ویژه > داستان

مدارک شبانه

مدارک شبانه

مدارک شبانهReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

این شوخی ترسناک تقدیم می‌شود به یک شوخی دوستانه

 

پشت تلفن بودم و حرف‌های بهرام را می­شنیدم و با سیم پیچ پیچ سیاه تلفن ور می‌رفتم. سیم را تکان می‌دادم و ناگهان ر‌هایش می‌کردم. بالا و پایین می‌پرید.نگران بودم مبادا وقتی مکالمه مان به خداحافظی می‌رسد در حال بالا و پایین رفتن بماند و وقتی بهرام تلفن را قطع کرد باز مجبور باش این بازی کسل­کننده را کش دهم تا سیم آرام بگیرد و بدون به خود گره خوردنش بتوانم تلفن را سر جایش بگذارم. نمی‌دانستم باید زودتر بازی را قطع کنم یا تلفن را که از میان حرف‌های بهرام کلمه ی سفر را شنیدم.

بهرام وسط حرف‌هایش تعارف کرده بود به سفر برویم. وقتی شنیدم از فرط ذوق سیم تلفن را بیشتر کشیدم و سیم با انرژی بیشتری تکان خورد. وقتی تلفن قطع شد مدتی صبر کردم تا سیم آرام بگیرد و بتوانم گوشی تلفن را سرجایش بگذارم. درین مدت صدای بوق کشداری از تلفن بلند شد و من هنوز به سفر فکر می‌کردم.

راستش از خانه‌ی تاریکی که هر شب در آن پا می‌گذاشتم خسته بودم. قبض برق را چند ماهی بود نداده بودم. با سفر رفتن می‌خواستم هم تاریکی را تحمل نکنم و هم پول چند ماه قبض برق را هم دیرتر بپردازم. سرخوش از وعده و تعارف می‌خواستم چندین شب دیگر هم وقتی از سرکار بر می‌گشتم در خانه‌ای تاریک سر کنم تا وقتی با بهرام و نرگس به سفر می‌روم زمان بگذرد و یک ماه گذشته باشد و سرماه با حقوقم پول قبض‌های تلنبار شده را بدهم.

در تاریکی خانه لپ تاپم را که اداره شارژ می‌کردم روشن می‌کردم. در جاهای مختلف خانه شمع‌های خاموش شده شب قبل را پیدا می‌کردم و با فندکم روشنشان می‌کردم. چیزی می‌خوردم و بعد روی لپ تاپم خم می‌شدم تا آنقدر کار کنم که خوابم ببرد. شامم را که می‌خوردم شمع‌ها را خاموش می‌کردم. تا همانطور که سرجایشان هستند فردا هم بشود با یک فندک روشنشان کرد. شمع‌هایی بود در اتاقم، شمع‌هایی در آشپزخانه، حتی شمع‌هایی در حمام. انگار می‌خواستم یادآوری شود که این خانه حمام دارد که دوش بگیرم. آشپزخانه دارد تا شام بخورم. شاید هم چون از جایشان خیلی خوشم آمده بودو درست و خوب چیده شده بودند. می‌ترسیدم اگر برای همیشه خاموش و آب شوند مثل کسی که چند تابلو جدید خریده مجبور باشم میزانشان کنم و از دوباره جاهای مناسب برایشان انتخاب کنم.

همیشه ساعت دو نصفه شب و یا دیر‌تر بود که سراغشان می‌رفتم. هر شمع را که خاموش می‌کردم یک تکه تاریکی را به دنبال خودم تا شمع بعدی راه می‌انداختم. هر شمع را که خاموش می‌کردم مثل مغازداری بودم که یکی از مغازه‌هایش را می‌بندد و مثل همیشه نا امیدست کسی بیاید و تنها کاری که می‌کند باز کردن مغازه و بعد از چندی بستن آن است و اصلا مشتریش را در جایی جز مغازه اش کشف کرده و آنجا را می‌بندد تا برود سراغ مشتری اصلیش. انگار مشتری اصلی من هم دیداری در تاریکی محض خانه را طلب می‌کرد. مثل یک روح پلید بود که صبر کردن بلد بود و از صبر کردن و نا امید شدن من هم لذت می‌برد.

البته در خانه ی من اسباب و اثاثیه کم بود. می‌شد گفت در بیشتر جاهایی که شمع گذاشتم فقط فرش و میخ و بشقاب کثیف یا کلاهی که همیشه اینور و آنور پرت می‌شد پیدا می‌شد. بعد از خاموش کردن اولین شمع هر چه پیش می‌رفتم تاریکی بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد. بعد که کاملا همه جا را در بر می‌گرفت در کنار تنها شمع روشن باقی مانده دراز می‌کشیدم تا خوابم ببرد. مدت‌ها بود که روی تختم نمی‌خوابیدم. چون هربار یادم می‌رفت به نوبتی شمع‌ها را خاموش کنم که برسم به شمعی که در اتاق، کنار تخت است. روی زمین می‌خوابیدم. کنار شمعی می‌خوابیدم که از همه‌ی شمع‌های دیگر آن شب بیشتر می‌سوخت. چون برخلاف دیگر شمع‌ها موقع خواب خاموشش نمی‌کردم. وگرنه به خاطر ترس از تاریکی خوابم نمی‌برد.

وقتی در تاریکی می‌خوابیدم مدام کابوس می‌دیدم. یکبار خواب دیدم که در تاریکی خانه، صدای پاهایی را از دور و از عمق تاریکیِ پشت سرم می‌شنوم. در خواب فکر می‌کنم مرگم هست. بی آنکه برگردم منتظر نزدیک شدنش می‌شوم که همانموقع کسی هم از مقابل می‌آید که شبیه سایه ایست کوتاه که انگار پا هم ندارد و روی زمین می‌خزد. سایه وقتی به کلاهی در مسیرش می‌رسد و آن را سر می‌کند پا هم در می‌آرود و هرچه نزدیکتر می‌شود قدش بلند تر می‌شود. و من که صدای پایی را هنوز از پشت سرم می‌شنوم به جای کنار رفتن، ناخودآگاه خودم را خم وکوتاه تر می‌کنم تا بتوانم با اینکار پشت سری را از روی خودم رد کنم ولی همان سایه ی رو به رویی که بسیار درازتر شده و من در برابرش خمیده تر سمتم می‌آید و مثل همان کلاه در مسیرش مرا در خود حل می‌کند. هروقت به آن کابوس فکر می‌کنم باورم نمی‌شود به کلاه تبدیل شدن اینقدر می‌تواند ترسناک باشد.

سایه وقتی مرا در خود حل می‌کند دیگر دیده نمی‌شود. فقط خودمم که بسیار کوچک­تر و در خود فرو رفته­تر شدم و تاریکی. مطمئم که دیگر مرده­ام. ولی وقتی هم مرده­ام هنوز صدای پایی که از عمق تاریکی از پشت سر به من نزدیک می‌شود را می‌شنوم و فکر می‌کنم حالا که مرده­ام این صدا اگر صدای نزدیک شدن مرگ نیست پس صدای کیست؟ همین یک تصویر آزاردهنده را چندین بار خواب دیدم. کابوس از وقتی شروع شد که یکی از شب‌ها وقتی به سمت شمع‌ها می‌رفتم تا خاموششان کنم فکر کردم اصلا الان نباید وقت مرگ آن شعله باشد. شاید برای اینکه همیشه از دیدن شمع‌ها آدم احساس می­کند هر زبانه شمع با جمع کردن پارافین‌ها و با هرچه بلند‌تر کردنش قدرت آن را دارد که مرگش را تا جایی که دلش می‌خواهد دور از خودش بگذارد. پشت ستونی از پارافین. هرچه قدر ستون بلند‌تر مرگ هم دور‌تر قرار می‌گیرد.

بعدش منتظر است مرگش نزدیک شود. از دور و از پشت پارافین‌ها صدای نزدیک شدنش را می‌شنود. اما همانطور که دارند به آرام آرام نزدیک شدن مرگ از تاریک ترین بخش اطرافشان گوش می‌دهند با فشار انگشتان من می‌میرند. قبل مرگشان تنها یک سوال دارند که اگر مرده‌ایم پس این کیست که این همه مدت مرموزانه به ما نزدیک می‌شد؟ و حتی ممکن است بعد از خاموش شدن هم صدای نزدیک شدنش را از میان پارافین‌ها بشنوند. از همین موقع بود که ترسم از تاریکی چند برابر شد. با خاموش کردن شمع‌ها برای هر شمع یک سوال درست می‌کردم. و انگار در کابوس‌هایم پاسخ آن سوال در پشت سر خودم هم می‌آمد اما قبلش خودم هم در بازی مرگ می‌افتادم.

 

شب‌های بعد مطمئن بودم که با وجود این کابوس، هر تعداد شمعی اینجا و آنجا بگذارم باز سنگینی ترسم را حس می‌کنم. همان باری که بهرام زنگ زده بود تصمیم گرفته بودم گاهی برای کم کردن سکوت، گوشی تلفن را از جایش بلند کنم تا صدای بوق و جیغش خانه را پر کند. بهتر از هیچ چیز بود.

یا بهتر از صدای تیک تاک ساعتی بزرگ بر گوشه ای از خانه بود که در تاریکی دیده نمی‌شد. صدای تیک تاکی که آنقدر خودکار بود که آدم احساس می‌کرد همه چیز را خود به خود کنترل می‌کند و برای همین دلیل ندارد در تاریکی دیده شود. این بدترین صدایی بود که می‌شد درین شرایط حس کرد. در صدای تیک تاک می‌شد حس کنی که هر کدام از تک صداها با فاصله مناسبی که از هم گرفته بودند و رعایت دقیق آن می‌توانستند دام هیچ تله ای نیفتند. با حفظ این فاصله هرکجا بخواهند بروند. مثل قطره‌های آب بتوانند بی مشکلی در سنگ هم نفوذ کنند.

بعضی اوقات که سرم به کاری گرم نبود گویی صدا بیشتر می‌شد. انگار این صدا برای اینکه خودش را با صدای دیگر اشتباه نگیرد همیشه ادامه خودش را در فاصله یک ثانیه پی می‌گیرد و فقط به صدایی در موعد مقرر اعتماد دارد و این فاصله مثل یک رمز می‌ماند. و وقتی صدای دیگری در کار نیست انگار همه سکوت کرده اند تا رمز آن را که این فاصله مشخص است یاد بگیرند و بتوانند در تیک تاک ساعت نفوذ کنند. مثلا اگر می‌خندیدم خنده ام همچون صدای ساعت تکه تکه می‌شد. اگر می‌گریستم تکه تکه می‌شد و تا چراغی روشن نمی‌شد کسی متوجه نمی‌شد واقعا خنده است یا گریه. یک ثانیه، باور داشتم که اگر یک ثانیه جا به جا شود یا لو رود صداها در هم فرو می‌رود. انگار همه تاریکی و سکوت دور و برم را فقط یک ثانیه ساخته بود. چون نمی‌شد حاصل زمان بیشتری باشد. و همه بلد بودند با یک چشم برهم زدن حتی فراموشش کنند. ولی من بلد نبودم. سکوت میان صدای ساعت فقط یک ثانیه طول می‌کشید و شاید سکوتش کثیف ترین کار بود اما در یک ثانیه کثیف ترین کار را هم کردن حتی اشکال نداشت. به شرط آنکه فقط یک ثانیه باشد. کابوسم هم هر شب کوتاهتر می‌شد. کلاه و دراز تر شدن و کوتاه تر شدن و همه داشت در یک ثانیه جمع می‌شد و هر بار بعد از کابوس از خواب می‌پریدم. و خواب‌هایم هم هر شب با فاصله کمتری قطع می‌شد و دوباره که می‌خوابیدم از خواب می‌پریدم. انگار من همانطور که در کابوسم کوتاه می‌شدم خودم هم در واقعیت مناسب می‌شدم برای قربانی کارهای یک ثانیه ای و دردناک.

فکر کردم باید ازین خانه فرار کنم یا سرم را گرم کنم. تصمیم گرفتم خودم را سرگرم کنم. پس به زور هم که شده بود برای اینکه خوابم ببرد کتاب می‌خواندم. در خانه ام فقط یک کتاب بود. مربوط به زمانی بود که می‌خواستم رمانی بخوانم. تازه خانه خریده بودم. آنموقع‌ها همیشه فکر می‌کردم وقتی خانه ای از آن خودت داری در خانه ات چه می‌شود کرد. درواقع خانه خریدنم باعث شده بود کنجکاو تجربه‌های یک نفره باشم که به امنیت و آرامش نیاز دارد. اما بدم هم می‌آمد که از کسی برای کتاب پیشنهاد بگیرم. کتاب به طور تصادفی از آن من شده بود. و چون برای تولد یکی از دوستانم خریده بودم پیشنهاد کتابفروش را قبول کرده بودم. اما همان شبش با دوستم قهر کردم و کتاب برای خودم شد و تصمیم گرفتم بخوانمش. دوستی‌های من اینطور بود. یعنی درواقع من توانایی این را داشتم که در نامناسب­ترین وقت‌ها یا موقعیت‌ها پس زده شوم یا خودم رابطه­ای را قطع کنم. مثلا وسط فیلم دیدن در سینما یا وسط راه رفتن در جایی شلوغ که اگر رابطه قطع شود یکی از دو طرف گم می‌شوند. کتاب را که یکسال پیش تا نیمه خوانده بودم باز از وسط شروع کردم به خواندن. آنچه را خوانده بودم به قدری فراموش کرده بودم که نمی‌دانستم آنچه می‌خوانم تکراریست یا نه. درواقع خاطره آن روز تولد دوستم بیشتر از محتویات کتاب یادم مانده بود. وسط کتاب باز به شمع‌ها زل می‌زدم. می‌شد گفت شمع‌ها خودشان می‌دانستند نورشان کم است. اما برای آنکه احساس کنند با همین نور کم چه آدم‌ها و حجم‌های بزرگی را نجات دادند از جثه کوتاه من سایه بزرگی بر دیوار می‌ساختند. در آن شرایط خواندن کتاب فایده نداشت.کتاب بیشتر ازینکه مرا سرگرم خود کند مرا وادار می‌کرد به تکرار خاطره‌ها و حتی وسوسه شدن به ور رفتن با شخصیت خودم و زل زدن به سایه ام و درباره خودم فکر کردن.

بعضی اوقات تصمیم می‌گرفتم جدول حل کنم. بعضی اوقات می‌نشستم و زیر نور شمع شروع می‌کردم به کشیدن کاریکاتور. کاریکاتورهای من همیشه از چهره آدم‌ها بود. روی یک کاغذ، کوچکتر از همیشه چهره‌هاشان را می‌کشیدم و از بس روی چهره کوچک بیش از ظرفیتش ور می‌رفتم که چهره‌های کوچک، فشرده و پف کرده می‌شدند. انگار با کشیدن هر آدم او را از وسط خواب یا یک درگیری احضار می‌کردم و او هم با چهره خواب آلودش می‌آمد. وقتی کاریکاتور چهره زنها را می‌کشیدم با عصبانیت موهایشان را بیش از حد بزرگ جلوه می‌دادم و موقع کشیدن موها روی زمین دراز می‌کشیدم و سرم را تا می‌توانستم نزدیک کاغذ می‌کردم. انگار کاریکاتوریستی بودم که از شباهت دقیق چهره راضیست و می‌خواهد برداشتش را از شخصیت فقط در موها نشان بدهد. دقیقا جایی هم اینکار را می‌کند که پاک کردنش هم سخت تر است چون خط خطی‌هایی عمیق و سفت و پر رنگ بودند.

بعدها برای سرگرم کردن خودم دست از کتاب خواندن و کشیدن و هر سرگرمی ‌موقتی کشیدم و تن به بازی احمقانه سایه‌ها دادم.

با سایه‌ بزرگ شده ام ور می‌رفتم و شکلک در می‌آوردم. کتاب را در دستم می‌گرفتم تا ببینم کتابی که غول‌های سایه در دستشان می‌گیرند چه قدر است. سایه کتاب به قدری پهن بود که شبیه پارافین جمع شده یا فاصله ای بود که مرگ را بر پشتش پنهان می‌کنند تا آرام آرام با خواندن هر صفحه کم شود و به او نزدیکتر شوند. حتی به تعداد صفحاتی که غول از کتاب خوانده بود نگاه می‌کردم. سعی می‌کردم بفهمم این غول بیشتر کتابش را خوانده یا بیشتر کتابش مانده است. حتی دوست داشتم ببینم که وقتی قصه کتاب به سرانجام نزدیک می‌شود غول که درواقع نجات دهنده شخصیت داستانست مرگش فرا می‌رسد و می‌میرد و نمی‌تواند کسی را یا چیزی را نجات دهد چون تصویر تلخی از خودش روی دیوار خانه ای تاریک ساخته و درین نقاشی تلخ از خودش، مرگش را ناخودآگاه در بدترین جای ممکن قرار داده! می‌ترسیدم اگر کتاب را پرت کنم غول از انتظار مرگ دست کشد و زنده تر شود و مثل کابوسم مرا له کند.

بیشتر شمع‌ها آب شده بودند. یک شمع مانده بود. و من مثل دیوانه‌ها احساس می‌کردم از بس از آن‌ها کار کشیدم و سایه‌هاشان را به حرکت واداشتم سریع‌تر آب شده‌اند.

چون یک شمع مانده بود هرجا می‌رفتم مجبور بودم آن را با خود ببرم. حتی احساس می‌کردم همه‌ی شمع‌ها هر وقت دارند ترکت می‌کنند کاری می‌کنند بعدش از خاموش شدنشان بیشتر از وقتی هنوز روشن نبودند از تاریکی بترسی. چون شمع از من به خاطر حرکتی که می‌دادمش سایه‌های شلخته تری درست می‌کرد و آنها را در تاریکی بعد خودش آواره می‌کرد.شاید انتقام ترسی را که برایشان درست کرده بودم می‌گرفتند. این ترس که اگر کسی که از زیر پارافین‌ها نزدیک می‌شود مرگ نیست پس کیست؟

 

….

یک شب دیگر شمعی نمانده بود. غول‌های بزرگ در تاریکی آواره شده بودند. کنار نور لپ تاپم به دیوار خانه تکیه داده بودم. یکی از انگشتانم چون در شب‌های قبل به پارافین داغ برخورد کرده بود می‌سوخت. آن را فوت می‌کردم و صدای فوتم حتی بر تیک تاک ساعت هم غلبه داشت. از بس در تنهایی و سکوت شام خورده بودم و همیشه غذاهایم داغ بود و هول هولکی می‌خوردم فوت کردن در سکوت مرا یاد غذا خوردن می‌انداخت. با این تفاوت که این بار فوت‌هایم را با انگشت سوخته ام حس می‌کردم و احساس می‌کردم تا آن موقع متوجه نشده بودم فوت‌هایم چه قدر برخلاف صدای رسایی که دارند توخالی و کمند و باعث می‌شوند حتی دلم شور بزند. اصلن ازین همه حس کردن فوت‌هایم یکجور نگرانی به سراغم آمد. مثل وقتی که تازه، وارد جایی می‌شوی و منتظری گرم شود و تنها گرمای در حال آمدن چیزی شبیه فوتت هست که مطمءنی بیشتر از آنکه آرام آرام بماند، شدت کمی هم که دارد به خاطر روزنه ایست که برای فرار پیدا کرده.

یا نگرانیِِ وقتی به سراغم آمد که آدم‌ها قبل از وقت خوابشان بی خواب می‌شوند و سعی می‌کنند خمیازه‌های الکی بکشند و ادای خواب در بیاورند و هوای کمی را همچون فوت‌های خودم که واردشان می‌شوند را احساس می‌کنند.

سعی کردم بازی‌های خوبی که با سایه‌ها کرده بودم و بازی‌هایی که می‌توانستم انجام بدهم و فرصتش نشده بود را به یاد آورم. می‌دانستم در همین اطرافم در تاریکی کلاهی پنهان شده است. چون در بازی‌هایم از کلاهی استفاده کرده بودم که یک سال پیش بهرام برای تولدم خریده بود. با کلاه برای خودم سایه‌های بامزه­تری ساخته بودم.

بهرام عاشق کلاه بود. در خانه‌اش کلکسیونی بی‌نظیر از انواع کلاه‌ها داشت. همگی آنها قدیمی بودند. بر سر هیچکدام آدم‌های خیابان نمی‌شد دیدشان. خودش می‌گفت مادرش بازیگر تئا‌تر و بعد‌ها طراح صحنه تئا‌تر بوده. تحت تاثیر کارهای مادرش از بچگی عاشق کلاه شده بود. و تصمیم گرفته بود وقتی بزرگ می‌شود یک کلکسیون عجیب و غریب از کلاه‌های فراموش شده داشته باشد. هربار یکی از کلاه‌های کلکسیونش حسابی چشمم را می‌گرفت و می‌خواستمش با افتخار نه می‌گفت. در ادامه قوانینی و خاطراتی از کلکسیون دارهایی که دیده بود می‌گفت. حرفش این بود که من نباید هیچ کدام این کلاه‌ها را در سر یکی از آدم‌های زنده در دنیای واقعی ببینم. اگر کلاهی را به تو بدهم. تو فکر می‌کنی مشابه‌اش را گیر خواهم آورد و جای خالی‌اش را پر می‌کنم. اما کور خواندی! اگر آن کلاه بر سر تو باشد من دیگر چنین کلاهی را به کلکسیونم اضافه نمی‌کنم. حرف‌اش را باور می‌کردم. چون خیلی از کلاه‌های کلکسیون زنانه بود. و هیچ کدامشان را تا آنموقع بر سر نرگس ندیده بودم. به هرحال هنگام تولدم بهرام کلاهی از کلکسیونش هدیه داد. مدل دهه سی چهل فرانسه. این را خودش گفت. بهرام وقتی کلاه را به من هدیه داده بود مقابل چشمان نرگس به من گفت:«حالا که دارم اینو بهت می‌دم تا وقتی جلوی چشمی نمی‌تونم کلاهی این چنینی رو به کلکسیونم اضافه کنم.»

و بلافاصله بعد حرفش کلاه را بر سرم گذاشت. کلاه را کج گذاشت. می‌خواستم بروم سمت آِینه تا خودم را ببینم. نرگس جلویم را گرفت. لبخندی خشک شده بر لبانش بود که انگار آن لبخند منتظر بود حرف خنده­دارتری شنیده شود تا اول بر صورت نرگس پخش شود و بعد محو شود. رو به رویم ایستاد و کلاه را روی صورتم تنظیم کرد. چشم در چشم نرگس بودم که بهرام بقیه حرف‌هایش را می‌گفت:

«زنده‌اش می‌کنم. نگران نباش. یه روز به یه کلکسیونی اضافه می‌شه. اما وقتی که تو مردی. اینم یه جور مالیاته که هر کلکسیون داری باید یه روز در عمرش بده. منم دادم. خلاص!»

مطمئنم آنموقع بهرام نمی‌دانست من چه قدر از مرگ و از تاریکی می‌ترسم. هنوز هم نمی­داند. اما نرگس می‌دانست. حتی وقتی چشم در چشم هم بودیم و کلاهم را تنظیم می‌کرد تا کلمه‌ی مرگ من را از بهرام شنید با زور زنانه دستانش مرا چرخاند تا نیمرخم به سمتش باشد و چشم در چشم نشویم. آن قسمت را هم مرتب کرد و باز مرا چرخاند.

از حرف بهرام فهمیده بودم نه تنها هیچ کلاهی از کلکسیونش به تماشاگران کلکسیونش نخواهد داد. حتی هیچ کمکی به کلکسیون داران هم عصر خودش نخواهد کرد! آن یک کلاه را هم کاری کرده که با مرگ من زنده شود. اینطور به دست هیچ کدام کلکسیون داران هم عصرش نمی‌رسید. وقتی زنده می‌شود که من بمیرم و بهرام هم تا انموقع مرده بود و کلاه به کلکسیونی اضافه می‌شود که احتمالا بعد مرگ بهرام، کل کلکسیون بهرام جزیی از آن است. حکایت مردی بود که با خیال راحت مالیات می‌داد چون می‌دانست همه‌اش خرج حفاظیت یا استفاده از پول‌های خودش می‌شود. مرد آنقدر در پول جمع کردنش اتفاقات عجیب و غریب راه انداخته که همه مالیات صرف قانونی کردن و زیباتر کردن آن اتفاقات می‌شد.

 

این حس را داشتم که من بمیرم کلاهم زنده می‌ماند ولی نه اینطور که انگار کلاهم یک اثر از من باشد. اینطور که مرگ یا کسی را برای همیشه حذف می‌کند یا چیزی یا کسی را که بی ارزشست با زندگی معامله می‌کند و زندگی هم چون فقط آن چیز یا کس هنوز زنده است مجبور است آن را به هر قیمتی بخرد! فقط چون زنده است! انگار زنده باقی ماندنش خسارتیست که به مرگ وارد کرده است. انگار زندگی انباری از چیزها و کالاها بود که جز خودش کسی نمی‌خواهدشان و برای فروختنشان مجبور است فقط مثل کلکسیون داری کاملشان کند تا شاید روزی اتفاقی بیفتد. برای همین هم مرگ انباری از پول بود که با خساست هیچ چیز نمی‌خرید حتی ممکن بود مثل خسیسی باشد که حتی در بردن چیزی از جایی به جای دیگر عجیب ترین میانبرها را انتخاب کند تا پولی ندهد. شاید پیرمردی کثیف که در بساطش هیچ چیز نیست و قربانی‌های لخت و دست خالی را از جایی به جایی دیگر می‌برد. پیرمردی که با ارابه­ای که نخی بلند آن را به جایی از کهکشان وصل کرده. تا نخ قطع نشود پولش را مجبور نیست بدهد و نخ هم نخی کر و کثیف است و انگار از جنس نخیست که با آن مومیایی می‌کنند.

قربانی‌های خودش را می‌اندازد در پشت ارابه و قهقه زنان از هرجا بخواهد رد می‌شود. پول‌ها را جمع می‌کند و انگار چون خواسته آینده فرزندان کشورش تامین شود و همه چیز را فروخته تا همیشه منابعش سرزمینش با پولی که جمع کرده، تامین باشد داسی در دست داشته باشد که کسی نداند به خاطر این هدفش و نماد آن هست یا برای ترسناک تر شدنش.

سوتی بزرگ پیرمرد هم اینست که نیمتواند مرده را از هنوز زنده بشناسد و وقتی نزدیک قربانی می‌شود با پول ندادنش، هرکس احساس می‌کند به زودی قرار است بمیرد و این احساس شبیه احساسیست که وقتی پولت را هر کار کنی نمی‌دهند داری.

انگار آن پولی که مرگ باید بدهد شبیه یکجور حق است که قربانیش با آن بتواند هنوز دنیا را دوست داشته باشد و یا دنبال چیزی باشد که مطمئن است هنوز وجود دارد و بعد بمیرد. حتی اگر به مرگ اعتقاد نداشته باشد به پولی که در دست اوست اعتقاد داشته باشد. و مرگ این حق را مثل یک امضای مسخره نادیده می‌گیرد و او را می‌برد. نرگس آنشب وقتی چرخاندم هنگامی که پشت به بهرام به من نزدیک می‌شد انگار داشت به امضایی یا سندی از طرف من بی اعتنایی می‌کرد جوری که در دلش بگوید تا وقتی خودش هست به این چیزها نیازی نیست و بعد مرا جوری چرخاند که انگار چرخاندنم و برانداز کردنم با کلاه، اندازه ده بار خواندن آن سند باشد.

ازین نقشه هوشمندانه تنم لرزید. نقشه هوشمندانه‌ای که مرگ من درواقع اساسش بود. نه! نرگس نفهمید که تنم لرزید. او فکر می‌کرد در اثر زور زنانه او که مرا چرخانده لرزیدم. من شاهدی ندارم برای اینکه بگوم وقتی از تاریکی و مرگ چیزی بشنوم می‌لرزم. وقتی همه‌ی این خاطرات را مرور کردم هم لرزیدم. من تا دیشب هر شب در تاریکی با کلاهی که ورد مرگ بر آن خوانده شده بود سایه بازی می‌کردم.

اولین بار نبود خاطره آن لحظه را مرور می‌کردم. باید اقرار کنم من موقع بازی با کلاه هم این خاطره همه مدت در ذهنم بود. حتی اینکه در تاریکی بودن من به خاطر پول بود باعث می‌شد حتی پول هم سایه­ی سحرآمیزی پیدا کند و فکر کنم مرگم نزدیک است.

حتی بعضی اوقات حس‌هایی دیگر با آن امیخته می‌شد و باعث می‌شد من ناگهان کلاه را از سر بردارم. غول سایه هم همزمان کلاه بزرگ را بردارد. کلاهی آنقدر بزرگ که در هیچ کلکسیون کلاهی وجود ندارد. همان موقع سایه ی موهای شاخ شده ام روی دیوار ظاهر یا درواقع پرت می‌شد. سایه ی موی شاخ شده مثل پاهای بزرگ عنکبونی ترسناک می‌شد.

یادم می‌آید حتی بعضی شب‌ها سر این ماجرا گریه‌ام می‌گرفت. نباید از من پرسید مجبور بودی به چنین بازی وحشتناکی؟ جوابش مشخص است. من درین بازی فقط چند سایه پراکنده روی دیوار می‌دیدم و گاهی فکر می‌کردم هر چه قدر کنار هم باشند و به هم بپیوندند احساس آرامش بیشتری می‌کنم. برای همین سایه کلاه را نزدیک سایه سرم می‌کردم.

آن یک شب وقتی پاهای آن حشره ضخیم را دیدم زانو زدم و با دست‌هایم سعی کردم مو‌هایم را صاف کنم.

انگار چون در تاریکی بودم و دیده نمی‌شدم دیگر برای همیشه مجبور بودم خودم را به صورت سایه نمایش بدهم. سایه­ای که توده است و هر حرکت اضافی که انجام دهد یعنی برایش اتفاقی بزرگ افتاده یا پیامی ‌دارد. چون تغییر دیگری جز این نمی‌تواند کند. هر چیز اضافی حاوی یک پیام بود و انگار سایه‌ها حتی برای اینکه پیام اضافه ندهند ترجیح میدهند مو به موی حرکات آدم مقابل را اجرا بکنند. آن پیام اضافه را که مویی در آمده بود داشتم حذف می‌کردم و درین تلاش با حرکت دستانم باز داشتم کارهای اضافه می‌کردم. انگار موجودی دست و پا چلفتی باشم که برای کشتن حشره ای همه چیز را خراب کند. سایه ی دستانم را یک لحظه از زیر چشم دیدم که بالا و پایین می‌رفت. دستانم مجموعه ای از حرکاتی اضافه بودند و انگار تقلایی بودند برای نشان دادن چیزی. چیزهایی که خودم هیچ کدامشان را نمی‌خواستم چه برسد بیانشان کنم. انگار اگر کسی با لبخندی منتظر برای شدیدتر شدن و حافظه ای بی رحم مثل نرگس با شمعی در دست آنجا بود. با گذاشتن شمع در هر طرفم که می‌خواست می‌توانست مطابق میلش ازم شکل‌هایی دلخواه بسازد و زاویه ای پیدا می‌کرد که شبیه شعله­ای آتش یا حتی حیوانی درنده می‌شدم و می‌خندید و من التماس می‌کردم که ترا به خدا یکبار دیگر مرا بچرخان و نگذار این شکلی بمانم! التماست می‌کنم نرگس مرا بچرخان!

حسی از ترس و اشتیاق به التماس در وجودم آمد و لمس موهایم باعث شد دست‌هایم بیشتر عرق کند و لیز بخورد و نیاز داشته باشم کسی همه ی وجودم را فوت کند یا بادی بیاید و نجاتم بدهد. احساس حقارت می‌کردم در برابر اندامم و زن‌هایی با خنده‌هایی که آرام آرام بر صورتشان پخش می‌شوند. دوست داشتم نامه ای به بهرام بنویسم و بگویم کلکسیونت را بریز دور. چون دیگر کلکسیون کلاه داشتن بی­معناست. از همین اکنون دیگر برا نسل‌های بعد داشتن کلکسیون کلاه بی­معناست. چون انگار کلاه‌ها دیگر با این پای حشره و یا ساقه ی برآمده ازشان به بخشی از طبیعت تعلق می‌گیرند. یا حداقل به افسانه‌ها می‌پیوندند و جمع کردنشان یا بیش از حد رمانتیکی می‌شود یا غیر قانونی. البته بی آنکه ذکری از مرگ من بیاید. نمی‌شد گفت ان ساقه یا پای حشره مرا کشته بود اما تقلای مرگ را در خود احساس می‌کردم. احساس می‌کردم با وجود این نامه سرتاسر انتقام، بهرام به جای اینکه مرا مسافرت ببرد. در حالی که مثل یک آدم صرعی در حال تقلا هستم مرا به سالنی بزرگ می‌برد تا اعلام کنم کلاه‌ها هنوز میتوانند جزیی از کلکسیون باشند. و آن حشره ناچیز را در حین سخنرانیم در مقابل همه در هوا بگیرم و مثل رییس جمهورها مهارتم را به نمایش بگذارم و دروغ بگویم. بعدش هم بمیرم و برای مراسم عزایم به هر عزادار کلاهی سیاه می‌دهد. دنبال کلاه‌های عجیب تر خواهد گشت. آنقدر که حتی می‌شد گفت همانقدر که هرکس ستاره­ای دارد کلاهی هم برایش وجود دارد. جوری که دیگر کلکسیون جمع کردن در حد فالگیری می‌شد. البته اگر تعهد کلکسیون داران باقی می‌ماند فالگیر هیچوقت حق نداشت کل راز کلاه هرکس را کامل بگوید چون درینصورت مجبور می‌شد کلاه را بدهد به صاحب اصلیش. همه چیز را ناقص می‌گفت و بقیه‌اش را از خودش می‌ساخت. انگار دروغ گفتن به آدم‌های بدون کلاه راحت تر هم باشد تا آدمهایی که کلاهی ازین کلکسیون دارند. چون کلاه آنها را یک قدم به مرگ و واقعیت نزدیکتر کرده.

 

 

آنشب وقتی به دیوار تکیه داده بودم فکر کردم اگر نرگس به بهرام می‌گفت من از مرگ می‌ترسم با کلاهم بازی شاد تری داشتم. نرگس می‌دانست. خوب هم می‌دانست. اما انگار فراموش کرده بود. من یکبار به خود نرگس گفته بودم. پرسیده بود از چه چیزی می‌ترسم. گفته بودم: «برای هرکس چیز ترسناک همون چیزیه که ترسناک مونده تا فقط تورو بترسونه. مهم نیست که ترسناکه یا نه. مهم اینه که احساس کنی برای ترسوندنت حاضره کارای خطرناک کنه.» با جوابم قانع نشده بود. من گفتم مرگ برای من چنین چیزی است. بلافاصله گفت: «وای چه آدم عاقلی.» گفته بود: «همه از چیزهای مسخره می‌ترسند. باورت نمی‌شه مردم از چه چیزهایی می‌ترسند.»

برایم مثال‌هایی از دوستانش آورده بود. یکیشان از موش می‌ترسید. یکیشان از حالتی بدی که در معاشقه ممکن بود اتفاق بیفتد. یکیشان از درد قسمتی از بدنش در هنگام دستشویی کردن می‌ترسید. یکیشان از سوختن می‌ترسید. یکیشان از آواره شدن می‌ترسید. من آنموقع اصرار داشتم که« نه شجاعت آدم با چیزی که از آن می‌ترسد معلوم نمی‌شود. من از مرگ می‌ترسم چون تنها چیزیه برای من که می‌تونه برای ترسوندنم از چیزهای مختلف استفاده کنه. حتی از چیزهایی که منجر به مرگ نمی‌شه. مثلا استفاده از موش. من هم از موش می‌ترسم. از تاریکی می‌ترسم. از سوسک‌ها و از شال قرمز تو شاید. پس ببین من هم ترسو‌ام.»

این حرف‌ها را وقتی می‌زدیم که قرار بود من او را به جایی برسانم که آدرسش را بلد نبود. بهرام آنموقع سرکار بود. به من گفته بود نرگس را برسانم سر قراری که خودش تنها نمی‌توانست برود. نرگس آن زمان تازه رانندگی یاد گرفته بود. دفعه ی قبلش ماشین را به تیر چراغ برقی زده بود.

آنشب که به دیوار تکیه دادم دقیقا می‌شد شب قبلی که قرار بود فردایش با نرگس و بهرام به سفر بروم. سعی می‌کردم بدون شمع آن یک شب را هر طور شده تحمل کنم. ساعت ۱۲ بود. کلاه گوشه ای از خانه در تاریکی افتاده بود. شمع‌ها دیگر فقط ستون‌های کوچکی از پارافین بودند. سعی کردم تمرکز کنم و باور داشته باشم دور و برم فقط یکسری شی کسل کننده است. شی‌هایی که حتی مادرها برای آنکه مبادا بچه شان در رختخواب خودش را با آنها سرگرم کند و خوابش نبرد آنها را دور از دسترسش نمی‌گذارند. شی‌هایی معمولی که با آنها برای خودم تئاتری راه انداخته بودم. حتی گه گاهی بوی عطری هم می‌آمد. می‌گذاشتم به حساب ویژگی خاص هوای اردیبهشت که درین هوا حتی گه گاه بوی میوه‌های زمستانی را هم از در و دیوار خانه همسایه‌ها، از میان درخت‌ها و یا از میان تاریکی می‌شنیدم. و انگار واقعا تئاتری بود که برای تلقین زمستان درست شده بود. انگار تاریکی باعث شده بود که هرکار با آنها کردم چه از جایی به جایی بردنشان و چه روشن کردنشان و یا هرچه را نادیده بگیرم چون وقتی همه جای خانه تاریک بود انگار درخیالم با آنها اینکار را کردم و یا حداقل مثل ترانه ای که در تاریکی می‌خوانی خیالی باشند و یا مثل فیل در تاریکی همه اشتباه و طبق برداشت خودم باشند. برعکس باعث می‌شد هر چیزی آنها برای من دارند چه خاطره و چه نور و حتی گم شدنشان و حتی صدای تیک تاکشان برایم مثل یک باور عمومی، واقعی باشد

احساس کردم باید در تاریکی اشیایم را کامل فراموش کنم برای همین رفتم به بالکن خانه تا هوای آزاد را همراه با بوهایی که در ادیبهشت سرگردان بود حس کنم. ماه را دیدم که انگار نورش از عمد کم بود تا فقط حرکت‌ها و گذرها را بشود زیرش حس کرد چون همه چیز به سمتی می‌رفت که خود ماه هم نورش را از آنجا می‌گرفت و حق نداشت با نورش چیزی که با نور خورشید قرار است روشن شود را کاملا روشن کند. مگر اینکه این را نشان دهد که قرار است با نور خورشید روشن شود و حرکات را مثل حرکت ابرها نشان دهد.

می‌خواستم حتی اگر ماه هم در آسمان نبود تا صبح در بالکن بمانم. آنجا با خیال راحت تری خوابم می‌برد. مثل یکی از شب‌های قبلش که ماه نبود. پشت سرم خانه ی تاریکی بود. تا صبح به آسمان سیاه بدون ماه نگاه کردم. صبح که آمد خوابیدم. وقتی خوابیدم مطمئن بودم ماه امشب بر بالای پنجره خودم هست.دلیل اینکه اینقدر مطمئن به خواب می‌رفتم واضح بود. من گم شده ماه هستم. و صبر می‌کنم روز بیاید. خودم را در دل روز می‌اندازم. می‌خوابم. گم شده‌ای می‌شوم که توانسته خودش را به صندوق گم شده‌ها بیندازد. چون باور دارم روز صندوق گم شده ماه است. ماه هر شب بعد از روز می‌‌اید و می‌گوید هر چه داری را باقی بگذار تا بر آن‌ها بتابم. اینطور که باشد ماه هم فکر می‌کند کار تکراری نمی‌کند. درواقع هر شب دارد بر گم شده‌های شب قبل که جا ماندند و به روز رسیدند می‌تابد. وقتی صبح خوابیدم شبش چشم باز کردم. ماه را دیدم. احساس حرفه ای بودن می‌کردم. یک حرفه ای که در تاریکی اسیر است. آنشب اما ماه بود. برای همین خوشحال بودم که مجبور نبودم تا صبح بیدار بمانم. می‌توانستم بخوابم. وقتی توسط ماه پیدا می‌شوید می‌توانید مانند عروسک یا اسباب بازی او با چشمانی برق زده و کفش‌های قهوه‌ای براقی خوشحال شوید ازینکه پیدا شدید. مثل او بی‌حرکت دراز بکشید. و فقط چشمانتان برق بزند. و فکر کنید اسباب بازی ماه هستید. مثل کسانی که شب‌ها در بالا پشت بام زیر ستاره‌ها و ماه دراز می‌کشیدند. وقتی بهرام هنوز با نرگس آشنا نشده بود مدتی در خانه ی من زندگی می‌کرد. هر شب اصرار داشت شب‌ها را اینطور بگذرانیم چون تراسم به اندازه ای بزرگ بود که بشود دو نفر در آن بخوابند. البته این ویژگی، خانه ی مرا بیشتر شبیه عمارت‌ها می‌کرد و همه چیز ترسناک تر می‌شد.

اما آنشب که از بالکن عمویم را در خیابان دیدم کاری کردم که از یک اسباب بازی بعید است. وقتی صاحبت یا ماه جلوی توست نباید فریاد بزنی. اما من فریاد زدم. فریاد زدم. وقت نداشتم. عمویم را در خیابان دیده بودم که داشت از طرف در خانه‌ی من می‌رفت سمت ماشینش. اولش شک داشتم او باشد. اما ماشینش را که دیدم مطمئن شدم. تا آمدم فریاد بزنم در ماشین را بست. ماشین را روشن کرد. اما ماشین را حرکت نداد. سرم را خم کردم. دیدم دارد تلفن حرف می‌زند. بی‌اراده فریاد زدم عمو… تصمیم گرفته بودم به جای عمو فریاد‌های بعدیم این باشد که من هستم! اما تا چراغ همسایه طبقه اولی روشن شد دیگر نتوانستم فریاد بزنم. دیگر فریاد نزدم. بر‌گشتم تا به بیرون خانه بدوم و عمویم را به خانه بیاورم.

در تاریکی به سرعت از خانه خارج شدم. انقدر عجله داشتم که هیچکدام کلیدهای راهرو را که رویشان لکه‌ای نورانی نارنجی رنگ بود را نزدم تا راهرو روشن شود. می‌توانستم مسیرم را از نوری که از پاگرد خانه‌ها و قسمت شیشه‌ای بالای در‌ها می‌آمد پیدا کنم. باورم نمی‌شد کنارم دیوارها دکمه‌هایی داشت که می‌شد تاریکی را کامل از بین برد.

دلم می‌خواست یکی برود آن پایین و عمویم را نگه دارد. هر چه بیشتر می‌دویدم نا‌امید‌تر می‌شدم. دوست داشتم به در‌ها و دیوار بگویم بروید پایین. کمکم کنید. اما آن‌ها با نشان دادن کلیدهایی که رویشان نقطه‌ی روشن نارنجی بود می‌گفتند بیا این هم کمک. این را بزن تا نجات پیدا کنی. و من هم می‌گفتم عوضی‌ها منظورم این نیست که تاریکی را بردارید. اصلا این با من. انگار با فرشتگان دعایی که همیشه دچاره سوتفاهم هستند رو به رو شده بودم. یا کسی که به او هرچه بگویی و هر غری بزنی بگوید اول خودت را درست کن یا خانه ی خودت را روشن کن. از طرفی دیگر داشتم کمک آنها را برای از بین بردن تاریکی رد می‌کردم. برای همین احساس می‌کردم دیگر هیچوقت از تاریکی خلاص نخواهم شد.

خوشحال بودم که دمپایی‌ام ابریست و صدای دویدنم پخش نمی‌شود. پله‌ها را دو تا دوتا پایین می‌رفتم. داشتم به طبقه‌ی همکف می‌رسیدم. چیزی نمانده بود. قبل از طبقه‌ی دوم بودم که پایم پیچ خورد. یکی از دمپایی‌هایم از پایم در آمد و من از جایی که آنجا افتاد رد شدم و گمش کردم. هیچوقت وقتی چیزی را در تاریکی گم می‌کردم همانموق سعی به پیدا کردنش نمی‌کردم. این را از چندین شب در تاریکی ماندن یاد گرفته بودم.

با یک پای برهنه و پایی که دمپایی ابری به آن بود می‌دویدم. کل پای راستم از بس لخت بر پاگرد خانه‌هایی قرار گرفته بود که آدم‌هایش آشغال‌هایشان را بر زمین آن گذاشته بودند چسبناک شده بود. و از آب و کثافت اشغال‌هایشان مدام چسبناک تر می‌شد. بوی گند و تیز آشغال مشامم را پر کرده بود. پاهایم چسبناک شده بود درست مثل عنبکوتی که آن شب از سرم بیرون زده بود. می‌توانستم با پاهایم روی دیوار‌ها راه بروم و از آن‌ها بخواهم بروند دنبال عمویم و چسبیده به آنها دنبالشان باشم.

سرعتم را بیشتر کردم و درست در مقابل خانه‌های طبقه اول افتادم زمین. صدای افتادنم به زمین وحشتانک بود. انگار یکی از غول‌هایی که در سایه‌هایم بود نیز با من افتاده بود زمین. هر دو خانه طبقه اول چراغ‌هایشان خاموش بود. شاید برای همین نتوانستم پله‌ها را ببینم و افتادم زمین.

می‌خواستم بلند شوم. فکر کردم اول باید پای راستم را بگذارم. وقتی بلندش کنم حتما صدای چسبندگیش و کنده شدنش خواهد آمد. و بعد دست‌هایم. دست‌هایم هم چسبناک شده بود. ناگهان صدای ماشین عمویم را شنیدم. او رفته بود. گریه‌ام گرفته بود. پا‌هایم درد می‌کرد. درست همین موقع چراغ خانه‌ای که رو به روی من بود روشن شد در حالی که تکیه داده بودم به در خانه‌ی روبه رویی‌اش. باید فرار می‌کردم. حالا من سگ گثیفی بودم یا عروسک خیمه شب بازی ماه؟

سوراخ چشمی در همسایه زرد بود. هر لحظه ممکن بود که سوراخ چشمی از چشم‌های مرد یا زن همسایه سیاه شود. بهترین کار پوشاندن صورتم بود. می‌توانستم با چسبندگی دست‌ها و پا‌هایم بچسبم به چشمی‌اش. مثل آدامسی که می‌چسبانند که چشم در، همه جا را سیاه نشان ‌دهد. اما برای پوشاندن صورتم کفش پاشنه بلند مشکی و براق دختر همسایه ی رو به رویی خانه ای که روشن شده بود را برداشتم و آن را مقابل صورتم گرفتم و درونش گریه کردم.کفش دختری بود که هر صبح آرایش کرده سوار بر ماشین مدل بالایی از پارکینگ بیرون می‌آمد و هیچ وقت به هم سلام نداده بودیم.

چشمی در سیاه شد اما خود در کنار نرفت و کسی پشتش ایستاده بود، انگار در چشمانش را نشان می‌داد که به زن همسایه بفهماند همه چیز را حتی قبل از او هم می‌داند و چون بیشتر می‌داند می‌تواند آنجا باشد و برای همین چشمانش مثل مدرک بودند. در تنها کسی بود که انگار حق داشت در کنارم در آن موقعیت حادثه ای به خاطر مدرکش باشد. مثل خبرنگارها یا دکترها.

هر لحظه منتظر بودم تا خانه رو به روییم چراغ‌هایش را خاموش کند و مدرک یا چشمی در رو به روییم در تاریکی گم شود. آنقدر گم شود که در بدون آن برای این همه نزدیک صحنه بودن دلیلی نداشته باشد و باز شود و بتوانم چهره ی زن یا مردی را که مرا درین وضعیت دیده ببینم. کفش زن همسایه که اشک‌هایم درونش بود یا چشمی در که تصویری عجیب از من درونش بود؟ کدام مدرک معتبر تری بودند؟ در آن موقعیت به طور مسخره فکر می‌کردم کدام معتبر تر است. کدام ربط بیشتری و نشانه ی مهم تر و دلخراش تری از من را درون خود دارند. می‌خواستم مدرک در را از رویش بکنم. آن را پرت کنم در جایی دور. یا با کفش همسایه که مدرک معتبر تریست برای نزدیک بودن به من، مدرک در را بی اعتبار کنم تا دلیلی نداشته باشد اینقدر نزدیک به حادثه باشد. هرچه قدر صبر کردم هنوز چشمی پشت چشمی در بود. دست از دیدنم نمی‌کشید. بلند شدم و با سر پایین به خانه ام رفتم. در راه برگشت باز هم از ترس چشمی‌های درهای خانه‌ها هیچ چراغی را روشن نکردم.

همه‌ی این اتفاقات با وجود لذت گریه کردن درون کفشی زنانه زیر نور خفیف خانه یروبه رویی چنان از تاریکی بیزارم کرده بود که فقط می‌خواستم شب‌ها در جای دیگری باشم. حتی بعضی شب‌ها تصمیم گرفته بودم در ماشینم بخوابم. زیر یک تیر چراغ برق! تازه اینطور رادیو هم داشتم. و حتی آهنگ‌های املی رادیو را هم گوش می‌دادم. بهتر از صدای جیغ هشدار تلفن بود.

اما درون ماشین نه می‌توانستم با لپ تاپم کار کنم که ممکن بود نورش از پنجره‌ها بیرون بریزد و پلیس‌های گشت سرم بریزند و آنها هم از من مدرک بخواهند. نه در ماشین خوابم می‌برد. آن شب‌هایی که در ماشینم می‌خوابیدم برای اینکه خوابم ببرد فقط رانندگی می‌کردم. در اتوبان‌ها، در کوچه‌ها رانندگی می‌کردم و گاهی دور میدان‌ها را چندین بار می­زدم. حتی مقابل چراغ قرمزهایی می‌ایستادم که تنها من مقابل شان بودم. یکبار وقتی یک خیابان تکراری را چند بار گذراندم دیدم چراغ سبز بعد از چراغ قرمز ساعتهاست که سبز مانده و هیچ ماشینی را جز من و ماشینی دیگر از خودش عبور نمی دهد. انگار می‌خواست برای اینکه حق تصمیم­گیری تنها ماشین خیابان را برای خودش بیشتر کند تا صبح روشن بماند. خیلی بیشتر از چراغ قرمز.

در خیابان هیچکس جز من و یک ماشین مدل بالا از چراغ رد نشد. احساس کردم چراغ سبز و قرمز یک جور علامت‌های استانداردند که تعیین می­کنند چراغهایی که پشتشان در خیابان پراکنده است و سمتش می‌رویم بی­خطر هستند یا خطرناک. وقتی آنشب در آن خیابان همیشه چراغ سبز بود به جای اینکه احساس کنم به ماشین روبه­رویی و یا ماشین خیابان‌های دیگر من ظلم می‌شود احساس می‌کردم به ماشین کناریم ظلم می‌شود. انگار چون فقط دو نفریم از عمد سبز بود که اگر همه ی چراغ‌های خیابان تقسیم بر دو شود هیچکدام ندانیم آنکه خراب تر است افتاده بهمان یا آنکه درست تر است و خیال کنیم همه­چیز به نفع هردومان است و اصلا برای همین است که سبز مانده. اما من ترجیح می‌دادم چراغ قرمز بود تا راننده تنها ماشین خیابان را بیشتر می‌دیدم. انگار ترس از تاریکی آنقدر در من زیاد شده بود که با نور هم حل نمی‌شد بلکه حاضر بودم همه خیابان برای او روشن باشد تا فقط ببینمش و با دیدن آدمی دیگر ترسم بریزد.

 

من آنشب بیدار ماندم. ساعت چهار و نیم با اولین رنگی از روشنایی صبح شروع کردم به بستن چمدانم. اول از همه ساعت چهار صبح رفتم و از راه پله‌ها دمپاییم را برداشتم. اگر کسی موقع به سرکار رفتنش آن را می‌دید آن را حتما مقابل خانه‌ای می‌گذاشت که من کفش‌های زنانه‌اش را روی صورت گرفته بودم. در مقابلشان گریسته بودم. به کف دمپایی‌ها که نگاه کردم سایز پا‌هایم به من یاد آوری شد. مردی با سایز پای چهل و دو نیمه شب اینجا بوده است. انگار داشت قبل از سفرم به من تنها چیزی که می‌توانم ببرم را یاد آوری می‌شد و من از آنجا باید همانطور پا برهنه می‌رفتم بیرون و سفر می‌کردم. مثل کسی موقع مرگش فقط خودش را می‌برد و سایز پا‌هایش با او در قبرش می‌مانند. مرگ و عنبکوت و کلاه دست از سر من برنمی‌داشتند.

 

 

ساعت پنج صبح با چمدانی در دست، شلواری چروکیده، پیراهنی آستین بلند که اولین بار بود وقتی آستین‌هایش را کامل پایین آورده شده می‌پوشیدم، موهایی شاخ شده وسط خیابان ایستاده بودم. وقتی در موقعیتی هیجان انگیز مثل در وسط خیابان بودن درین ساعت روز و یا در ساحلی خلوت و طوفانی یا در… بودم اول سعی می‌کردم یک تماشاچی باشم تا از فرصتم استفاده کنم. اما بعد مدتی احساس می‌کردم باید تماشاچی دیگری هم باشد. سعی می‌کردم حالا که در عمق ماجرا هستم جز مناسبی باشم تا تماشاچی دیگر لذت بیشتری ببرد. نمی‌دانم چرا همیشه لذت تماشا کردن اینجور موقعیت­ها را در خیالم به کسی دیگر می‌دادم. زود عقب می‌کشیدم. فکر می‌کردم مردی با چمدان درین موقعیت خودش دیدنی است. و آنقدر مقهور فضا می‌شدم که از بد‌ترین چیز درین موقعیت هم که‌‌ همان دیده شدن بود لذت می‌بردم.

سعی می‌کردم جز دیدنی برای این فضا شوم. مردی با چمدان سیاه در ساعت پنج صبح وسط خیابان بودم. همانطور که لذت تماشا را باز هم مثل شب قبلش به همسایه ای پشت پنجره می‌دادم با خوشحالی اولین ماشینی که آنروز می‌دیدم را دیدم. ماشین نرگس و بهرام بود. نمی‌دانستم چرا، اما با اینکه روز بود چراغ‌های ماشینشان روشن بود. وقتی ماشین با چراغ روشن به کوچه آمد انگار نرگس و بهرام از ماشین جدا بودند. نرگس و بهرام می‌دانستند دارند به من نزدیک می‌شوند و دیگر فقط نگاه می‌کردند و حرف نمی‌زدند یا کاری نمی‌کردند که ناراحتم کنند و به زور لبخند داشتند. ولی ماشین حتی نمی‌دانست روز شده و هنوز در حال و هوای مسافرتی در شب بود. احساس می‌کردم باید به او اشاره می‌کردم که من حالا اینجام و حواست باشد کاری نکنی ناراحت شوم. با نزدیک شدن ماشین با چراغ‌های روشن این من بودم که باید بوق می‌زدم تا حواسش باشد که من دارم به جمع سه نفرشان نزدیک می‌شوم.

وقتی ماشین ایستاد بهرام ماشین را خاموش کرد. چراغ‌های روشن ماشین، چهره خواب آلود بهرام و پیراهن از بالا چروکیده و چهره خسته نرگس وادارم کرد بدون چمدان داخل ماشین شوم تا ببینم دقیقا قرار است با این همه نشانه چه اتفاقی بیفتد.

بهرام با تعجب گفته بود این کوله پشتی توست؟ برای تعجبش آنقدر دهانش را باز کرده بود که بوی گند خواب دهانش همه‌ی ماشین را گرفته بود. می‌خواستم پنجره را باز کنم اما نکردم. سرم را به بهانه بالا بردن سر آستین‌های پیراهنم پایین آورده بودم. معلوم بود راه برگشت را نرگس رانندگی کرده و در جایی نزدیک خانه‌ی من جایش را با نرگس عوض کرده بود. نرگس لابد دیگر آنقدر رانندگی‌اش خوب شده بود که حتی در جاده رانندگی می‌کرد و به تیر چراغ برق هم نمی‌زد. من به موهای سیخ شده‌ی بهرام نگاه کردم. او هم به موهای سیخ شده‌ی من نگاه می‌کرد. مطمئنم هردومان درمورد این شباهت به فکر فرو رفته بودیم. که نرگس گفت دیدی گفتم بهتره قبلش بهش زنگ بزنی؟ بهرام گفت مهم نیست. بهرام گفته بود فکر کردم منظورت فقط اینه که هرچه زود‌تر همو ببینیم. چون جوری هم از سفر و ندادن قبض برق و تلفنت حرف زدی که انگار تازگی‌ها سرکار نمی‌ری! وقتی بهرام گفت کوله پشتیت جای پارکم را گرفته و خندید کاملا مطیع پیاده شدم. سمت چمدانم رفتم. نمی‌دانم چرا به چمدانم گفته بود کوله پشتی. بهرام بلافاصله با ماشینش جلویم پارک کرد. با چمدان بزرگ چرخ دارم پشت به هردویشان راه سر کوچه را گرفتم و از آن‌ها دور شدم. کودکی بودم که می‌خواست به پارک برود اما پدر و مادرش می‌گفتند بیا ببریمت خانه و بعد به تنهایی با کوله پشتیش به پارک می‌رفت تا آن‌ها را به دنبال خود بکشد. نرگس و بهرام را درست وقتی می‌خواستند به خانه‌ام بیایند با خودم به سمت شاید یک پارک که در آن بمانم می‌کشاندم. ازین حالت کودکانه خود عصبی بودم. قوزم را از بین بردم. قدم‌های بزرگ برداشتم. در دلم فحش‌های رکیک دادم تا کمتر شبیه کودکان شوم. صدای دنده عقب ماشین بهرام را شنیدم. دنده عقب پلی بکی بود که می‌خواست صحنه جذاب فیلم را تکرار کند. صحنه سوار شدن من به ماشین و و زل زدن به موهای شاخ شده‌ی بهرام. هردومان داشتیم روی زمینی لیز که حرکت‌هایمان را تایین می‌کرد حرکت می‌کردیم. کاش اینطور بود. آنوقت دور شدن من هم به نظر دست خودم نمی‌آمد. مطمئنا با آن چمدان بزرگ به سرکار نمی‌رفتم. شاید می‌خواستم زندگی‌ام را از صفر شروع کنم. در چمدانم چیزهایی بود که کافی بودند برای از صفر شروع کردن. تاریکی خانه‌ام مرا در ماشینم خوابانده بود. و حالا شبیه کسانی که حتی ماشین ندارند و فقط یک چمدان دارند و آواره‌اند کرده بود. باورم نمی‌شد.احساس می‌کردم دستشویی اضطراری بین راهشان را هم در جاده انجام داده اند.

 

 

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.