ویژه > داستان

خیانت

خیانت

خیانتReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

بدبیارى سام به طور کاملاً اتفاقى از یک روز صبح شروع می‌شود. ساعت چهار و سی دقیقه بامداد است. شرجى هوا به دست باد توی اتاق در حرکت است. مرد، پا‌هایش را توى شکمش، پشت به زنش گیسو، جمع کرده. دخترک پنج ساله، طاقباز، خواب و بیدار با یک چشم باز، به سقف زل زده. برادرهاى دوقلو رو به هم خواب‌اند. کابوس یا چیزى دیگر مرد را پریشان کرده. نیم نگاهى به گیسو می‌اندازد. رو برمی‌گرداند. خواب و خیال زنى دیگر را در سر دارد. مدت‌هاست در خواب و بیدارى با رویاى زنى دیگر خیالبافى می‌کند. توی همین فکر و خیال است که ناگهان احساس می‌کند زمین دارد می‌لرزد. بى‌آنکه زن و بچه‌ متوجه وحشتش شوند، آرام از اتاق بیرون می‌رود. براى آن‌که خواب و خیال از سرش بپرد، زوزه می‌کشد. دلشوره دارد. زمین زیر پایش می‌لرزد. سگ سفید بچه‌هایش، آرام در خواب و بیدارى دور درخت انجیر حیاط خانه چرخ می‌زند. عادت سگ است. نشانه خاصى در رفتار سگ دیده نمی‌شود. سگ‌ها زود‌تر از بقیه می‌فه‌مند زلزله دارد می‌آید. سام نمی‌تواند زیاد به این سگ اعتماد کند. با سگ‌هاى دیگر خیلى فرق دارد. بچه‌ها آن را از شیطان‌کوه آورده‌اند. سگ از روزى که پایش به خانه آن‌ها رسیده، یک بار پارس نکرده. اغلب اوقات دور همین درخت انجیر می‌چرخد. روز‌ها به شدت به آفتاب حساس است. جایش را با سایه جابه‌جا می‌کند. شب­‌ها خوابش که می‌برد، انگار خواب می‌بیند که سایه دارد می‌چرخد و آفتاب می‌خواهد روی پوزه‌اش پهن شود. سام لگدى به پهلوى سگ می‌زند. بیدارش می‌کند. سگ زل می‌زند به او. سام دلش می‌خواهد هرطور شده سگ را وادارد با او زوزه بکشد. نشده تا حالا که سگ در خانه آن‌ها زوزه بکشد. پسر‌ها می‌گویند سگ توى شیطان‌کوه بدجورى زوزه می‌کشیده. دلشان به حالش سوخته است. براى همین با خودشان آورده‌انده‌اش.

سام حوصله­ی سگ را هم ندارد. ر‌هایش می‌کند. می‌رود سراغ گیسو و بچه­‌ها. بیدارشان می‌کند. گنگ و گیج به حرف‌هایش گوش می‌دهند. از حرف­‌هایش سر درنمی‌آورند. بچه‌ها ترس‌خورده زل می‌زنند به پدر و مادر. گیسو با مردش جر و بحث می‌کند. فایده ندارد. سام پا توى یک کفش کرده که هرچه زود‌تر بزنند به کوه. از خانه‌شان تا شیطان‌کوه فاصله زیادى نیست. مردم آبادی عادت ندارند به شیطا‌ن‌کوه بروند. غریبه‌ها اما به آنجا رفت وآمد دارند. به قصد تفریح می‌‌آیند. سام خیالش تخت است که این موقع سال، آن هم در این ساعت از شب، غریبه‌اى توى کوه نیست. گیسو به مردش یادآورى می‌کند که صبح کله سحر باید برود سر زمین همسایه. اگر نرود، شر می‌شود. نباید دست همسایه را توى پوست گردو گذاشت. سام قول داده، همسایه هم روى قولش حساب کرده. سام خودش می‌داند کار همسایه فقط از دست او برمی‌آید. بدش نمی‌آید یک جورهایى حال همسایه را بگیرد. زمین دارد می‌لرزد. شوخى‌بردار نیست. دست بچه‌ها را می‌کشد. دختر پنج ساله‌ را بغل می‌کند. پسربچه‌ها پا به پایش راه می‌روند. گیسو، توى راه لام تا کام حرف نمی‌زند. تا دم دمای غروب بالاى کوه می‌مانند. آن پایین در آبادی اتفاق خاصى نمی‌افتد. زن، بى‌اعتنا دختربچه را بغل می‌کند. مدت‌هاست دیگر از چشم گیسو، اشک نمی‌آید. پسر‌ها، کمی دیر‌تر راه می‌افتند. رفتار مردم با آن‌ها فرق کرده. بدجورى نگاه می‌کنند. به هرکس سلام می‌کنند، جوابشان را نمی‌دهند. زن‌ها از آن‌ها روی برمی‌گردانند و بلند، طوری که شنیده شود، بسم­الله می‌گویند. صلوات هم می‌فرستند. سام، همه چیز را زیر سر همسایه می‌داند. برخلاف قولی که داده نرفته سر زمین همسایه. برنامه­ی کاری او را به هم ریخته. از همسایه ازبدقولى سام کلافه است. بد‌تر از همه اینکه سام، دستش انداخته. باید تلافى کند. زن و شوهر اجاق کورند. دل خوشى از سام و گیسو ندارند. با بدقولی سام، کینه­اى قدیمی سر باز می‌کند. ماجرا مربوط به‌‌ همان زنى است که دوباره در خواب و خیال سام پیدا شده. زن همسایه، با گیسو خرده حسابى هم دارد. گیسو بهش رو دست زده. هر دو مردی را دوست داشته‌اند که به گیسو می‌رسد. زن همسایه بختش رقم می‌خورد که اجاقش کور شود. زن و شوهر اجاق کور علیه دشمنی واحد، دست به کار می‌شوند. خبرچین برایش فرقى ندارد خبر عروسى را ببرد یا شایعه طلاق را. انعامی که زن و شوهر اجاق کور به او بابت کارش وعده می‌دهند، چرب و نرم است. خبرچین، دوپا خودش دارد، دو پاى دیگر قرض می‌گیرد. برای پخش کردن شایعه، از این محله به آن محله می‌رود. اولش توى صف نانوایى حرف در دهان شاگرد دهن لق و چشم هیز نانوا می‌اندازد. برای علاف‌های توى قهوه­خانه وراجى می‌کند. کوچه به کوچه، داستان پناه بردن سام و زن و بچه‌اش به شیطان کوه تغییر می‌کند. هو می‌اندازد که بیمارى دختر بچه­ی سام و گیسو بی‌ربط به گناه پدرش نیست. قسم و آیه می‌آورد که این حرف‌ها را با گوش‌های خودش از دهان گیسو شنیده. از سگشان هم می‌گوید. حیوان، یک جور خاصى است، عادت، عجیب و غریبی دارد. کسى تا حالا ندیده زوزه بکشد. مردم، حرف خبرچین را تایید می‌کنند. سام، مثل همیشه، اعتنایى به حرف و حدیث مردم ندارد. می‌داند که آتش‌ها از گور زن و شوهر اجاق کور بلند می‌شود. نباید به این راحتى وا بدهد. برای آن اینکه برای حرف مردم، یک گوشش در باشد و آن یکی دروازه، هر کجا می‌رود، فضاى اطرافش را مملو از موسیقى می‌کند.

سام چند روزى عاطل و باطل دور خودش می‌چرخد. کسى بهش کار نمی‌دهد. شکم بچه‌ها از گرسنگی، به قار و قور می‌افتد. همسایه‌ها، به همراه نیش و کنایه‌هاشان، وقت و بی‌وقت، براى بچه‌ها، ته مانده غذایشان را می‌آورند. سام، کارد به استخوانش که می‌رسد، به ناچار، برای بی‌اثر کردن حرف‌های همسایه، سفره دلش را پیش کس و ناکس پهن می‌کند. بی‌فایده است. کسى پاى حرفش نمی‌نشیند. دل و دماغ وراجی‌های او را ندارند. برایش اخم و تخم می‌کنند. توی حرفش می‌پرند. حرفش تمام نشده، ترکش می‌کنند. مرد کنف شده به ناچارمی ماند توى خانه. زن و بچه‌هایش، کارى به کار او ندارند. همین طوری است که لال می‌شود. گیسو برای سیر کردن شکم بچه‌ها می‌رود خرده کارى برای مردم. دلش بحال بچه‌ها می‌سوزد. طاقت شکم گرسنه‌شان را ندارد. خود را خوار و ذلیل این و آن می‌کند. توى خانه حرفى بین سام و گیسو، رد و بدل نمی‌شود. مرد واهمه دارد از اینکه گیسو بخواهد برود سر اصل مطلب. می‌پندارد زنش از آنچه در ذهن او دربارهی زنی دیگر که خودش هی پا در خیال او می‌گذارد و دست بردار نیست، خبر دارد. بچه‌ها هم دیگر، کارى به کار پدر ندارند. پسر بچه‌ها، اغلب از خانه می‌زنند بیرون. خواهر پنج ساله‌شان، وقتی آن‌ها نیستند، کارش این است که دراز می‌کشد گوشه اتاق. مات و مبهوت زل می‌زند به گچ­کارى رنگ و رورفته­ی سقف. آن یکی چشمی که باز است، برای خودش پلک می‌زند. دختر، در سن و سال پنج سالگی هنوز نمی‌تواند راه برود. ترس دارد از ایستادن. پا‌ها عیب و نقصى ندارند. در دو سالگى به دور از چشم پدر و مادر راه رفته. برادر‌ها با چشم خودشان دیده‌اند. دوقلو‌ها، خواهر دوساله‌شان را می‌بینند که نرم نرم راه می‌رود. ذوق زده و از سر هیجان، برایش دست می‌دهند. از اینکه خواهرشان دارد راه می‌رود، سرمست‌اند. داد و فریاد راه می‌اندازند. دخترک، سر جایش مات و مبهوت می‌ماند و همانجا پهن می‌شود روی زمین. سرش را بالا می‌آورد و مدتى مدید زل می‌زند به آسمان. برادر‌ها هر چه نگاه می‌کنند در آبى یکدست آسمان آبادی چیزى نمی‌بینند. دستش را می‌گیرند تا دوباره برای آن‌ها تاتى تاتى کند. دخترک، هیچ رقمی از سرجایش تکان نمی‌خورد. بی‌آنکه برادر‌ها آزاری به او رسانده باشند، از چشم‌هایش یک ریز اشک می‌ریزد. بد‌تر از آن، اینکه از دهانش کف سفید می‌ریزد. برادر‌ها، هول می‌کنند. سگشان، با ولع کف هاى روى زمین را لیس می‌زند. گیسو، انگار که افتادن اتفاق بدی به دلش برات شده باشد، از دور سراسیمه و دوان دوان می‌آید. سر و کله­ی مادر که پیدا می‌شود، پسربچه‌ها، پا به فرار می‌گذارند. گیسو، از ترس نفسش نزدیک است بند بیاید. هر جور هست خودش را به بچه‌اش می‌رساند. دخترش، انیس از جا تکان نمی‌خورد. مه و مات است. موى بلوطى‌اش دست باد تکان می‌خورد. حال و هوش نیست. گیسو به برادر‌ها، گمان بد می‌برد. می‌ترسد پسر‌ها بلایى سرش آورده باشند. به بچه‌هایش، به‌تان می‌زند. شب در خانه‌شان مرافعه به پا می‌شود. صورت پسر‌ها خیس اشک است. سگشان را برمی دارند می‌روند توى جنگل. کنار تخته سنگى می‌ایستند. لاک­پشتى بالاى سنگ دور خودش می‌چرخد. نمی‌تواند از روی تخته سنگ، پایین برود. پسرهامی‌آورندش پایین. سگ، لاک پشت را دنبال می‌کند.

برادر‌ها از تخته سنگ که بالا می‌روند، احساس می‌کنند ارتفاع آن از زمین زیاد‌تر شده. نمی‌توانند از روی آن پایین بیایند. ارتفاعش زیاد است. سام، هر جا را که به عقلش می‌رسد، پای پسر‌ها به آنجا باز شده باشد، سرک می‌کشد ردشان را پیدا نمی‌کند. سر گیسو داد می‌کشد. نگران پسرهااست. گیسوی خسته از کلفتی زن اجاق کور همسایه را به باد ناسزا می‌گیرد. با او سر لج می‌افتد. پاهاى دخترک را با طناب پلاستیکی قرمز از تنه درخت زیتون وسط حیاط خانه‌شان آویزانش می‌کند. پیش خودش می‌پندارد اگرزمین بلرزد، لااقلش این یکى سالم می‌ماند.

سام، غریبه را زود‌تر از آدم هاى دیگر آبادی می‌بیند. مرد غریبه، نیمه شب به آبادی آن‌ها آمده. توى جادهی نزدیک به آبادی با ماشینش ور می‌رود که سام می‌ایستد کنارش. غریبه، به سام هیچ محل نمی‌گذارد. سام همانجا عاطل و باطل می‌ماند. کارى به کار هم ندارند. غریبه، آرام و خونسرد است. مشخص است که از راه دور می‌آید. عمر نوح دارد. کار تعمیر ماشین که تمام می‌شود، زل می‌زند به چشم­هاى سام. انگار که بعد این همه وقت، تازه به صرافت حضور همدیگر شده‌اند. سام، سر حرف را باز می‌کند. غریبه، درباره­ی جاده می‌پرسد. زیاد وراج نیست. کوتاه جواب می‌دهد. سام از سیر تا پیاز زندگى‌اش را می‌گوید. غریبه، تکه­اى نان خشک می‌دهد براى دختر بچه­یی که وصفش را از دهان پدرش می‌شنود. سام، نان را توى جیب کت رنگ و رو رفته‌اش می‌گذارد. برمی­گردد به سمت خانه. وقتی می‌رسد، دخترش، با پاهاى طناب پیچ شده، روی تنه­ی درخت زیتون لم داده. گیسو جانش به این بچه بند است. سام، دم در چارچوب دروازه­یی که در ندارد، سینه­کش آفتاب دراز می‌کشد. خیلی زود خوابش می‌برد. انیس در خوابش، بدو بدو می‌کند. باران بی‌هنگام از خواب و خیال می‌کشد بیرون. مرد غریبه، در سینه­کش تپه بساطى برپا کرده. خرت و پرت‌های بساطش، همه عتیقه‌اند. هیچ­کدامشان به درد سام نمی‌خورد. پول خریدنشان را هم ندارد. تنها یک تور ماهى‌گیرى عهد بوقی است. می‌خواهد بخردش. غریبه نگاهى به سر تا پاى خریدار می‌اندازد. سام، دست روى گرانقیمت‌ترین وسیله­ی موجود در بساط او گذاشته. کسى تا حالا با این تور ماهیگیرى نکرده. اثرى از پوسیدگى در آن نیست. گیسو، عاشق قزل­آلاست. این فصل سال سفید رود قزل آلاهاى کوچکى دارد که با پلو خوشمزه می‌شود. سام اگر تور را یکى دو ساعتى قرض بگیرد، مرد غریبه را هم به یک ناهار درست و حسابى دعوت می‌کند. از دستپخت زن­هاى شمالى نباید بدش بیاید. غریبه، مکثى می‌کند. بساطش هیچ مشترى ندارد. از وقتی سام مشترى‌اش شده، دیگر کسى از مردم آبادی به بساط او نزدیک نمی‌شوند. خبرچین به تحریک زن و مرد اجاق کور، به شتاب هی می‌رود و می‌آید. حرف­هایى دارد بین مردم رد و بدل می‌شود. سام گوش تیز می‌کند که شایعات را بشنود. چیزی از حرف‌های مردم، دستگیرش نمی‌شود. مرد اجاق کور از دور که غریبه را می‌بیند، کم کم چیزهایى به یادش می‌آید. انگار غریبه را یک بار دیگر سال‌ها پیش در آبادی دیده است. اگر اشتباه نکند‌‌ همان روزهایى است که ماریا، زن زیبا روی آبادی غیبش می‌زند. مرد اجاق کور که عمری عاشق ماریا مانده، با بجا آوردن مرد غریبه در آبادی از فضولی دارد می‌میرد. دلش می‌خواهد سر حرف را با غریبه باز کند و سرنخى از ماجراى گم شدن ماریا پیدا کند. اما دیر‌تر از این حرف‌ها شده. دیگرنمی تواند این کار را بکند. سام، همسایهی نفرین شده‌شان، زود‌تر از او سر حرف را با غریبه باز کرده.

غریبه، همین طور که سام یک ریز برای او از احوالاتش وراجی می‌کند، چشم به گیسو دارد. گیسو، حواسش به این ماجرا هست. بین او و مرد غریبه حسی دارد شکل می‌گیرد. خبرچین، معطل نمی‌ماند، او به طمع گرفتن اجرت از مرد اجاق کور و زنش، خبر خیانت گیسو را در حرف‌هایش، شاخ و برگ می‌دهد. گیسو، نیم نگاهى به تکه خشک نان می‌اندازد. انیس را بغل می‌کند می‌آوردش پایین. سام، دخترک را بغل می‌کند راه می‌افتد به طرف کوه. پایین کوه درخت زیتونى است که هیچ کس زیتون‌هایش را جمع نمی‌کند. دخترک را تک و تنها‌‌ رها می‌کند. تکه نان را با نخى از تنه درخت آویزان می‌کند. دخترک از گرسنگى دست و پا می‌زند. تکه نان به دست باد تکان می‌خورد. ماه بالاى سر دختر می‌ماند. از هر شب دیگر پرنور‌تر است. گیسو دلش براى پسر‌ها تنگ شده. آن‌ها روى تخته سنگ خوابیده‌اند. درپس دره، نسیمی خنک می‌وزد. ماه، میان شاخ و برگ درخت زیتون لانه کرده. دخترک، خیره مانده به ماه. پنجه‌هایش در خاک، چیزى را می‌کاود. سام، خواب ندارد. خیال، دمی ر‌هایش نمی‌کند. یاد زنى در خیالش زنده می‌شود که سال‌ها پیش، قبل از آنکه به خواستگارى گیسو برود، دوستش داشته. او، ماریا را آخرین بار وقتى دید که داشته به طرف شیطان کوه می‌رفته. خیال ماریا ر‌هایش نمی‌کند. خروسخوان، با توری که از بساط مرد غریبه خریده، به راه می‌افتد. دیگرخبرى از غریبه نیست. آن موقع روز، سفید رود در خواب است. با احتیاط تور را به آب می‌اندازد. سفید رود عشوه­کنان، کش و قوس می‌آید. هفت شبانه روز بعدش است که تور تکان می‌خورد. سام متوجهی سنگینی آن می‌شود. از آب می‌کشدش بیرون. ماریا توى تور دست و پا می‌زند. زمین می‌لرزد. غبارى تیره، آسمان را می‌پوشاند. تور به دست آب می‌رود. سفید رود خشمگین می‌خروشد. سام، از خودش بدش می‌آید. بدبختى از وقتى بهش رو می‌آورد که در خواب و خیال به گیسو خیانت می‌کند. کسى در دوردست، آواز می‌خواند. صدا هرچه نزدیک‌تر می‌شود، آشنا‌تر به نظر می‌آید. در چند قدمی سام است که به قهقه­ی زنی در زیر آب می‌ماند. سام می‌ماند که خیال است یا واقعیت.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.