ویژه > داستان

هوش سبز

هوش سبز

هوش سبزReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

فرانسواز، پیرزنی که خیال می‌کرد من مِری هستم، دیشب در خواب مُرده. صبح که رسیدم مارلین خبر داد. گفت اگر خواستم یک ساعت دیگر بیایم تا با هم قهوه بخوریم و کارهای بعدی را مرتب کنیم. با این‌که اوایل پاییز بود٬ هوای ونکوور آفتابی و ملس بود. تصمیم گرفتم به حیاط آسایشگاه بروم و بین درخت‌ها قدم بزنم.

 

هفته پیش، بین همین درخت‌ها با فرانسواز قدم می‌زدیم. او روی صندلی چرخ‌دارش نشسته ‌بود و من صندلی را راه می‌بردم. هر ده دقیقه یک­بار درختی را نشان می‌داد و تکرار می‌کرد: «مری، اسم این درخت فلان است.» دخترش به مارلین گفته بود گویا مری دوست بچگی و جوانی فرانسواز بوده. یک دختر عرب که او را سبزه و چشم و ابرو مشکی تصور می‌کردم. یک بار گفت: «مادرم گفته این طرفی نرویم.» لابد یادش می‌رفت چند سالش است. یادش می‌رفت اینجا فرانسه نیست.  مارلین که گفت فرانسواز مرده، یاد رامسر افتادم. هر وقت کسی می‌مرد یاد رامسر می‌افتادم. وقتی بچه بودم خیال می‌کردم بعد از مردن به بهشت می‌رویم، و بهشت جایی شبیه رامسر است، کوه‌هایی به رنگ سبز روشن و چسبیده به دریا.

 

چهارده‌سالم بود که تصمیم گرفتم تنهایی به رامسر بروم. حوصله نداشتم از مادر بخواهم.  اواخر تعطیلات عید بود. یک صفحه نامه نوشتم و کاغذ را دست امیرعلی دادم. می‌دانستم خیانت نمی‌کند. می‌دانستم می‌خواهد بهم نشان بدهد که به من نزدیک‌تر است تا به پدرش و به مادر. نشاندمش روی صندلی و حسابی شیرفهمش کردم که تا ظهر نباید حرفی بزند. باید بهم نشان بدهد که بزرگ شده. هیجان­زده شد که از او کاری خواسته‌ام. شب که شد آمد بغلم خوابید. پنج‌سالش بود. «می‌روی پدر را ببینی؟» به بابای من می‌گفت پدر. بعد دستش را دور گردنم حلقه کرد. «دفعه‌ی بعد من را هم می‌بری رامسر؟» کله‌ی سحر که بیدار شدم٬ خانه ساکت بود و امیرعلی با دهان نیمه‌باز خوابش برده بود.

پدر یک سالی بود هیچی یادش نمی‌آمد. زنگ نمی‌زد. عمو رضا چند بار زنگ زد و گوشی را دست او داد. یک بار شاد بود. «رضا داره دوماد می‌شه. جمعه می‌ریم شهسوار.» یک بار مضطرب بود. خیال می‌کرد من مریم‌ام. «مریم٬ مادر شنبه با تو می‌آد بیمارستان٬ تنها نرو. من تا آخر هفته خودم رو می‌رسونم.»  مریم زن اول پدر بود. همان سال اول مریض شده بود و بعد از سه سال مرده ‌بود. آن وقت روزها یکی یکی برای پدر شده‌ بودند فردا. یک روز، ده روز، صد روز، هزار روز، یازده سال. بعد مادر را گرفته بود. دوباره عاشق شده بود؟

 

مادر خوشگل‌تر از مریم بود. عکس مریم را دیده بودم. اما مریم از مادر باکلاس‌تر بود. با این‌که خیلی بزرگتر بود٬ ولی لیسانس داشت. مادر قرطی‌تر بود. تازه‌به‌دوران‌رسیده‌تر هم بود. با موهای بیگودی پیچیده و سینه‌های گنده و هفت قلم آرایش ماسیده. موهای مریم صاف و ساده بود و سینه‌هایش از توی عکس سیاه و سفید به نظر کوچک می‌آمد. از وقتی سینه‌هایم نرم شده بود و شروع به بزرگ شدن کرده بود، دست به سینه می‌نشستم. از سینه‌ی بزرگ خجالت می‌کشیدم. گاهی توی حمام٬ صندلی زیر پایم می‌گذاشتم تا اندازه‌ی سینه‌هایم را توی آینه دستشویی ببینم. یک بار مادر عکس خودم را نشانم داد و گفت «ببین عکست رو! گفتم مثل آدم بنشین. شونه‌هایت رو بده عقب٬ قوز نکن عین این بدبخت‌ها. سینه‌هایت را قایم می‌کنی؟ سینه که بد نیست. از حالا بدون٬ زن برای مرد یعنی کون و سینه.» فکر کردم برای شوهر خنگ تو شاید. توی اتاق رفتم  و در را پشت سرم به هم کوبیدم. بعد دوباره بیرون آمدم و طوری که شوهرش بشنود داد زدم: «مثلا شوهر خودت خیلی خوبه که به من هم چیز یاد میدی؟» بعد دوباره در را به هم کوبیدم و توی اتاق رفتم٬ در را قفل کردم و روی تختم دراز کشیدم.

چرا مادر٬ زن این‌ مرتیکه‌ی بی‌ریخت ریغو شده بود؟ بچه داشت، فامیل داشت، برو بیا داشت، درآمد اپیلاسیون هم که بود، پدر هم خرج مرا می‌فرستاد. یارو بلد نبود دو کلمه درست صحبت کند. لهجه‌اش حالم را بهم می‌زد. دلم نمی‌خواست سر میز ما٬ کنار من و مادر بنشیند و با ما غذا بخورد. از وقتی به خانه‌ی ما آمد، من به یک خانه‌ی دیگر رفتم. یک مربع که رویش یک مثلث بود، با یک در مستطیلی که کنارش یک نقطه بود، درست شبیه نقاشی بچه‌ها. من و پدر٬ بدون مادر و شوهر ریغویش، آن‌جا زندگی می‌کردیم. بچه‌تر که بودم، دلم می‌خواست مادر هم باشد، ولی چون اعصابم را خرد می‌کرد، و چون احمق بود و زن مرتیکه‌ی ریغو شده بود، مریم را به جایش آوردم. کم کم داخلش را هم درست کردم. دوبلکس بود، با آشپزخانه‌ی اوپن. من روی مبل راحتی کنار شومینه‌ می‌نشستم و مریم را نگاه می‌کردم که توی آشپزخانه برای من و پدر ماکارونی درست می‌کرد. خدا خدا می‌کردم اندازه‌ی سینه‌هایم به مریم برود. می‌شد اندازه‌ی سینه‌های آدم به مادر خیالی‌اش برود؟ وقتی مادرحامله شد، مریم به جای او، توی همان خانه‌ی خیالی، امیرعلی را به دنیا آورد. امیرعلی که به دنیا آمد، مساوی شدیم. ما دو تا بودیم٬ آن‌ها هم دوتا. من و امیرعلی، مادر و بابای امیرعلی. برای همین به امیرعلی اعتماد داشتم.

 

از اتوبوس که پیاده شدم تا خانه‌ی پدر که می‌دویدم٬ صدای وسایل کوله‌پشتی‌ام را می‌شنیدم که پشت سرم بالا و پایین می‌پریدند. سر بن‌بست که رسیدم ایستادم نفس نفس بزنم. خانه‌ی پدر مثل پارسال ته‌بن‌بست نشسته بود و یاس‌ها از دیوار حیاط به بیرون آویزان بودند. از زیر در٬ توی حیاط را نگاه کردم. مهمان نداشتند. در زدم.  تا علی‌آقا برسد٬ از یاس‌های دم در کندم. شهد یاس‌ها شیرین بود. از بچگی با مریم٬ دخترعلی‌آقا٬ شهد یا‌س‌ها را می‌خوردیم. مریم یک سال از من کوچکتر بود. از وقتی پدر مادر را ول کرده‌بود و به رامسر برگشته بود٬‌ علی‌آقا و زن و بچه‌اش توی زیرزمین این خانه با او زندگی می‌کردند. مریم هم به پدر می‌گفت پدر. گاهی لباس‌های من به مریم می‌رسید. توی تن او خوشگل‌تر بود. مریم چشم‌هایش کشیده بود و رنگ چشم‌هایش با لباس‌هایش عوض می‌شد. عین هنرپیشه‌های خارجی بود. بهش می‌گفتم «وقتی بزرگ شدی٬ هنرپیشه بشو.» بعد با هم تمرین می‌کردیم. مریم روسری‌اش را در می‌آورد و زیر ِتلَش بنفشه می‌گذاشت. من برگ‌ها را مثل تاج لای موهایم می‌گذاشتم و روی پله می‌ایستادم تا بلندتر شوم. «من٬ هملت٬ شاهزاده‌ی ایرانی هستم. مادرم پدرم را کشته و با یک مرد زشت ریغو ازدواج کرده. تو ای اوفلیای زیبا٬ ای شاهزاده افغانی٬ با من ازدواج می‌کنی؟ من تمام بنفشه‌های زمین را به تو خواهم بخشید.»

 

علی آقا در را باز کرد.

«به به! خانوم غزال خانوم! کی آمدید رامسر؟ چرا خبر ندادید؟»

«از خونه‌ی عمو رضا می‌آیم. من زودتر اومدم. اون‌‌ها کار داشتند٬ گفتند شب می‌آیند.»

 

مریم خانه نبود. علی آقا گفت بنشینم توی هال تا بخیه‌های پدر را دارو بزند و او را بیاورد.

 

«آقا!  ول کنید دستم رو! ول کنید٬ ول کنید٬ الان تمام می‌شه! نزنم به قرآن چرکی می‌شه.»

«داغه! داغه! نکن همچین! نکن می‌سوزه! می‌سوزه!»

ناله می‌کرد. دویدم و در را باز کردم. می‌خواستم دست علی آقا را بگیرم. بعد سر جایم ایستادم و اخم کردم تا گریه‌ام نگیرد. «علی آقا! میشه من بزنم؟ اگر دارو نزنه یک وقت چرک می‌کنه پدر.» مات نگاهم می‌کرد. « لباسم. لباسم رو تنم کن. خجالت می‌کشم!» علی آقا گفت «خانوم٬ حواسش نیست. آقا٬ این غزال خانومه٬ خجالت نداره. اجازه بدهید تموم کنم٬ لباس می‌آرم.» «دست نزن! دست نزن!» التماس می‌کرد. رفتم جلو و سعی کردم صاف بایستم تا بلندتر شوم و با لحن جدی  گفتم «حسین اگه نگذاری بزنیم چرک‌ می‌کنه جای عملت.»  نگاهم کرد. خودم ازحرف مسخره‌ی خودم جا خوردم. صدایش نرم‌ شد «موی بلند چه بهت می‌آید مریم! انگار جوون‌تر شدی!»

 

کوله‌ام را برداشتم و بیرون زدم. کوچه‌ها٬ خیابان٬ جنگل٬ ساحل٬ دریا. می‌دویدم. وقتی ایستادم هنوز صورتم خیس بود. تا مچ پا توی آب بودم. سرد بود٬ اما سردم نبود. صدای موج‌ها بلند بود. جلوی چشمم جز دریا نبود. انگار هیچ‌وقت هیچ چیز جز دریا نبود٬ رنگ مات آبی که به یک کمان آبی‌تر ختم می‌شد. انگار پدر مرده بود و من تمام سال گذشته را در یک خواب بد دیده‌بودم. از پشت سرم سر و صدای جیغ و شادی مردم می‌آمد. می‌توانستم تصور کنم که پدر و مادرها روی زیرانداز نشسته‌اند و بچه‌ها بازی می‌کنند. حس کردم فقط برای من پاییز است. در خیالم یک برگ بزرگ قرمز را می‌دیدم. بعد دیدم که دستی بزرگ٬ برگ را توی مشتش خرد کرد و خرده‌هایش آنقدر ریز بودند که مثل ماسه‌های ساعت شنی به نرمی از لای انگشتان دست بزرگ روی زمین‌ ‌ریختند. فکر کردم دیگر به خانه‌ی خیالی برنمی‌گردم.

 

مارلین از پشت صدایم زد. با دو تا قهوه در چندقدمی‌ام ایستاده بود. صدای پاهایش را نشنیده بودم. با موها و پیراهن قرمز و دامن قهوه‌ای٬ شبیه درخت‌های پاییزی شده بود. از دستی که جلو آمده بود قهوه را گرفتم. دستش گرم و قوی بود. قبل از اینکه خودش را ببینم٬ عکسش را دیده بودم. به گمانم عکس بیست سالی جوان‌تر بود. صورت مارلین پیر نشده بود٬ نقاشی شده بود. گویا به جای چروک٬ یک نفر با مداد طراحی٬ دور لب‌ها٬ چشم‌ها و روی پیشانی و گونه‌ی او طرح یک لبخند دائمی کشیده بود. خوشگل بود.

 

«ناراحت فرانسواز که نیستی؟»

«اِی! راستش نه زیاد.»

«آدم به مردن عادت می‌کنه. عادت که نه. اما می‌دونی٬ هر چیزی بار اولش سخت‌تره. لابد برای همین پیرها خوشحال‌ترند!»

 

وقتی می‌خندید سرش به عقب خم می‌شد و نقاشی‌های روی صورتش پررنگ‌تر می‌شدند. دلم می‌خواست بپرسم به نظر او فرانسوازهم خوشحال بوده یا نه.  آیا فراموشی پیری شبیه خیالات بچگی‌ امن بود‌؟ یاد روزی افتادم که سارافون زرد پوشیده بودم و با دوست خیالی‌ام زیرمیزنهارخوری رفته بودیم و رد مورچه‌ها را دنبال می‌کردیم. ‌بقیه روز یادم نبود. هرچه از کودکی‌ام به یاد می‌آوردم٬ مثل عکس یا فیلم کوتاه بود. آن‌ زمان٬ زندگی هنوز قبل و بعد نداشت. پشت کودکی هیچ نبود. پشت فراموشی هم هیچ نبود. پیش روی کودکی بی‌نهایت بود. پیش روی  فراموشی هیچ نبود. آیا هیچ هم مثل بی‌نهایت گوارا بود؟ آیا اصلا کودکی هم گوارا بود؟

 

به گمانم مارلین ذهنم را خواند.

« به نظر من که کار درستی کردی هیچ وقت به فرانسواز نگفتی مری نیستی. از کجا معلوم؟ شاید هم باشی. (خندید) منظورم برای فرانسوازه. مثل خودم که وقتی بچه بودم خیال می‌کردم خیلی پولداریم. بیست و چند سالم که بود٬ پدرم گفت با اون درآمد و با پنج تا بچه٬ طبق استانداردهای کانادا٬ زیر خط فقر بوده‌ایم. کی این آمارها را می‌نویسه؟ من نمی‌دونم. ولی به نظرت ما پولدار نبودیم؟ با اون همه شیشه‌های مربا که مادرم پشت پنجره‌‌ی آشپزخونه می‌گذاشت؟ و اون‌ همه غذا؟ و مهمون‌هایی که همین‌جور سر می‌رسیدند و با ما غذا می‌خوردند؟ من و خواهرم همیشه دو دست لباس خوب داشتیم. مادربزرگم می‌دوخت. اگر یکی تازه می‌دوخت٬ مادر یکی‌ از قبلی‌ها رو می‌بخشید. شاید برای همین فکر می‌کردم ثروتمندیم. حالا نبودیم؟ اگر فرانسواز یادش می‌رفت پیر نیست٬ جوون نبود؟‌ اگر فکر می‌کرد تو مری هستی٬ مری نبودی؟»

 

سه ماه بعد که پدر مرد٬ امیرعلی دوباره آمد توی رختخوابم خوابید و دستهایش را دور گردنم حلقه کرد. تا چند هفته همین کار را می‌کرد. مادر از او می‌خواست در رختخواب خودش بخوابد.  امیرعلی شب بلند می‌شد و صدایم می‌زد٬ یا  خودش توی تاریکی به رختخوابم می‌آمد. می‌ترسید٬ یا می‌خواست مرا تنها نگذارد. من کمرش را نوازش می‌کردم تا خوابش ببرد. «غزال٬ مرده‌ها کجا می‌رن؟» مطمئن نبودم. گفتم به جایی شبیه رامسر. یک بار خواست برایش از پدر قصه بگویم. بعد چشم‌هایش را بست و لپ‌های سفیدش را روی سینه‌های من گذاشت. «وقتی از تو هم کوچکتر بودم٬ یک بار مادر ازم خواست پدر رو بیدار کنم. خجالت می‌کشیدم. مادر اصرار کرد. پدر روی زمین٬ کنار دیوار خوابش برده بود. دستش لای یک کتاب بزرگ قهوه‌ای بود. از دور صفحه‌ی سبز ساعتش رو می‌دیدم. دویدم و ساعت رو بوسیدم و فرار کردم. پدر٬ چشم‌هایش باز بود. بلند شد و دنبالم دوید. جیغ کشیدم و از زیر مبل٬ پشت مبل رفتم. من رو از پشت مبل بلند کرد. همان‌طور توی هوا نگهم داشته بود٬ صورتم را ماچ می‌کرد. وقتی من رو ماچ می‌کرد٬ ته ریش‌هایش به صورتم می‌خورد. بعد من رو روی زانوهایش نشوند٬ و دماغ‌هامون رو بهم مالیدیم. اینجوری.»

 

فکر کردم بهتر بود پدر به جای تمام چیزهایی که فراموش کرده بود٬ مریم را فراموش می‌کرد. خوب بود آدم لااقل اختیار ذهنش را داشت که چه چیزی را به یاد بیاورد و چه چیزی را به یاد نیاورد. در این صورت آیا باز نمی‌خواست هرچه را که می‌شد به یاد بیاورد؟ آیا یک جور خودشیفتگی باعث نمی‌شد آدم بخواهد تمام گذشته‌اش را مثل گنج توی بغل بگیرد و محکم به خودش بچسباند؟ مثل عشقی نبود که تنها درد بود٬ اما این‌قدر در وجودت تنیده بود٬ این‌قدر به معنی وجودیت آغشته بود که حاضر نبودی یک ذره‌اش را از دست بدهی؟ جزئی از بودن آدم٬ جزئی از دلیل آدم برای بودن نبود؟‌ اعتیاد نبود؟ چرا فراموشی آن‌قدر هولناک بود؟ چرا به خاطر آوردن گاهی این‌قدر سنگین و خفه‌کننده بود؟ بهتر نبود آدم مثل درخت‌های ساکت٬ رشد می‌کرد و برگ می‌داد و به هیچ فکر نمی‌کرد؟ یا مثل اسب‌های وحشی توی دشت‌های سبز فراخ می‌دوید؟ بهتر نبود آدم اصلا فکر نمی‌کرد؟ به یاد نمی‌آورد؟ میان خیال و واقعیت نوسان نمی‌کرد؟  آدم اگرآدم بود و درخت نبود٬ اگر آدم بودنش به ذهنش بود اما ذهنش را هم  از دست می‌داد٬ پس آدم چه بود؟

 

فکر کردم از خانه برای مارلین ای-میل بزنم که دیگر به آسایشگاه سالمندان نمی‌روم. به ساحل رسیده بودم. آبی اقیانوس آرام با خزر فرق داشت٬‌ مات نبود٬ آن همه موج کف‌آلود نداشت٬ ودر افقش به جای کمان آبی٬ کوه‌های لایه لایه و رنگ به رنگ داشت که شب‌ که می‌شد٬ نور خانه‌ها روی دامنه‌هایشان سوسو می‌زد. آفتاب ونکوور مثل آفتاب گیلان ناز داشت و حالا بعد از یک هفته بیرون زده بود. زیر درختی دراز کشیدم. از پایین می‌دیدم که تنه‌اش به سمت بالا رفته و شاخه‌هایش باز شده و برگ‌هایش زیاد و هنوز به رنگ سبز روشن است. آدم‌ها لباس‌های رنگی پوشیده بودند.  کنارم مرد و زنی دو نفری یوگا می‌کردند. زن روی پاهای مرد سوار شده بود و پرواز می‌کرد. شکمش روی کف پاهای او بود و دست‌هایش توی هوا باز شده بودند. کمی دورتر٬ یک زن و مرد و دو تا بچه‌ی سه چهار ساله ایستاده بودند.  زن  توپ را پرتاب می‌کرد٬ دو تا بچه می‌دویدند و می‌آوردند و زن دوباره توپ را به سمت دیگری پرت می‌کرد.  بچه‌ها کج و کوله می‌دویدند و وقتی می‌دویدند٬ زن دستش را به کمرش می‌زد و نگاهشان می‌کرد. همین‌طور که نگاه می‌کردم خوابم برد.

 

روی نیمکت کنار ساحل نشسته بودم. ساحل همین ساحل بود٬ اما خالی بود و همه جا برف سفید بود. بچه‌ی کوچکتری که کج و کوله دنبال توپ می‌دوید٬ به سمتم آمد و دستم را کشید. دنبالش رفتم. جایی کنار درختی که زیرش خوابم برده بود٬ ایستاد. خم شد و شروع به کنار زدن برف‌ها کرد. خم شدم و دستم را لای برف‌ها‌ کردم و کندم. وقتی به ریشه درخت رسیدم٬ یک تکه جسم آبی پیدا کردم. وقتی لمسش کردم٬ فهمیدم یک تکه آسمان است که قبلا چال کرده بودم و از یادم رفته بود. با این‌که زیر برف مانده‌بود٬ اما گرم بود. دوباره بچه را نگاه کردم و فهمیدم همان سارافون زرد بچگی‌های خودم را پوشیده. همین‌طور که نگاه می‌کردم٬ دیدم مثل فیلم‌هایی که روی دور تند می‌گذارند٬ برف‌ها آب می‌شوند و برگ‌های سبز جوان٬ روی درختِ پیش‌تر یخ زده می‌رویند. بچه دستش را دور گردنم انداخته بود و گونه‌هایش را روی گونه‌هایم گذاشته بود و هر دو می‌گریستیم.

 

با عبور جسمی از روی قفسه‌‌ی سینه‌ام از خواب پریدم. اولین چیزی که دیدم رنگ آسمان بی‌ابر بود. انگشت پاهایم لای شن‌ها فرو رفته بود. دست‌هایم گشاده بود و هوا روی تنم راه می‌رفت. هیچ یادی نبود. هیچ خیالی نبود. صدای شادی با صدای دریا آمیخته بود.  روی دستم یک پرنده نشسته بود. ذهنم خالی شده‌بود. یک درخت٬ یک درخت شده بود. انگار هوشی سبز زیر پوست سرم تنیده بود.

آذر ۹۳

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.