ویژه > داستان

موسیقیِ اریش زان

موسیقی اریش زان

موسیقیِ اریش زانReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

 موسیقیِ اریش زان[۱]

ایچ. پی. لاوکرافت[۲]

ترجمه‌ی محسن کاس‌نژاد

 

با دقّت همه‌ی نقشه‌های شهر را بررسی کردم، با این‌همه، دیگر هیچ‌وقت نتوانستم [خیابان] رو دوسیل[۳] را پیدا کنم. البته، برای این کار از نقشه‌های قدیمی استفاده کردم، چون می‌دانستم که ممکن است اسم خیابان‌ها را عوض کرده باشند. به هر ترتیب، همه‌ی محله‌های قدیمی شهر را زیرورو کردم و تمام مناطقی را که احتمال می‌دادم همان رو دوسیلی باشد که می‌شناختم، مورد بررسی قرار دادم. اما به‌رغم همه‌ی تلاش‌هایم، با کمال تاسف، به این نتیجه رسیدم که دیگر نمی‌توانم آن خانه، آن خیابان، و یا حتا محله‌ای را که در ماه‌های آخر تحصیل در رشته‌ی متافیزیک[۴]، زندگی فقیرانه‌ای را در آن‌جا گذرانده، و موسیقی اریش زان[۵] را شنیده بودم پیدا کنم. هیچ جای تعجب نیست اگر حافظه‌ام سُست شده باشد، چراکه سلامتِ جسمی و روحی‌ام در طول اقامت در رو دوسیل به‌شدّت تحلیل رفته است. هیچ یک از معدود آشنایانم را نیز در آن‌جا به خاطر نمی‌آورم. اما این‌که از پیدا کردن دوباره‌ی آن خیابان ناتوان مانده‌ام، رویدادی‌ست استثنایی و جای تعجب بسیار؛ چرا که فاصله‌اش از دانشگاه، با پای پیاده، فقط نیم ساعت بود و هر کس که تنها یک بار به آن‌جا آمده باشد، هرگز ویژگی‌های یکه‌اش را فراموش نمی‌کند. اما من تابه‌حال کسی را ندیده‌ام که گذرش به رو دوسیل افتاده باشد.

رو دوسیل در کنار رودخانه‌ی تیره رنگی قرار داشت که توسط دیوارهای آجری انبارهایی قدیمی با پنجره‌هایی کدر از آن جدا شده و پلی از سنگ‌های سیاه روی آن ساخته بودند. فضای رودخانه همیشه غبارآلود بود، گویی دودِ کارخانه‌های مجاور همواره جلوی تابش خورشید را در آن منطقه می‌گرفت. از آن رود بوی تعفن آزاردهنده‌ای هم بلند می‌شد که تابه‌حال در هیچ کجای دیگر به مشامم نرسیده است و همان بو شاید روزی کمک کند تا بتوانم دوباره پیدایش کنم، چون‌که بی‌درنگ آن را به یاد خواهم آورد. در آن‌سوی پل، خیابان‌های سنگفرش باریکی قرار داشت که ریل‌هایی از میان‌شان می‌گذشت؛ محله با سربالایی ملایمی شروع می‌شد که شیبش رفته­رفته که به رو دوسیل می‌رسید، به‌طرزی باورنکردنی تند می‌شد.

هرگز خیابانی به باریکی و سراشیبی رو دوسیل ندیده‌ام. می‌شود گفت مثل پرتگاهی بود که هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای نمی‌توانست در آن حرکت کند. چندین نقطه از خیابان پله­پله شده بود و در بالاترین نقطه به یک دیوار بسیار بلند منتهی می‌شد. سنگفرش خیابان نامنظم بود؛ یک جا تخته‌سنگ، یک جا قلوه‌سنگ و جایی دیگر زمین لخت در کشاکش با علف‌های هرزِ سبز و خاکستری. تمامِ خانه‌ها بلند بودند، با سقف‌های شیروانی و بسیار قدیمی، که هر یک، دیوانه‌وار، به چپ و راست و یا جلو و عقب خمیدگی داشتند. گاه، دو ساختمان رودرروی هم به جلو خمیده و تقریباً تمام عرض خیابان را مثل طاقی قوسی‌شکل می‌پوشاندند که لاجَرَم، مانع از تابش نور به قطعه زمین زیر خود می‌شدند. چند پل هم در جای‌جای خیابان، خانه‌های مجاور را به یکدیگر می‌رساندند.

اهالی محله هم به‌شدّت مرا تحت تاثیر قرار داده بودند؛ ابتدا گمان می‌کردم به این خاطر است که خیلی آرام و کم حرف هستند، اما اندکی بعد دریافتم که همه‌ی آن‌ها بسیار سالخورده‌اند. درست نمی‌دانم چه‌طور از آن خیابان سر درآوردم، اما راست‌اش، رفتن‌ام به آن‌جا دستِ خودم نبود. من در محله‌های فقیرنشین زیادی زندگی کرده بودم، و همیشه به‌خاطر نداشتنِ پول کافی برای پرداختِ اجاره، مجبور به تخلیه‌ی خانه‌ام می‌شدم، تا این‌که دستِ آخر در آن خانه‌ی لرزان در رو دوسیل ساکن شدم، که سرایدارش پیرمردی فلج به نام بلاندو[۶] بود. خانه‌ی من، سومین خانه از بالا، و لاجَرَم، بلندترین خانه‌ی آن خیابان بود.

اتاقم در طبقه‌ی پنجم ساختمان قرار داشت، و تنها اتاق مسکونی آن طبقه بود، البته، تقریباً بیش‌تر اتاق‌های خانه خالی بودند. در نخستین شب اقامتم، صدای موسیقی عجیبی از اتاق زیر شیروانی توجّه‌ام را جلب کرد، و فردای آن شب، موضوع را از بلاندوی پیر جویا شدم. او گفت که موسیقی مربوط به یک ویول[۷] نوازِ پیرِ آلمانی‌ست: پیرمردی لال و عجیب که خودش را اریش زان معرفی کرده و هر شب در یک تالار موسیقیِ ارزان قیمت نوازندگی می‌کند. او اضافه کرد که زان به این دلیل تک-اتاقِ محجورِ زیر شیروانی را برای زندگی انتخاب کرده است تا بتواند هر شب پس از بازگشتن از اجرا، به‌آسودگی در آن‌جا تمرینِ نوازندگی کند: در اتاقی که تنها چشم‌اندازش پنجره‌ی سه‌گوشِ کوچکی رو به خیابان بود و از آن‌جا دیواری نیمه‌ویران و دورنمای پشتِ آن دیده می‌شد.

از آن پس، هر شب صدای سازِ زان را می‌شنیدم و گرچه او خوابِ آرامِ شبانه را از من ربوده بود، اما مرا مدهوشِ غرابتِ موسیقیِ خود کرده بود. من چیز زیادی از این هنر نمی‌دانستم، اما مطمئن بودم که هیچ یک از هارمونی‌های او ارتباطی با موسیقی‌هایی که قبلاً شنیده بودم نداشتند؛ و به این نتیجه رسیدم که او می‌باید از نخبگانِ طرازِ یکِ موسیقی باشد. هرچه بیش‌تر گوش سپردم، شیفتگی‌ام بیش‌تر شد، تا آن‌که پس از یک هفته تصمیم گرفتم تا با پیرمرد آشنا شوم.

یک شب که زان از سر کار به خانه برمی‌گشت، وسط راهرو جلوی‌اش را گرفتم و گفتم که مایلم با او آشنا شوم و نوازندگی‌اش را از نزدیک ببینم. او پیرمردی ریزنقش، استخوانی، و خمیده‌قامت بود، با لباس‌هایی نخ نما، چشمانی آبی، چهره‌ای بی‌تناسب و ساتیرگون، و سری نیمه‌‌تاس. هنگامی‌که شروع به حرف زدن کردم، در چهره‌اش، هم‌زمان، نشانه‌هایی از خشم و ترس پدیدار شد. اما برخوردِ دوستانه‌ی من سرانجام نرم‌اش کرد، و با اکراه اشاره کرد تا به‌دنبال‌اش از پله‌های غژغژی و زهواردررفته‌ی اتاق زیر شیروانی به دلِ تاریکی بروم. اتاق او، که یکی از دو اتاقِ زیر شیروانیِ پُرشیب خانه بود، در طرفِ غربی و روبه‌روی دیوارِ بلندی قرار داشت که در بالاترین نقطه‌ی خیابان ساخته شده بود. اتاقِ بسیار بزرگی بود و به سببِ خالی بودن و بی مبالاتیِ صاحب‌اش حتا بزرگ‌تر هم به نظر می‌رسید. از لوازم خانه، تنها چیزهایی که در آن‌جا دیده می‌شد، یک چارچوبه‌ی باریک و فلزی تخت بدون تشک، یک میز غذاخوری رنگ‌ورورفته، یک میز تحریرِ کوچک، یک قفسه‌ی بزرگِ کتاب، یک پایه‌ی نُتِ فلزی، و سه صندلیِ قدیمی بود. تعداد زیادی صفحه‌های نُت نیز در کفِ اتاق روی هم تلنبار شده بودند. روی دیوارها هیچ چیزی نصب نشده بود و شاید هرگز گچ‌کاری هم نشده بودند. از این گذشته، گردوخاک و تارعنکبوتِ فراوان، به آن‌جا جلوه‌ی خانه‌ای متروک را می‌بخشید. از قرارِ معلوم، حس زیبایی‌شناسیِ اریش زان از محدوده‌ی تخیّل خارج بود.

پیرمردِ لال با دست اشاره کرد که بنشینم و درِ اتاق را بست، چفتِ چوبی و بزرگِ پشتِ دَر را انداخت، و شمعی را به‌وسیله‌ی شمعِ بزرگِ دیگری که با خودش آورده بود روشن کرد. آن‌گاه، ویول‌اش را از پوشینه‌ی کهنه‌اش بیرون آورد، آن را در دست گرفت، و روی نامناسب‌ترین صندلیِ اتاق نشست. زان به صفحه‌‌های نُت دست نزد، و تنها به‌کمکِ حافظه‌اش مرا به مدّتِ یک ساعت مسحورِ تصنیف‌هایی بدیع کرد؛ تصنیف‌هایی که یک‌سر ساخته‌ی خودش بودند. البته، توصیفِ دقیقِ آن‌ها برای آدمی مثل من که در هنرِ موسیقی ناکارآزموده‌ام، امری ناممکن است. اما همه‌ی قطعه‌ها گونه‌ای فوگ[۸] بودند، با پاساژهایی تکرارشونده و کیفیّتی بسیار افسونگر، که البته برای من بیش‌تر از آن رو جالب بود که در آن‌ها اثری از نُت‌های شگفت‌انگیزی نبود که در شب‌های گذشته از اتاق خودم شنیده بودم.

همیشه آن نُت‌های فراموش ناشدنی را به یاد می‌آوردم، زیرِ لب زمزمه می‌کردم و برای خودم سوت می‌زدم. به‌همین خاطر، پس از آن‌که نوازنده‌ی پیر سرانجام آرشه‌اش را پایین آورد، از او خواستم تا چندتایی از آن‌ها را برایم اجرا کند. اما به‌محضِ آن‌که خواسته‌ام را مطرح کردم، چهره‌ی ساتیرگونِ پُرچین‌وچروک‌اش ملایمتِ ملال‌انگیزی را که در طولِ نوازندگی پیدا کرده بود از دست داد و بار دیگر همان حالتِ عجیب آمیخته به خشم و ترس را به خود گرفت. برای لحظه‌ای سعی کردم تا با برانگیختنِ هوس‌های پیرانه‌اش او را وادار به انجام این کار کنم و حتا چند تم از تصنیف‌هایی را که شبِ گذشته شنیده بودم، با سوت برایش نواختم، اما لحظه‌ای نگذشت که موزیسینِ لال با شناختن آن‌ها، ناگهان چهره‌اش به‌طرزی وصف‌ناپذیر درهم کشیده شد و دستِ راستِ کشیده، سرد و استخوانی‌اش را برای خاموش کردنِ من دراز کرد و روی دهانم گذاشت و هنگامی که این کار را می‌کرد، یک‌باره نگاهی بسیار مشوّش به‌‌طرفِ تنها پنجره‌ی اتاق انداخت که پرده‌ای جلوی آن کشیده شده بود؛ گویی کسی پشتِ آن پنهان شده باشد ـ اما نگاه‌اش بی‌معنی بود، چراکه اتاق زیر شیروانی حتا از بام‌های مجاور نیز فاصله‌ی زیادی داشت و هیچ کسی نمی‌توانست به آن‌جا دسترسی داشته باشد. آن پنجره، چنان‌که سرایدار نیز گفته بود، تنها نقطه‌ای بود که می‌شد از آن چشم‌انداز پشتِ دیوارِ بلند رو دوسیل را دید.

نگاهِ مشوّش پیرمرد مرا به یادِ گفته‌ی بلاندو انداخت، و در دل آرزو کردم که ای کاش می‌توانستم تنها برای یک بار هم که شده، از آن‌جا چشم‌اندازِ گسترده و سرگیجه‌آور چراغ‌های شهر و شیروانی خانه‌ها را زیر نور مهتاب تماشا کنم؛ فرصتی که از میان تمامِ اهالی شهر، تنها نصیبِ اریش زان شده بود. به‌طرفِ پنجره رفتم و خواستم تا پرده‌ی ساده‌اش را کنار بزنم، که ناگهان صاحبخانه‌ی لال، ترسناک‌تر از دفعه‌ی قبل به سویم حمله کرد؛ این بار، با عصبانیّتِ بسیار زیادی با سر به‌طرفِ دَرِ اتاق اشاره کرد، و مرا دودَستی محکم گرفت و به‌طرفِ دَر برد. من با ابرازِ بیزاری شدید از میزبان‌ام، سرش فریاد کشیدم تا رهایم کند و به او گفتم که بی‌درنگ خانه‌اش را ترک خواهم کرد. با این حرف، پنجه‌هایش شل شدند و با دیدن رنجش و نفرتِ من، خشم‌اش فروکش کرد. او دوباره پنجه‌هایش را فشرد، اما این‌بار به‌طرزی دوستانه، و راضی‌ام کرد تا روی صندلی بنشینم. سپس، با چهره‌ای حسرت‌زده به سراغ میز تحریرش رفت و برای مدّتی چیزهای زیادی را با یک مداد و با خطِ ناخوانای فرانسه ـ که پیدا بود متعلق به فردی غیرفرانسوی‌ست ـ روی کاغذ نوشت.

کاغذی که سرانجام به دست‌ام داد، تقاضای بخشش و بردباری بود. زان برایم نوشته بود که مردی پیر و تنهاست، و مبتلا به ترس‌های عجیب و بیماری‌های عصبی که تماماً به موسیقی و چیزهای دیگر زندگی‌اش مربوط می‌شوند. او از این‌که به موسیقی‌اش گوش داده بودم بسیار خوشحال بود و مایل بود تا دوباره به خانه‌اش بروم و نامتعارف بودنِ زندگی‌اش را نادیده بگیرم. اما به این نکته هم اشاره کرده بود که نمی‌تواند هارمونی‌های عجیب‌وغریب‌‌اش را برای دیگران اجرا کند، و در واقع، اصلاً دوست نداشت کسی آن‌ها را بشنود، و خوش‌اش هم نمی‌آمد که کسی به وسایل خانه‌اش دست بزند. او تا پیش از گفت‌وگوی‌مان در راهرو نمی‌دانست که من هر شب صدای موسیقی‌اش را از اتاقم می‌شنوم، پس، از من خواسته بود تا از بلاندو خواهش کنم تا اتاق دیگری را در طبقه‌ی پایین‌تر به من اجاره دهد تا دیگر نتوانم صدای موسیقی شبانه‌اش را بشنوم. پرداختِ مازادِ اجاره بها را نیز خودش بر عهده گرفته بود.

در حالی که سعی می‌کردم فرانسه‌ی بدخطِ پیرمرد را بخوانم، احساسم نسبت به او بسیار ملایم‌تر شد. دانستم که او هم مثل خودم قربانیِ آلامِ جسمی و روحی‌ است و از سوی دیگر، مهربانی کردن با دیگران از آموزه‌های اصلیِ رشته‌ی متافیزیک بود. سکوت برقرار شد و آن‌گاه، صدای خفیفی از طرفِ پنجره بلند شد – کرکره‌ی پنجره می‌بایست در اثرِ باد شبانه تکانی خورده باشد، اما من هم ناخواسته واکنشی کمابیش هیجانی از خودم نشان دادم. پس از آن‌که همه‌ی نوشته‌های میزبان‌ام را خواندم، با او دست دادم و مثل یک دوست از او جدا شدم.

 

روز بعد، بلاندو اتاقی با اجاره بهای بیش‌تر در طبقه‌ی سوم در اختیارم گذاشت که میان آپارتمان یک نزول‌خوارِ پیر و اتاق یک مبل‌سازِ محترم واقع شده بود. در طبقه‌ی چهارم هیچ کسی زندگی نمی‌کرد.

چندان طولی نکشید تا دریابم اشتیاق زان برای هم‌نشینی با من به اندازه‌ی اشتیاق او برای بلند کردن‌ام از طبقه‌ی پنجم نبود. او هرگز از من نمی‌خواست که به دیدن‌اش بروم و هر بار که این کار را می‌کردم، معذب می‌شد و با بی‌حوصلگی برایم نوازندگی می‌کرد. دیدارهای ما همیشه شب هنگام بود– او روزها می‌خوابید و کسی را نمی‌پذیرفت. خودِ زان جذابیّتی بیش از آن‌چه دیده بودم نداشت، اما اتاق زیر شیروانی و آن موسیقیِ اثیری هنوز جذابیّت‌اش را برایم از دست نداده بودند. در من اشتیاقی غریب برای نگاه کردن از آن پنجره رو به فزونی بود؛ نگاه کردن به چشم‌اندازِ آن‌سوی دیوار و شیروانی‌ها و تیرک‌های چراغِ گسترده در شهر. یک بار در ساعاتی که می‌دانستم زان مشغول نوازندگی در تالار موسیقی‌ست، به طبقه‌ی زیر شیروانی رفتم، اما درِ اتاق‌اش قفل بود.

سرانجام موفق شدم تا دوباره موسیقی شبانه‌ی پیرمردِ لال را بشنوم. ابتدا، خودم را پاورچین تا طبقه‌ی پنجم رساندم، و سپس به خودم جرئت دادم تا از پلکانِ غژغژی و لقِ اتاق زیر شیروانی بالا بروم. در آن راهروی تنگ‌وتاریک، پشت درِ چفت‌شده‌ی اتاق زان که سوراخ کلیدش هم به‌وسیله‌ای پوشانده شده بود ایستادم و به اصواتی گوش سپردم که ترسی مبهم را در دل‌ام برمی‌انگیخت – ترس از اعجازی گنگ و رازی سربه‌مُهر. چنین نبود که آن صداها زشت و یا زننده باشند، بلکه برعکس. اما مشکل این‌جا بود که هیچ چیزی را از این کره‌ی خاکی در ذهن تداعی نمی‌کردند و در فاصله‌هایی مشخص، کیفیّتِ یک موسیقی سمفونیکِ کامل را پیدا می‌کردند که باورم نمی‌شد تنها توسطِ یک تک‌نواز اجرا شده باشد. بی‌شک، اریش زان از نبوغ و قدرتی خارق‌العاده برخوردار بود. پس از چند هفته که به شنیدن موسیقی‌اش ادامه دادم، متوجّه شدم که نوازندگیِ موزیسین پیر بسیار وحشیانه‌تر از قبل شده، و در ضمن، چشم‌هایش نیز بیش‌ازپیش گود افتاده و چهره‌ای رقت‌بار پیدا کرده است. اینک او در هیچ ساعتی از شبانه روز مرا به حضور نمی‌پذیرفت و هر بار که مرا در راه‌پله می‌دید، از من روی می‌گرداند.

یک شب که پشت در گوش ایستاده بودم، به یکباره، صدای ویول چنان افزایش یافت که به غوغایی ناهنجار شبیه شد؛ جوش‌وخروشی بی‌وصف که مرا واداشت تا قبل از هر چیز، به ذهن آشفته‌ی خودم شک کنم، نکند که صداها اصلاً از پشتِ آن در نباشند، اما بلافاصله واقعی بودن آن وحشت به طرز رقت‌باری برایم به اثبات رسید: از پشتِ در فریاد ترسناک و وصف‌ناپذیری بلند شد که تنها می‌توانست از گلوی یک آدم لال بیرون بیاید، آن هم تنها در لحظاتِ ترس یا دلهره‌ی شدید. بی‌آن‌که فرصت را از دست بدهم، شروع به در زدن کردم، اما پاسخی نیامد. در حالی که از سرما و ترس می‌لرزیدم، در راهروی تاریک منتظر ماندم، تا آن‌که متوجه شدم موزیسین بیچاره به زحمت می‌کوشد تا به‌کمک یک صندلی خودش را از روی زمین بلند کند. وقتی که فهمیدم او از حالتِ غش درآمده است، دوباره در زدم، و برای آن‌که به او اطمینان دهم خطری تهدیدش نمی‌کند، خودم را با صدای بلند معرفی کردم. آن‌گاه، شنیدم که زان تلو-تلو خوران خودش را به پنجره رساند، کرکره‌اش را بست و پرده‌اش را کشید، سپس، سکندری‌خوران به‌سوی دَر آمد، با احتیاط چفت‌اش را گشود و مرا به داخل دعوت کرد. این‌بار، آشکارا از حضور من در کنار خودش خوشحال بود؛ زیرا هنگامی که مثل کودکی که به دامن مادرش چنگ می‌زند، کتِ مرا گرفت، در چهره‌ی درمانده‌اش بارقه‌هایی از آرامش به درخشش درآمده بود.

پیرمرد در حالی که به‌طرزی اسفبار می‌لرزید، مرا روی یکی از صنلی‌ها نشاند و خودش هم روی صندلی دیگری نشست که ویول و آرشه اش در کنار آن روی زمین افتاده بودند. برای مدّتی بی‌حرکت ماند، و آن‌گاه، سرش را به‌طرز عجیبی تکان-تکان داد. انگار که با علاقه و ترس مشغول گوش دادن به چیزی باشد. سپس آرام‌تر شد، از صندلی برخاست و به‌طرفِ میز تحریر رفت؛ یادداشتِ کوتاهی نوشت، آن را به من داد، و دوباره سر میز برگشت و تند-تند و بی‌وقفه شروع به نوشتن کرد. او در یادداشت اش از من تقاضا کرده بود تا به حکمِ شفقت، و دستِ کم، به‌خاطر حسِ کنجکاوی خودم هم که شده، تا زمانی که فهرستی از تمامی بدبختی‌ها و ترس‌های زندگی‌اش را به زبان آلمانی تهیه کند، همان جا پیش‌اش بمانم. من هم پذیرفتم. مدادِ مرد لال با سرعت روی کاغذ حرکت می‌کرد.

شاید یک ساعت گذشت و من هم‌چنان که موزیسین پیر، تب‌آلوده سرگرمِ نوشتن بود، منتظر ماندم، تا آن‌که یکباره متوجه شدم زان دچار شوکِ بدی شده است. او به پرده‌ی پنجره خیره شده بود و در حالی‌که می‌لرزید، به چیزی گوش می‌داد. آن گاه، تصور کردم صدایی به گوش‌ام می‌رسد؛ اما صدای ترسناکی نبود، بلکه موسیقی بسیار خفیفی بود که از دوردست می‌آمد، گویی نوازنده‌ای در همسایگی، و یا در آن‌سوی دیوارِ بلند مشغول نوازندگی بود. اما آن صدا اثر بسیار بدی روی زان گذاشته بود، زیرا مداد از دست‌اش افتاد، یک‌باره از جا بلند شد، سازش را از روی زمین برداشت، و به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، که هرگز از پشتِ در نشنیده بودم، با آرشه‌اش شروع به دریدنِ سکوتِ شب کرد.

توصیفِ نوازندگیِ اریش زان در آن شبِ دهشتناک کاری بی‌هوده است. آن موسیقی ترسناک‌ترین چیزی‌ست که در عمرم شنیده‌ام، و حالا که چهره‌اش را به یاد می‌آورم، درمی‌یابم که رانه‌اش چیزی نبود جز وحشتِ محض. او سعی داشت تا با سروصدا کردن چیزی را از آن جا دور کند و یا صدای چیزی را خفه کند – اما چه چیز را؟ نمی‌دانم، و این به نظرم بسیار ترسناک می‌آمد. نوای سازِ او اینک بسیار وهم‌انگیز و جنون‌آمیز شده بود، اما هنوز نبوغ سرشاری که از پیرمرد سراغ داشتم در موسیقی‌اش طنین‌انداز بود. این‌بار، تم موسیقی‌اش را شناختم – او داشت یک قطعه‌ی رقصِ مَجار را می‌نواخت و این نخستین باری بود که می‌شنیدم زان کارِ یک آهنگ‌ساز دیگر را اجرا می‌کند.

رفته-رفته صدای سازش بلند و بلندتر می‌شد؛ وحشیانه و وحشیانه‌تر؛ گویی جیغ می‌کشید و مویه می‌کرد. نوازنده به‌طرزی غیرعادی عرق می‌ریخت و مثل میمون به خودش می‌پیچید و بی‌تابانه به‌سوی پنجره می‌نگریست. من در گرماگرمِ موسیقی دیوانه‌وارش سایه‌های شهوت‌بارگان[۹] و باکوس پرستان[۱۰] را می‌دیدم که در گودال‌هایی از مه و دود و آذرخش به رقصی جنون‌آمیز مشغول‌اند. و آن‌گاه، صدای بسیار تیزی را شنیدم که به نظرم نمی‌توانست از ویول درآمده باشد؛ نُتی آرام، سنجیده و معنی‌دار که از نقطه‌ای دوردست در غرب به گوش می‌رسید.

در این هنگام، کرکره‌ی پنجره در اثرِ باد شبانه‌ای که بیرون از اتاق، گویی در پاسخ به نوازندگیِ زان، زوزه می‌کشید، به صدا درآمد. اینک از ویولِ زان صداهایی بیرون می‌آمد که باور کردن‌اش سخت بود. کرکره باز شده بود و با سروصدای بسیار به پنجره می‌خورد. شیشه‌ی پنجره در اثر ضربه‌های پی‌درپی شکست و باد سردی به درون اتاق هجوم آورد، شمع‌ها را به پت‌پت انداخت و خش‌خش کاغذهای روی میز بلند شد، که زان در آن جا شروع به نوشتن رازِ وحشتناک‌اش کرده بود. به او نگاه کردم و دیدم که غرق در خاطراتِ گذشته‌ است. چشمانِ آبی‌اش از حدقه بیرون زده، شیشه‌ای و نابینا شده بودند، و آن محفل موسیقی جنون‌آمیز به اُرگیا[۱۱]یی کور، مکانیکی، و نامانوس بدل شده بود که هیچ قلمی از پسِ توصیف‌اش برنمی‌آید.

تندبادی ناگهانی، بسیار شدیدتر از پیش، دست‌نوشته‌های زان را ربود و به‌سوی پنجره‌ی شکسته برد. من نومیدانه در پیِ ورق‌های پرّان دویدم، اما پیش از آن‌که به آن‌ها برسم، از پنجره خارج شده بودند. آن گاه، به یاد آرزوی دیرین‌ خودم، که نگاه کردن از آن پنجره بود، افتادم؛ تنها پنجره‌ای که چشم‌انداز پشتِ دیوار بزرگ از آن پیدا بود و می‌شد تمامی سطح شهر را از آن‌جا دید. هوا تاریک بود، اما چراغ‌های شهر همیشه روشن بودند و انتظار داشتم که بتوانم نمای شهر را از میان باد و باران تماشا کنم. اما هنگامی که نظری انداختم و شمع‌ها هم‌چنان پت‌پت می‌کردند و ویول مجنون به‌وسیله‌ی بادی که در روزنه‌هایش می‌خزید، زوزه می‌کشید، در کمال تعجب، اثری از شهر نیافتم؛ هیچ چراغی در آن‌جا سوسو نمی‌زد و چیزی جز سیاهیِ محض دیده نمی‌شد؛ فضایی تصوّرناپذیر که تنها به موسیقی هولناک و حرکتی گنگ زنده بود و هیچ شباهتی به کره‌ی زمین نداشت. سرِ جایم خشک شده بودم و با وحشت نگاه می‌کردم، که یک‌باره، باد شمع‌های اتاق زیر شیروانی را خاموش کرد، و مرا در تاریکی ژرف و غلیظی رها کرد که از مویه‌های دیوانه‌وارِ ویولِ زان آکنده بود.

بی‌آن‌که جایی را ببینم، به تاریکیِ اتاق بازگشتم. در مسیر به میز خوردم و یک صندلی را واژگون کردم و سرانجام به نقطه‌ای رسیدم که صدای موسیقی در آن‌جا تکان‌دهنده بود. می‌بایست برای نجاتِ جانِ خودم و اریش زان کاری می‌کردم، هرچند که نیروهایی ناشناخته‌ ما را احاطه کرده بودند. یک بار احساس کردم که شیء سردی با بدن‌ام تماس پیدا کرده است و فریاد کشیدم، اما صدایم در نوای سهمگینِ ویول گم شد. هم‌چنان‌که در جست‌وجوی پیرمرد بودم، ناگهان آرشه‌اش که دیوانه‌وار مثل یک ارّه روی ساز حرکت می‌کرد، به دستم برخورد کرد، و دانستم که خیلی به او نزدیک شده‌ام. کمی جلوتر رفتم، و تکیه‌گاه صندلی‌اش را لمس کردم، سپس، شانه‌اش را گرفتم و محکم تکان دادم تا او را به هوش بیاورم.

زان پاسخی نداد، اما ویول‌اش هم‌چنان به شدّتِ قبل مویه می‌کرد. دستم را به طرفِ سرش بردم تا آن را از حرکتِ مکانیکی بی‌وقفه‌اش بازدارم و در گوش‌اش فریاد کشیدم که ما باید خودمان را از آن وضعیّتِ مرموز و ترسناک نجات دهیم. اما نه او پاسخی داد و نه صدای موسیقی‌اش فروکش کرد. همه چیز گویی در آن اتاق قدیمی به‌همراه چرخش‌های غریبِ باد به رقصی آشفته درآمده بود. هنگامی‌که گوش‌اش را لمس کردم، بی دلیل چندش‌ام شد، و نمی‌دانستم چرا، تا آن‌که به صورتِ بی‌حرکت‌اش دست زدم؛ مثل یخ سرد بود، و سخت مثل سنگ: صورتی بی‌جان که چشمان بی‌حالت و شیشه‌ای‌اش بی‌هوده در فضای تهی خیره مانده بودند. آن‌گاه، به معجزه‌ای، درِ اتاق را یافتم و چفتِ چوبی بزرگ‌اش را باز کردم و هراسیده از آن چشمان شیشه‌ای خیره در ظلمات و مویه‌های اهریمنیِ آن ویولِ طلسم شده که خشونت‌اش هم‌چنان رو به فزونی بود، پا به فرار گذاشتم.

افتان‌وخیزان و پُرشتاب، در دل تاریکی، از پله‌های بی‌پایان خانه پایین رفتم و خودم را به خیابان باریک، پُرشیب و قدیمیِ رو دوسیل رساندم. نمی‌دانم چه‌طور از کنارِ آن خانه‌های کژ‌وکوژ و لرزان گذشتم و سکندری‌خوران، پله‌های خیابان را تا رودخانه‌ی متعفن و تنگِ پایین محله پیمودم. خسته و ازنفس‌افتاده، از روی پل سنگی رودخانه نیز گذشتم و خودم را به خیابان‌ها و بولوارهای آشنا و تمیزِ آن‌سوی رود رساندم، اما هنوز تمامی آن رویدادهای وحشتناک را پیش خودم مرور می‌کردم. خوب یادم هست که آن شب باد نمی‌وزید، ماه در آسمان نبود، و تمامِ چراغ‌های شهر چشمک می‌زدند.

به‌رغم همه‌ی جست‌وجوها و تحقیقاتِ دقیقی که انجام دادم، دیگر نتوانستم رو دوسیل را پیدا کنم. اما چندان هم از این موضوع متاسف نیستم؛ نه برای این موضوع، و نه برای از دست رفتنِ دست‌نوشته‌هایی که می‌توانستند برای همیشه پرده از رازِ موسیقی اریش زان بردارند.

  1. The Music Of Erich Zann (1921)
  2. H. P. Lovecraft (1890-1937)
  3. Rue d’Auseil
  4. metaphysics
  5. Erich Zann
  6. Blandot
  7. Viol
  8. fugue
  9. satyr
  10. bacchanal : پرستنده‌ی باکوس (خدای می‌گساری در اساطیر یونان)
  11. orgy : مجلس پرستش خدایگان یونانی و رومی که با عیاشی گروهی همراه بود

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.