ویژه > داستان

جسد

جسد

جسدReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

مارکوس لمر که به خانه بازگشت، زنی برهنه بر فرش اتاق نشیمن خانه‌اش افتاده بود. موهای ژولیده زن یادآور نقاشی‌های کودکیش از لانهی کلاغ و شاخهی درختان بود. پوستش آنقدر درخشان بود، گویی لعابش داده بودند. مارکوس بااحتیاط به پشت برش گرداند. می‌خواست با او سخن گوید، بشناسدش و بفهمد در خانه او چه می‌کند، اما درست‌‌ همان لحظه مطمئن شد که با جسد زن مواجه است.

شتابان به سوی پنجره رفت و پرده‌ها را کشید. عصر بود و هوا هنوز روشن. چند روزی بود بهار از راه رسیده و خورشید یکساعت دیر‌تر از روزهای پیش، حدود ساعت ۶، غروب می‌کرد. همین چند هفته پیش ساعت چهار بعدازظهر دیگر از خورشید خبری نبود، اما حالا روز میل به خودنمایی بیشتری داشت. کمی دیگر این روشنایی طولانی ترو بدل به گرمای تابستانی می‌شد، گرمایی که هم الان نیز محسوس بود.

در این روزهای بهاری مارکوس که به خانه پا می‌نهاد، پرتو آفتاب بعداظهر به پیشوازش می‌آمد. اما امروز سردرد عجیبی داشت. میگرنش عود کرده بود و هیچ درمانی برایش نداشت، به خصوص که زنی مرده میان اتاق نشیمن در انتظارش بود.

اطراف دهان و بینی جسد پوسته پوسته بود، گفتی به جای رنده با آن‌ها چوب تراشیده‌اند. مارکوس جسد را بلند کرد و روی مبل نشاند. اما جسم بیجان بلافاصله باز روی زمین افتاد. مفصل‌هایش همچون ژله شده و تنش چون بادکنکی باد کرده بود. مارکوس باردیگر تلاش کرد بنشاندش، او را کمی رو به جلو خماند، درست مانند کسی که می‌خواهد بالا بیاورد، اما این­بار نیز جسد با سر روی پارکت کف اتاق فرو افتاد و سقوط پر سروصدایش مارکوس را به دنیای واقعی بازگرداند.

بی‌درنگ به سمت پخش صوت رفت و روشنش کرد. موسیقی کمکش می‌کرد چاره‌ای بیندیشد. نمی‌توانست جسد را همینطور روی زمین‌‌ رها کند، هم الان هم فاسد می‌شد و پوستش در حال تجزیه بود. درواقع این تنها کاری است که از جسد برمی­آمد، فروپاشی. مطمئنا زمینی چون خاک جنگل و یا باتلاق و یا هرچیز که سبب پوسیدنش شود، به تجزیه‌اش کمک می‌کند؛ اما در خانه چنین شرایطی مهیا نیست. باید راهی پیدا کند. کنترل را برداشت و صدای موسیقی را بالا‌تر برد.

یادش آمد چندی پیش ماکت چوبی هواپیمای بزرگی را پشت رادیاتور پنهان کرده بود. هفته پیش خانواده‌اش به دیدارش آمده بودند و او به هیچ روی نمی‌خواست، هواپیمایش را ببینند. فضای تهی بزرگی پشت رادیاتور بود؛ اما آیا جسد زنی بالغ آنجا جا می‌شد؟ مارکوس متری آورد و جسد را اندازه کرد؛ باید امتحانش می‌کرد. پس از نیم ساعت تلاش مداوم سر و قسمتی از بالاتنه زن بیرون ماند. تا حدودی موفق شده بود. لحظه‌ای آرام نشست، به سوی چارچوب در چرخید و در افکارش غرق شد. اصلا این زن چرا مرده بود؟ هیچ ردی از طناب و یا خون روی جسد نبود. تنش زخمی نبود؛ شاید مسموم شده و یا به مرگ طبیعی مرده باشد. زن جوان بود، مارکوس حدس زد، بین ۲۵ تا ۳۰.

بلند شد و خود را کش و قوس داد. نه، وحشتناک به نظر می‌رسید. ماکت هواپیما کاملا پشت رادیاتور پنهان می‌شد، اما اکنون هرکسی وارد اتاق شود، جسد زن را می‌بیند. باید جای دیگری برایش می‌یافت.‌‌ همان هنگام که جای جای آپارتمان را در ذهنش بررسی می‌کرد، جسد را از پشت رادیاتور بیرون کشید. از آنجا که جسد برهنه بود، قسمت‌هایی از تنش زخمی شد. پره‌های رادیاتور روی پوست سفیدش جا انداخته بود و چون کره بریده بودش. اما تنهاخونریزی‌اش بسیار اندک بودد، چرا که قلبش دیگر خون به رگ‌هایش نمی‌ریخت. با این وجود چند لکه بدترکیب روی زمین و رادیاتور باقی گذاشت. مارکوس به حمام رفت، دستمال نمداری آورد و پره‌ها را تمیز کرد. بهار بود، اما اگر لکه‌ها باقی می‌ماندند، زمستان بعد که باز رادیاتور روشن می‌کرد، حتما بوی بدی می‌داد.

جسد را بغل کرد و به اتاق جلویی کشاند. اینبار ردی بلند و سرخ از آن بر جای ماند. مارکوس سر تکان داد و به حمام رفت. دستمال دیگری آورد و زمین را پاک کرد.‌گاه چیزهایی به ذهنش می‌رسید، اینبار برای جلوگیری از وقوع دوباره اتفاق پیشپین، جسد را میان حوله بزرگی پیچید. حال می‌توانست به آسانی آن را روی زمین بکشد.

موسیقی تمام شده بود و گوینده در باره­ی نام‌های عامیانهی بیس، نی لبک و سازهای ضربی میان عوام سخن می‌گفت.

شب که شد، مارکوس جسد بسته­بندی­شده را در وان حمام گذاشت. صبح روز بعد خواب ماند؛ چرا که زنگ ساعت در خواب به گوشش به آوای وداع اندوهناک قورباغه‌ای آمده بود، که سوار بر راکتی کوچک در مدار استوا پرتاب شده است. اما هنوز اندک زمانی برای صبحانه‌ای کوچک باقی بود و سپس با اتوبوس به محل کارش رفت.

شب که بازگشت، به محض ورورد بویی نامطبوع به مشامش خورد. چندان شدید نبود، اما می‌شد حسش کرد. به حمام رفت. جسد همانطور بود که دیشب گذاشته بودش، فقط روی حوله، درست روی صورتش لکه‌ای شبیه برگ افرا افتاده بود.

در شرکت روز سختی را گذرانده بود و حال تنها حمامی گرم نیاز داشت. در وان آب گرم دراز بکشد و انگشت‌های پایش را بکشد و همه دردهایی، که در سرش در نوسانند، را به صدای کف صابون روی آب از ذهنش براند. شاید امروز باید از این لذت چشم می‌پوشید. اما این روند در طولانی مدت غیرممکن می‌شد. در واقع هم اکنون نیز عصبی بود. جسد را از وان بیرون کشید و به اتاق کناری سراند. وان را شست. تمام محتویات مواد شوینده را در وان خالی کرد و شست وشست، تا جایی که دیگر می‌توانست بدون حالت تهوع در آن دراز بکشد.

اما پیش از آنکه داخل وان شود، تصمیم گرفت جسد را در خالی کمد دیواری اتاق کار جای دهد. چرا پیش‌تر به فکرش نرسیده بود. پیشتر‌ها پرده کرکرهی لوله شده‌ای، که چون دینامیت با فتیله‌های سفید به نظر می‌رسد، را آنجا جا داده بود. جسد در کمد جا گرفت. اما وقتی خواست در را ببندد، کمی کج شد و جلوی در را گرفت. مارکوس تلاشش راکرد زوری جایش کند، حتی یکبار جسد در آغوشش افتاد. سرانجام دست‌هایش را با نوارچسب به دیواره کمد چسباند و سپس روی شکاف‌های تهویه هوای درهای کمد را چندبار با نوارچسب پوشاند. تا جایی که مطمئن شد، چند روزی از شر آن خلاص خواهد شد.

سه دقیقه‌ای می‌شد در حمام بود و با سردوش ورمی­رفت، که ناگهان صدای افتادن چیزی را شنید. آب را بست و گوش‌هایش را تیز کرد. سکوت محض. اما خوب می‌دانست صدا از کجا است. نیمه برهنه از حمام درآمد و به اتاق کار رفت.

دیدن زنی که نیمش در کمد و نیم دیگرش بیرون کمد آویزن، آنقدر خنده دار بود، که صدایی از بینی مارکوس خارج شود، صدایی که دلیلش تحریک مخاط بینی نبود، بلکه ناشی از قدرت تجسمش بود.

باید ابتدا جسد را خم می‌کرد و بعد آن بالا می‌گذاشتش؛ در اصل باید او را تا می‌کرد. آه خدایا- حتی اگر انسان به پیکر مار آفریده می‌شد، باز هم نمی‌توانست چنین انعطافی داشته باشد. اما چند لحظه بعد به خود نهیب زد، که او جسد است و نه یک انسان زنده و چینن مقایسه‌ای اصلا درست نیست.

شاید بهتر بود، جسد را اینگونه با دست وپاهای تا شده آنجا بگذارد. به این صورت هم حمل و نقلش آسان‌تر بود و هم جای کمتری می‌گرفت.

فرش اتاق نشیمن مارکوس منسوجی بود از روزهایی دور. این فرش چند نسل خانواده را به خود دیده بود، سبکی گام‌های کودکان و سنگینی گام‌های سالخوردگان را تاب آورده بود و عروس‌ها و داماد‌ها و مهمانان جشن‌ها بر آن پا نهاده بودند. الگوی آن از طرح و مفهومی هندی بر گرفته شده بود و در نقش و نگارش حدود بیست انسان و یا شاید بیشتر جای گرفته بودند. این فرش دورهی شادی و بلوا و حتی جنگ جهانی را از سر گذرانده بود و خلاصه از آن فرشهایی نبود که بتوان آن را به راحتی زیر جسد انداخت؛ مارکوس همه این‌ها را می‌دانست، با وجود این گریزی نبود. همه چیز را امتحان کرده بود؛ کمد، وان، رادیاتور. راه دیگری نبود، باید جسد را تا می‌کرد و آن را از پنجره پایین می‌انداخت. زمان اندک بود و باید سریع دست به کار می‌شد.

دو دستی فرش را بلند کرد و کشید؛ سنگین بود. پایش را بر قسمتی از کفپوش اتاق نهاد که از باقی روشن‌تر مانده بود. این تخته‌های بی‌تردید بکر‌ترین جای خانه بودند. سرانجام جسد را‌‌ همان شکل که می‌خواست تا کرد و فرش را دورش پیچید. آن منسوج فرسوده قرون پیشین با رایحه چرم کهنه‌اش که بدور جسد پیچاند، چنان آسوده خاطر شد که گویی سحری را باطل کرده است. کف دست‌هایش را از شادی به هم کوبید.

شکل جدید فرش کمی شبیه به ماکتی سه بعدی شده بود. میزان برآمدگی وسط فرش، که ناشی از جسد می‌انش بود، کاملا اتفاقی درست اندازه طرح مرکزی فرش بود و تیره‌ترین بخش زمینه درست روی بالا‌ترین نقطه جسد، روی شانه‌ها، قرار گرفته بود. این مطابقت اندازه جسد با طرح فرش ناخودآگاه این حس را به بیننده القا می‌کرد، که گویی همه این‌ها از پیش برنامه ریزی شده‌اند.

این بی‌شک بهترین راه حلی است که به ذهنش رسیده بود. تنها مشکل در بلند کردن جسد بود، که دائم روی فرش منقوش سر می‌خورد و به همه چیز گیر می‌کرد. مارکوس میز تحریر بزرگش را که هیچگاه به عنوان میز کار از آن استفاده نکرده بود، از اتاق کار به اتاق نشیمن آورد و درست روی قلهی فرش گذاشت. دیگر سر نمی‌خورد.

حال میز وسط اتاق نشیمن بود. با آنکه چندان کارایی نداشت اما شاید از این به بعد بیشتر پشت آن می‌نشست و روی اندک ذوق شاعرانه‌اش بیشتر کار می‌کرد، ذوقی که چندان اثری از آن باقی نمانده بود. بی‌توجهی‌های اخیرش نسبت به همه چیز و همه کس موجب نگرانی‌اش می‌شد.

منظره پیش رویش بد به نظر نمی‌رسید. کپه کوچکی میان اتاق، و میز تحریری که بر ان قرار داشت. اگر روی میز را با برگه‌های سیاه مشق‌هایش پر نمی‌کرد، می‌توانست گاهی رومیزی بلندی رویش بیاندازد.

مارکوس پیش خود فکر کرد، بالاخره تمام شد. به آشپزخانه رفت. پس از خستگی‌های جانکاه این چند روزه، حق داشت چیزی بنوشد. برچسب روی بطری‌ها را خواند و پس از کمی درنگ بطری سرخ تیره cabernet sauvignon را انتخاب کرد.

به اتاق نشیمن بازگشت؛ اتاقی که حال با میز تحریری در مرکزش جلوه‌ای دیگر یاقته بود. درست در‌‌ همان لحظه متوجه شد، دو گیلاس با خودش آورده است. با هر گامی که برمی‌داشت پایه شیشه‌ای باریک گیلاس‌ها میان انگشتانش به هم می‌خورد و صدا می‌کرد.

  1. vahidr32 says:

    سلام
    مرسی از سایت خوبتون . واقعا داستان بسیار زیبا و آموزنده ای بود.دست مترجم ام درد نکنه بسیار عالی بود کارشون و همچین انتخاب متنشون.

  2. pedi says:

    شخصیت پردازی به داستان به خوبی شکل گرفته است و از همه مهمتر ترجمه بسیار عالی و بی نقص ان می باشد

  3. mer93ehsan mer93ehsan says:

    توصیفات داستان خیلی جذاب و باورپذیر بود
    ترجمه هم کاملا روان و گویا.
    خیلی دوست دارم ببینم بعدش چه اتفاقی میفته
    موفق باشید

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.