ویژه > داستان

نزدیک‌تر شدن

نزدیک شدن

نزدیک‌تر شدنReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

نه ساله است و می‌رود توی ده سال. لاغر است و استخوانی. سرشانه‌هایش مثل چیزهای تو پاکت، زده بیرون. مایوی جدید آبی‌اش، قواره تنش نیست. اما این‌ها چه اهمیتی دارند؟ مهم این است که او این‌جاست، کنار نیمکت پیک‌نیک. تلالوی خورشید روی رودخانه می‌رقصد. بوی میوه کاج و آب رودخانه توی هواست. از اطراف صدای فریاد و خنده، و موزیک رادیو به گوش می‌آید. پدر مشغول تمیز کردن خاکسترهای توی منقل است و مادر و خواهرش زیراندازی روی علف‌های آفتاب خورده‌ی نزدیک نیمکت، می‌اندازند. مامان بزرگ، یکی از آن صندلی‌های تاشوی آلومینیومی را کنار کاج بلند لب رودخانه می‌برد. خود او هم مشغول کاری است که عاشقش است و در آن تبحر هم دارد: یه جا ایستاده و هیچ کاری نمی‌کند. چند لحظه‌ای است همه فراموشش کرده‌اند. گاهی این طوری می‌شود. آدم سعی خودش را می‌کند تا کسی یاد او نیفتد. این جا را دوست دارد. فلاسک گنده با شیر سفید پایینش، روی میزاست. بعد از شنا، دکمه شیر را می‌زند و یک لیوان لیموناد خواهد خورد. صدایش قشنگ است: فیشششش، پیشششش. از توی سبد پیک نیک، دو بسته هات داگ و دو قوطی ادویه و خردل معلوم است. چیزهای دیگری هم می‌بیند: تهِ چند تکه نان گرد و یک بسته بیسکوییت اوریو، یک بسته مارشمالو که معلوم نیست وقتی مارشمِلو می‌خوانندش چرا با الف می‌نویسندش. بشقاب‌های یک بار مصرف، یک وری ایستاده‌اند. یک بسته‌ی قهوه‌ای کاغذی هم آن‌جاست که شاید پر از گیلاس باشد. تمام هفته منتظر امروز بود. هیچ چیز بهتر از پیک نیک یک روزه در پارک جنگلی کنار رودخانه در تابستان نیست. خانه‌های آشنا و کلبه های خالی از سکنه، دیگر همان‌جا خشک و خالی ننشسته‌اند و از نمای شیشه ماشین به استقبال آدم می‌آیند. داغی صندلی ماشین به شلوارت نفوذ می‌کند و همین که از پارکینگ به سمت رودخانه و نیمکت های پیک‌نیک می‌روی، سنگریزه‌های روی زمین را زیر کف پاهایت احساس می‌کنی. او حالا این جاست. همین‌جا. شلوارش روی صندلی عقب ماشین است و تی شرتش توی کیف مادرش. روی یک طرف نیمکت، آفتاب افتاده و بقیه‌اش را سایه درخت کاج پوشانده. مامان بزرگ دارد صندلی را ردیف می‌کند. خوب، بالاخره این روز دارد شروع می‌شود. روزی که شب‌های گرم، وقتی نور ماشین‌های در حال گذر روی دیوار اتاقش می‌افتادند منتظرش بود. او این‌جاست. رسیده این جا. آماده شروع این روز است.

البته کی می‌تواند بگوید که شروع چیزها واقعا چه وقتی است؟ می‌شود گفت که روز وقتی شروع شد که تابلوی “کناره سرخپوستان” که پهلویش طرح تبری بود، را رد کردند. این تابلو در پیچ جاده‌ایی بود با دو خط موازی وسطش و تابلوهای قهوه‌ای چوبی با فلش‌های قرمز در آن. یا شاید وقتی شروع شد که ماشین از شیب پارکینگ خانه بیرون آمد و تایرها از لبه کناره خیابان به سختی رد شند. یا اگر زودتر از این حرف‌ها شروع شده باشد چی؟ وقتی صبح از خواب بیدار شد و دید که روز به رویش مثل سه ماه تابستان با غروب‌های غمگین آغوش باز کرده. البته با این حرف‌ها فقط دارد از خودش بازی درمی‌آورد چون دقیقا می‌داند همه چیز کی شروع خواهد شد: توی آب که بپرد لحظه شروع است. تابستان پشت تابستان، این قراریست که همیشه با خودش گذاشته. دقیقا همین جوری است که روز با رودخانه شروع می‌شود و بقیه چیزها به این منظور اتفاق می‌افتند.

این جور هم نیست که بخواهد عجله‌ای داشته باشد. حالا که این جاست و انتظار به پایان رسیده، دوست دارد لذت این لحظه که آن قدر منتظرش بوده را کش بدهد. مشتاق خود شنا نیست. اصلا شنا بلد نیست. توی تیوب می‌نشیند و پاهایش را تکان می‌دهد. از این کار خوشش می‌آید. بدک نیست. خیلی برایش فرقی نمی‌کند. اصلا چیزی که برایش مهم است و هربار هیجان زده‌اش می‌کند، این قراری است که با خودش از قبل گذاشته، که شروع این روز خواستنی کنار رودخانه، این لحظه است. همه چیزها به منظور آن اتفاق می‌افتند، و به رسم چیزهایی که به منظور چیزی دیگراتفاق می‌افتند، یک برقی تویش وجود دارد؛ یک جریان لرزه‌آوری. دارد این جریان را توی تنش حس می‌کند. هر چه نزدیک‌تر می‌شوی بیشتر احساسش می‌کنی.

جولیای سیزده ساله، از این نظر شبیه به او نیست. همین که زیراندازها را روی زمین انداخت، به طرف رودخانه یورش خواهد برد. جولیا همیشه همین طور بوده. خودش را توی چیزها پرتاب می‌کند. توی کلاس پیانو، تمشک‌چینی، کوهنوردی، ماشین مسابقه‌ای شهربازی. جولیا فکر می‌کند او زیادی محتاط است و جلوی خودش را می‌گیرد؛ این که حتی ترسوست. احتمالا حق با جولیاست، اما مسئله چیز دیگری هم هست. او دوست دارد چیزها آرام اتفاق بیفتند. این جوری همه چیز مهم می‌شود. نکند این حالت از بچگی‌اش باشد و یک روز وقتی بزرگ شد، این هم از دست برود؟ مثل سرشانه‌های استخوانی‌اش و قوزک قلمبه پایش؟

جولیا می‌گوید« یالا، یه کمکی هم به ما بکن دیگه کاپیتان.» خب دیگه دیدنش. جولیا خوشش نمی‌آید مردم وایستند و کاری نکنند. سرِ زیرانداز را می‌گیرد اما قبل از این که بفهمد چی شد جولیا راهی لب رودخانه شده، همان جایی که مامان بزرگ نشسته. حالا به طرف شیب رودخانه جهیده و خبری ازش نیست. یک ثانیه بعد، سرش پیدا می‌شود و بعد همه تنش جز پاهایش. حالا پاشنه پاهایش هم معلوم شده، اما متوقف نمی‌شود. تا زانو توی رودخانه رفته و خم شده تا روی بازوهایش آب بپاشد. می‌شود انعکاس شکسته مایوی قرمزش را روی آب دید. رودخانه موج های ریزی دارد که احتمالا کار قایق‌های موتوریِ پشت بشکه‌های سفید است. پدرش یک وقتی گفته بود رودخانه هوساتونیک[۱] جزر و مد دارد. کلمه جزر و مد را یادش می‌آید. یعنی آن موج‌ها همان جزر و مدند؟ هوساتونیک. ازتکرار این اسم و کشیدن ووووو در آن خوشش می‌آید. شبیه به ظاهر شدن قطار از پیچ‌ها تو فیلم‌های قدیمی می‌ماند. جولیا خودش را توی آب می‌اندازد و شناکنان به سمت بشکه‌های سفید می‌رود.

مادرش می‌گوید «تو هم برو جیمی. من همین جا می‌مونم.» می‌داند که وقتش رسیده. تا ابد که نمی‌شود عقبش بندازی. می‌رود طرف تیوب‌ها و یکیش را که روی دیگری افتاده برمی‌دارد. بادِ لاستیک خاک آلود را امتحان می‌کند. بعد قلش می‌دهد روی زمین ناصاف، تا برسد به درخت کاج؛ همان جا که مامان بزرگ نشسته.

راه زیادی نیست. توی سایه است که از این ور و آن ورش آفتاب بیرون زده. راه که می‌رود زیر پاهایش برگ‌ها خش‌خش می‌کنند و میوه‌های کاج خرد می‌شوند. این‌ها مثل جوراب‌های گوله شده به کف پایش فشار می‌آورند. زمین همزمان سفت و فنری به نظر می‌رسد. مامان بزرگ کنار کاجی بلند که کمی به طرف جلو خمیده، نشسته. خمیدگی کاج طوریست که انگار یک روز خواسته بیفتد و بعد ناگهان نظرش عوض شده. کاج خمیده دیگری در سمت چپ قرار دارد، همچنین دو کنده که در حاشیه رودخانه و تپه های جنگلی، قابی درست می‌کنند. هر چیزی که آن جاست توجه برانگیز است: آن میوه بزرگ تیره رنگ کاج که سرش توی نور می‌درخشد. آن چوبِ بستنی آلبالویی که کنار ریشه‌ی ورقلمبیده درخت افتاده. مامان بزرگ آن صندلی بزرگ و سنگین ایوان که می‌شود وضعیت هایش را تغییر داد را همراهش نیاورده. نه. صندلی‌اش کوچک با پشتی صاف است و با یک حرکت ساده جا می‌افتد. مایوی آبی نفتی و صندل های حصیری‌اش را پوشیده. به ناخن‌های پایش لاک زرد زده و رنگ موهای ضخیمش، نارنجی مایل به زرد و سفید است. همیشه به داستان‌هایی که با رنگ موها دارد می‌خندد. کنار شیب رودخانه توی سایه نشسته و پاهایش توی روشنایی است. کتابش هم توی بغلش است. بند انگشتانش خمیده‌اند. مامان بزرگ خوشش می‌آید دستانش را بالا بگیرد و نشانش دهد؛ ببین: آرتروز. شطرنجی‌های روی صندلی، سفید و سبز لیمویی هستند.

به طرف او که می‌آید، مامان بزرگ سرش را برگردانده و دستش را لای کتاب می‌گذارد تا جلوی بسته شدن آن را بگیرد.

«خب، آقای خوب من، داری میری تو؟ جولیا رو اون جا ببین.» مردم خوششان می‌آید با چیزهایی مثل کاپیتان یا مرد خوب من، صدایش کنند. حالا چرا؟ نمی‌داند. به یک کیفیتی در او مربوط می‌شود. خواهرش حالا نزدیک بشکه‌ها به پشت شنا می‌کند، پا زده و با دستانش به جلو می‌رود. « بله، خانم خوب من.» این را می‌گوید و مامان بزرگ خواسته‌ی او را عملی کرده و خش خشی و عمیق می‌خندد. خنده‌ای که همراه با رضایتمندی است. آن‌ها خانواده‌ای بذله‌گو هستند. حواس آدم باید شش دانگ جمع باشد. اگر صبح دیر از خواب بیدار شود، پدرش چیزی توی این مایه‌ها می‌گوید: «بازم دیشب تا خرخره مشروب زدی جیم؟» یا «هان بنگرید، که پسر برخاسته است.»

کنار مامان بزرگ ایستاده و با سرانگشتانش تیوب را نگه می‌دارد. با تمام وجود همه این‌ها را نگاه می‌کند: دو دستبند توی دست مامان بزرگ؛ یکی فیروزه‌ای و دیگری نقره‌ای. انگشتانش پف‌آلود و بند انگشتانش ضمختند. دسته‌های علف‌های آفتاب خورده‌ی پژمرده که در فاصله کم میان آن جا که صندلی هست و شیب رودخانه دیده می‌شوند. ریشه‌ی قطور کاج که از زمین شیب‌دار بیرون زده. تکه ای از طنابی سفید دور ریشه‌ها آویخته شده. این‌ها برای تماشا عالیند، اما گاهی آدم متوجه‌شان نمی‌شود. وقتی به منظور چیزی باشند، تازه می‌بینیشان.

چند قدم به طرف لب رودخانه، لبه جهان، برمی‌دارد. پشت سرش، مامان بزرگ توی صندلی‌اش است، برگ‌های کاج روی زمین هستند و بعد نیمکت پیک نیک. پشت آن، زیراندازهای آفتاب خورده، و کشتزار است. چرا از عقب ترها نگوید؟ کنتیکت پشت سرش گسترده است، قفس میمون‌ها در باغ وحش بردسلی، بزرگراه مریت با پل‌های سنگی‌اش، بعدش آپارتمان مامان بزرگ در خیابان ۱۱۰ غربی است. اگر همین طور ادامه دهید، رودخانه می سی سی پی است و آن دورتر‌ها پایک پیک[۲]، و بعد کالیفرنیا. کار جالبی است. از طرف جلو هم می‌توانی همین بازی را بکنی. جلویش شیب رودخانه است و آن زمین خاکی- شنی لب آب، و جولیا که به پشت شنا می‌کند. بعد بشکه‌های سفید هستند و تپه‌های جنگلی در آن سوی رودخانه، و بخش دیگر کنتیکت در آن سوی تپه‌ها. کشتی‌های شکار نهنگ در بندر میستیک، جایی آن دور‌ها کیپ کاد، اقیانوس اطلس، آفریقا. خوش دارد آن جا بایستد و به این‌ها فکر کند. این تصویر از خودش را دوست دارد که با جدیت به فراسوی رودخانه خیره شده، آفتاب گره به ابروهایش انداخته، سرانگشتانش روی تیوب لم داده‌اند و دست دیگرش را به کمر انداخته؛ هاکلبری‌فین است در حاشیه می سی سی پی؛ دلاور سرخپوستی است با مخزن پیکان‌ها بر پشت، و آماده سوار شدن بر قایق.

اما نمی‌تواند تمام روز آن جا بایستد. جولیا به بشکه‌ای تکیه داده و به او نگاه می‌کند. یک دست را سایبان چشم‌ها قرار داده و دست دیگرش را برای او تکان می‌دهد. یالا کاپیتان! مامان بزرگ از بالای کتاب به او نگاه می‌کند. علاوه بر این‌ها، او دلش می‌خواهد روزش در کناره‌ی سرخپوستان شروع شود. واقعا دلش می‌خواهد، گرچه همه ی کاری که تا به حال کرده، به تعویق انداختن آن تا آن جا که می‌تواند بوده. دو راه به پایین رودخانه وجود دارد. راه خاکی آن طرف کاج که بزرگ‌ترها از آن‌جا می‌روند، و راه گلی و شن ریزه ای شیب. تیوب را زیر بازو می‌زند و به لبه نزدیک می‌شود. سرخوران و لغزان، خاک شنی و گرم که روی پاهایش می‌ریزد را حس می‌کند. شبیه دانه‌های نمک است که روی دستش می‌پاشد. او آن جاست. بالاخره. روی تکه‌ای ماسه نارنجی رنگ ایستاده که کوچک‌تر از آن است که به آن ساحل گفته شود. ساحلی که آن‌ها به آن جا می‌روند، یک عالمه ماسه واقعی دارد؛ با زیراندازها، چترهای لب دریا، آب شور، دکه خوراکی جات، مرغان دریایی، خرچنگ‌های مرده، جزیره‌های کوچک و موج. این، کناره آب است که شکلش در جاهای مختلف فرق می‌کند: این جا، خاک ماسه‌ای نارنجی رنگ است. آن دورتر، سنگ‌های بزرگ و دسته‌های نی. جایی دیگر، درخت‌ها و چمن‌ها درست لب آب. این جای بی‌نام، لطیف‌تر، آرام‌تر و دنج‌تر از ساحل است. شیب رودخانه، پشت اوست، آب سبز- قهوه ای جلویش است، بشکه‌های سفید انگار که آب نفس می‌کشد، کمی به بالا و پایین تکان می‌خورند.

تیوب را می‌غلطاند و به جلو می‌راند. نه-ده قدم دیگر است که به لب آب برسد. موج‌ها- موج‌های خیلی کوچک را می‌بیند: رودخانه‌ی جزر و مدی. اگر نمی‌دانست که این یک رودخانه است، فکر می‌کرد کنار دریاچه‌ای ایستاده. سه شاخه روی آب خم شده‌اند و پیچ رودخانه را از هر دو طرف پنهان کرده‌اند. در اثر آن، چیزی که دیده می‌شود دریاچه‌ای است با تپه‌های جنگلی، خانه‌های کوچکی در آن سوی ساحل، و اسکله‌ای آن دورها، با مردی که مشغول ماهیگیری است. تیوب را روی خاک ماسه‌ای گرم می‌غلطاند. این جا سنگریزه دارد اما خبری از توده‌های محکم خزه‌ای وجلبکی و صدف‌های بنفش تیره نیست. یک بطری خالی سبز کوکاکولا، صاف ایستاده و بی‌ربط به فضا به نظر می‌رسد. این بطری، مال ساحل است که اریب توی ماسه‌ها کنار زیراندازی جا خوش کند. سایه‌اش سبز است. ردپاهای محو شده، سنگ تخت کوچکی که راست کار پرتاب کردن توی آب است. هیجان دارد بالا می‌گیرد؛ دیگر نزدیک شده.

لب آب که می‌رسد، می‌ایستد. مطمئن می‌شود که موج‌های کوچک قبل از تماس با نوک انگشتانش، عقب نشینی کرده باشند. از توی آب، طرح مواج نور خورشید در کف رودخانه را می‌بیند. شبیه به حصارهای مشبک می‌مانند که به جای سیم، با نور تشکیل شده‌اند. خودش است؛ رودخانه شروع ماجراست، و این جا در مکان نهایی، برای آخرین بار می‌ایستد.

همه چیز به منظور این لحظه بوده. نه، این حرف درست نیست، هنوز به آن لحظه نرسیده. آن لحظه، جلویش است. این لحظه‌ی قبل از به پایان رسیدن انتظار است. و حالا این لحظه، به لحظه‌ای که آن قدر انتظارش را می‌کشیده تبدیل می‌شود. بوی رودخانه را استشمام می‌کند. از حفره‌های بینی، عمیق می‌دهدش تو. از وقتی امروز صبح از خواب بیدار شد، در راه این لحظه که دارد می‌آید بوده است. از همان هفته پیش که پدرش از سر کار به خانه آمد و هنوز کیفش را زمین نگذاشته بود که گفت اگر هوای شنبه مساعد بود، به کناره سرخپوستان خواهند رفت. هر روز نزدیک‌تر شدنش را احساس می‌کرد. شبیه انتظار برای رفتن به پارک تفریحات بود. شبیه به انتظار برای بر پا شدن خیمه‌های سیرک در شهر مجاور بود. تا یک ثانیه دیگر انتظار به پایان خواهد رسید. روز، رسما آغاز خواهد شد. امید آن را داشته است، اما این جا بر لب رودخانه، نمی‌خواهد بگذارد انتظار تمام شود. می‌خواهد با تمام توان، آن را نگه دارد. لب رودخانه ایستاده و موج‌های کوچک سبز- قهوه ای، نزدیک انگشتان پایش شکسته می‌شوند. خورشید می‌درخشد، جولیا با دستش او را تشویق به آمدن می‌کند. بشکه‌های سفید به آرامی بالا و پایین می‌روند، و چیزی که او می‌خواهد، برگشتن به تابلوی چوبی با طرح تبر و در انتظار لب رودخانه بودن است.

چش شده؟ چرا نمی‌تواند مثل جولیا باشد؟ عاشق امروز است، مگه نیست؟ همین الان است که تا زانو توی آب بایستد و دستانش را شلپ شلوپ تکان دهد. تا کمر تو خواهد رفت. شانه‌ها و سینه‌اش را خیس خواهد کرد، توی تیوب خواهد پرید و به طرف جولیا دست و پا خواهد زد. زیر نور خورشید خواهد خندید. بعدتر، خودش را روی زیرانداز ولو می‌کند و گرمای خورشید را حس خواهد کرد که مایوی خیسش را خشک می‌کند. هات داگی در نانی گِرد خواهد خورد و ازفلاسک، لیموناد خواهد نوشید. از گرمای آفتاب و خوشی، احساس کرختی خواهد کرد. در پایان روز، مایویش را در اتاقک حمام چوبی که صدای ترق تروق می‌دهد، از تن درخواهد آورد. در راه خانه توی ماشین، زیر نور چراغ‌های خیابان، خواهد خوابید. اما حالا که در انتهای انتظار ایستاده، چیزی سرجایش نیست. او از درون زیر و رو شده، انگار که اگر روز شروع شود چیزی را از دست خواهد داد. اگر توی آب بپرد، هیجان و احساس مهم بودن همه چیز تمام می‌شود. چون به لحظه ای که منتظرش بوده، نزدیک و نزدیک تر خواهد شد. وقتی آن احساس را داری، همه چیز سرشار از زندگی می‌شود. هر دانه سنگریزه‌ای. هر برگی. اما وقتی شروع می‌کنی، از چیزها برمی‌داری. روز، شروع به آب شدن می‌کند. او می‌خواهد در این طرف چیزها باشد و درست همین جا نگهش دارد. اضطرابی بر او چیره می‌شود؛ لرزشی زیر نور خورشید. همین الان است که روز شروع به تمام شدن کند. چیزها به سرعت از کنارش گذر خواهند کرد. روزی که منتظرش بود، عملا به پایان رسیده. حالا متوجه شده؛ دیگر متوجه شده: پایان، در همه جاست. از همان شروع، آن جاست. کسی چیزی راجع به آن به تو نمی‌گوید. در چیزها پنهان است. در زیر پوست درخشان جهان، همه چیز، مرده و از دست رفته است. خورشید پایین می‌رود. روز، رو به مرگ است. مامان بزرگ توی تابوت دراز کشیده. دست‌های کج و کوله اش روی سینه اش قرار دارند. مادر زیبایش پیر می‌شود. انگشتانش کلفت و خمیده‌اند. موهای قهوه‌ایش، رشته‌های سفیدند. هیچ کس نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد. جولیا، رو به مرگ است. پدرش رو به مرگ است. بطری سبز کوکاکولا، به خاکستری سبز مبدل خواهد شد. همه چیز هیچ می‌شود. اگر بی‌حرکت بایستد، اگر جُنب نخورد، شاید بشود جلوی وقوعش را گرفت. همه چیز خواهد ایستاد و کسی نخواهد مرد. تنش می‌لرزد. نمی‌تواند نفس بکشد. این جا بر لب آب، او در انتهای همه چیز است. نمی‌شود زندگی کرد مگر این که راهی پیدا کنی تا محکم چیزها را نگه داری. نمی‌تواند به عقب برگردد، چون از آن برداشته است؛ نمی‌تواند به جلو برود، چون همه چیز شروع به تمام شدن می‌کند؛ او این جا گیر کرده. جایی که هیچ چیز معنایی ندارد. مثل تاریکی او را در بر می‌گیرد. مثل تهوع. چیزی را دیده که حق دیدنش را نداشته. فقط بزرگ‌ترها حق دیدنش را دارند. این پیرش می‌کند. همه چیز را خراب می‌کند. شقیقه هایش درد می‌کنند. چشم‌هایش درد می‌کنند. احساس می‌کند جیغی در سینه‌اش بالا می‌آید. الان است که روی زمین ماسه‌ای نارنجی رنگ بیفتد. جولیا فریاد می‌زند «آهای، رفیق! » و او با فریادی گلوپاره کن، پا بر مرز می‌گذارد و روزش را شروع می‌کند.

[۱] Housatonic رودخانه ای که از غرب ایالت ماساچوست شروع می شود و از راه کنتیکت به مدخل اقیانوس اطلس در لانگ آیلند می ریزد.

[۲] Pike Peakکوهی از رشته کوه های راکی در کلرادو

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.