ویژه > داستان

مزاحم نشوید

مزاحم نشوید

مزاحم نشویدReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

زنم، دکتر، حالش خوب نیست. احتمالاً آخرش می‌میرد. یکهو شروع شد، یک آخر هفته بیرون شهر، فیلمی با دوستان، پیتزا و بعد درد.

اریک می‌گوید: اونجاش رو دوست داشتم که با چاقو به زنه حمله کرد.

انید می‌گوید: «آره حقش بود.»

زنم در حالی که از سر میز بلند می‌شود می‌گوید: «ببخشید.»

چند دقیقه بعد دولا شده کنار پیاده رو پیدایش می‌کنم. «یه چیزی داره از تو تیکه تیکم می کنه.»

«برم حساب کنم؟» جوری نگاهم می‌کند که انگار دیوانه‌ام.

برمی گردم طرف میز و اعلام می‌کنم که «حال زنم خوب نیست. باید بریم.»

«یعنی چی؟ حالش خوبه؟»

اریک و انید با عجله می‌روند بیرون و من منتظر صورت حساب می‌مانم. ما را می‌رسانند خانه. در خانه را که باز می‌کنم زنم مرا هل می‌دهد و می‌دود طرف دستشویی. اریک و انید و من وسط نشیمن منتظر می‌ایستیم.

صدا می‌زنم: «حالت خوبه؟»

می‌گوید: «نه»

انید می‌گوید: «شاید باید ببریمش بیمارستان.»

می گویم: «دکترا نمی رن بیمارستان.»

زنم کفِ حمام دراز می‌کشد، گونه‌اش کنار کاشی سپید است: «فکر می‌کنم بگذره.»

اریک و انید موقع رفتن می گویند: «اگر لازم شد به ما زنگ بزن.»

دشکچه حمام را زیر سرش می‌گذارم و آرام بیرون می‌آیم. از آشپزخانه به دوست دکترمان زنگ می‌زنم. در تاریکی می‌ایستم. زمزمه می‌کنم: «اونجا روی زمین دراز کشیده. چی کار کنم؟»

دکتر می‌گوید: «هیچ کاری نکن»، از فکر این که کاری برای انجام دادن باشد بهش برخورده. «مراقبش باش. یا می ره یا بیشتر می شه. مراقب باش و منتظر باش.»

مراقب باش و منتظر باش. من به رابطه مان فکر می‌کنم. با هم خوب نبوده‌ایم. وضعیت، بی هوا و اعتیاد آور شده، خفه کننده و نابودکننده، هر دو مانده‌ایم که ببینیم تا کجا پیش می‌رود.

لب وان می‌نشینم و نگاهش می‌کنم: «نگرانم.»

می‌گوید: «نگران نباش. نشین اونجا به من زل بزن.»

زودتر، بعد از ظهر دعوایمان شد. یادم نمی‌آید برای چه. فقط یادم می‌آید که بهش گفتم عوضی.

گفت: قبل از این که ببینمت عوضی بودم. مدت‌ها بعد از رفتن تو هم می مونم. چیه. یه چیزی بگو تازه باشه

می‌خواستم بگویم که دارم می‌روم. می‌خواستم بگویم می دانم که تو فکر می‌کنی که هیچ وقت نمی‌روم و برای همین این طور با من رفتار می‌کنی؛ اما من می‌روم. می‌خواستم سوار ماشین بشوم و بروم و بالاخره تمام شود.

دعوا با ساعت تمام شد. ساعت را نگاه کرد: «شش و نیمه. ساعت هفت با اریک و انید قرار داریم. برو یه چیز تمیز بپوش.»

کف زمین حمام دراز کشیده. نقش دشکچه حمام روی گونه‌اش رد انداخته. می‌پرسم: «راحتی؟»

تعجب می‌کند. انگار که تازه فهمیده باشد که روی زمین خوابیده.

در حالی که سعی می‌کند بلند شود می‌گوید: «کمکم کن.»

لب‌هایش سفید و نازک‌اند.

«سطل آشغال، کیسه پلاستیک، دماسنج و مسکن با یه لیوان آب برام بیار.»

«می خوای بالا بیاری؟»

«می خوام آماده باشم.»

ما همیشه آماده‌ایم. در خانه فندک، آتش زن، بی سیم، قایق لاستیکی، صد باطری در شکل‌ها و اندازه‌های مختلف، هزار دلار اسکناس و مقدار لازم کاغذ توالت و بطری آب داریم که ما را تا شش ماه برساند. وقتی سفر می‌رویم ماسک اضطراری، قالب‌های پروتین، قرص تمیزکننده آب و یک کیسه بزرگ اسمارتیز با خودمان می‌بریم. ما آماده و منتظریم.

دماسنج دیجیتالی را می‌گذارد زیر زبانش. درجه همین طور بالا می‌رود. هر بیپ یک دهم درجه فارنهایت است.

می گویم: «صد و یک و چهار دهم.»

با ناباوری می‌گوید: «تب دارم.»

«کاش اوضاع رابطمون انقدر بد نبود.»

می‌گوید: «انقدر هم که تو فکر می‌کنی بد نیست. کمتر انتظار داشته باش و دیگه ناامید نمی شی.»

سعی می‌کنیم بخوابیم. گرمش است. سردش است. چیزی در مورد داشتن «شکم جراحی شده» می‌گوید. چیزی در مورد «دفاع و ریباند.» نمی‌دانم در مورد خودش حرف می زند یا بسکت بالان.بی.ای.

«باور نکردنیه» ناگهان راست می‌نشیند و بعد دوباره خم می‌شود و به خود می‌پیچد: «یه چیزی توم داره تقلا می کنه. مثل فیلم‌های فضایی انگار قراره منفجر بشم و یه چیزی ازم بزنه بیرون» مکث می‌کند. نفسی می‌کشد «بعد یهو قطع می شه. کی فکرش و می‌کرد که سر من بیاد. اونم شنبه شب.»

«آپاندیسته؟»

«یه چیزیه که خودم هم بهش فکر می‌کنم ولی مطمئن نیستم. نشانه‌های معمولش رو ندارم. کم اشتهایی یا اسهال ندارم. وقتی داشتم پیتزا رو می‌خوردم، گشنم بود.»

«شاید تخمدانه؟ زنا یه عالمه تخمدان دارن.»

می‌گوید: «زنا دو تا تخمدان دارن. به نظرم رسید شاید میتلشمرتز باشه»

«میتلشمرتز؟»

«تخمک گذاری. وسط دوره.»

ساعت پنج صبح دمای بدنش ۱۰۳ است. به طور متناوب عرق می‌کند و می‌لرزد.

«باید برت گردونم طرف شهر یا بیمارستان؟»

«نمی خوام دکتری باشم که با ماسک اکسیژن می ره اورژانس.»

«خب.»

لباس می‌پوشم، وسایل را جمع می‌کنم، به چیزهایی فکر می‌کنم که در اتاق انتظار احتیاج خواهم داشت: تلفن همراه، دفترچه یادداشت، خودکار، چیزی برای خواندن، چیزی برای خوردن، کیف پولم، کارت بیمه‌اش.

در ماشین هستیم، با عجله. ضرورتی در این وضعیت هست، احساس غیرقابل اشتباهی که چیزی بد در حال وقوع است. ۱۲۰ کیلومتر در ساعت می رانم.

او دیگر دکتر نیست. گم شده، در درون [در] خودش.

می‌گوید: «فکر کنم دارم می‌میرم.»

خودم را به ورودی اورژانس می‌رسانم و تقریباً بغلش می‌کنم و می‌برمش داخل، درهای ماشین باز مانده و موتور روشن. یک لحظه دلم می‌خواهد بگذارمش و بروم.

اورژانس خالی است. زنگی روی میز پذیرش است. دوبار زنگ را می‌زنم.

زنی می‌آید: «می تونم کمکتون کنم؟»

می گویم: «حال زنم خوب نیست. خودش دکتره.»

زن پشت رایانه‌اش می‌نشیند. اسم زنم را می‌پرسد. کارت بیمه‌اش را می‌گیرد و بعد تب و فشار خون زنم را اندازه می‌گیرد. «خیلی درد دارین؟»

زنم می‌گوید: «بله.»

چند دقیقه بعد دکتر می‌رسد. زنم را فشار می‌دهد و می‌گوید: «باید خارج شه.»

می‌پرسم: «چی؟»

«آپاندیس. مسکن می خوای؟»

سرش را تکان می‌دهد: «فردا کار می‌کنم و آن کال هم هستم.»

در اتاقک کناری کسی بالا می‌آورد.

پرستار می‌آید که خونش را بگیرد. «به بری مانیلو زنگ زدن. جراح خوبیه.» بازوی زنم را با چیزی می‌بندد. «ما بهش می گیم بری مانیلو چون قیافش شبیه بری مانیلوِ.»

بری مانیلو در حالیکه شکم زنم را بررسی می‌کند می‌گوید: «می خوام باهات روراست باشم. مطمئن نیستم که آپاندیس باشه یا کیسه صفرا. به رادیولوژیست زنگ می‌زنم که ازت عکس بگیره. چطوره؟» او سرش را تکان می‌دهد.

جراح را کناری می‌کشم: «باید این جا بمونه؟ جای خوبیه برای این کارها؟»

می‌گوید: «پیوند کلیه که نیست.»

پرستار برایم نوشیدنی خنک می‌آورد. صندلی تعارف می‌کند. نزدیک به تخت زنم می‌نشینم. «می خوای ببرمت؟ می تونم یه ماشین کرایه کنم که ببرتمون شهر. می تونم ببرمت خونه.»

می‌گوید: «نمی خوام جایی برم.» حالا دیگر روی دنده چپ است

بری مانیلو برمی گردد و با او صحبت می‌کند: «آپاندیست نیست. تخمدانه. کیست خونی. خونریزی داخلی داری و نسبت گلبول قرمز خونت داره میاد پایین. باید عمل کنیم. دکتر زنان و بیهوشی رو خبر کردم. فقط منتظرم که برسن. به زودی می‌بریمت طبقه بالا.»

می‌گوید: «فقط درش بیارین.»

با بری مانیلو در راهرو صحبت می‌کنم: «می تونین سعی کنین و تخمدان رو نجات بدین؟ خیلی دلش می خواد که بچه دار بشه. تا حالا فرصتش نبوده. اول کارش بود، بعد من و حالا هم این.»

می‌گوید: «ما هر کاری بتونیم می‌کنیم.» و در اتاقی که رویش نوشته «ورود افراد غیرمجاز ممنوع» ناپدید می‌شود.

فقط من در اتاق انتظار بخش جراحی هستم. مجله‌های رود و زمین و نکات مهم برای بچه‌ها و جزوه ای در مورد سرطان روده بزرگ را ورق می‌زنم. کمتر از یک ساعت بعد، بری مانیلو می‌آید دنبالم: «تخمدان رو نجات دادیم. یه چیزی به اندازه لیمو در اوردیم.»

«اندازه لیمو؟»

دستش را مشت می‌کند و بالا می‌گیرد. می‌گوید: «لیمو، یه کم عجیب بود. فرستادیمش پاتولوژی.»

لیمو، یک لیموی خونی، مثل پرتقال خونی. یک لیمو در حال گندیدن در او. چرا میوه به عنوان مقیاس فراگیر پزشکی استفاده می‌شود؟

«حدود یک ساعت دیگه باید بالا باشه.»

وقتی به اتاقش می‌روم خواب است. لوله ای که از زیر ملحفه بیرون زده ادرار را به کیسه ای منتقل می‌کند. به دستگاه اکسیژن و سرم وصل است.

دستم را روی سرش می‌گذارم. چشم‌هایش باز می‌شود.

«یه کم هوای تازه» در حالیکه لوله اکسیژن را می‌کشد می‌گوید: «همیشه فکر می‌کردم همه اینا چه حسی به آدم می ده.»

قطره چکانِ مرفین دارد. از آن‌ها که خودش می‌تواند کنترل کند. کنترل را دستش می‌گیرد. هیچ وقت دکمه تزریق مرفین را نمی‌زند.

به او خرده یخ می‌دهم و می‌روم روی تخت کناری‌اش. نیمه شب به خانه می‌روم. صبح زنگ می زند و بیدارم می‌کند.

می‌گوید: «مث چی دارن گل می فرستن. از بیمارستان، از اورژانس، از کلینیک.»

دکترها مثل آتش نشان‌ها هستند. وقتی بلایی سر یکی از خودشان بیاید قاطی می‌کنند.

با غرور می‌گوید: «سِرم رو از دستم درآوردن، روی صندلی نشستم. یه کم آبمیوه خوردم و دستشویی هم رفتم. نمی تونستن از این بهتر باشن. البته که منم مریض خوبی هستم.»

حرفش را قطع می‌کنم: «چیزی از خونه نمی خوای؟»

«جوراب تمیز، شلوار گرمکن، برس سر، خمیردندون، صابون صورتم، رادیو و شایدم یه نوشابه رژیمی.»

«فقط چند روز قراره اونجا بمونی.»

«خودت پرسیدی چی لازم دارم. یادت نره به سگ غذا بدی.»

 

پنج دقیقه بعد گریه کنان زنگ می زند: «من سرطان تخمدان دارم.»

از در می‌دوم بیرون. وقتی می‌رسم اتاق خالی است. منتظر یک صحنه عظیم رمانتیک هستم. منتظرم از من بیاویزد. به من بگوید که چقدر دوستم دارد، چقدر متأسف است که این دوره بد را داشتیم، چقدر به من احتیاج دارد، مرا می‌خواهد، الان بیش از همیشه. تخت خالی است. برای یک لحظه فکر می‌کنم مرده است، از پنجره بیرون پریده، فرار کرده است. نبودنش ترسناک است. از دستشویی صدای سیفون میاید. لباس کامل پوشیده، از دستشویی بیرون می‌آید و می‌گوید: «می خوام برم خونه»

«می خوای گلا رو ببریم؟»

«مال منن. نه؟ فکر می‌کنی همه پرستارا می دونن که من سرطان دارم؟ نمی خوام کسی بفهمه.»

پرستار با صندلی چرخدار می‌آید. ما را پایین به لابی می‌برد. گل‌ها را در ماشین می‌گذارد و می‌گوید: موفق باشین.

زنم می‌گوید: «این می دونه.»

در بزرگراه لانگ آیلند هستیم. شماره می‌گیرم و رانندگی می‌کنم. به دکترِ زنم در نیویورک تلفن می‌کنم.

دکتر می‌گوید: «باید سریع بره پیش کیبوویتز.»

«فکر می‌کنی تخمدانم رو از دست بدم؟»

همه چیز را از دست می‌دهد. این را غریزی می دانم.

خانه هستیم. او در تختخواب است و سگ در دامنش. دزدانه زیر پانسمان را نگاه می‌کند. زخمش ناجور است. بی دقتی، توهین غیرقابل باور: «فکر می‌کنی بتونن اینو درستش کنن؟»

صبح می‌رویم پیش کیبوویتز. دوباره روی میز است و پاهایش روی رکاب است، در وضعیت زایمان، منتظر. قبل از آمدن دکتر توسط هفت دانشجو مصاحبه و بررسی می‌شود. ازشان متنفرم. ازشان متنفرم برای حرف زدن با او، برای دست زدن به او، برای تلف کردن وقتش. از کیبوویتز متنفرم برای بیشتراز یک ساعت منتظر نگه داشتنش روی میز.

و او از دستم عصبانی است که آزرده شده‌ام.«دارن کارشون رو انجام می دن.»

کیبوویتز می‌رسد. او گنده است، مثل بازیکن‌های هاکی. یک جانور گردن کلفت. فهمیدنش سخت است که چطور یک مرد می‌تواند تومور شناس بیماری‌های زنان باشد. سریع می‌فهمم که او از دکتر خوشش می‌آید. هر کاری که بگوید می‌کند.

در حالی که روی یک چهارپایه بین دو پایش می‌نشیند می‌گوید: «یه کم بیا جلوتر.» باسنش را بلند می‌کند و سر می‌خورد جلوتر. او را معاینه می‌کند. زیر گاز را نگاه می‌کند. «ناجور» می‌گوید: «لباس بپوش و بیا اتاقم.»

می‌گوید: «من عدد می خوام. احتمال زنده موندن.»

او می‌گوید: «من با عدد کار نمی‌کنم.»

«من عدد می خوام.»

شانه بالا می‌اندازد: «هفتاد درصد چطوره؟»

«هفتاد درصد چی؟»

«هفتاد درصد پنج سال زندگی می کنن.»

من می‌پرسم: «بعدش؟»

می‌گوید: «بعدش بعضی‌ها نمی کنن.»

او می‌پرسد: «چی باید بیرون بیاد؟»

«چی رو می خوای نگه داری؟»

«می‌خواستم بچه دار شم.»

این یک مذاکره ظریف است. راجع به هر بخش بحث می‌کنند. او می‌گوید: «می تونم یه تخمدان رو در بیارم. بعد از شیمی درمانی می تونی سعی کنی و حامله شی و بعد از این که بچه دار شدی می تونیم بقیه رو در بیاریم.»

من می‌پرسم: «واقعاً بعد از شیمی درمانی می شه بچه دار شد؟»

دکتر شانه بالا می‌اندازد: «معجزه‌ها همیشه اتفاق میفتن.» می‌گوید: «مشکل این جاست که اگر مرده باشی نمی تونی بچه رو بزرگ کنی. لازم نیست الان تصمیم بگیرین، یکی دو روزه به من خبر بدین. منم اتاق عمل رو برای جمعه صبح رزرو می‌کنم.» با من دست می‌دهد: «از آشناییتون خوشحال شدم.»

می‌گوید: «می خوام بچه داشته باشم.»

می گویم: «من می خوام تو رو داشته باشم.»

بیش از این چیزی نمی‌گویم. هر چه بگویم او برعکسش را انجام خواهد داد. ما در همان نقطه ایم—لج، سرزنش و اشتباه. من نمی‌خواهم مسئول باشم. در اتاق مشاوره را باز می‌کند. داد می زند: «دکتر» دلش، زخمش، جراحتش را محکم در دست می‌گیرد و می‌دود دنبالش در راهرو. فریاد می زند: «درش بیار. همش رو در بیار»

او چارت در دست مقابل یک اتاق معاینه دیگر ایستاده است.

سرش را تکان می‌دهد. از طریق واژن خارجش می‌کنیم. هر دو تخمدان، رحم، دهانه رحم، … و آپاندیست رو اگر قبلاً تو بیمارستان ساوت همپتون درش نیورده باشن. بعد یک دریچه توی سینت می ذاریم و معرفیت می‌کنیم برای شیمی درمانی. هشت دور باید کافی باشه.

او سر تکان می‌دهد.

«جمعه می‌بینمت.»

می‌رویم. دستش را می‌گیرم و کیسه کتاب‌هایش را روی دوشم میآ ندازم. سعی می‌کنم هر قدر که ممکن است یک نفر خوب باشد خوب باشم.

«چرا نمی گن خالی کردن؟ چرا نمیان راحت بگن جمعه نه صبح می خوایم خالیت کنیم. آماده باش.»

«می خوای ناهار بخوری؟ یه کم سوپ؟ یه رستوران خوب این اطراف هست.»

گر گرفته به نظر می‌رسد. دستم را می‌گذارم روی پیشانی‌اش. دارد می‌سوزد: «تب داری، به دکترت گفتی؟»

«ربطی نداره.»

 

دیرتر، وقتی خانه هستیم می‌پرسم: «روز سوم آشناییمون یادته؟ یادت میاد که ازم پرسیدی آگه مجبور بودی با دست خالی خودت رو بکشی چه جوری خودت رو می‌کشتی؟ من گفتم دماغم رو می‌شکستم و با زور پیش می‌رفتم تا مغزم، وتو گفتی که با دست خالی رحِمِت رو می‌گرفتی و از توی واژنت می‌کشیدی بیرون و پرت می‌کردی وسط اتاق.»

«حالا که چی؟»

«هیچی. همین طوری یهو یادم اومد. مگه قرار نیست کیبوویتز رحِمِت رو از واژنت بکشه بیرون؟»

«فکر نکنم پرتش کنه وسط اتاق.» با مکث می‌گوید: «مجبور نیستی حالا که من سرطان دارم با من بمونی. من بهت احتیاج ندارم. به هیچ کس احتیاج ندارم. به هیچ چی.»

«اگر می‌رفتم برا این نبود که سرطان داری. ولی اگر برم عوضی به نظر می‌رسم. همه فکر می کنن من نتونستم تحمل کنم.»

«من به همه اطمینان می دم که به خاطر من بوده که من یه هیولا بودم، یه هیولای سخت و سرد که تو رو از خودش رونده.»

«هیچ کس باور نمی کنه.»

ناگهان بادی از او خارج می‌شود وخجالت زده می‌دود طرف دستشویی- انگار که اولین بار است در زندگیش که مجبور است برود دستشویی. در حالی که در دستشویی را محکم می‌کوبد فریاد می زند: «زندگی‌ام به گند کشیده شده.»

«کمترینش همینه.»

وقتی بیرون می‌آید آرام تر است. می‌خزد کنار من روی تخت، در خود پیچیده، لرزان.

می‌گیرمش: «می خوای عشق بازی کنیم؟»

«یعنی آخرین بار قبل از این که من دیگه زن نباشم، قبل از این که یه غلاف پیر خشک بشم؟»

به جای عشق بازی می‌جنگیم. شبیه هم هستند. دراماتیک و تهلیل برنده. وقتی تمام می‌شود، غلت می‌زنم و در گوشه سفت تخت، طرف خودم می‌خوابم.

می‌گوید: «یائسگی با عمل جراحی. خیلی قطعی به نظر میاد.» به طرفش بر می‌گردم. دستش را می‌گذارد آنجایش: «فکر می‌کنی موهایم را تیغ می‌زنند؟»

نخواهم توانست زن سرطانی را ترک کنم. من از آن آدم‌هایی نیستم که زن سرطانی را ترک می‌کنند، اما نمی‌دانم با یک زن سرطانی که عوضی است چه باید کرد. آرزو می‌کنی که سرطان انگیزه ای بشود که خودش را دوباره ارزیابی کند که آن را یک فرصت حساب کند، یک نشانه؟ تا جایی که به او مربوط است، چیزی به عنوان ارتباط روح-جسم وجود ندارد. علم هست و قانون. واقعیت هست و هر چیز دیگری مزخرف است.

 

جمعه صبح، هنگامی که در اتاق ثبت نام بیمارستان منتظر است تا شماره‌اش را صدا کنند، یک لیست دیگر را بلند بلند می‌گوید. «وصیت نامم روی کمد لباس‌هاست. طرف چپ. اگر اتفاق بدی افتاد، دوشاخش رو بکشین. عمل قهرمانانه ممنوع. می خوام سوزونده شم. همه اعضام رو ببخشین. بدین بره. همشو. تا آخرین تیکه.» مکث می‌کند «فکر کنم دیگه الان که آلوده‌ام کسی منو نمی خواد.» کلمه «آلوده» را با چندش و ناامیدی می‌گوید، انگار که باخته باشد یا خودش را آلوده کرده باشد.

نزدیک هشت شب کیبوویتز می‌آید بیرون و به من می‌گوید که کارش تمام شده. «همه چیز مثل ماکارونی و پنیر چسبیده بود بهم. بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشید، هم توی لوله‌های تخمدان و هم تو جداره شکمش یه چیزایی بود. همش روتمیز کردیم.»

روی صندلی چرخدار بر می‌گردد به اتاقش، ناراحت، پریشان، عصبانی.

می‌پرسد: «چرا نیومدی منو ببینی؟» لحنش متهم کننده است.

«تمام مدت من این جا بودم. اون طرف در. منتظر نتیجه.»

جوری رفتار می‌کند که انگار حرفم را باور نمی‌کند. انگار که در تمام مدتی که او روی تخت بوده من با یک منشی بخش خدمات مریض لاس زده‌ام.

«چه احساسی داری؟»

«احساس این که رفتم یه کشور دیگه و چمدونهام گم شده.»

به خود می‌پیچد. من بالشش را، حالت تخت را تنظیم می‌کنم.

«چی درد می کنه؟»

«چی درد نمی کنه؟ همه چیز دردناکه. نفس کشیدن دردناکه.»

چون دکتر است و چون در همین بیمارستان رزیدنتیش را گذرانده، به من تختخواب سفری کوچکی می‌دهند که کنار اتاق مستقر شوم. برای بازکردنش که خم می‌شوم، چیزی در پشتم اتفاق میفتد، درد داغ سوزانی در پشتم پخش می‌شود. خودم را به زمین نزدیک می‌کنم و پتو را در دستم نگه می‌دارم.

خوشبختانه او خواب است.

پرستاری که می‌آید نشانه‌های حیاتی او را چک کند مرا می‌بیند. «مشکلی دارین؟»

می گویم: «قبلاً هم این طوری شده. فقط همین جا دراز می‌کشم ببینم چی می شه.»

برایم بالشی می‌آورد و رویم را با پتو می‌پوشاند.

اریک و انید می‌آیند. زنم هنوز خوابیده و من هنوز روی زمین هستم. اریک بالای سرم می‌ایستد.

اریک زمزمه می‌کند: «متاسفیم. پیغامت رو تا امروز نگرفته بودیم. رفته بودیم خونه پدر و مادرانید، شمال ایالت.»

«شوکه کننده ست، ناگهانی، بی ربط» انید می‌رود که نگاهی به زنم بیندازد. «انگار تو حالت خیلی بدیه. پیشونیش چین خورده. درد داره؟»

«فکر کنم.»

اریک می‌گوید: «اگر کاری هست که ما می تونیم انجام بدیم لطفاً بگو.»

«راستش می شه سگ رو یه کم بگردونین.» کلیدها را از جیبم در می‌آورم و در هوا می‌گیرم. «تمام روز خونه تنها بوده.»

اریک می‌گوید: «سگ رو ببریم بیرون: فکر کنم می تونیم.» و برای تأیید به انید نگاه می‌کند.

انید می‌گوید: «صبح دوباره بهتون سر می‌زنیم.»

«قبل از این که برین، یه بسته پرکوست تو کیفش هست. دو تا بهم بدین.»

وسط شب بیدار می‌شود. «کجایی؟»

«من همین جام».

به اندازه کافی دارو خورده که راجع به جزییات نپرسد. حدود شش چشم‌هایش را باز می‌کند و من را روی زمین می‌بیند.

«کمرت؟»

«آره»

می‌گوید: «سرطان هر چیز دیگه ای رو کم اهمیت می کنه.» و به خواب می‌رود.

وقتی مرد نظافتچی با تی خیس می‌آید، خودم را از زمین بلند می‌کنم. تا ایستاده‌ام خوبم.

زنم می‌گوید: «یه جوری راه میری انگار چوب تو کمرت گذاشتن.»

در حالی که سعی می‌کنم خودم را مشتاق نشان بدهم می‌پرسم: «کاری هست برات انجام بدم؟»

«می شه برام سرطان داشته باشی؟»

گروه مدیریت درد می‌آیند تا میزان راحتی زنم را اندازه بگیرند.

یکیشان می‌پرسد: «بین یک تا ده، چقدر درد داری؟»

زنم می‌گوید: «پنج.»

می گویم: «دروغ می گه.»

«دروغ می گی؟»

«تو چطوری می‌فهمی؟»

متخصص می‌رسد. زنم را که توی تخت می‌بیند می‌گوید: «من تو رو می‌شناسم. با هم همکلاس بودیم.»

زنم سعی می‌کند لبخند بزند.

«تو باهوش‌ترین بودی تو کلاس. حالا ببین» پرونده زنم را می‌خواند: «سرطان تخمدان! تو. وحشتناکه.»

زنم روی تخت بیمارستان نشسته و در یک سطل فلزی بالا می‌آورد، مثل یک میمون اهلی مسموم. ماده سبزی را مثل جانوری ناشناخته بالا می‌آورد. تد، رییسش مسخ شده نگاهش می‌کند.

اتاق پر از آدم است. آدم‌هایی که نمی‌شناسم، آدم‌های پزشکی، کسانی که باهاشان در یک دانشگاه بوده، کسانی که باهاشان رزیدنتیش را گذرانده، مردی که او انگشتش را درمان کرده، فامیلی که من هیچ وقت ندیده‌ام. نمی‌دانم چرا نمی‌توانند عذرخواهی کنند، چرا از اتاق بیرون نمی‌روند. نمی‌فهمم چرا هیچ چیز خصوصی وجود ندارد. همه طوری میخکوب نگاهش می‌کنند انگار که هیچ وقت قبلاً کسی را ندیده‌اند که بالا بیاورد.

نمی‌خوابد. نمی‌خورد. بلند نمی‌شود و راه نمی‌رود. می‌ترسد که تختش را ترک کند. می‌ترسد که سطلش را ترک کند.

برای در علامتی درست می‌کنم. از پرستار بخش یک ماژیک سیاه قرض می‌گیرم و با حروف بزرگ سیاه می‌نویسم: مزاحم نشوید.

آن‌ها در را باز می‌کنند. با کادو، گل، خوراکی و کتاب وارد می‌شوند. «علامت رو دیدم. حدس زدم که برای بقیه نوشتین.»

بزاق سبزی را از روی لب‌هایش پاک می‌کنم.

می‌پرسم: «می خوای از شر همه راحت شم؟»

می‌خواهم از شر همه راحت شوم. فکر این که این آدم‌ها حقی بر او دارند، حقی برای سرگرم کردنش، حواسش را پرت کردن، آزار دادنش، من را دیوانه می‌کند. «بهشون بگم برن؟»

سرش را تکان می‌دهد. «فقط گلا. گلا حالم رو به هم می زنن.»

یک ساعت بعد سطل را دوباره خالی می‌کنم. اتاق شلوغ می‌ماند. کنار تخت بیمارستانش زانو می‌زنم و زمزمه می‌کنم: «من دارم میرم.»

او زمزمه می‌کند: «برمی گردی؟»

«نه»

به طرز عجیبی نگاهم می‌کند. «کجا میری؟»

«دور.»

«برای من یه نوشابه رژیمی بیار.»

نکته را نمی‌گیرد.

دیدنش در روپوش لک شده غم انگیز است. در وسط تخت، ناتوان از بیرون کردن آدم‌ها، ناتوان از تمام کردنش.

پیجر به روپوش بیمارستانش وصل است، چند بار خاموش می‌شود. تلفن‌ها را جواب می‌دهد. همیشه تلفن‌ها را جواب می‌دهد. تصور می‌کنم که می‌گوید: چرا اذیتم می کنین؟ من گرفتارم. من سرطان دارم.

دیرتر، کنار تختش هستم، نگاهش می‌کنم. به طور فزاینده ای زیباست. آسیب پذیرتر از همیشه، زنانه تر.

«عزیزم.»

«چیه؟» لحنش مانند یک پرنده تحقیر شده است. کووو. «چی؟ به چی نگاه می‌کنی؟ چی می خوای؟ کوووو»

«هیچی.»

با دستمال مرطوب تمیزش می‌کنم.

شکایت می‌کند: «داری غلغلکم می دی.»

مردی در راهرو به من می‌گوید: «حواست باشه بهش بگی که هنوز به نظرت جذابه. شوهر زن‌هایی که جراحی پستان می کنن باید به زن هاشون یادآوری کنن که زیبا هستن.»

می گویم: «جراحی رحم داشت.»

«اونم همین طور.»

 

دو روز بعد، پانسمان را باز می‌کنند. من در اتاق هستم وقتی که رزیدنت با قیچی بزرگی شبیه انبر وارد می‌شود و کیلومترها پارچه را از درون او بیرون می‌کشد، توده‌های پنبه و گاز، خونین مثل صحنه جنگ؛ مانند شعبده بازی جادویی است که اشتباه شده باشد، یکی از آن شوخی‌ها در مورد تعداد آدم‌هایی که می‌توان در یک باجه تلفن جا داد، بیشتر و بیشتر از درونش بیرون میاید.

می‌پرسد: «چیزی مونده اون تو؟»

رزیدنت سرش را تکان می‌دهد: «الان دیگه به چیزی وصل نیست. مثل یک آستین نا متصل. اگر خون ریزی کرد نگران نشو، یا اگر بخیه ای بیرون اومد.» پرونده را نگاه می‌کند و او را مرخص می‌کند: «کیبوویتز استراحت پلویک تجویز کرده، شش هفته.»

می‌پرسم: «پلویک؟»

زنم می‌گوید: «سکس ممنوع.»

مشکلی نیست.

در خانه چهل و هشت ساعت فیلم در مورد هولوکاست نگاه می‌کند. اگرچه ادعا می‌کند که همه چیز را جدا جدا می‌بیند، ناگهان خودش را شبیه زندانی‌های بی مو و قحطی زده جنگ می‌بیند. خودش را یک قربانی می‌بیند. به جنازه عریان یک زن اشاره می‌کند. «این منم.» می‌گوید: «دقیقاً احساسیه که دارم»

می گویم: «این مرده.»

«دقیقاً.»

هوشیاری ناخوشایندش رفته. هنگامی که بالشش را مرتب می‌کنم، باتونی که زیر تخت گذاشته به بیرون می غلطد. می‌گوید: «بذارش تو کمد.»

در حالیکه هلش می‌دهم زیر تخت می گویم: «چرا؟»

«چرا با باتون زیر تخت باید خوابید؟ چرا باید کاری کرد وقتی آدم سرطان داره؟»

در یک وقفه میان فیلم شعاح و فیلم غم و حسرت ضربه ای به من می زند. می‌گوید: «دلم برای اعضام تنگ می شه. شاید یکی از اون تخمک‌های از دست رفته یک آدم خاصی بود، یه کسی که می تونست یه چیزی رو درمان کنه، یه کسی که می تونست یه چیز فوق العاده اختراع کنه. هیچ وقت نمی شه فهمید کیا اون تو بودن. همشون بچه‌های از دست رفته منن.»

«متاسفم.»

متهم کننده به من نگاه می‌کند: «برای چی؟»

«همه چی.»

«سی و هشت ساله‌ها سرطان نمی گیرن. مرض لایم می گیرن، یا آپاندیس. مواقع نادر جاهای دیگه دنیا دوقلوی به هم چسبیده به دنیا میارن. همین.»

نیمه شب بیدار می‌شود. پتوها را کنار می زند. «نمی تونم نفس بکشم. دارم می‌پزم. پنجره رو باز کن، گرممه. خیلی گرممه.»

«می دونی چته؟»

«یعنی چی؟»

«داری گر می‌گیری.»

«نخیر.» جوری می‌گوید که انگار به او توهین کرده‌ام «انقدر زود شروع نمی شه.»

شروع می‌شوند.

فریاد می زند: «برو کنار، دور شو از من. همین نزدیک بودن به تو منو ناراحت می کنه، حرارت بدنمو به هم می ریزه.»

دوشنبه شیمی درمانی را شروع می‌کند.

از پرستار می‌پرسد: «کچل میشم؟»

نمی‌توانم زنم را بدون مو تصور کنم.

پرستار در حالیکه به دستگاه جادویی وصلش می‌کند می‌گوید: «بیشتر زن‌ها قبل از این که اتفاق بیفته کلاه گیس می خرن.»

یکی از زن‌های دیگر که سرش را در تور قرمزی پیچیده خم می‌شود و زمزمه می‌کند: «شوهرم می گه شبیه ستاره‌های پورنو شده‌ام.» چشمک می زند. ابرو ندارد. مژه ندارد. هیچ.

می‌رویم خرید کلاه گیس. همه مدل‌ها را امتحان می‌کند، همه شکل‌ها و رنگ‌ها. مثل مردی در لباس زنانه به نظر می‌رسد، انگار کاستوم نامناسبی برای هالوین پوشیده باشد، انگار همه‌اش یک شوخی ترسناک باشد.

می‌گوید: «شاید موهای من نریزه؟»

زن فروشنده می‌گوید: «اشکال نداره. بیمه پولش رو می ده. به دکترتون بگین یه نسخه بنویسه برای موی مصنوعی.»

زنم می‌گوید: «من دکترم.»

زن فروشنده گیج به نظر می‌رسد. می‌گوید: «خب.» و کلاه گیس دیگری را روی سر زنم می‌گذارد.

کلاه گیس را می‌خرد. من هیچ وقت نمی‌بینمش. کلاه گیس را میاورد خانه و بلافاصله می‌گذاردش توی کمد. می‌گوید: «شبیه لیندا ایوانزه. شبیه یکی توی داینستی. من نمی تونم.»

پوست سرش شروع می‌کند به جزجز کردن. مویش درد می‌کند. «انگار یکی موهام رو گرفته و با تمام قدرت می کشه.»

می گویم: «داره شروع می شه. مثل بمب ساعتیه. تیک تیک می کنه و بعد منفجر می شه.»

«چی هستی تو؟ دکتری؟ یهو همه چیو می دونی؟ در مورد سرطان، یائسگی، همه چی؟»

صبح موهایش می‌ریزد. موهایش همه جای بالش است. همه جای کف حمام.

وقتی با انید و اریک برای شام می‌رویم بیرونانید می‌گوید: «موهات واقعاً نمی ریزه.» انید موهای زنم را لمس می‌کند و دستش را به موهایش می‌کشد انگار آرام بخش باشد. دستش پر از موهای زنم می‌شود. موهای زنم را کنده است. سعی می‌کند برشان گرداند. با دستپاچگی برشان می‌گرداند.

«فراموش کن که نگران زدن موهای اون جام بودم. قراره که همش بریزه بره تو چاه توالت.»

شبیه موش صحرایی شده است. شبیه چیزی که جویده شده و بعد بیرون انداخته شده؛ مانند چیزیی که کسی سعی کرده با برق خشکش کند و موفق نشده. در چهار روز هشتاد درصد موهایش ریخته.

لخت می‌ایستد مقابلم: «منو ثبت کن.»

عکس می‌گیرم. فیلمش را می‌برم به یکی از آن مغازه‌هایی که نوشته ای پشت پنجره‌شان هست که می‌گوید- ما سانسور نمی‌کنیم.

به او یک کلاه بیس بال می‌دهم که سر کار بپوشد. او هر روز می‌رود سر کار. هر چه پیش بیاید یک روز را هم از دست نمی‌دهد.

من، درست برعکس او، نمی‌توانم کار کنم. از وقتی که این اتفاق افتاد کارم نابود شده است. روزم را به عنوان نگهدارنده احساسات می‌گذرانم، محافظ حساسیت‌ها.

می‌گوید: «تقصیر من نیست. چه غلطی می‌کنی تمام روز که من تو بیمارستانم؟»

نیرو گرفتن.

کلاه بیس بال را یک هفته سرش می‌گذارد. بعد تیغ را بر می‌دارد و باقی مانده موهای نازک را می‌تراشد و بی مو می‌رود سر کار، بدون کلاه، بدون کلاه گیس- عریان.

چیزی تحسین برانگیز و خشن در کچل بودنش است، انگار به دیگران می‌گوید- من سرطان دارم و باید باهاش کنار بیایید.

شب که از بیمارستان بر می‌گردد می‌پرسم: «چه احساسی داری؟»

«هیچی.»

«چطور هیچ احساسی نداری؟»

با خوشحالی می‌گوید: «من از آهن و چوبم.»

در حالی که به خواب می‌رویم برایم داستانی تعریف می‌کند: «واقعیه. وقتی داشتم می‌رفتم بیمارستان اتفاق افتاد. اتفاقی خوردم به یه نفر. گفتم ببخشید و رد شدم. او دنبالم دوید»: هی پسر، هی پسر. تو شونه سرم رو از تو دستم انداختی و باید بری برش داری. «من برگشتم- ما خوردیم به هم و من گفتم ببخشید و همین کافیه.» تو از قصد به من تنه زدی پسر سفید. «من گفتم که من پسر نیستم.» خب پس چی هستی؟ سرطانی؟ یا خراب؟ یه زن خراب کچل لعنتی؟«من برگشتم و دویدم دنبالش. داد زدم: احمق دیوونه لعنتی. چهار بار گفتم احمق دیوونه لعنتی. خوش شانس بود که عوضی رو نکشتم.»

من فکر می‌کنم عقلش را از دست داده. فکر می‌کنم خوش شانس بوده که مرد او را نکشته.

می‌ایستد روی تخت- لخت. ژستی شبیه بدن سازها می‌گیرد. می‌گوید: «مرد سرطانی.» عضلاتش را سفت می‌کند و یک سوپر قهرمان جدید می‌سازد: «مرد سرطانی.»

خوشبختانه بیمه خوبی دارد. صورت حساب جراحی می‌آید، با جزییات. بر اساس هر عضو خارج شده پول می‌گیرند. تخمدان ۷۰۰۰ دلار، آپاندیس ۵۰۰۰ دلار، روی هم شده ۷۲۰۰۰ دلار. می‌گوید: «همش تو یه روز کاری.»

روی تخت دراز کشیده‌ایم. کنارش خوابیده‌ام و روزنامه می‌خوانم.

می‌گوید: «می خوام برم یه جزیره دورافتاده، تنها. نمی خوام برگردم تا همه چی تموم شه.»

«رو یه جزیره دورافتاده هستی؛ اما بدبختانه منو با خودت بردی.»

مرا نگاه می‌کند: «هیچ وقت تموم نمی شه. می دونی؟ قرار نیست بچه دار بشم و قراره بمیرم.»

«واقعاً فکر می‌کنی داری می‌میری؟»

«آره.»

می‌روم به سمتش.

«نه.» می‌گوید: «دنبال دردسر نگرد.»

«نمی‌گردم. دارم سعی می‌کنم با محبت باشم.»

«من احساس محبت نمی‌کنم.» می‌گوید: «من به هیچ کس احساس وابستگی فیزیکی نمی‌کنم. حتی خودم.»

«داری منو هل می دی عقب.»

می‌گوید: «دارم بهتر میشم.»

«هیجده هفته شده.»

گلبول‌های سفیدش کم شده‌اند. پنج شب پشت سر هم نوپاژن برایش تزریق می‌کنم که گلبول‌هایش زیاد شود. به من یاد می‌دهد که چطور سرنگ را آماده کنم، چطور سوزن را به ماهیچه پایش فرو کنم. هر بار تزریق می‌کنم از او عذرخواهی می‌کنم.

«برای چی؟»

«چون اذیت می شی.»

در حالیکه سوزن را دور می‌اندازد می‌گوید: «بی خیال»

می‌پرسم: «می شه یه بغل بدی؟»

به من خیره می‌شود: «چرا اصرار می‌کنی؟ چرا ازم چیزایی می خوای که نمی تونم انجام بدم؟ چیزایی که نمی تونم بدم.»

«بغل؟»

«نمی تونم.»

«هر کسی می تونه یه بغل بده. می تونم برم دربونو بغل کنم.»

«پس بکن.» می‌گوید: «باید با کسی ازدواج کرده باشم که مثل یه گل گلخونه ای باشه. یکی که هیچی نخواد.»

«آب؟»

«خیلی کم. یکی که مثل کاکتوس باشه یا ارکیده.»

به او می گویم: «انگار داری سعی می‌کنی انسان نباشی.»

«هیچ علاقه ای به انسان بودن ندارم.»

این اطلاعاتی است که باید خوب بهشان توجه کنم. دارد چیزی به من می‌گوید و من گوش نمی‌دهم. چیزی را که می‌گوید باور نمی‌کنم.

تنها با اریک و انید برای شام می‌روم بیرون.

آن‌ها می گویند: «عجیبه. آدم فکر می کنه سرطان باید نرم ترش کنه، قدرشناس تر. آدم فکر می کنه اون باید یه لحظه صبر کنه و فکر کنه می خواد با بقیه زندگیش چی کار کنه. وقتی ازش می‌پرسی چی جواب می ده؟» آن‌ها می‌خواهند بدانند.

«هیچی. می گه هیچی نمی خواد. هیچ نیاز یا آرزویی نداره. می گه هیچی برای دادن نداره.»

اریک و انید سرهایشان را تکان می‌دهند: «می خوای چی کار کنی؟»

شانه‌هایم را بالا می‌اندازم. هیچ چیزش جدید نیست، هیچ چیزش فقط به خاطر این نیست که سرطان دارد. مهم است که این را یادم نرود. همیشه همین جوری بوده. الان کمی بدتر شده.

چند روز بعد زنی زنگ می زند. او و شوهرش آدم‌هایی هستند که ما گاهی می‌بینیم.

«سلام. چطوری؟ تام چطوره؟»

می‌گوید: «تام یه آشغال عوضیه. نشنیدی؟ منو ول کرده.»

«کِی؟»

«دو هفته پیش. فکر می‌کردم می دونی.»

«یه کم تو باغ نیستم.»

«به هر حال. زنگ زدم ببینم دوست داری با هم ناهار بخوریم؟»

سر ناهار با من گرم می‌گیرد که خوب است. در واقع خیلی خوب است. مدت‌هاست کسی با من گرم نگرفته. در آخر، وقتی داریم قهوه می‌خوریم، دستش را رو می‌کند. «فکر کنم برات سواله که چرا من بهت زنگ زدم.»

می گویم: «فکر کنم.» اگر چه بسیار خوشحالم که ناهار خورده‌ام و به مشکلات کس دیگری گوش داده‌ام.

«شنیدم که زنت مریضه و سکس زیادی با هم ندارین. فکر کردم می تونیم با هم باشیم.»

نمی‌دانم کدام بخشش بدتر است. نبود مطلق هر جور دلبری، این که بیماری زنم را یادآوری می‌کند، فکر این که بیماری زنم باعث شود من با او بخوابم، حمله ناگهانیش- همه‌اش زیاد است.

«چی فکر می‌کنی؟ من حال به هم زنم؟ کاملاً چندش آور؟ این احمقانه‌ترین چیزیه که تا حالا شنیدی؟»

«من خیلی گرفتارم.» این را می گویم در حالیکه نمی‌دانم چه بگویم. نمی‌خواهم لحنم توهین آمیز باشد یا رنجیده. «فقط خیلی کار دارم.»

زنم از کار میاید خانه. «امروز یکی اومد. منو یاد تو انداخت.»

«مشکلش چی بود؟»

«از پنجره پریده بود بیرون.»

«مرد؟»

«آره.» دست‌هایش را در سینک آشپزخانه می‌شوید.

«وقتی به شما رسید مرده بود؟» چیزی در صدایش هست که باعث می‌شود از خودم بپرسم آیا او مرد را کشته است.

«تقریباً.»

می‌گوید: «داشته با زنش دعوا می‌کرده. تصور کن زنه رو. وایستاده وسط نشیمن، وسط یه جمله و اون پریده پایین. فرض کن، شانسش رو نداشته که فکرش رو تموم کنه.»

«آره. فرض کن نتونسته حرف آخرو بگه.» می‌پرسم: «سعی کرد جلوشو بگیره؟»

زنم می‌گوید: «نمی دونم. وقت نکردم گزارش پلیس رو بخونم. فقط فکر کردم ممکنه برات جالب باشه.»

«شام چی می خوای؟»

«هیچی.» می‌گوید: «گشنه نیستم.»

«باید یه چیزی بخوری.»

«چرا؟ من سرطان دارم. می تونم هر کاری دلم بخواد بکنم.»

 

چیزی باید اتفاق بیفتد.

برای پاریس بلیط می‌خرم. «باید بریم.» دنبال لغت جادویی می‌گردم. «وضعیت اضطراریه.»

«این طوری نیست که یه روز مرخصی بگیرم یا یه روز عصر بیام خونه و دیگه سرطان نداشته باشم. همه جا باهام میاد. فرقی نداره کجا باشم. به هر حال من خودمم. خودم با سرطان. پاریس هم سرطانیم.»

نقشه‌ها و کتاب‌های راهنما را بیرون می‌کشم. هر کاری که در آخرین سفرمان انجام داده‌ایم با ماژیک‌های فلورسنت علامت گذاری شده. جوری رفتار می‌کنم که انگار اگر قدم‌هایمان را به عقب برگردیم، اگر به جایی برگردیم که همه چیز خوب بود، خود به خود همه چیز اصلاح می‌شود، یک پدیده درمان روحی که همه چیز را سر جای خودش قرار می‌دهد.

بلیط های هواپیما را می‌خرم، میوه تازه، آب، مجله و ماسک ضد دود. خیلی‌ها نمی‌دانند اما فرو دادن دود یکی از دلایل اصلی مرگ در هواپیماست.

«فایدش چیه؟» در حالی که چیزهایی را در چمدان می‌گذارد می‌گوید: «می تونی همه کار بکنی و فکر کنی آماده ای، اما نمی دونی قراره چه اتفاقی بیفته. نمی دونی چی داره میاد طرفت تا وقتی بخوره تو صورتت.»

به کسی بیرون از خانه اشاره می‌کند: «اون دیوونه رو نگاه کن که از جلوی کامیون رد می شه- چرا اون سرطان نداره؟»

چمدانش را بلند می‌کند- زیادی سنگین است. چیزها را می‌برد بیرون. ماسک هوایش را روی تخت جا می‌گذارد. می‌گوید: «اگر هواپیما پر از دود بشه من خوشحال میشم. نفس عمیق می‌کشم. اولین کسی هستم که می‌میرم.»

ماسک هوایش را در چمدانم جا می‌دهم. با بارانیش، کفش‌های اضافیش و قطره ویتامین سی. چمدان را بلند می‌کنم. احساس می‌کنم یک حیوان باربر هستم، یک شرپا.

 

در فرانسه، مردم عادی عادت ندارند زن کچل ببینند. صدایش می‌کنند: «آقا.»

«آقا، نوبت شماست، آقا. آقا لطفاً بیاین این طرف، آقا.»

زنم شوهرم است. این را دوست دارد. لبخند می زند. چشم‌هایم را جذب می‌کند و ژست اهلی شده سوپر قهرمان/ بدنساز را می‌گیرد. می‌گوید: «مرد سرطانی.»

مأمور فرودگاه می‌پرسد: «سفرتون چیه؟ کاری یا تفریحی؟»

می گویم: «آشتی.» و او را نگاه می‌کنم: «مرد سرطانی.»

«کاری یا تفریحی؟»

«تفریح.»

پاریس فانتزی من است. آخرین تلاش مذبوحانه‌ام برای بازپس گرفتن ازدواجم، خودم، زنم.

هنگام پذیرش در هتل، سفر قبلمان را به یادش میاورم- آشپز انگشتش را برید. او انگشتش را نجات داد و بعد توانستند انگشتش را پیوند بزنند. می گویم: «یادته شام حسابی ای که به افتخارت ترتیب دادن؟»

می‌گوید: «مثلاً قرار بود تعطیلاتمون باشه.»

خدمتکار هتل ما را می‌برد به اتاقمان. روی میز سبد میوه بزرگی است و بطری‌های شامپاین و آب معدنی و یادداشتی که به ما خوشامد می‌گوید.

ناامیدانه می‌گوید: «به اندازه سابق خوب نیست.» در بطری آب معدنی را باز می‌کند و می‌نوشد. لب‌هایش جمع می‌شود. «حتی مزه آب هم بده.»

«شاید تویی شاید آب خوبه. شاید این تویی که مشکل داری.»

می‌گوید: «ما چیزها رو متفاوت می‌بینیم.» منظورش این است که خودش درست می‌گوید و من غلط.

می‌پرسم: «تو یه مود بد خاصی هستی یا همش برای سرطانه؟»

می‌گوید: «شاید مشکل تویی.»

راه می‌رویم، مقابل رودخانه و کنار لوور. نمی‌توانست چیزی بهتر از این باشد، کامل تر، با این وجود ناگهان از پاریس متنفر می‌شوم- زیبایی، لطافتش با اخلاق بد او به نظر تحقیرآمیز میاید. متوجه می‌شوم که هیچ نجاتی نیست، هیچ لحظه آشتی، رستگاری. همه چیز به طور نامتناهی وحشتناک است و دارد بدتر می‌شود.

از او می‌پرسم: «اگر انقدر ناراحتی، چرا ول نمی‌کنی بری؟»

«همش فکر می‌کنم تو عوض می شی.»

«اگر بیشتر از این عوض شم نمی تونم تصور کنم که کی میشم.»

«خب اگر من انقدر عوضیم تو چرا موندی؟»

«کارم همینه؛ که با تو بمونم و نرمت کنم.»

«من قطعاً نمی خوام نرم‌تر بشم. نمی خوام حتی یه سانت کوتاه بیام.»

روی سنگفرش پایش می‌لغزد، بازویش را می‌گیرم که نیفتد، به جایش تعادل خودم را از دست می‌دهم. نمی‌تواند من را نگه دارد. زمین می‌خورم و زود بلند می‌شوم.

می‌گوید: «تصور کن من چه حسی دارم. من دکترم و نمی تونم درستش کنم. نمی تونم خودمو خوب کنم، نمی تونم تو رو درست کنم-چه دکتر نکبتی.»

می گویم: «دارم تو رو از دست می دم.»

«خودم خودمو از دست دادم. منو نگاه کن- اصلاً شبیه خودم هستم؟»

«شبیه خودت رفتار می‌کنی.»

«شبیه خودم رفتار می‌کنم چون مجبورم. چون آدما روم حساب می کنن.»

«من روت حساب می‌کنم.»

«بس کن حساب کردنو.»

تمام کناره‌های تیلوری، پر است از فانفار- بزرگ‌ترین فانفار دنیا در میانه است.

دستش را می‌گیرم و می‌برمش طرفشان. می گویم: «بیا بریم.»

«دوست ندارم سوار شم.»

«بیا. مثل این اسب‌هاست که می چرخن. فقط عمودیه. یه کم زندگی کن.»

سوار می‌شود. هیچ کمربندی نیست، هیچ میله ایمنی. چیزی نمی‌گویم. امیدوارم متوجه نشود.

منتظریم که چرخ بچرخد. می‌پرسم: «قراره چه جوری تموم شه؟»

«آخرش من می‌میرم.»

فانفار شروع به چرخیدن می‌کند. بالا می‌رود و ما را به بالا و جلو می‌برد. پرواز می‌کنیم. اوج می‌گیریم. شهر پدیدار می‌شود. نفس بر است و بلند تر از چیزی که فکرش را می‌کردم. همیشه لحظه ای هست که احساس می‌کنی بیش از حد سریع است، بالا است، دور است، وسیع است و تو دوام نخواهی آورد؛ و بعد سرخوشی دوام آوردن است و هیجان زندگی کردن این لحظه و بی درنگ دلت می‌خواهد دوباره بچرخی.

زنم وقتی نزدیک بالاترین نقطه هستیم می‌گوید: «هیچ وقت تو زندگی‌ام انقدر ناراحت نبودم. فقط سرطان نیست. قبل از سرطان هم ناراحت بودم. ما دوره سختی داشتیم. با هم نمی‌سازیم. زوج ناجوری هستیم. قبول داری؟»

می گویم: «آره. زوج ناجوری هستیم ولی انقدر زوج ناجور خوبی هستیم که خیلی سخته تمومش کنیم.»

می‌گوید: «گیر افتادیم.»

می گویم: «معلومه.»

«نه منظورم فانفاره. دیگه حرکت نمی کنه.»

«گیر نیفتادیم. وایساده. توی راه وایمیسته.»

شروع می‌کند به گریه کردن: «همش تقصیر توه. ازت متنفرم؛ و هنوز مجبورم باهات کنار بیام. هر روز باید نگات کنم.»

«نه. مجبور نیستی. مجبور نیستی با من کنار بیای آگه نمی خوای.»

گریه‌اش را قطع می‌کند و من را نگاه می‌کند. «می خوای چی کار کنی؟ بپری؟»

«بقیه زندگی تو، یا زندگی من، هر چقدر بلند یا کوتاه، نباید انقدر بدبختانه باشه. نمی تونه این جوری ادامه پیدا کنه.»

می‌گوید: «می تونیم هر دوتامون خودمونو بکشیم.»

«چرا طلاق نگیریم؟»

بیشتر از آن چیزی که می‌توانم دارم ادای آدم بزرگ‌ها را درمی آورم. از بودن بدون او می‌ترسم، اما در هر دو صورت مرگ آور است.

فانفار ناگهان به جلو حرکت می‌کند.

من به پاریس آمدم چون می‌خواستم همه چیز را درست کنم و الان ناامیدانه می‌خواهم که از او دور شوم. اگر الان متوقف نشود هیچ وقت نمی‌شود. تا ابد ادامه پیدا می‌کند. او از سرطانش می‌میرد و ما همچنان در حال دعوا خواهیم بود. وحشت می‌کنم. احساس می‌کنم نمی‌توانم نفس بکشم. دارم خفه می‌شوم: باید بروم.

«کجا تموم می شه؟»

«چطوره خدافظی کنیم؟»

«بعدش چی؟ بلیط اپرا داریم.»

نمی‌توانم به او بگویم که دارم می‌روم. باید پنهانی بروم. باید نوک پا به عقب برگردم. باید مقدماتش را فراهم کنم.

دیگر حرف نمی‌زنیم. در وسط هوا آویزانیم، معلق. دیگر چیزی نداریم که به هم بگوییم. وقتی چرخ پایین میاید، سکوتمان قاطع تر می‌شود.

شروع می‌کنم به برنامه ریزی. در حقیقت نمی‌دانم چه کار دارم می‌کنم. تمام بعد از ظهر، هر جا که می‌رویم، چک‌های مسافرتی را نقد می‌کنم، نزدیک پنج هزار دلار فرانک در جیبم دارم. می‌خواهم بتوانم بدون گذاشتن رد پایی بروم، می‌خواهم خودم را از شر هر مشکلی در سر راهم خلاص کنم. در آن واحد هیجان زده و گیجم.

در راه اپرا یک شام سر شب می‌خوریم.

فرارم را برای درست بعد از قهوه تنظیم می‌کنم. می گویم: «آ…» جیبم را لمس می‌کنم. «عینک اپرا را جا گذاشتم.»

می‌گوید: «جدی؟ فکر کنم اومدی بیرون برش داشتی.»

«باید تو هتل باشه. تو برو. من می‌دوم میارمش. می دونی که متنفرم که نتونم صحنه رو ببینم.»

بلیطش را می‌گیرد. می‌گوید: «بدو. متنفرم از این که دیر برسی.»

این شجاعانه‌ترین کاری است که تا به حال انجام داده‌ام. به هتل برمی گردم و وسایل را می‌گذارم در کیفم. دارم می‌روم. دارم می‌روم که پرواز کنم و دور شوم. شاید هیچ وقت برنگردم. دوباره شروع می‌کنم، به عنوان یک آدم جدید- غیر قابل تشخیص.

تکانی می‌خورم تا کیف را از روی تخت بردارم. می‌کشمش بالا و زانویم در می‌رود. نزدیک است بیفتم اما خودم را نگه می‌دارم. کیف را می‌کشم و یک قدم بر می‌دارم. زیادی سنگین است. باید بدون کیف بروم. باید همه چیز را پشت سر بگذارم. کیف را می‌اندازم، اما همچنان دارم میفتم، خم می‌شوم، فرو می‌ریزم. درد است که داغ می زند، گسترده می‌شود، سرد و گرم، مثل آب بر پشتم و پاهایم می‌ریزد.

روی زمین دراز کشیده‌ام و فکر می‌کنم که اگر آرام بمانم، اگر فقط بتوانم نفسم را باز یابم و دنبال کنم درد می‌گذرد. آن جا دراز می‌کشم صبر می‌کنم که فلج بودنم فرو بنشیند.

می‌ترسم از این که همه چیز تمام شود و همچنان او به من انتخاب دیگری نداده است، به طور سیستماتیک حمایت از زندگی را متوقف کرده: سکس و حرف زدن. مشکل این جاست که علی رغم همه این‌ها او کسی است که من می‌خواهم.

ضربه ای به در می‌خورد. می دانم که او نیست. زود است برای این که او باشد.

داد می‌زنم به فرانسه: «بیا تو.»

خدمتکار هتل وارد می‌شود. علامت لطفاً مزاحم نشوید را گرفته دستش. من را که روی زمین می‌بیند می‌گوید: «وای، می خواین دکترو خبر کنم؟»

مطمئن نیستم که منظورش از دکتر زنم است یا دکتری غیر از زنم.

«نه.»

حوله ای از توی چرخش در میاورد و می‌گذارد زیر سرم. پتویی از کمد بیرون میاورد و رویم را می‌پوشاند. بطری شامپاین را باز می‌کند و برایم می‌ریزد و سرم را بالا میاورد که بتوانم بنوشم. از داخل چرخش برایم شکلات سیاه می‌آورد و کنارم می‌نشیند. شامپاین و شکلات را به من می‌خوراند و پیشانیم را مالش می‌دهد.

تلفن اتاق زنگ می‌خورد، ما توجهی نمی‌کنیم. گیلاسم را دوباره پر می‌کند. جوراب‌هایم را در می‌آورد و پاهایم را می‌مالد. دکمه‌های پیراهنم را باز می‌کند و سینه‌ام را ماساژ می‌دهد. دارم کمی مست می‌شوم. دارم کمی آرام می‌شوم که ضربه دیگری به در می‌خورد، ضربه ای که بدنم قبل از این که کاملاً بیدار شوم متوجه می‌شود. همه چیز سفت تر می‌شود. پشتم سخت تر می‌گیرد، از زانو به پایین بی حس می‌شوم.

«فکر کردم اتفاق وحشتناکی افتاده. هی به اتاق زنگ زدم و زنگ زدم. چرا جواب ندادی؟ فکر کردم خودتو کشتی.»

خدمتکار عذرخواهی می‌کند. داخل حمام می‌رود و یک حوله خنک برایم میاورد.

زنم می‌پرسد: «چی کار داری می‌کنی؟»

جوابی ندارم بدهم.

«از این ژست مومیایی بیا بیرون. دقیقاً داری چی کار می‌کنی؟ داشتی فرار می‌کردی و یهو کم اوردی؟ یه چیزی بگو.»

حرف زدن یعنی ادامه دادن. برای یک لحظه ساکت شده‌ام. یک گیاه گلخانه ای؛ اما هنوز به اندازه کافی برایش خوب نیستم.

خدمتکار می‌گوید: «فلج شده.»

«فلج نشده. من زنشم. دکترم. اگر واقعاً مشکلی بود می‌فهمیدم.»

 

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.