمئن بود از اینکه در آستانه مرگ، ایشان را تقلاکنان به زندگی برخواهد گرداند. و بودنش یک‌جور ترسناک: او جایی در همین شهر بود منتها نه آنقدر نزدیک که بتوان بر او تسلط داشت. موجودی با زمان فعل ماضی نقلی برای ایشان که از هولناکی‌اش همین بس که تنها گذاشته بود پیژامه بوگندو، کت و شلوار عروسی و آلبوم‌های عکس برایشان بماند. این ترس که از دو جهت متضاد در واقعیت، همچنان به ترس بودن خود باقی می‌ماند، آقای گل‌بته را نسبت به همهی ترس‌ها بدگمان می‌کرد. ایشان با بی‌اعتنا شدن نسبت به این موضوع که نقطه معینی را به عنوان عامل ترس پیدا کنند، مرحله جدیدی را آغاز کردند.

می‌دیدمشان که بدون گله‌مندی از اتفاقی ناخوشایند یا ابتلا به مرضی لاعلاج به خود می‌پیچند و به ران‌ها پنجه می‌کشند. دائم جا عوض می‌کنند و می‌لرزند. اشیا بزرگ به‌جامانده را –نظیر گنجه و رخت‌خواب و تلویزیون- به طرز معذب‌کننده‌ای بغل می‌کنند. شناخت ایشان آن‌وقت برای من دشوار می‌نمود زیرا هنوز با یک‌جور لجبازی معصومانه، به چشم‌هایم نگاه نمی‌کردند و همین مرا تشنه‌تر می‌کرد و مشتاق‌تر. ایشان به هرسو تقریباً می‌دویدند و من دنبالشان. وقتی می‌ایستادند هرچه را می‌یافتند دیوانه‌وار توی دهان می‌چپاندند و می‌خوردند.

آینه کوچک را می‌گرفتند و از بالا تا پایین تنشان حرکت می‌دادند. به خود، به چربی‌های اضافه و چین و شکن صورت نه‌چندان ظریفشان نگاه می‌کردند. و دیری نپایید که به ثانیه‌ای رسیدند که آینه را گِلِ می‌خش به حال خود گذاشتند و هرچند دقیقاً مرا پشت سرشان نمی‌دیدند، دست‌ها را دور خود حلقه کردند، لرزیدند و به گریه افتادند چون دیگر نمی‌توانستند از چیزی بترسند. همچنان و بلکه هم شدید‌تر، علائم ترس سراپای وجودشان را گرفته بود، منتها این ترسیدن که مثل غده‌های سرطانی در تمامی اندام‌ها رسوخ کرده و آنجا چون عضوی دیرینه چفت شده بود، حرف اضافه و متممی نمی‌توانست داشته باشد. فقط ارتعاش بدنشان بود -که‌گاه به صورت جوش‌های چرکی افتضاح از صورت جاافتاده‌شان بیرون می‌زد- و عرق سرد روی پیشانی و ذهنی درحال متلاشی شدن؛ از فرط گشتن شتابان و البته پیشاپیش شکست‌خورده به دنبال فکری برای اشتغال که به مضمون نابودی منتهی نشود. این فقط خسته‌تر می‌کردشان و ضعیف‌تر. آقای احمد گل‌بته که زمانی –علیرغم تغیر خلق‌شان- پرسروصدا و شیفته حرف‌زدن بودند، حالا طاقتشان از هر جنبشی طاق می‌شد و مایل بودند فقط در ۴۵متری آشنایشان بخزند. قلمه یکی از درخت‌ها را آوردند در همین گلدان کاشتند و کلاً خانه ماندند. تلویزیون را دیگر روشن نکردند چون تکاپویی که عِلم می‌کرد اگر هم پایی در واقعیت داشت، هرگز به ایشان نمی‌رسید. حتی در همین ساختمان، سکنه طبقات بالا‌تر در الویت بودند. در این زمان مطمئن شدند که خواهند مُرد.

ایشان همین‌طور معجزه‌آسا به استعاره پروانه از پیله درنیامدند. پوست به استخوانشان چسبید. شب‌ها حداقل ده‌بار از خواب می‌پریدند چون دانه‌های بی‌شمار و سنگین خاک را روی پوستشان احساس کرده بودند. جنس نازک ملحفه پاره‌پاره‌شان را احساس کرده بودند که با گوشت تنشان آمیخته می‌شود و سطح پیشانیشان به سنگ سختی ساییده می‌شود. و دارند خفه می‌شوند و له می‌شوند. به سیاهی فرو می‌روند و چشم‌هاشان را، گوش‌هاشان را، اسمشان را، خاطرات نامفهومشان را، زبانشان را از دست می‌دهند.

یک‌بار که مطمئن بودم اتفاق می‌افتد، با نفس بندآمده پریدند. بدون اشک چند ثانیه های‌های گریه کردند و وقتی نتوانستند دلیل کارشان را بیابند بی‌مقدمه ساکت شدند. دهان‎شان خشک شده بود. یادشان نمی‌آمد آخرین بار کی به چیزی بی‌شباهت به این‌ها فکر کرده‌اند. پس از رفتن گلین بیشتر چیزی که داشتند چشم‌ها و گوش‌هاشان بود که بیش از هرچیز به‌شان اجازه می‌داد فکر کنند. طبیعی است که ایشان از فکرکردن خوششان می‌آمد. چشم‌هاشان را بستند. صدای کامیون و درل از کوچه‌‌ی بالاسرشان می‌آمد و صدای هوایی که برای خلاصی تقلا می‌کند، از شکمشان. باز هول کردند. گوش‌هاشان را گرفتند. و چشم‌هاشان را که به تاریکی عادت کرده بود به دوروبر گرداندند. پا‌هاشان یخ کرده بود. صورتشان را بالا گرفتند و نگاه‌شان ثابت ماند به آستانه اتاق، جایی که من ایستاده بودم. یک قطره اشک ازشان بیرون ریخت و انگار از وضعیت تعلیق درآمده باشند، جلدی زیر پتو خودشان را به حالت سجده گلوله کردند.

دلم می‌خواست چیزی برای گفتن به ایشان داشتم اما دروغ است اگر بگویم دغدغه اصلیم این بود. آن‌وقت تازه داشتم در ایشان فرورفته در خودآگاه مبسوطشان می‌چریدم. هنوز هم از یادآوری نفوذ به گوشته خنک ایشان، غلتیدن زیر پلک‌هاشان که به خوشایندی می‌پرید و راست شدن در ساق‌های استخوانیشان، به خود می‌لرزم. گویی دقیقاً برای وجود بی‌هدف من ساخته شده بودند. یگانه «لخت» حقیقی من بودند.

درست است که ایشان روز‌ها جسته و گریخته دنبال راه‌هایی برای خلاصی می‌گشتند و بعضی از آن‌ها، مثلاً خودکشی، واقعاً ناراحت‌کننده بودند –چون ما ترجیح می‌دهیم هیچ‌کس حتی خود ملک بزرگ در کارمان دخالت نکند. اما از‌‌ همان درک ناتوانی در فکرکردن به آن معنی که می‌شناختند، کم‌کم راه اختصاصی و برازنده خودشان را پیدا کردند.

به یاد آوردند که تقریباً پیش از پیش آمدن همه لحظات خطیر زندگیشان، بی‌آنکه کسی به ایشان آموخته باشد، به تجسم آن‌ها نشسته‌اند. گلین عادت داشت اغلب این مواقع ایشان را مریض، چرتی یا وسواسی بخواند. چندبار هم شده بود که ایشان برای این التزامشان، به دردسر افتاده بودند، یا نزدیک بود به کسی که از تجسم ممانعتشان کرده بود، آسیب جدی برسانند. در اواخر آن تابستان کلافه‌کننده، در دشکی که چند ساعت بی‌وقفه در آن به خود پیچیده و عرق کرده بودند، بر ایشان مسلم شد در تمام زندگیشان –اگر خوب دقت کنند- هیچ‌چیز جز لحظات پیش از وقوع اتفاقات خطیر، نداشته‌اند.

همین‌جا، بالای این رخت‌خواب، شق و رق ایستاده بودم و صورتشان را که به زیبایی با باریکه نور حمام روشن شده بود، نگاه می‌کردم. انگار حمله عصبی چندماهه‌ای را تازه رد کرده باشند، چین‌های صورتشان، تا حد زیادی از هم فاصله گرفتند. از خوابیدن صرف نظر کردند. سعی کردند همه تنشان را یک‌جا در نظر بگیرند، گویی بخواهند نظر مساعد هریک از سلول‌ها را، مصرانه جلب کنند. تا صبح با نفس‌هایی عمداً عمیق و مرتب، به هدفشان شکل دادند. به شوق آمده بودم. حس بی‌نظیری داشتم شبیه درختی که سنگینی میوه‌های رسیده‌اش را روی شاخه حس می‌کند. از آن روز -۲۱ شهریور ۸۸- تا هم‌اکنون نتوانسته‌ام از تحسین ایشان دست بکشم.

بعد همه‌چیز خیلی زود گذشت، مثل خواب آرام بی‌وقفه. آه که روزهای شیرینی بودند و صحبت از آن‌ها حالم را بهم می‌ریزد چون مثل روز روشن است که مشابه آن‌ها هرگز اتفاق نخواهد افتاد. و «هرگز» برای موجودی مثل من، بسیار متفاوت است با دیگران. شنیده‌ام که آدم‌ها در میانه بحران بیشتر از هرچیز به مقصر احتیاج دارند. دست من شاید برای تمام بحران خودم به مقصر مشخصی نرسد اما درباره آنچه وقتی به دوروبرم نگاه می‌کنم می‌بینم، کار دشواری نیست. منظورم بارِ آن چیزی است که از زنده بودن ایشان ادامه پیدا نکرده است. صندوق صدقاتی که توجه هیچ‌یک از مأمورانی را که به خانه آمدند، جلب نکرد و این وسط‌‌ رها شده… و درخت کوچک بیچاره که دارد می‌خشکد. مطمئنم انسان استثنائی‌ای که ایشان بودند، برای سیر تفکر یکدست خود نیز به چیزی برای مجسم شدن نیاز داشت. حیات بی‌سر و صدایی که حین پیشرفت ایشان در مرگ، قد بکشد و تجسمات انتزاعی ایشان را در آوندهای جسمانی‌اش بکشد و نگه دارد. ایشان معتقد بودند هرآنچه انسانی برای مردن لازم دارد، صندوق صدقاتی آماده نصب شدن و درختی برای کاشتن است. بقیه مطلقاً به تجسم مربوط است.

آقای احمد گل‌بته متوجه نبودند که آدم اول‌اند و حکم صادق در مورد ایشان نمی‌تواند عام باشد. چه بسا آدم که بی‌وقت و برای گناه نابخشودنی می‌میرد، چون با تن سنگینش راه تداوم خیر را سد کرده است. متوجه نبودند هیچ‌کس به مهارت ایشان مرگ را علیه خودش نمی‌شوراند.

اگر وظیفه نداشتم ثانیه‌ای را هم محض نگاه به ساعتم از دست نمی‌دادم و تنها به سیر رنگ وارنگ مرگ ایشان چشم می‌دوختم. هیچ‌چیز به جذابیت دیدن ایشان که به نکیر و منکر پاسخ می‌گویند، نبود. هیچ‌چیز را از قلم نمی‌انداختند. هیچ رنگ نامتناسبی، هیچ صوت یا حرکت نابجایی نمی‌گذاشتند. حقش بود کسی بود و ایشان را می‌دید که پس از آنکه شیوه اول را –سیاه‌چالگی- تمام کردند، بدون آنکه از شاهکار اول نسبت به خلق بعدیشان مضطرب شده باشند، برای خود چای ریختند، به درختچه آب دادند، به برگ‌هاش دست کشیدند و رو به او گفتند: «رستاخیز»

و من جلو‌تر رفتم که چیزی را از قلم نیندازم. و پس از آن ایشان تا چند ماه تمام سیر دوم خود را تجسم کردند، تا بهم پیوستن دوباره گوشت و استخوان تجزیه شده‌شان و برخاستن از گور و حاضر شدن در محشر کبری. و شلوغی هولناک. و زیروزبر شدن همه‌چیز که تمام انقلاباتی را که پیش‌تر در مخیله آقای احمد گل‌بته می‌گنجید، به یک شوخی بدل می‌کرد. آشنایان دور بسیاری دیدند. پس از چند روز مفهوم آبرو بالکل منتفی شد، صحنه‌های مفتضح‌کننده‌ای به نمایش درآمد و بعد جمع‎های پراکنده هریک به مقصد نهاییشان سرازیر شدند. برای آقای گل‌بته هیچ چیز شدیدی وجود نداشت. اندازهی پل، متوسط و قابل عبور بود. مدتی را در آستانه دوزخ گذراندند. داغ می‌شدند و واقعاً عرق می‌کردند. به قول خودشان گویی ساعت‌ها بی‌حرکت، مقابل کوره‌هایی که ظاهراً تابستان‌های کودکی برای کار رفته بودند، می‌ایستادند. با این همه از نگاه به مراحل پایین‌تر اجتناب کردند و بعد به بهشت برده شدند. آنجا غریبانگیشان پس از اندک مدتی رفع شد و همین که آغاز به گشت‌وگذارهای فارغانه خود –بدون قید ابعاد و زمان و… – کردند، فهمیدند که کارشان با این شیوه تمام شده است. این طولانی‌ترین سیرشان بود اما هیچ متوجه نشدم چگونه گذشت. قسمت محبوبم بود.

تا به خودم آمدم ایشان را دوباره درحال دست کشیدن به برگ‌های گلدانشان دیدم که میزان معتنابهی لاغر شده بودند. بیش از هشت کیلو، حدوداً ماهی یک کیلو. البته آن موقع‌ها نگه داشتن دقیق‌ترین حساب‌ها برایم کاری نداشت.

ایشان با قدرت و پایداری، تناسخ غریب خود را طی کردند. افسر پلیسی تایوانی –با فداکاری قابل ملاحظه- و پس از آن یک استاد یوگای عارف بالله در آمریکا شدند. در تجسم خلاصه زندگی‌های بعدیشان، از دور تند و همین‌طور شیوه صامت استفاده می‌کردند. چون زبان‌های خارجی بلد نبودند.

در سیر بعدی، خود به جهانی کوچک‌تر اما روبه‌رشد تبدیل شدند. جهانی که آدم‌های توی آن هم وقتی می‌مردند، به یک جهان کوچک‌تر تبدیل می‌شدند. جهان‌های تکثیرشونده، درست مثل باکتری‌ها. ایشان پس از لمس بی‌مسمای اتحاد خود جهان‌شده‌شان با مردگان جهان‌شده‌ دیگر، کارشان را در این قسمت تمام‌شده یافتند. می‌توانستم بفهمم که از این یکی، کمتر از بقیه، رضایت دارند.

بعد هفته‌های متمادی را به تعلیق در فضاهای ناشناخته کیهانی گذراندند. این سیر پنجم بود. و هرچند من همه صحنه‌های آن را درک نمی‌کردم ترجیح می‌دادم مشاهده غوطه‌خوردن ایشان در لایه‌های گوناگون –که اکثراً به کمک ماهیچه‌ها و اعضای درونی بدنشان مجسم می‌شد- بیشتر و بیشتر ادامه می‌یافت. چون سیر بعدی بود که ایشان را کند و کند‌تر و بعد متوقف کرد.

سیر ششم، بلافاصله پس از قبلی شروع نشد. لازم بود آقای احمد گل‌بته نفس‌های عمیقی با چشم‌های بسته بکشند و متمرکز شوند. تا حد زیادی در جریان تبدیل شدن به خلاء کیهانی، خودشان را گم کرده بودند و دیگر فکرکردن به آسانی قسمت‌های قبلی نبود. خصوصاً که بسیار ضعیف شده بودند. زیر چشم‌هاشان گود رفته بود و استخوان‌ها جوری نرم و ترد شده بودند که چند قدم راه رفتن هم سختشان بود. اوایل عادت داشتند در آغاز تجسم سیری، تندتند در خانه راه بروند یا بایستند و پاشان را چندبار زمین بکوبند. خصوصاً دقایق پس از مرگ را. گمانم بیشترین وزنی که از ایشان آب می‌رفت، مربوط به همین دقایق می‌شد. درست مثل نوجوانی شوق‌زده رفتار می‌کردند. حتی بالای کاناپه زهوار دررفته‌شان می‌رفتند، می‌ایستادند همان‌طور سیخ، و فقط من بودم که تارهای صوتیشان را پشت حنجره تشخیص بدهم که آرام اما باصلابت به ارتعاش درمی‌آیند.

برای دقایقی ترسیدم نکند دیگر از تک‌وتا افتاده باشند. هرچند صدایم را نمی‌شنیدند، از غرغر خودم به تنگ آمده بودم. بدعادتم کرده بودند. می‌خواستم باز بنشینم به تماشا. ایشان چشم‌هاشان را باز کردند. مغزشان خالی خالی بود. رفتند سمت در. قلبم فرو ریخت. هیچ انتظار نداشتم یکهو تصمیم بگیرند بروند بیرون. بغض کردم وقتی ایشان رفتند و در را پشت سر کیپ کردند. از ناراحتی یادم نبود من هم باید دنبالشان بروم. اما یک ثانیه بعد خودشان در را باز کردند و به جای قبلیشان کنار گلدان برگشتند. سیر ششم همین بود. بعد از اینکه جان از تنشان به در می‌رفت، همه‌چیز برای لحظه‌ای سیاه می‌شد و بعد مثل فلاش زدن دوربین، ایشان باز در جای قبلی، قبل از مردن بیدار می‌شدند، توی همین خانه. هزاران بار خود را پس از این برق فلاش، درحالی که نور و بو و ابعاد مکان به اقتضای حال ایشان تغییر می‌کرد، تصور کردند، اینجا و آنجا؛ در حمام، در اتاق، در آشپزخانه.

پس از چند روز به وفور قاتی می‌کردم که خودشان کجا هستند و تجسم پس از مرگشان کجا. حالم بعضی اوقات بد می‌شد چون ملک‌الموت هیچ عادت ندارد گیج شود. صدای ضربان قلب ایشان تنها نجات‌دهنده بود. آن را، که خوب می‌شناختم، پی می‌گرفتم و پیش خودشان، یعنی تنِ پر از خودشان، برمی‌گشتم.

تنها یک هفته پس از آغاز این سیر، بیش از ده کیلو از وزنشان کاسته شده بود. کمتر از سابق می‌خوابیدند و چشم‌هاشان غالباً می‌سوخت، بس که خیره می‌ماندند. من دچار سرگیجه شده بودم. پس از لحظه‌ای که از در بیرون رفتند، من بر جای خشک شدم و این سیر فرساینده شروع شد. عجیب و غریب شده بودم، دائم می‌ترسیدم ایشان را گم کرده باشم. و وقتی در تصور ایشان، پس از هربار فلاش زدن، اتفاقات ناسازگاری می‌افتاد، از آنچه بودم هم پریشان‌تر می‌شدم –گلین می‌آمد درحالی که نیامده بود، چینش اتاق با ثانیه پیش فرق می‌کرد، مأمورِ الکی برق می‌آمد و با ایشان احوال‌پرسی می‌کرد، گویی هیچ مرگی مطرح نبوده است.

چیزی در من خبردار شده بود که این سیر پایان خوشی ندارد.

در ۲۱ دی ماه ۹۳ وقتی از خواب برخاستند، همه دیشب را بدون حتی یک‌بار پریدن خوابیده بودند و به نحو برخورنده‌ای، تصاویر آن‌ها را به روی من بسته بودند. در طول این سیر عادت کرده بودم که قلبم شکسته شود منتها این را هم می‌دانستم که آقای گل‌بته خود هیچ تقصیر ندارند. احتمالاً سازوکار پیچیدهی ذهنیشان مانع از آن شده بود که جز مربع‌های سیاهی که از حالت عمودی به افقی درمی‌آیند و درهم فرو می‌روند، چیزی ببینم. وقتی از تخت بیرون آمدند، مطمئن نبودند برای بار چندم قرار است بمیرند. دست و پایشان را گم کردند. وقتی بیهوده شانه‌هاشان را می‌مالیدم که آرام شوند، صدای خس‌خس سینه‌شان مثل کشیده شدن ناخن روی دیوار، عصبی‌ترم می‌کرد.

بعد ایشان توی حمام خوردند زمین و من جانشان را نگرفتم. دلم نمی‌خواست. موقعش نبود. دیگر می‌دانستم که همین‌طوری هم دیوانه محسوب می‌شوم. امید داشتم ایشان از فکر احمقانه‌ای که از لخت‌ها هنگام زلزله به سرشان زده بود، دست بردارند، به خودشان بیایند. این سیر هردوی ما را گیج کرده بود و آقای احمد گل‌بته، به قدر چندین سال پیر شده بودند.

ایشان به خودشان نیامدند. یعنی می‌آمدند و می‌رفتند. و بعد من درآمیزه‌ای از جنون، دل‌شکستگی و نامطمئنی، به قلبشان چنگ زدم. به قلب تنها آدمی که می‌شناختم. تنها کسی که داشتم. طبیعی است؛ برای ملک‌الموتی که تنها یک جان گرفته –آن هم جانی در غایت بلوغ و فرهیختگی- و سپس فرو پاشیده است، فقط صاحب‌‌ همان یک جان می‌تواند وجود داشته باشد. همان‌طور که شیطان فقط آدم ابوالبشر را از نزدیک شناخته بود و وسوسهی هیچ‌کس دیگر برای او، آن‌چنان لطفی نداشت. ملک بزرگ هم نقل می‌کرد هیچ‌کس برای او مثل خادم سلیمان نشده است که یک روز صبح نگاهش به ملک بزرگ افتاده بود و بلافاصله نزد سلیمان گریخته بود. از او خواسته بود به هند بفرستدش چون در تفسیر نگاه خیره و متعجب ملک بزرگ به اشتباه رفته بود، فکر کرده بود خصومت شخصی در میان است. و ملک همه راه را تا هند رفته بود. هیچ‌کس را ندیده بود که چنین از او بیزار باشد و هرگز نتوانسته بود فراموشش کند. پیر شده بود پس از او. و ترجیح می‌داد در سرزمین هند پرسه بزند. گویی به چشم ملک بزرگ، انگار نارو خورده باشد، نوع آدم یک دفعه دگرگون شده بود. و در همه جان‌ها که می‌گرفت صورت از وحشت مرده آن خادم نالان را می‌دید. این شد که بنا کردند به تعلیم ما؛ چون بزرگمان پیر و دیوانه شده بود.

من هم‌‌ همان ثانیه که سرشان را در آغوش می‌گرفتم، توی صورتشان دیدم که انسان اول‌اند، یگانه محق زیستن. شانس جهان برای دوباره آغاز کردن حیات. پیش از نفس آخر، درحالی که جان از قلبشان به سرانگشت‌هام جاری بود، دیدم که جوری تو تخم چشم‌هام نگاه می‌کنند که هیچ گنگیی ندارد. مرا می‌دیدند. شنیده بودم که بعضی‌ها می‌توانند ما را، ما را که خودمان خودمان را ندیده‌ایم، در ثانیهی آخر ببینند. کمی هول و هیجان‌زده شدم. با خودم فکر می‌کردم، عزیز اشرفم، مرا چطور دیده.

بعد ایستادم و دریافتم که سکوت محض است. پس از ماه‌ها، صدای موزون ضربان قلبشان با همه اوج و فرودهای ظریفش، در گوشم طنین‌انداز نبود. به خودم می‌لرزیدم. محتمل بود همه این‌ها قسمتی از سیر ششم باشد که طول کشیده است. «مرگ دیوانه» هرچند زود‌تر به چشم‌هایی که مرا می‌شناختند آمده بود، از اینجا شروع می‌شود.

روی کاناپه اسقاطی ایشان نشسته‌ام و شمایل آشنای پیکان‌های مستقیم فکر، به موجودیتم فرو می‌شود. دلم می‌خواهد زمان را دستکاری کنم و به عقب برگردانم. نمی‌دانم به کی. می‌باید ایشان به جای آدم ابوالبشر نشانده شود و تا کلمه آدم استعمال می‌شود، استعمال شوند. عالمی دیگر لازم است از ذریه والای ایشان که تکثیر نشده.

بعد صدای کوبه‌های در مرا به خودم می‌آورد. سروکلهی زن پیدا شده که در قفلی که هرگز عوض نشده است، کلید می‌اندازد. جیغ و فریادش هیچ به تخیلات نظیف آقای گل‌بته نمی‌خورد. نزدیک است روی پیکر برهنه مرحوم، بالا بیاورد. می‌گوید «چه بوی گندی راه انداخته» و روی رنگینش را قهرآمیز برمی‌گرداند. نمی‌فهمم احمدآقا برای مردنش بیشتر مقصر است یا برای تن لاغر پشمالوش. آن‌طور که در منتهاالیه پاهای آقای گل‌بته، پشت کرده عمود بر ایشان ایستاده است، حالم را خراب می‌کند. به شکل تهوع‌آور ناخودآگاهی دست می‌برد آخرین پانصد تومانی صندوق را برمی‌دارد درحالی که زیرچشمی به پاهای لاغر مرحوم نگاهی می‌اندازد.

آن‌وقت مأمورانی می‌آیند با چشم‌های بی‌فروغ، لباس هریک یکسره رنگ یک جای صورت گلین. همه نوادگان حرام‌زاده و کودن ایشان. به مغز عزیز مذاب که از تن مرحوم بیرون زده است بدوبیراه می‌گویند. به وضع زندگیمان به زمختی حرف‌های تحقیرآمیز می‌زنند. و آن‌وقت که هول‌هول می‌برندش پشت سرشان خودم را به حال گریه جمع می‌کنم و فریاد می‌زنم. صدایم حتی از صدای گلین هم شنونده کمتری دارد. ظاهراً سلسه عطف‌ها به خود من ختم می‌شود و پس از آن هیچ‌چیز وجود ندارد. انگار ابتدائاً سر جام قفل کرده‌ام به امید بازگشت آقای احمد گل‌بته از چارچوب در… که پشت سر مأموران به گورستان نمی‌روم. نزدیک است آنقدر توی خودم فرو بروم که به عدم تبدیل شوم. بعد اینجا برای ثانیه‌ای به خودم می‌آیم و می‌فهمم که دیوانه شده‌ام. حالا به یقین می‌دانم برای ملک‌الموت استعاره و آرایش سخن وجود ندارد، اگر از چیزی دیوانه شود، دیوانه می‌شود.

بعد خشمم به چندسو بدرقه قیافه‌هایی که شباهتشان را با ایشان انکار می‌کنند، می‌شود. و خودم را توی کوچه می‌بینم، پس از چند سال. می‌توانم هرآنجایی بروم که رد تن احمد گل‌بته را داشته باشد. و از آنجا که تنها به سراغ جانداران می‌توانم رفت؛ به ترتیب پلیسی شریف، پزشکی که بیش از حد خمیازه می‌کشد، یک راننده آمبولانس و دو تن مأمور کفن و دفن را پی می‌گیرم. نسل نامشروع. به سراغ تک‌تکشان می‌روم، یکی پس از دیگری. حتی ذره‌ای نمی‌توانم توی بدن یکیشان جا بشوم چه برسد به آنکه بخواهم به وسیله‌شان کاری کنم. و باید کاری کنم؛ این لب مطلب اضطرابم است. درحالی که غالباً چارستون بدنشان سالم است و تخیلاتشان یکسره مبهم و معطوف به آیندهی نزدیک و به طرز مشمئزکننده‌ای معین است، بدون فراهم‌کردن دلیلی محکمه‌پسند جانشان را می‌گیرم. درحالی که امید داشتم از پا‌هاشان و دست‌هاشان استفاده کنم یا دست‌کم یک تن از آن‌ها، ملک‌الموت گرفتاری –همچون من- داشته باشد که برای رهایی از شرّم، کاری بکند. دست‌کم به وجودم صحه بگذارد. اما هیچ‌کدام اتفاق نمی‌افتد. به محض تماسم، همه خلاص می‌شوند. می‌توانم از آن‌ها به جان‌های بیشتری وارد شوم اما با آخرینشان به قبرستان می‌رسم. به قبری هنوز تَر. کاویدن گل تازه هرچند به واقع اتفاق نمی‌افتد، آرام‌ترم می‌کند… تا خودم را می‌بینم در سوراخ تنگ، سینه به سینه‌شان که ریزبه‌ریز دنبال قطره‌ای که از جان مانده باشد می‌گردم. در حد خودم خلاقیت به خرج می‌دهم و قلب مرده‌شان را دستمالی می‌کنم. هیچ اتفاق نمی‌افتد و مطمئن می‌شوم یگانه کارایی‌ای که به ما داده شده کاملاً یک‌طرفه است. معلوم بود چیزی به‌جا نمانده است.

باقی تکلیفم روشن‌تر است. هرچه قوت دارم جمع می‌کنم. دستم را توی شکمشان حرکت می‌دهم. قوس پایین‌ترین استخوان دنده‌شان را می‌جویم، توی مشتم می‌گیرم. محکمتر از همه لمس‌هایی که کرده‌ام، زور می‌زنم. مجنون‌وار دستم را برنمی‌دارم. دوباره و دوباره فشار می‌دهم. چیزی درون من می‌خواست در‌‌ همان تنگنای تاریک قبر، بین سطح بدن ایشان و دیواره گلی بمانم، اما حالا به چشم‌های تنگ گلین خیره هستم. آماده نشده که برای خاک‌سپاری برود.

گلین همه این سال‌ها انگل به‌دردبخوری برای جماعت خیریه‌داران بود. این‌طوری آغاز کرده بود که وقتی می‌بایست بسته‌های کمک نقدی و غیرنقدی خیریه‌ای را که به او اعتماد کرده بودند می‌برد و به افراد تحت پوشش می‌رساند، محموله را برده به خیریه دیگری اهدا کرده بود و آنجا بسیار او را و سخاوتش را ستوده بودند.

از‌‌ همان روز که با محتویات صندوق، خانه را ترک کرد، شروع کرده بود و بعد شانس کورش گفته بود و شوهر باکمالاتی، یک‌بار حین بروز سخاوتمندی –و نه اجبار به دزدی- ملاقاتش کرده بود. به زودی ریاضیاتش خوب شد. و به سادگی، در ثانیه فهمیدم عمدتاً درگیر این مسئله می‌شده که در سیاق مرتب کلماتش، چطوری کلمه‌های غیرمستقیمی برای اشاره به اقدام خیر جدیدش پیدا کند. شوهرش وقتی از چشم‌ودل‌سیری هوس‌انگیز او مطمئن می‌شد، بیشتر دوستش می‌داشت. -البته بعد‌ها، مثلاً آنجایی از او که من رسیدم، چندان قابل تشخیص نبود مسئلهی او اثبات بخشندگی به شوهرش و حواشی اوست یا به جنونی که سال‌ها در پیکرش تلنبار می‌شد، معتاد شده است.

جنون صندوق که برای گلین وجه آبرومندی داشت و او را در تمام سال‌های آخر عمرش درست مثل ملک‌الموتی که از جانی به جان دیگر می‌شتابد، بین خیریه‌های گوناگون به حرکت درآورده بود،‌‌ همان جنونی بود که آقای احمد گل‌بته را وادار کرد جز از داخل آن صندوق زندگی نکند. حتی یک دوباری که مرحوم برای باغبانی مزد گرفت، انگار صندوق کدبانوی خودرای‌اش باشد با سرسپردگی اول پول‌ها را داخل صندوق لغزان گذاشت. مطمئنم آقای گل‌بته به خوبی از ابعاد این جنون آگاه بودند. گلین جست زده بود و محتوا و قسمت فعال صندوق را به چنگ آورده بود. برای همین ایشان در اوج آشفتگیشان حتی اگر یک دوبار سعی کردند نماز بخوانند –و با وقف کردن خودشان برای خدا بار مرگشان را به دوش او بیندازند- هیچ دست و دلشان نرفت که خود را وقف مردم کنند. گلین چنان خودش را همه جاهایی که جای او نبود چپانده بود که آقای احمد گل‌بته علناً به خیلی امکانات بالقوه وجودشان توجه نمی‌کرند، مبادا وجود نگران‌کننده زن سابقشان احضار شود. این‌ها را من می‌دانستم و کس دیگری نبود که بفهمد. باید آن زاویه لعنتی عمود را به صفر می‌رساندم. ولی جانی در تن او هم نمی‌ماند. اگر ممکن نبود در قبر آن‌ها را جفت بیندازم، لازم بود مجازاتش کنم. او مقصر و تنها کسی بود که می‌توانست جهان را طبق خواست ما تولید کند. و همین‌طور مردهی چروک آرایش‌کرده‌اش را می‌بینم و خواسته‌هام کوچک‌تر می‌شود. او می‌توانست جهان را دست‌کم مطابق وصیت، تغییر دهد. دلم می‌خواهد زنده‌به‌گور شود -به‌‌ همان گوری که تازه از آن آمده‌ام و جا دارد. نمی‌توانم به راه‌حلی فکر کنم. به زودی شوهر زشت‌رو می‌آید و اغراق‌آمیز خودش را روی او می‌اندازد. اقتضای دیوانگی است که در ناامیدی منطقی و مطلق دنبال راه‌حل می‌گردم و حیناً ذهنم به تنی که در خاک ریش‌ریش می‌شود، پرش می‌زند. تا این‌وقت، نظام دقیق عالم انگار با من لجاجت مسخره‌ای پیش گرفته باشد، به روی خودش نیاورده است، درحالی که من علاوه بر میل تلافی –که دائم به اضطراب متغیر می‌شود- برای خودم هم دل‌ می‌سوزانم و احتیاج دارم کسی مرا ببیند. آن‌وقت می‌بینم که توی خودم بند نمی‌شوم و به یادمی‌آورم که تویی نداشتم. محدودیت توانایی‌ام آنقدر توی ذوق می‌زند که بهانه‌ای برای چنین نبودن، پیدا نمی‌کنم.

بعد در گیرودار گم‌شدن ابدی بودم که چشم‌هام به گلدان پلاسیده خانه ۴۵ متری باز شد. به حیرت، فهمیدم که پلک زده‌ام.

برای آن‌ها بسیار خوشایند‌تر بود اگر می‌توانستند «مرگ دیوانه» را معدوم کنند. اما نمی‌شد؛ معدوم کردن عدم کار هیچ‌کس نیست. گفتند مدت‌هاست که من از چرخه آفرینش خارج زده‌ام منتها، جمیع آن‌ها درگیر تدارکات زلزله بوده‌اند. هریک باید چندبرابر معمول، آماده می‌شده است. فقط یک نظر عزرائیل را دیدم که نزار‌تر به نظرم می‌آمد و سرش را با دو دست گرفته بود. فکر کنم او بود که مرده‌های غیرمجازم را به خودم بخشید که از خون و پوستشان استفاده کنم. و گویی می‌گفت باز هم مرده‌هایی اشتباهی خواهند بود و ورقه‌هایی بیشتر. احساس می‌کنم توی من با من حرف می‌زند. دست‌های معدومش را روی شانه‌هام می‌گذارد و با صدای لرزان خاطرنشان می‌کند که می‌‎داند: انسان‌ها بدجوری چسبناک و مسری‌اند.

و حالا منع شده‌ام از نزدیک شدن به هر جنبنده‌ای. با نبود آقای گل‌بته صمیمی هستم. گاهی به رقم تنشان که چه میزان به خاک پیوسته، فکر می‌کنم. اما مجبورم که بنویسم و الا هیچ می‌شوم. لابد این مجازات حکمتی داشته است. اما برایم راحت نیست به خود آن فکر کنم. بی‌میلم. موجودی مثل من، عوض تجسم کردن، به یاد می‌آورد. ساعتم را از من گرفته‌اند و نمی‌دانم این، ثانیهی چندم است که دارم «لخت» ‌ام را –همه نسل بالقوه‌ای را که ایشان بودند- به یاد می‌آورم، بی‌آنکه از یاد برده باشم.

 

 

 

بهمن ۹۳

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.