ویژه > داستان

مال دیگران

مال دیگران

مال دیگرانReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

وقتی روی تخت دیدمشان اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که چرا نگین هیچ‌وقت آن‌طور با من عشق‌بازی نکرده است. خب دغدغه‌ای است نامعمول و مضحک، اما چه کنم؟ آدم که نباید به‌خاطر واکنش دفعی و اولیه که دستی خودآگاه درش ندارد بازخواست شود. اکثر مردها در چنین شرایطی فریاد می‌زنند، به مرد غریبه یا به زن خودشان حمله‌ور می‌شوند، یا حداقل چیزی را دم دست خود برای شکاندن پیدا می‌کنند. اما من نه! در را نیمه‌بسته رها کردم و پاورچین از در خانه خارج شدم. آرام بستمش، همان‌طوری که صبح‌های زود وقتی نگین خواب است به سر کار می‌روم.

روز قشنگی بود، از معدود روزهای آفتابی ونکوور پاییزی. جلوی خانه ما یک زمین بازی برای بچه‌هاست که حالا به لطف آفتاب غوغایی درش برپا بود. هوا جان می‌داد برای پیک‌نیک و ساحل و هم‌آغوشی با زن شوهردار. چرخیدم و به در بسته خانه زل زدم و گزینه‌هایی که داشتم را مرور کردم. برای بعضی‌هاشان دیگر دیر شده بود؛ مثلاً دیده‌ام و خوانده‌ام که بعضی‌ها با دیدن صحنه خشکشان می‌زند و آن‌قدر با دهان باز می‌مانند که بالاخره یکی از آدم‌های روی تخت متوجهش می‌شود. اما راه‌های دیگری هنوز جلوی پایم باز بود. می‌توانستم به اتاق خواب بروم و نگین را از گردن بگیرم و بلند کنم و به دیوار بکوبم یا می‌شد تا جایی که زورم می‌رسید مرد را گوشمالی بدهم. یک راه هم این بود که گوگل کنم در چنین شرایطی چه باید کرد. نگین هم وقتی می‌فهمید حتماً خوشحال می‌شد. مگر خود او نبود که در سینما وسط نمایش فیلم تا من می‌پرسیدم این دختره را قبلاً در کدام فیلم دیده‌ایم، موبایلش را درمی‌آورد و جواب را توی چشمم می‌کرد؟ یا مگر او نبود که در رستوران ایتالیایی به قیمت به گند کشیده شدن فضای رمانتیک، از روی ویکی‌پدیا می‌خواند و من را آگاه می‌کرد از تفاوت‌های فتوچینی و راویولی؟

اما راه دیگری هم بود. یک فورد شاسی بلند چسبانده بود به پشت تویوتای خاکستری ما که موقع آمدن متوجهش نشده بودم. در فیلم‌ها دیده بودم که بعضی اوقات مردهای در شرایط من—آن‌هایی که بزدل‌ترند—به‌جای مواجهه با همسر بی‌وفایشان و شریک جرمش، دق دلی خود را سر اموال آن‌ها خالی می‌کنند. جلو آمدم. دور و برم چوب یا سنگ بزرگ ندیدم. حتماً در پارک پیدا می‌کردم. از کنار ماشین که رد می‌شدم نگاهم به داخلش افتاد. دو سه تا کیسه روی صندلی عقب با بی‌سلیقگی پخش بود. از آینه جلو یک عروسک فنری آویزان بود و زیرش یک دستگاه جی‌پی‌اس محکم شده بود. اما چیزی که نظرم را جلب کرد سوییچ ماشین بود که هنوز سر جایش بود. با شک دستم را به زیر دستگیره بردم و در را به سمت خودم کشیدم. باز شد! روی صندلی راننده نشستم و در را بستم. چرا قفلش نکرده بود؟ از اضطراب؟ یا از ولع نگین؟ مثل فیلم‌های ناشیانه پورن که تعمیرکار با روپوش یک‌دست وارد خانه می‌شود و زن صاحب‌خانه بعد از دو سه جمله آبکی روی میز آشپزخانه ولو می‌شود و ما می‌فهمیم زیر آن روپوش مات آبی چیزی نیست جز آن‌چه که باید باشد و آماده به خدمت؟ من که خودم علاقه‌ای به پورن ندارم. نگین است که هر چند وقت یک بار آشغالی جدید دانلود می‌کند و من را کنار خودش می‌نشاند که با هم ببینیم.

ماشین را روشن کردم و راه افتادم. صندلی خیلی عقب بود، باید جلو می‌آوردمش. مگر مرد هیکلی بود؟ سر چهارراه به چپ پیچیدم و چهارراه بعدی هم به چپ و باز هم به چپ و دوباره چپ. به خانه خودمان نزدیک شدم. دوباره دور بلوک چرخیدم و یک بار دیگر هم. هر بار که به نقطه اول می‌رسیدم، منتظر بودم که مرد را ببینم که مضطرب فریاد می‌کشد و از دزدیده شدن فوردش—که همان لحظه فهمیدم فقط صد و چهل و پنج کیلومتر کار کرده—می‌نالد. چند دور دیگر باید می‌زدم که کارشان با هم تمام شود؟ جی‌پی‌اس را روشن کردم. کلیدها را فشردم تا به فهرست مقصدهای ذخیره شده‌اش برسم. دو تا بیشتر نبود: “خانه” و “شرکت”. روی “خانه” کلیک کردم، جایی بود در جنوب برنابی. صدای هدایت‌گر جی‌پی‌اس خانم بود. نگین اسم هدایت‌گر ما را گذاشته بود خانم محتشم. نمی‌دانم از کجایش این اسم را درآورده، اما من را هم به این اسم عادت داده بود. خانم محتشم فرمان داد که چهارراه بعدی را به راست بپیچم. پیچیدم. کم‌کم پرحرفی‌اش آزارم داد. صدایش را قطع کردم. اجازه نمی‌داد تمرکز کنم و آن لحظه را به یاد بیاورم. مثل عکس‌های اینترنتی بود که اول با وضوح پایین می‌آید و کم‌کم طی یک آگراندیسمان ذهنی کیفیت بهتر می‌شود. چیزی که دیدم بیشتر یک مفهوم بود تا تصویر؛ مفهوم نخ‌نمای خیانت. تازه داشت یادم می‌آمد که یک بالش روی زمین افتاده بود، که چشمان نگین بسته بود و دهانش نیمه‌باز. وقتی که چشم خیالم صحنه را می‌دید به این می‌ماند که کسی داشت از زن یکی دیگر تعریف می‌کرد و من داشتم سر تکان می‌دادم و نچ‌نچ می‌کردم. اتفاق‌های بعید همین حس را دارند. همیشه مال دیگرانند. جنگ و بیماری و خیانت مال قصه‌ها هستند و مال آدم‌هایی که در روزنامه و وب‌سایت راجع‌بهشان می‌خوانی؛ به تو و دوستان و خانواده‌ات ربطی ندارند. حتی مرگ که اسم همه‌مان را در سیاهه‌اش دارد تا مدت‌ها مفهومی است که گرچه هست، اما با تو کاری ندارد. وقتی هم که سراغ نزدیکانت می‌آید انکارش می‌کنی و ته دلت پنهانی می‌گویی خب حالا که فلانی رفت تا مدتی من و ما بیمه‌ایم.

افتادم روی پل لاینز گِیت. ترافیک نبود. دستم را که روی قلبم گذاشتم، مثل همیشه می‌زد. این یعنی آرامش؟ شاید هنوز در شوک به سر می‌بردم. آدم‌هایی که در شوک هستند می‌دانند که در شوک هستند؟ اما من در شوک نبودم. شاید شوک آن لحظه را با شوک اولین دزدی‌ام خنثی کردم. من که حتی در بچگی یک پاک‌کن هم از کسی برنداشته بودم، حالا یک فورد شاسی بلند هایبرید را می‌راندم که فقط صد و چهل و هشت کیلومتر کار کرده بود. این لحظه آن‌قدر غریب بود و غیرواقعی که تا وقتی در این اتاقک بودم و تا جایی که بنزینش می‌کشید (یک چهارم باک) انگار از دنیای بیرون کنده شده بودم. داخلش امنیت داشتم. تکان‌هایش به گهواره می‌ماند. مدتی بود که برنابی را رد کرده بودیم و خانم محتشم اعلام کرد که به مقصد رسیدیم.

ترمز که کردم تازه متوجه شدم که چشم‌هایم اشک‌آلود است. هم‌صحبتی با خانم محتشم اجازه نداده بود بفهمم از کِی این اشک‌ها سرازیر شده‌اند. داخل ماشین دنبال دستمال کاغذی گشتم. دست آخر داخل داشبورد پیدا کردم. چشمانم را پاک کردم و زل زدم به خانه‌ای که احتمالاً صاحب ماشین درش زندگی می‌کرد.

خانه‌ای دو طبقه بود که جلویش با سلیقه گل‌کاری شده بود. در تقلای تصمیم‌گیری بودم که چه کنم که سایه‌ای را پشت پنجره دیدم. چشمان زنانه‌ای خیره تماشایم می‌کرد. بیشتر از این‌که من را نگاه کند، مشغول بررسی ماشین بود. در ماشین ماندم. چند ثانیه گذشت. در خانه باز شد و زن بیرون آمد. چشمان کنجکاوم که در ابتدا سرش را نشانه گرفته بود به پایین رفت و روی شکم برآمده‌اش ماند. دست راستش را روی شکمش گذاشته بود، انگار بخواهد مواظب باشد که بچه به بیرون نپرد. از ماشین پیاده شدم. نگاهش توضیح می‌خواست. چهره‌اش خیلی ایرانی بود. وقتی سکوتم طولانی شد، جلوتر آمد و به فارسی پرسید،

«امین کجاس؟»

شکم برآمده زن الکنم کرده بود.

«من توی تعمیرگاه کار می‌کنم. ماشین رو سرویس کردم.»

دم‌دستی‌ترین توضیح بود اما نه با سر و وضعم می‌خواند و نه با مکث طولانی‌ام در جواب دادن.

«مگه خراب بود؟»

«سرویس فصلی.»

منتظر بودم جواب بدهد که دو هفته است ماشین را خریده‌اند که در آن‌صورت باید دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا می‌بردم. قبل از این‌که بگذارم بیشتر فکر کند، ادامه دادم،

«ماشین هنوز روی گارانتی‌یه. خوشبختانه همه چیزش میزون بود.»

یادم آمد که دروغگو توضیح زیاد می‌دهد. اما به حرف‌هایم گوش نمی‌داد. دستش را بالا گرفته بود که یعنی ساکت شوم و سرش را چرخانده بود و داشت به چیزی گوش می‌داد. تازه فهمیدم زنگ موبایل است. زیر لب عذرخواهی کرد و داخل رفت. بهترین فرصت بود که از آن‌جا بروم. نه اسمم را می‌دانست و نه از من نشانی داشت. تا خیابان اصلی کمتر از دو دقیقه راه بود. تاکسی می‌گرفتم و به مصیبت خودم برمی‌گشتم. خواستم سوییچ را داخل ماشین بیندازم که صدایم زد،

«شما کی هستید؟»

جواب ندادم. ادامه داد،

«شوهرم بود. گفت ماشین رو دزدیدن.»

«شما چی بهش گفتید؟»

سر تکان داد. از نگاه پریشانش معلوم بود که چیزی نگفته است.

پرسیدم،

«می‌تونم بیام تو؟»

به سر و وضعم نگاهی انداخت. لحن درخواستم عاجزانه‌تر از این بود که احساس خطر کند. چرخید و به خانه برگشت. در را باز گذاشت و من دنبالش رفتم.

کفش‌هایم را درآوردم. به کابینت‌های آشپزخانه تکیه داده بود و نگاهم می‌کرد. بینمان هال بود و روی دیوارش عکسی چاپ شده روی بوم از یک عروس و داماد که عروسش او بود و داماد مردی بود قوی‌هیکل و سبزه با موهای کوتاه.

«من تا حالا حتی یه پاک‌کن هم ندزدیدم.»

جمله که کامل از دهانم درآمد به مسخره بودنش پی بردم. پوزخندش بر سنگینی فضا افزود.

«من که اتهامی نزدم.»

«گفت از کجا ماشین رو دزدیدن؟»

نه می‌توانستم جمله را با “امین” شروع کنم نه با “شوهرتان”، اولی حس صمیمیت می‌آورد و دومی از ازدواجی دم می‌زد که عهد اولیه‌اش بر باد رفته بود.

«جلسه با مشتری توی استارباکس. ماشین رو جرجیا و سیمور پارک کرده بوده.»

چند قدم به داخل برداشتم. یکی از صندلی‌های پشت میز نهارخوری را بیرون کشیدم و رویش نشستم. جلویم ورقه‌های خیس‌خورده لازانیا روی یک سینی مسی پهن بودند. تلالوی زردشان در تضاد با رنگ کرم و مات میز بود.

«من ماشین رو از دم خونه برداشتم توی نورث ونکوور.»

جمله کاملی بود اما نه لحن من تمامش می‌کرد و نه نگاه منتظر زن. جمله‌های بعدی را آماده کردم. سرم را پایین گرفتم که نبینمش.

«صبح سرزده رفتم خونه. زنم رو دیدم با شوهرتون.»

چند ثانیه‌ای سکوت بود تا این‌که صدای لخ‌لخ دمپایی‌هایش روی پارکت آمد. صدا نزدیک شد. پایه‌های صندلی آن‌سوی میز را می‌دیدم که بیرون کشیده می‌شود. انگشت‌های پاهایش لاک قرمز رنگ‌پریده داشت، احتمالاً از شب قبل.

«شما رو دیدن؟»

سرم را تکان دادم و گردنم مثل دستان سفال‌گری که روی کوزه بالا می‌آید آرام به بالا چرخید. داشت ایستاده نگاهم می‌کرد.

«اسم زن‌تون رو می‌تونم بپرسم؟»

«نگین!»

پسِ مکث کوتاهش شاید داشت دنبال نگینی می‌گشت که چه بسا از دهان مرد بیرون پریده بود یا روی صفحه موبایلش ظاهر شده بود یا در خواب به زبانش آورده بود.

«کلاس فرانسه می‌ره؟»

سه ترمی می‌شد. تازه یادم افتاد که نگین دو سه ماه پیش با بچه‌های کلاس بیرون رفته بود که یکی از همکلاسی‌هایش شیرینی ماشین جدیدش را بدهد. اصلاً نپرسیده بودم چه کسی و کجا.

روی صندلی نشست. به‌خاطر وزن بچه به جلو خم شده بود. با شست و اشاره‌اش، انگشت‌های دست دیگرش را به ترتیب فشار می‌داد. خیال کردم حضورم را فراموش کرده اما ناگهان به من رو کرد و با صدایی مضطرب پرسید،

«چیزی میل دارید؟»

از جایم بلند شدم.

«نه باید برم.»

«کجا؟»

سوالش از سر تعارف نبود. کنجکاوی واقعی بود. مردی که دو ساعت پیش زنش را در بدترین وضع با مردی غریبه دیده و ماشین مرد غریبه را برداشته و به خانه‌اش رفته و به زن باردارش خبر داده، قدم بعدی‌اش چه می‌توانست باشد؟ خوشبختانه موبایلش دوباره زنگ خورد. بلند شدم. از آن خانه می‌رفتم، می‌رفتم و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کردم، اگر زن در اقدامی غیرمنتظره بلندگوی موبایلش را روشن نمی‌کرد و در این تیم‌کشی ناخواسته من را برای تیم خودش برنمی‌داشت. هر دو با هم شنیدیم که مرد گفت، «سلام عزیزم!»

زن بلافاصله پرسید،

«ماشین پیدا نشد؟»

در حین مکث مرد، زن زیرچشمی به من نگاه کرد، نگاهی توطئه‌گر و مکار.

«نه هنوز! اما زنگ زدم بگم یه وقت به خودت نگرانی راه ندی. حواست به بچه باشه عزیزم.»

«نه نگران ماشین نیستم.»

«خوبه! خبر جدیدی نیست عزیزم؟»

«نه!»

سکوت مرد نشان می‌داد که به جواب تک کلمه‌ای عادت ندارد.

«باشه عزیزم! من برم برای جلسه بعدی حاضر بشم.»

بلافاصله بعد از خداحافظی، هق‌هق زن بلند شد. بلاتکلیف ماندم که چه کنم. وقتی خیز برداشت که سینی لازانیا را پرتاب کند از جایم جهیدم که جلویش را بگیرم اما دیر شده بود. لایه‌های لازانیا در هوا پرواز کردند و سینی روی کف سنگی به رقص درآمد. زن دست‌هایش را روی شقیقه‌هایش گذاشته بود و جیغ می‌کشید. آشنایی ما در حدی نبود که بتوانم در بغل بگیرمش. اسمش را هم حتی نمی‌دانستم. کاش مرد (که هنوز نمی‌توانم امین صدایش کنم) به‌جای عزیزم‌هایی که ترجیع‌بند آزارنده جملاتش بودند، او را با اسم صدا می‌زد. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که در و پنجره را ببندم تا صدا بیرون نرود. شاید باید می‌گذاشتم خودش را خالی کند.

نشست کف زمین. در حالت نشسته و جمع‌شده شکم برآمده‌اش بیشتر خودنمایی می‌کرد. کنارش چمباتمه زدم و لایه‌های لازانیا را جمع کردم. نفس‌هایش سریع شده بود و نافذ. دستش را روی سرش گرفته بود. به حال خودش گذاشتمش و زمین را تمیز کردم. کف آشپزخانه دراز کشید و پاهایش را جمع کرد و به حال جنینی درآمد. آن‌جا بود که فهمیدم ناله‌هایش از غصه نیست. نفس‌نفس می‌زد و چشم‌هایش را بسته بود. شانه‌هایش را تکان دادم. نگاهم کرد اما چیزی نگفت. هول برم داشته بود. کاش می‌توانستم بروم. نگاهم به شکمش لغزید. دو قدم عقب رفتم.

«بچه؟ بچه داره میاد؟ می‌خوایید شماره شوهرتون رو بگیرم؟»

چشمان بی‌رمقش را باز کرد و در قیافه پریشان من دوخت. سرش را تکان داد که یعنی لازم نیست. در چهره عرق‌کرده‌اش و درحالی‌که موهای مشکی صورتش را پوشانده بود ردپای لبخندی بی‌موقع بود. دستش را اهرم کرد که بلند شود.

«یهو سرم گیج رفت.»

وقتی خواست روی پایش بایستد دوباره کنترلش را از دست داد. به موقع گرفتمش و روی صندلی نشاندمش.

«ممکنه خطرناک باشه. باید ببرمتون کلینیک.»

با پورخند پرسید،

«با ماشین امین؟»

«ممکنه برای بچه خوب نباشه.»

از جایم بلند شدم و بالای سرش ایستادم. دیگر مقاومتی نکرد. در را برایش باز کردم، دستش را گرفتم تا از پله‌ها پایین بیاید. داخل ماشین موبایلم را درآوردم که دنبال کلینیک بگردم اما گفت یکی همان حوالی می‌شناسد.

ماشین که راه افتاد خانم محتشم که هنوز به مقصد خانه تنظیم بود، دائماً مسیر برگشت را محاسبه می‌کرد و سکوت بین ما را می‌شکست.

در کلینیک، زن به‌خاطر باردار بودن توانست خارج از نوبت داخل شود. من در اتاق انتظار یک جای خالی پیدا کردم و نشستم. وقتی از مطب بیرون آمد، آرام آرام راه می‌رفت اما رنگ به صورتش برگشته بود. بلند شدم و دستش را گرفتم و با هم بیرون رفتیم.

داخل ماشین نشستیم. فشارش را اندازه گرفته بودند. دکتر پیشنهاد داده بود که آزمایش‌های بیشتری انجام دهد. گرچه چون حامله بود سی‌تی اسکن و هرچیز با اشعه ممنوع بود. آخر سر دکتر یک لیوان آب‌قند به دستش داده بود.

ماشین را که روشن کردم دستگاه جی‌پی‌اس شروع کرد به محاسبه مسیر خانه. می‌گفت سه دقیقه راه داریم.

«امین به این خانومه می‌گه خانوم محتشم!»

نوک زبانم بود که بگویم نگین هم همین‌طور.

«چه اسم عجیبی! از کجاش آورده؟»

شانه‌هایش را تکان داد. حالش بهتر شده بود. سر چهارراه رسیده بودیم. پشت چراغ قرمز با لحنی خنثی و طوری که مشخص نبود که آیا مخاطب حرفش من هستم یا فکری درونی را ناخودآگاه به زبان آورده گفت،

«نمی‌خوام به اون خونه برگردم.»

چراغ سبز شد. خانم محتشم دستور می‌داد به چپ بپیچم. فرمان را به راست چرخاندم. جلو را نگاه می‌کردم اما خیرگی چشمانش را روی خودم حس می‌کردم. خانم محتشم داشت مسیر جدیدی محاسبه می‌کرد.

هشدار داد که،

«امین دزدی رو گزارش داده. پلیس پلاک ماشین رو داره.»

خانم محتشم گفت راست. پیچیدم چپ. زن لبخند زد. موبایلش زنگ خورد. به جای جواب دادن، گذاشتش در جالیوانی سمت خودش. عکس مردی روی صفحه موبایل بود که دیگر تا الان خوب می‌شناختمش.

«ماشین‌دزدی! آدم‌ربایی…» با چشم به شکمش اشاره کردم، «دو فقره آدم‌ربایی!»

«من به شما یه عذرخواهی بدهکارم… بابت رفتارم توی خونه.»

سکوت کردم. ادامه داد،

«احمقانه‌س. چیزی که منقلبم کرد عزیزم‌هاش بود که پشت هم تکرار می‌کرد. مشکل فقط این نیست که می‌دونی عزیزمی که می‌شنوی از ته دل نیست. بدبختی اون‌جاست که به عزیزم‌های قبلی شک می‌کنی و زمان رو عقب می‌ری تا برسی به پنج سال پیش، اولین باری که بهت گفت عزیزم. بعدش با خودت فکر می‌کنی که از کجای این زنجیره، عزیزم‌ها به یک نامحرم—ببخشید البته—آلوده شدن. تازه فقط این نیست. با خودت فکر می‌کنی از حالا به بعد چطور؟ مگه می‌شه عزیزم‌های بعدی رو باور کرد؟ این‌جاس که کلمه عزیزم از درون پوک می‌شه، که دردت می‌گیره، با یه دست سینی لازانیا رو پرت می‌کنی و جلوی یه غریبه بغضت می‌ترکه. فکر این آینده کوفتی که معناش دیگه عوض شده… تهی شده!»

آینده! آینده را به کل فراموش کرده بودم. آیا در معادلات زندگی من و نگین هنوز مسیری، هرچند پرپیچ‌وخم و پُرپرتگاه، وجود داشت که به ادامه زندگی مشترکمان منجر شود؟ و به فرض که منجر بشود چه کیفیتی می‌داشت؟ وقتی پسر تازه‌بالغم می‌خواست سر دعوایش با دختری—مثلاً اولین دختر زندگی‌اش—با من مشورت کند (من و نگین حتی تقسیم کار کرده بودیم که اگر بچه‌مان پسر شد من باید خودم را به او نزدیک کنم و اگر دختر شد او) چه باید بهش می‌گفتم؟ می‌گفتم اگر دوست‌دختر چهارده ساله‌ات در مهمانی با کسی دیگر رقصیده، گذشت پیشه کن و گذشت را از من، پدرت، یاد بگیر که مادرت را با مردی (عمو امین؟) چنین و چنان دیدم و گذشت کردم، که آن‌وقت بپرسد چرا همان بالش روی زمین (آخر لابد همه چیز را برایش توصیف می‌کردم) را برنداشتی تا مادر را با آن خفه کنی؟ و من جواب می‌دادم که اتفاقاً دو هفته قبلش وقتی که شرکتم برای کارمندهایش و همسرانشان بیمه عمر گرفته بود، شب‌هنگام که روی تخت با مادرت شوخی می‌کردیم که اگر یکی‌مان بمیرد به آن یکی چقدر می‌رسد، من بالش را—همین بالش را—به شوخی روی سرش گذاشتم و اول خندید و بعد دست‌هایش را روی شلوارک من برد و من که ترسیده بودم دارد خفه می‌شود بالش را برداشتم و او که شلوارک من را پایین می‌آورد فریاد زد بگذار بماند، بگذار بماند.

«سکوت یعنی عذرخواهی‌ام رو قبول کردین؟»

«ببخشید! ببخشید! یه لحظه حواسم رفت به…» نگاهش کردم. مگر حواسم جایی دیگر هم داشت برود جز جایی که او هم می‌دانست، «بله! بله! این حرفا چیه!»

«می‌تونم بپرسم چرا سرزده به خونه رفته بودین؟»

«که کارت بیمه‌م رو بردارم… نگین تست‌های قبل حاملگیش رو داده. ولی آزمایش من مونده بود. دیدم امروز وقت دارم اما کارت همراهم نیست… گرچه دیگه فکر نکنم نیازی به دادن آزمایش باشه.»

صدایم لرزش داشت. سرم را چرخاندم که ببینم منظورم را فهمیده یا نه. دستش را روی دست راستم گذاشت و گفت،

«در ضمن اگر زنی وقت زایمانش رسیده باشه هیچ‌وقت با جفت دست‌ها سرش رو نمی‌گیره.»

می‌خواست حال و هوای من را عوض کند. اما دوست داشتم باز هم توضیح بدهم.

«ما پنج ماهه که از آپارتمان فسقلی‌مون به این خونه موو کردیم. قصد داشتیم بچه‌دارشیم. حتی فکرشو کرده بودیم که نزدیک پارک باشه. اون لحظه‌ای که روی زمین درد می‌کشیدید برام آشنا بود. ماه‌ها خودم رو براش آماده کرده بودم. وسط اون بحبوحه و با کلی افکار درهم‌ریخته یه لحظه یادم رفت کجام. فکر کرده بودم بچه منه که داره میاد.»

آمد دهان باز کند که نگین زنگ زد. جواب ندادم. به پیغامش گوش دادیم،

«سلام بِیبی! کجایی؟ حالی از ما نمی‌پرسی… یه تماس با من بگیر. آزاده زنگ زد گفت هومن یه دیل خوب برای وارادرو پیدا کرده. برای هفته اول دسامبر. اما باید زودی بخریم تا گرون نشده. زنگ بزن که زودتر تصمیم بگیریم. لاو یو. بای.»

اگر زن داخل ماشین نبود شاید توی سر خودم می‌زدم. شاید داد می‌زدم. فحش می‌دادم. اما حضور زن به‌گونه‌ای مبهم که نمی‌توانستم توصیفش کنم تسلی‌بخش بود. خود را در آینه دیگری می‌دیدیم؛ دو آینه موازی که در بین‌هایت هم گم می‌شوند. هر دو می‌دانستیم آن روز که می‌گذشت دیگر همدیگر را نمی‌دیدیم، مگر در دادگاه و حالا چه دادگاهی و به چه عنوانی را نمی‌دانستم. متهم؟ شاکی؟ شاهد؟ بهتر بود همین‌طور در سکوت بمانیم بی‌آن‌که اسم هم را بدانیم و حضورمان تسکین درد آن یکی باشد. انگار که تنها بازمانده‌های زلزله‌ای باشیم که گرچه با هم غریبه‌ایم اما دردِ هم را با عمق وجود لمس می‌کنیم و همان کافی است. اسم و مشخصات به کار نمی‌آید. یا شاید در دنیایی موازی، دنیایی که همسرانمان از مرزهای همکلاسی فراتر نمی‌رفتند یا در دنیایی که من آن روز زودتر به خانه نمی‌رفتم، دوستان خانوادگی می‌شدیم و دو سال بعد، همین زنی که کنار من نشسته برایمان لازانیا درست می‌کرد و درحالی‌که کودک دو ساله‌اش را خوابانده بود، من را هنوز با دوم شخص جمع خطاب می‌کرد و می‌خواست برایم شراب قرمز بریزد و من دستم را روی شکم تازه جلوآمده نگین می‌گذاشتم و می‌گفتم من هم پابه‌پای نگین تا آخر حاملگی‌اش لب به الکل نمی‌زنم. اما در آن دنیا نبودیم و چراغ بنزین روشن شده بود.

داشتم برادوی را به سمت غرب می‌رفتم. نزدیک سواحل کیتسیلانو شده بودیم.

«دوست دارید بریم کنار ساحل؟»

شانه‌هایش را تکان داد. از سایپرس به راست پیچیدم و وارد خیابان یکم شدم. پارکینگی در انتها بود لبالب پر. بی‌اعتنا به راه ادامه دادم تا به جدول کم‌ارتفاعی رسیدیم. سرعت را کم کردم و فورد را از روی جدول عبور دادم. کف شاسی صدای تق مهیبی داد. زن چیزی نگفت و در سکوت منتظر شد تا شاید دیوانگی من خودبه‌خود آرام بگیرد. رانندگی را در ساحل شنی ادامه دادم. ذرات شن از زیر چرخ‌ها به بالا پرتاب می‌شدند و به کف ماشین می‌خوردند. آدم‌های زیادی در ساحل دراز کشیده بودند و بعضی بازی می‌کردند. کمتر کسی در آب بود. ما را که می‌دیدند با تعجب کنار می‌رفتند. اما کسی فرار نمی‌کرد. قیافه‌های ما به مجنون‌های فراری نمی‌خورد. لابد فرض می‌کردند کارمان دلیلی دارد که آن‌ها سردرنمی‌آورند. زن سرش گرم بود به دیدن جمعیت و وقتی برای لحظه‌ای دزدکی نگاهش کردم دیدم به شوق آمده است. جسورتر شدم و گاز دادم. تازه وقتی به آب نزدیک شدیم به من نگاه کرد که در چشمانم بخواند تا کجا می‌خواهم پیش روم. پیش رفتم تا آن‌جا که با آمدن موج‌ها ماشین مثل گهواره‌ای تکان می‌خورد. آمد و رفت موج حس این را می‌داد که اقیانوس ماشین را در کام خود می‌کشد، اما چرخ‌ها روی خشکی محکم بودند.

«نمی‌خواستید جلوتر برید؟»

«با اون شکم می‌تونید شنا کنید؟»

لبخند زد. دستش را روی شکمش گذاشت و سرش را پایین گرفت، عادتی که شاید در این چند ماهه پیدا کرده بود، هیجان رشد موجودی زنده. لبخندش را حفظ کرده بود اما نگاهش خسته بود از باری نُه ماهه و شاید هم مأیوس از ازدواجی چند ساله. وقتی که متوجه چشم‌های خیسش شدم، لب‌هایش هنوز فرم لبخند داشت. دستش را گرفتم. موبایلش زنگ خورد و ثانیه‌ای بعد هم مال من. قیافه امین و نگین نزدیک به هم روی موبایل‌هایی لرزان. همزمانی زنگشان تصادفی بود یا که شکشان برده بود؟ نگین اثری از حضور من در خانه پیدا کرده بود یا امین خانه‌اش را خالی دیده بود و چند لایه لازانیا را کف زمین؟ آیا آن‌ها هم دستشان در دست هم بود درحالی‌که با دست دیگرشان موبایل را نگه داشته بودند؟ در میانه هیاهوی زنگ‌ها، خانم محتشم، آن‌جا، لبه اقیانوس هم ساکت نمی‌شد. خانه را گم کرده بود و پیدایش هم نمی‌کرد.

داشبورد را باز کردم و جعبه دستمال کاغذی را جلوی نگین گرفتم. وقتی داشت چند پر برمی‌داشت فین‌فین‌کنان گفت،

«همه سوراخ‌سنبه‌ها رو هم که بلدی.»

از آینه بغل دیدم که چند نفر به ماشین نزدیک می‌شوند. سه چهار تایی بودند، یکی‌شان جلوتر از بقیه. شیشه را پایین دادم. مرد جلویی چهل‌ساله به نظر می‌رسید. پابرهنه بود و تا ساق در آب رفته بود. داخل ماشین را نگاهی کرد.

«همه چی خوبه؟ کمکی نمی‌خواین؟»

هنوز دستم در دست زن بود.

«خوبه! خوبه!… درست می‌شه. همه چیز درست می‌شه.»

مرد به دوستانش نگاهی انداخت. در تردید بود که آیا باید بیشتر سؤال کند که از دور صدای آژیر آمد و کم‌کم نور چرخان ماشین‌های پلیس در آینه‌های ماشین پدیدار شدند. صدای آژیر نزدیک و نزدیک‌تر شد تا این‌که سه ماشین پلیس در پارکینگ کیتسیلانو نگه داشتند و چند تایی‌شان پیاده شدند. مرد به من چشم دوخت، این‌بار معنای نگاهش تغییر کرده بود. یک بار دیگر به او اطمینان دادم که،

«همه چی درست می‌شه.»

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.