ویژه > داستان

پاریسی که من دیدم

پاریس

پاریسی که من دیدمReviewed by آرش عیسی پور on Mar 16Rating:

صبحانه در پاریس

میزبانم ایرانی است که بیش از چهل سال تو پاریس بوده. برای همین بهتر است بگویم فرانسوی است که فارسی را خوب حرف می‌زند. مثل همه‌ی فرانسوی‌ها عاشق پنیر است و انواع‌واقسام پنیرها را خریده تا من بخورم. به‌زور و الاالله هم شده پنیرهای کپک‌زده را قورت می‌دهم و به‌به و چه‌چه می‌کنم و در همان حال به گوش می‌شنوم که چه قیمت‌های نجومی دارد وارد شکمم می‌شود. هفته تمام می‌شود و پنیرها هم. میزبانم همین‌طوری، که من اطلاع داشته باشم یا نداشته باشم به گوشم می‌آورد که مجبور است راه زیادی را گز کند تا دوباره از این پنیرهای گران و بامزه! بخرد؛ آن‌هم تو این هوای سرد و بارانی! صدای خودم را می‌شنوم که می‌گوید: «کاش از تبریز کمی پنیر می‌آوردم.»

 

نهار و شام در پاریس

سر هر وعده غذا چشم‌های میزبان مهربان آزارم می‌دهد. دائم نگران است مبادا از عهده‌ی آداب غذاخوردن فرنگی برنیایم و دیگران فکر کنند «زنک دهاتی!»

یکی از شب‌ها به یک رستوران چینی می‌رویم، آنجا با دست می‌خوریم، هورت می‌کشیم و نگران هیچ‌یک از آداب غذاخوردن اروپایی نیستیم. چینی‌ها با آداب خود می‌خورند، دیگری خود داند. به عکس ما ایرانی‌ها که گاهی آبگوشت را با چنگال می‌خوریم مبادا که…

 

کافه‌ی همینگوی

هر وقت از کافه‌گشت‌های همینگوی در پاریس می‌خواندم آرزومندانه به خود می‌گفتم: «یعنی می‌شود گذارم به کافه‌ی محبوب همینگوی بیفتد!»

میزبانم اهل‌هنر و فرهنگ است و به چشم‌به‌هم‌زدنی آرزویم برآورده می‌شود. بعداً درمی‌یابم حتی در میان پاریسی‌های کتاب‌خوان جمع قلیلی می‌دانند آن کافه کجاست.

درست پشت میز همینگوی نشسته‌ام، برچسب روی میز این را می‌گوید. جز من و میزبانم، پرنده در کافه پر نمی‌زند. از میزبان دائم‌النگرانم می‌پرسم که می‌توانم گشتی در کافه بزنم؟

«چراکه نه؟!»

خب شکر خدا این کار را برخلاف آداب ندانست. از این میز به آن یکی می‌روم، میز لنین، تروتسکی، فیتز جرالد و تی‌اس‌الیوت. همه جمع‌اند. گه‌گیجه‌ی بنفش گرفته‌ام. جای ما بین این‌همه میز و کل جهان کجاست؟! مایی که میز سهل است خانه‌های بزرگان ادب و اندیشه‌مان را نگه نمی‌داریم و خانه‌ی «هدایت»مان مهدکودک شده و منزل «ایرج‌میرزا»مان به‌هنگام تخریب قتل‌گاه کارگرهای بدبخت افغانی!

 

راه‌روی مترو

هر بار توی راه‌روی مترو دخترک را می‌بینم. کنترباسی را که چندبرابر هیکل کوچول‌موچولوش هست، می‌نوازد تا شاید آیندگان و روندگان مبلغی پیش‌پایش بیندازند. هنوز هم حیرانم که چطور، با آن جثه‌ی کوچک، این ساز گنده را هر روز به دوش می‌کشید و از پله‌ها پایین می‌آورد! به‌چه انگیزه‌ای می‌آمد و برای رهگذرانی که بیشترشان حتی نمی‌دیدنش می‌نواخت!

 

بلوار شانزه‌لیزه

این بلوار را خیلی دوست دارم، همان چهارباغ اصفهان است با لطافت و آرامشی متفاوت. تا پاریس‌ام هر روز سری به آن‌جا می‌زنم و هر روز سر راهم ریش‌حنایی درشت‌اندام و سگ غول‌پیکر حنایی‌رنگش را می‌بینم. حیوان بی‌هوش و بی‌گوش پیش‌پای مرد دراز می‌کشد تا غروب که شال‌وکلاه کنند بروند. به‌ندرت سکه‌ای پیش‌پایشان انداخته می‌شود و این در پاریس سگ‌دوست عجیب به‌نظر می‌آید. روزی که به‌همراه دوست فرانسوی‌ام بلوار را گز می‌کنیم مرد را نشانش می‌دهم و تعجبم را بیان می‌کنم.

«کثیف است، نمی‌بینی! لابد اهل اروپای شرقی است.»

بعد ادامه می‌دهد آدم‌های کثیفی هستند، نه بهداشت سرشان می‌شود و نه اخلاق.

«اما شما که لااقل سگ‌دوست هستید، نیستید؟! چرا به سگش رحم نمی‌کنید!»

«حتماً تن سگش هم پر است از جک‌وجانور.»

در آن لحظه بلوزشلوار به تن داشتم اما صبحی قبل از آن‌که از در بیرون بزنم پیراهن گلدارم را پوشیده بودم. تهران خریده بودمش، چین دامنش دلم را برده بود. صبحی پیراهن را پوشیده بودم تا با گل‌های زیبای دامنش توی شانزه‌لیزه چرخ بزنم. میزبانم دماغش را چین داد: «آه! این چیه پوشیدی! شبیه کولی‌های اروپای شرقی شده‌ی.»

 

کبوترها

اسم کبوترهای بیچاره را گذاشته‌اند «موش‌های بالدار». ارج‌وقرب این کبوترها هم‌اندازه‌ی مرد ریش‌حنایی و سگش است.

 

بوی خارجی

سیاه‌پوستان همه‌جا هستند، یک دوست فرانسوی با غرور می‌گوید که آن‌ها دیگر آفریقایی نیستند و فرانسوی‌اند. در لابی منزل همان دوست فرانسوی منتظر آسانسوریم. زن سیاه‌پوستی با ما سوار آسانسور می‌شود. از آسانسور که پیاده می‌شویم دوستم می‌گوید زن خدمتکار طبقه بالایی است و بعد معذرت‌خواهی می‌کند.

«معذرت چرا؟»

جواب می‌دهد که حتماً بوی بد او اذیتت کرد. باید وامی‌ایستادیم با آسانسور بعدی برویم.

 

مونمارتر

تو «مونمارتر» دنبال جای پای نقاش‌ها، مجسمه‌سازها و هنرمندهای مورد علاقه‌ام هستم و به‌جای آن جوانان بزه‌کار را می‌بینم که گله‌ای حرکت می‌کنند تا بیشتر ایجاد وحشت کنند. آن‌قدر هول برم داشته که حتی نمی‌توانم از ادااطوارهای بازیگری که نقش مرده‌ی متحرک را بازی می‌کند لذت ببرم.

 

جنگل بولونی

فیلم «خانم‌های جنگل بولونی» اثر برسون را دیده بودم و تو کتاب «بچه‌های کوچک این قرن» اثر دست «کریستین روشفور» با جنگل بولونی آشنا شده بودم ولی دیدن خود جنگل چیز دیگری بود. سکوت، نظافت و تازگی، گل‌های رنگ‌به‌رنگی که نام پرورش‌دهنده‌اش کنارش نوشته شده بود و خوشگل‌تر از همه طاووس‌هایی که از دست غذا می‌خوردند. پررنگ‌ترین تصویری که با خودم آورده‌ام زن زیبایی است که برای همسر کور و افلیج خود کتاب می‌خواند، تروخشکش می‌کرد در یک کلام دورش می‌گشت.

 

و

پرلاشز

پرلاشز مرا به‌یاد رامسر به‌خصوص محوطه‌ی اطراف هتل معروفش می‌اندازد. تا به خانم نگهبان که رنگش قهوه‌ای شکلاتی است، می‌گویم از ایران آمده‌ام. منتظر شنیدن باقی حرف‌هام نمی‌شود و می‌گوید: «صادگ هدایت». نام «ساعدی» برایش آشنا نیست و بعدش می‌بینم زیاد از هدایت دور نیست. سر راه است. «بر سر خسته‌ای» می‌خوانم و پیش هدایت می‌روم. سنگ سیاه و هرمی‌شکل او را که نقش جغدی روی آن است لمس می‌کنم. فقط من نیستم انبوهی از توریست‌های ژاپنی‌تبار هم دور مزار هدایت گرد آمده‌اند، چه عجیب، نه؟

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.