ویژه > داستان

بانو با سگِ عروسکی

۳۲۱

بانو با سگِ عروسکیReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

عدنان جلوِ کانکسِ پایگاه از آمبولانس بیرون زد و در را بسته و نبسته، خم شد رویِ جویِ آب. از ظهر چیزی که بشود بویِ گندِ محتویاتِ معده را به آن نسبت داد نخورده بود، ولی در عرض چند ثانیه از خجالتِ لجنزارِ کفِ جوی درآمد.

میثم آمبولانس را با عجله، جوری که کله‌‌اش بیرون از ردیفِ ماشین‌های دیگر بود، پارک کرد. بیسیم و جامبگ و بطریِ آب را برداشت و همان‌طور که از کنارش رد می‌شد گفت: «توئم دیگه آبرو برامون نذاشتی با این اداواصولا! به توئم می‌گن مرد؟» و بطری را پرت می‌کرد طرفش و رفت توی پایگاه.

عدنان خواست چیزی بگوید، که باز موجِ دردناکی از معده تا دهانش بالا آمد و همه‌ی بدنش بی‌حس شد. تصویرِ ذهنی‌اش از لاشه‌‌ی گوسفند با بوی خون و تکه‌هایِ گوشتی که پسر توی کیسه‌ی نخیِ بزرگی ریخته بود، مخلوط شد.

سعی کرد فکر نکند. به چرندیاتی که جوی را به گند کشیده بود نگاه کرد تا ذهنش را منحرف کند. کمی که حالش جا آمد، همان‌جا لبِ جدول نشست و با دستمالی دهانش را پاک کرد. بعد بطریِ آب را خالی کرد روی صورتش و بی‌خیالِ ترس از راهِ رسیدنِ دکتر رئوف، سیگاری آتش زد. تنبانش پرچم بود اگر رئوف از راه می‌رسید و او را در این وضعیت می‌دید. فکر کرد زندگی‌اش از حالا، به قبل و بعدِ امشب تقسیم می‌شود. بعد از امشب، دیگر پایش را به هیچ قصابی‌ای نخواهد گذاشت. هیچ چاقویِ ساتوری را تحمل نخواهد کرد. هیچ. هیچ. هیچ. پُکِ اول به دوم نرسیده، بویِ خون باز پُر شد تویِ مشامش و تهوع این‌بار با فشارِ بیشتری از پایینِ شکمش هجوم آورد طرفِ سر. چیزی برای بالا آوردن باقی نمانده بود، جز دردی که از عضلاتِ شکم می‌پیچید توی پهلوها و قفسه‌ی سینه.

کفِ دستش را با سیگار گذاشت لبِ جدول و ستونِ تنش کرد. شانه‌ها اول شروع کردند به لرزیدن. قبل از این‌که اشکی از چشمش راه بیفتد. نگران نبود ‌که یکی از تکنسین‌ها او را در این وضعیت خاک‌برسری، از پنجره‌ی کانکس ببیند. فقط مراقب بود صدایش بلند نشود. یادِ یونیفرمی که تنش بود افتاد و خودش را جمع‌وجور کرد. قوز کرد رویِ زانوها و دستش را با سیگار تا نزدیکِ لب‌ها بالا آورد. پیرزن زل زده به نقطه‌ای از سقف. انگار وا داده بود و فکر کرده بود چه می‌شود کرد وقتی …؟

اول صدایِ زن را شنید و بعد خودش را دید که ایستاده کمی آن طرف‌تر. بویِ گرم و شیرینِ عطرش با سردیِ هوا معجونِ خوبی ساخته بود. زود شناختش. با سگِ عروسکیِ مسخره‌اش بعضی وقت‌ها از جلوِ کانکس رد می‌شد و اگر پا می‌داد با یکی از تکنسین‌ها خوش و بشی هم می‌کرد. معمولا کسی محلش نمی‌داد ولی همیشه بعد از دور شدنش، مضمون‌هایِ جذابی کوک می‌شد.

«شاهد مرگِ کسی بودین؟»

شاهدِ مرگ دیگر چه صیغه‌ای است؟

دلش نمی‌خواست حرف بزند، اما زن در انتظار جواب زل زده بود به او. از دهانِ نیمه بازش بخار بیرون می‌آمد. انگار دویده باشد و نفس‌نفس بزند. با دو دست لبه‌هایِ پالتویِ پشمی‌اش را روی سینه ‌آورد و دو قدم نزدیک ‌شد. سگش هم همراه بود. زمین را بو می‌کشید و جلو پایِ زن این طرف و آن طرف می‌رفت. حالا دیگر واقعا نگرانِ سر رسیدنِ رئوف بود. اگر همین حالا با پیکاپِ سفیدِ خفن‌اش …؟ نگاهِ عدنان ‌چرخید طرفِ پایگاه. آن وقتِ شب همه در حال استراحت بودند. حتی اپراتور هم پایِ بیسیم، چرت می‌زد. فکر کرد هرچه زودتر جواب زن را بدهد، زودتر خلاص می‌شود: «شاهد مرگ که نه، ولی تقریبا …»

زن نزدیک‌تر شد و با فاصله‌ی کمی از او، نشست لبه‌ی جدول. افسارِ سگ را انداخته بود دورِ مچِ دستش، لایِ زیلینگ‌ها و خرمهره‌هایِ رنگی. اگر رئوف او را در این حالتِ بخصوص ببیند، معرفی‌اش می‌کند مرکز، شاید هم حراست. شاید هم تا حالا یکی از همسایه‌هایِ پشتِ این پنجره‌ها زحمتش را کشیده باشد.

«راستش خیلی به‌تون حسودی می‌کنم.»

«حسودی؟»

زن با لبخند: «حالا شایدم نه اینقدر شدید. ولی گاهی وقتی که از اون بالا می‌بینم عازم ماموریت می‌شید، کنجکاو می‌شم. بعدش دلم می‌خواد بدونم کجا رفتید و چی دیدید؟ مثلِ حالا.»

«حالا؟» سرش را بالا گرفت تا نقطه‌ای را که زن موقعِ گفتنِ «… از اون بالا …» نشانه رفته بود، دقیق‌تر ببیند.

«عجب!»

هنوز لبخند رویِ لبش بود: «می دونستم تعجب می‌کنین. ببخشید.» و دستش را رویِ سرِ سگ کشید.

عدنان سیگارش را پرت کرد جایی در تاریکی. نورِ چراغ‌هایِ ماشینی که پیچید در خیابان، ضربانِ قلبش را بالاتر ‌برد. همین‌که مطمئن ‌شد، پیکاپِ سفید نیست، رو کرد به زن: «شما نویسنده اید؟»

زن با خنده و کمی هیجان، که پوستِ روشنِ صورت و سیاهیِ چشم‌هایش را درخشان‌تر کرده بود، گفت: «نویسنده؟! نه! چطور؟»

«آخه فقط نویسنده‌ها و کارگاه‌های پلیس اینقدر کنجکاو هستن.»

زن باز خندید و این‌بار کمی شدیدتر، اما بی‌صداتر. عطرِ شیرین و گرم زن می‌توانست حافظه‌ی بویایی‌اش را گول بزند و او را از شرِ بوی خون و تصویرِ صورتِ پیرزن خلاص کند؟

«من که گفتم، جنسِ کار شما خیلی جالبه برام.»

اوه مای‌گاد! جنسِ کار؟ چقدر زحمت می‌کشد بنده‌ی خدا!

«آره، جنس. مثلِ راننده‌هایِ تاکسی. مثلِ خدمتکارایی که می‌رن تو خونه‌ها!»

انتظار داشت که با شنیدن این مقایسه‌ی بی‌نظیر خوشحال شود؟ فقط میثم می‌تواند از پسِ زنک بربیاید.

سیگار دیگری روشن کرد. دوباره نگاهی به پنجره‌های ساختمان‌های دور و بر انداخت. به نظرش پرده‌ی پشتِ یکی از پنجره‌ها تکانِ مختصری خورد.

«کارِ خدمتکارها و راننده‌های تاکسی رو نمی‌دونم، ولی کارِ ما اصلا هم جالب نیست.»

عدنان چند پک به سیگارش زد. منتظر بود زن چیزی بگوید. اما او هم ساکت بود.

«هر بار که می‌آم سرِ شیفت، به خودم می‌گم این آخرین شیفته. بعدش می‌رم دنبال کار تو یه جایِ آروم‌تر. ولی همین که ساعت کارم تموم می‌شه، یادم می‌ره. بعضی از ماموریت‌ها بدجوری درگیرمون می‌کنه. تازه دردسرهای شکایت و شکایت‌کِشی هم هست. همه که مثل شما فکر نمی‌کنن.»

زن سگ را گرفت توی بغلش. سگ زوزه‌ی کرد و چانه‌اش را فرو کرد در گودیِ بازویش.

«شما از خون می‌ترسید آقا؟»

چرا دست از سرش برنمی‌دارد این نصفه شبی؟ کاش می‌دانست چه مرگش است! کاش لااقل حرف‌های بهتری می‌زد که کمی گرم می‌شد و این بوها و تصویرِ صورتِ پیرزن و چشم‌هایی که خیره مانده بود به سقف را از یادش می‌برد.

«ولی کاش نویسنده بودید.»

زن مشتاقانه نگاهش می‌کرد.

«اگه نویسنده بودید می‌تونستید الآن کمکم کنید که این این بار رو بگذارم رو دوشِ شما.»

زن اندکی چرخید به سمتِ او. موجِ کم‌جانی از گرمای بدنش را حس کرد.

«همه‌جور مرگی توی این سال‌ها دیده بودم. جز چیزی که یک‌ساعت پیش دیدم.»

باید سیگار دیگری روشن می‌کرد. به درک که رئوف او را در این وضعیتِ حراست‌پسند گیر بیاندازد.

«وقتی ما رسیدیم، پلیس اونجا بود. به من و رفیقم اجازه دادند وارد خانه بشیم، چون حالِ خواهره خیلی خراب بود. مدام جیغ می‌زد و نمی‌گذاشت کسی بهش نزدیک بشه.»

زن شعله‌ی فندک را زیرِ سیگارِ لرزانِ عدنان نگه داشت.

«میثم، همکارم، دختره رو نگه داشت و من آرامبخش بهش تزریق کردم. هنوز نمی‌دونستیم دقیقا چه اتفاقی افتاده. فکر می‌کردیم یه دعوای خونوادگی‌ئه.»

سگ زوزه‌ای ‌کشید و روی بازوی زن جابه‌جا ‌شد.

«باید نگاهی هم به جسدِ پیرزن می‌انداختیم. برای گواهی فوت.»

چشم‌های زن گشاد شده بود و مردمک‌ها می‌لرزیدند.

«اونجا بود که پسره رو دیدیم. میثم همون اول دستگیرش شد که چه خبر بوده. ولی من … من، یعنی فکرشم نمی‌کردم. می‌دونی؟»

چشم‌هایِ عدنان می‌سوخت و نمی‌توانست صورتِ زن را خوب ببیند.

«خواهره گفت شیشه مصرف می‌کرده و خیلی وقتا برای گرفتن پول می‌اومده خونه. ما نگذاشتیم دست‌وپای بریده و گلویِ پاره‌شده‌ی مادرش رو ببینه. ولی اون انگار قبل از این‌که فرار کنه و خودش رو توی موتورخونه پنهان کنه، یه چیزایی دیده بود.»

عدنان پلک زد و ساکت ‌شد. این‌طوری صورتِ زن را بهتر می‌‌دید.

«وقتی پسره به حالِ خودش اومد، تازه فهمید چی‌کار کرده. راستش من هنوز نمی‌دونم بدتر از مرگ چیه؟ ولی صحنه‌ی زجه‌زدنِ پسر بالا جسدِ مادرش خیلی وحشتناک بود.»

نورِ چراغ‌هایِ ماشینی که پیچید در خیابان، چشم‌هایشان را می‌‌زد، اما هیچ کدام تکان نخوردند.

چند لحظه بعد، رئوف از پیکاپ پیاده ‌شد و با غیض اول به زن، بعد به عدنان و سیگارِ توی دستش نگاه کرد و بی‌آنکه چیزی بگوید رفت طرفِ پایگاه.

عدنان بلند شد و قبل از این‌که پشت سرِ او راه بیفتد، رو به زن که همچنان لبه‌ی جدول نشسته بود، ‌‌پرسید: «شما نویسنده اید، مگه نه؟»

زن فقط تماشایش کرد که برمی‌گشت طرفِ پایگاه.

./.

زمستان ۱۳۹۳

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.