ویژه > داستان

تبارشناسیِ مثلث

مثلث

تبارشناسیِ مثلثReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

مثلث و عددِ ۳ از مرموزترین پدیده‌های انسانی هستند. فرهنگ‌هایی که بر عددِ ۳ بنا شده‌اند، به طرزی اعجاب‌آور صلح­طلبند، مثلاً مسیحیت با تثلیثِ اَب، ابن و روح‌القدس؛ و هندو با تثلیثِ برهما، ویشنو و شیوا. عجیب‌ترین بناهای ساخت بشر اهرامِ ثلاثه‌ی مصرند. در قرنِ ۱۲ میلادی، مثلث در اروپا نمادِ شیطان و در قرنِ پانزده نمادِ دفعِ شیاطین بود. حضرت مسیح روز سوم پس از تصلیبش بر حواریون ظاهر شد. زخم‌های مقدس سه تا هستند. پدرسالار مارکز سه بار به دنیا آمد. سیرن‌هایی هم که در سفرِ اولیس حضور داشتند، سه نفر بودند.

با این همه، آن‌چه در مثلث جذاب است نه خرافات، که ساختارِ آن است. اختلافات با مثلث آغاز می‌شود. مثلثِ جاویدان یا مثلثِ عشقی نمودِ عینیِ این نظریه است و همین مثلث بیشترین نفرت و احساسِ گناه را در لئو تولستوی برانگیخت. او که شاه‌کارش آنا کارنینا، را بر اساسِ ساختارِ همین مثلث پی ریخته بود، حالا که نوشتنِ شاه‌کارهای ادبی را گناهی نابخشودنی می‌پنداشت، تصمیم گرفت انتقامِ مذهبی‌اش را از مثلث بگیرد. روبه‌روی آینه ایستاد و به ریشِ بلندش نگاه کرد. سرِ کوچک و پایین‌تنه‌ی بسیار چاقش از او یک سه‌ضلعیِ تولستوی ساخته بود؛ که البته نگاه این مثلثِ بشری کانون توجه خود را بر ریش تولستوی نهاده بود و نویسنده‌ی روس متوجه این موضوع نشد که خودش نیز یک استعاره‌ی ادبی است و مایه‌ی شاه‌کار؛ و همین سبب شد خشمش را متوجه خویش نکند. کشوی میز را باز کرد و تپانچه‌ی کهنه‌اش را بیرون کشید. مدتها بود که هر شب خواب نویسنده‌ای گناهکار را می‌دید که خودکشی می‌کند، با تفنگ شکاری و شلیک در دهان؛ پدرِ نویسنده‌اش او را مثل عموی نویسنده‌اش خوانده و او را به مرگ محکوم کرده بود و پسر خود را در رود خروشان افکنده بود؛ نویسنده‌ی غریب و گرسنه، در اتاقی دربسته و بی‌منفذ، شیر گاز را باز می‌کند و به خوابِ گران فرو می‌رود‌‌؛ نویسنده‌ای مهاجر که در مرز اسپانیا، با هفت‌تیر خودکشی می‌کند؛ در کوچه، باز هم با هفت‌تیر؛ در اتاق هتل، زدن رگ‌های مچ؛ مطابق با عهدِ بسته‌شده در ده سال پیشتر، در جشن تولد سی سالگی، خود را دار می‌زند.

نویسنده‌ی سابق و مصلح اجتماعی کنونی گفت: «بهشت جای خودکشی‌کنندگان نیست».

پترزبورگ، پاریسِ روسیه بود؛ یعنی پترزبورگِ غربزده، سودومِ روسی بود و این موضوع نیز هیجاناتِ مذهبیِ تولستوی پیر را بیشتر برمی‌انگیخت. در جیبش دست کرد و از وجود تپانچه مطمئن شد. صدای گام‌های خطاکار را که میشناخت، شنید و با پرشی که برای او تنها گامی کوچک بود اما برای بشریت، به بلندای پاراگرافی رمزآلود، به قربانی نزدیک شد.

بیست قدم جلوتر مثلث داشت سعی می‌کرد از خیابان رد شود. تولستوی فریاد زد: «به نام دهقان‌ها … » و قبل از آن‌که جمله‌اش را تمام کند، لغزشی کرد و انگشتش تخطیِ فرویدی واضحی. گلوله‌ای شلیک شد و در نمای دور درشکه‌چی پیری که در داستانِ مشهور «اندوه» بخارِ تنِ جانورِ سفید را به غصهی مرگ پسرش بدل کرده بود، از این دارِ فانی پائین پرید. اسب نیز به نوبهی خود از صدای تپانچه رم کرد و ده دقیقه‌ی بعد، دانش‌جوی فقیری به نامِ رومان رومانویچ راسکول‌نیکوف این وظیفه را برعهده گرفت که جنازه‌ی الکلیِ درمان ناپذیری را به خانه‌اش برساند.

مثلث از صحنه گریخته بود. شب را در اتاقِ مسافرخانه‌ای ارزان و پرازدحام سر کرد. مشوش بود و متوجه نشد هفت درجه از زاویه‌ی رأسش کم شده و به یکی از زاویه‌ها‌ی کنارش یک‌ونیم درجه و به دیگری پنج‌ونیم درجه افزوده شده‌است. کابوس دید: مربع، قرمز و نارنجی؛ و همین خواب سببِ اشراقی شد. می‌دانست نامش ایوان ایلیچ است و در درازمدت، همه می‌میرند.

فردا صبح، مثلث شجاعانه در کوچه‌های پترزبورگ راه افتاد و راهیِ ایستگاهِ قطار شد. می‌گفت همیشه عاشق قدم زدنِ قهرمان به سوی قتلگاهش بوده است، قهرمانی که می‌داند کشته می‌شود و می‌بیند قاتلش روئین‌تن است؛ اما اگر لحظه‌ای قدم سست کند، یا عرق سردی بر پیشانی بنشاند، همه‌چیز را از دست خواهد داد و سعی کرد مثل ایتالیایی‌هایی که در امریکا، نقش‌های ادبی را قاچاق می‌کنند، به شیوه‌ای ماندگار راه برود؛ و خودش را در کالسکه، نشسته در کنار زنی فرانسوی، رمان‌خوانی قهار تصور کرد.

تولستویِ مست مثلِ یک سگِ وحشی، شرلوک هولمزوار ردش را گرفته بود و داشت به ایستگاه نزدیک می‌شد. آن‌جا کارگری قطعاتِ کوچکِ آهن را از یک کیسه‌ی چرمی بیرون می‌آورد و روی ریل می‌ریخت. چرا گناه بزرگش رهایش نمی‌کرد.

قطار نزدیک می‌شد. بخار کم‌کم زیاد و زیادتر شد و هولمز به مثلث گفت: «آقای مربع! حالا در لندن هستی، دیگر راهِ فرار نداری! زنی به اسم آنا، زیر چرخ‌های قطار تکه‌تکه شد. و من و تو می‌دانیم خودکشی نبوده؛ بگو چرا او را کُشتی؟»

مربع به ریش بلند و آشفته‌اش دستی کشید، گویا دنبالِ گناهی می‌گشت و وقتی پیدایش کرد، آن را میان دو ناخنش گرفت و فشار داد تا ناگاه صدایی مثلِ صدای شکستنِ استخوانِ ترقوه‌ی یک قهرمان دو میدانی، رکورددارِ پرشِ ارتفاع، یک لحظه بلند شود و بعد، به همان ناگهانیِ ظاهر شدنش هم گم شد.

«فقط فکر کن که نویسنده‌ها چه موجودات حقیری‌اند و چه بلاهایی سرمان می‌آورند. راستش، من هنوز از مرگت در آن دره، گلاویزشده با پروفسور موریارتی، دل‌چرکینم».

«اما من برگشته‌ام».

«آیا اگر تو به آن زنِ هنرپیشه میرسیدی، اعتیادت را کنار نمیگذاشتی؟ حداقل یکی‌شان را؟»

هولمز سوزشی را در بازوش احساس کرد. آن مردک روس اصلاً قابل اعتماد نبود، حتا کمتر از آن پیرمرد حشری که دیروز کشته شد و پسر دومش با پلیس مخفی تزاری همکاری داشت؛ یا آن قمارباز روس که مردکی لهستانی را به تحریک مردی روس برای تهدید مردی انگلیسی برای کشتن پسربچه‌ای عقب‌افتاده تشویق کرد. راستی، چرا تولستوی اینقدر از دهقان‌ها و زندگی صمیمانه و بی‌غش روستایی دفاع می‌کند؟ او که از مائوئیسم چیزی نمی‌دانست.

وقتی داشتم در جورجیا، پریشان و سرگردان، در خیابانی می‌دویدم، یک دفترِ فروش املاک توجهم را جلب کرد: فروش نقاط خلوت بهشت.

رئیس آن دفتر کارگزاری شلوغ، مثلثی بزرگ، بدلباس و پیر، اما مثل اسبی عربی سرحال بود که پشت میزش نشسته بود و رساله‌ای می‌نوشت. تنها توانستم عنوان رساله‌اش را بخوانم: هنر چیست؟

برای فروش آن منطقه، باید خلوتش میکرد و چه راهی بهتر از صحنه‌سازی برای خودکشی مقتولان بیچاره.

 

 

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.