ویژه > داستان

کنتاوروس

hiroshi sugimoto-seascape (4)

کنتاوروسReviewed by مدیر سایت on Mar 16Rating:

اسب ایستاد. سم‌های بی‌نعلش را به سنگ‌های گرد و لیز کف رودخانه‌ی بی‌آب گیر داد. مرد با دست‌هایش شاخه‌های خاردار را به‌آرامی از جلویش کنار زد تا منظره‌ی دشت را ببیند.

روز می‌دمید. دوردست‌ها در خط افق، سراشیبی ملایمی دیده می‌شد، شبیه گذرگاهی که مرد دوردست‌ها، در شمال، پشت‌سر گذاشته بود و روی آن، خانه‌هایی که از این فاصله بسیار کوچک و کم‌ارتفاع به‌نظر می‌رسیدند و چراغ‌هایی شبیه ستاره‌های آسمان. کمی جلوتر تیغه‌ی کوهی آتشفشانی ناگهان همچون دیواری عمودی سر برافراشته بود و سراشیبی را قطع می‌کرد. در حاشیه‌ی تیغه‌ی کوه که تمام افق را از یک‌سو دونیم کرده بود، خطی روشن کشیده شده بود. انگار کسی قلم‌مویی آغشته به رنگ را به‌نرمی روی قله‌ها کشیده باشد و رنگ خیس روی دامنه‌ی کوه شرّه کرده باشد.

خورشید به‌زودی از پشت همین کوه سر می‌زد. مرد وقتی شاخه‌ها را رها می‌کرد دستش را خراشید. انگشت خونی‌اش را در دهان گذاشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. اسب خودش را عقب کشید و با دمش به علف‌های نمناک ساحل رودخانه تازیانه زد. شاخه‌های درختان در آن تاریکی مثل سایبانی روی ساحل خم شده بودند. رودخانه در عمیق‌ترین جاها به جویبار باریکی تبدیل می‌شد که از میان سنگ‌ها جاری بود و در فواصل زیاد در مسیر جویبار حوضچه‌هایی درست شده بود که در آن ماهی‌ها برای زنده‌ماندن تقلا می‌کردند. رطوبت هوا خبر از توفان و باران می‌داد. شاید نه همین امروز، شاید فردا، یا پس از سه آفتاب، یا با مهتاب بعد. آسمان نرم‌نرمک روشن می‌شد. وقت آن بود که سرپناهی برای استراحت و خواب پیدا کند.

اسب تشنه بود. به رود نزدیک شد. زیر آسمان شب، آب ساکن می‌نمود. وقتی سم‌های جلویی اسب با آب رود تر شد، به پهلو روی زمین خوابید. مرد یک شانه‌اش را به شن‌های زبر زمین تکیه داد و با این‌که تشنه‌اش نبود به فراغت آب نوشید.

آسمان بالای سر مرد و اسب که هنوز تاریک بود، آرام‌آرام به جنبش درمی‌آمد؛ از خواب بیدار می‌شد و نور کم‌رمقی در زمینه‌اش می‌دوید، نوری که ته‌مایه‌ای از زرد داشت؛ پیش‌درآمد گول‌زننده‌ی حریق نارنجی و سرخی که به‌زودی از پس این کوه شعله می‌کشید. و از پس بسیاری کوه‌های دیگر در جاهای دیگر، یا بر پهنه‌ی مرغزار.

اسب و مرد برخاستند. در مقابلشان انبوه متراکم درختان که شاخه‌های تیغدار تمشک مثل سیم خاردار لابه‌لای تنه‌هایشان روییده بود راه را سد کرده بودند. از شاخه‌های بالاتر درختان صدای چه‌چه پرندگان به گوش می‌رسید. اسب با قدم‌های نااستوار از بستر رودخانه رد شد و تلاش کرد که راهش را از میان بوته‌های گره‌خورده و پیچ‌درپیچ سمت راست باز کند. اما مرد گذرگاه آسان‌تری را ترجیح می‌داد. در طول زمان ــ‌زمانی که از ازل آغاز شده بود‌ــ مرد آموخته بود که چطور حیوان بی‌طاقت را رام کند. گاهی با خشونتی ناگهانی در برابرش مقاومت می‌کرد، کاری که باعث می‌شد ذهنش تیره‌وتار شود. شاید چون جایی در بدنش فرمان‌های مغزش با غرایزی موهوم در هم می‌آمیختند. غرایزی که از پهلوها، آنجا که پوستش تیره می‌شد، برمی‌خاست. گاهی هم تسلیم خواست حیوان می‌شد و ذهنش را به چیزهای دیگر معطوف می‌کرد؛ چیزهایی مربوط به همین دنیای مادی که در آن می‌زیست اما متعلق به زمانه و عصری دیگر.

اسب از این تقلا و خستگی عصبی شده بود: خودش را تکان داد، انگار که بخواهد خرمگس مزاحم و تشنه‌ی خونی را از خود براند و سم‌هایش را با بی‌تابی به زمین کوبید؛ کاری که فقط خسته‌ترش کرد. عاقلانه نبود که به‌زور از میان تمشک‌های خاردار درهم‌تنیده راهی باز کنند. پوست سفید اسب پر از جای زخم بود. یکی از زخم‌های کهنه، ردی پهن و مورب روی کفل اسب به‌جا گذاشته بود. زیر آفتاب سوزان، یا در سرمای شدیدی که مو به تنش راست می‌کرد، مثل این بود که تیغه‌ی برنده‌ی شمشیری روی آن زخم حساس و دردناک کشیده شود. در چنین مواقعی مرد با این‌که مطمئن بود آنجا چیزی نیست جز جای زخمی بزرگ، هر بار نیم‌تنه‌اش را می‌چرخاند و به‌جای زخم نگاه می‌کرد، گویی به فضایی بی‌انتها خیره شده باشد. کمی جلوتر بستر رود باریک‌تر می‌شد: به‌احتمال زیاد به دریاچه‌ای می‌رسید، یا شاخه‌ای فرعی از آن جدا می‌شد، به‌همین کم‌آبی یا شاید کم‌آب‌تر. کف رود گل‌آلود بود، با تک‌وتوک سنگ‌هایی این‌جا و آن‌جا.

اطراف این تکه‌زمین کنار رودخانه که از آب آن پروخالی می‌شد، درختانی بلند، سیاه‌تر از تاریکی شب، به‌آرامی از خاک سر برآورده بودند. اگر تنه‌ی درختان و شاخه‌های خمیده به‌اندازه‌ی کافی متراکم بودند، او می‌توانست کاملاً پنهان از دید همگان روز را آنجا بگذراند، تا باز شب شود و بتواند به راهش ادامه دهد. برگ‌های خنک را با دستانش کنار زد و با تکیه بر ساق‌های پرزورش خودش را به بالای پشته رساند که زیر تاج‌های پرپشت درختان در تاریکی مطلق فرورفته بود. زمین تقریباً بلافاصله با یک سراشیبی به شیاری گود می‌رسید که احتمالاً تا کشتزارهای باز ادامه داشت. جای خوبی برای استراحت و خواب پیدا کرده بود. بین رودخانه و کوه زمین‌های زراعی و شخم‌زده وجود داشت. اما ظاهراً به این گودال عمیق و باریک هیچ معبری نبود. او در سکوت مطلق چند قدم دیگر به جلو برداشت. پرندگان بهت‌زده تماشا می‌کردند. به بالای سرش نگاه کرد. بالاترین شاخه‌های درختان غرق در نور بودند. نوری که از پشت کوه می‌آمد، حالا بر چتر پربرگ درختان پهن می‌شد. پرندگان آوازشان را از سر گرفتند. نور آرام‌آرام پیشروی می‌کرد و گرد سبز مه رقیق صبحگاهی به صورتی و سفید می‌گرایید. در برابر این نور به‌نظر می‌آمد تنه‌های قیرگون درختان فقط دو بعد دارند، گویی تکه‌هایی بازمانده از شب را بریده و روی صفحه‌ی شفاف روز که در گودال محو می‌شد چسبانده باشند. زمین پوشیده از گل‌های زنبق بود. پناهگاهی ساکت و دلپذیر که می‌توانست تمام روز را در آن بخوابد.

مقهور خستگی قرن‌ها و هزاره‌ها، اسب به زانو درآمد. پیداکردن وضعیتی که برای هردوشان راحت باشد همیشه کار سختی بود. معمولاً اسب به یک پهلو می‌خوابید و مرد هم از او تبعیت می‌کرد. اسب می‌توانست تمام شب بدون این‌که جابه‌جا شود در همین حالت بماند. اما مرد اگر می‌خواست ماهیچه‌های پهلو و شانه‌اش منقبض نشوند باید بر رخوت این بدن تنومند و سنگین غلبه می‌کرد و اسب را وادار می‌کرد به پهلوی دیگر بغلتد. خوابیدن راحت نبود. مثلاً اسب می‌توانست ایستاده بخوابد و مرد نمی‌توانست. و اگر پناهگاه خیلی کوچک بود پهلوبه‌پهلوشدن تقریباً غیرممکن می‌شد و احتیاج به آن‌ هم برای مرد خیلی بیشتر.

این جسم کالبد آسوده‌ای نبود. مرد هرگز نمی‌توانست روی زمین دراز بکشد و سرش را به بازویش تکیه دهد و با خیال راحت مورچه‌ها و دانه‌های روی زمین را تماشا کند و با دیدن سفیدی لطیف ساقه‌هایی که از خاک سر برآورده‌اند غرق اندیشه شود. برای دیدن آسمان مجبور بود گردنش را بچرخاند و به عقب خم کند. به‌جز زمان‌هایی که اسب روی دو پای عقبش می‌ایستاد و مرد را به هوا بلند می‌کرد تا بتواند کمی بیشتر به عقب خم شود. آن‌وقت او بدون شک می‌توانست مناظر آسمان را بهتر ببیند: نمایش شبانه‌ی گل‌های زنگوله‌ای ستارگان. دشت فراخ و پرآشوب ابرها، یا آسمان آبی و آفتابی؛ این آخرین نشانه‌های آفرینش نخستین.

اسب بلافاصله به خواب فرو رفت: میان زنبق‌ها آرمیده بود و چتر دمش را روی زمین پهن کرده بود. نفس‌هایش منظم و سنگین بودند. مرد نیمه‌خم، درحالی‌که شانه‌اش را به دیواره‌ی گودال تکیه داده بود، شاخه‌های پایینی درختان را کند تا با آن‌ها روی خودش را بپوشاند. موقع حرکت می‌توانست بی‌هیچ زحم گرما و سرما را تحمل کند، البته نه به‌خوبی اسب. اما وقتی می‌خوابید یا به حرکت بود، زود سردش می‌شد. تا زمانی‌که گرمای خورشید خیلی تندوتیز نشده بود، می‌توانست زیر سایه‌ی برگ‌ها آسوده بیارامد.

از این‌جا که خوابیده بود می‌توانست ببیند که درختان به‌طور کامل آسمان را نپوشانده‌اند: یک باریکه‌ی ناصاف از آسمان که به‌همین زودی به‌رنگ آبی روشن درآمده بود، آن بالا دیده می‌شد. پرندگان مرتب از این‌سو به آن‌سویش و گاهی هم در امتدادش پرواز می‌کردند. مرد به‌آرامی چشمانش را بست. بوی صمغ درختان که از شاخه‌های شکسته بلند می‌شد کمی گیجش کرده بود. یکی از شاخه‌های پربرگ‌تر را روی صورتش کشید و به خواب رفت.

رؤیاهای او هرگز مثل رؤیای انسان‌های دیگر نبودند. خوابش شبیه خواب یک اسب هم نبود؛ با این‌که در ساعات بیداری کمتر لحظاتی بود که بین این دو صلح و توافق کامل برقرار باشد، اما رؤیای اسب همراه با رؤیای مرد رؤیای کنتاوروس را می‌ساختند.

 

***

 

کنتاوروس آخرین بازمانده‌ی آن‌گونه‌ی بزرگ و باستانی مرد‌ـ‌اسبان بود. او در نبرد علیه لاپیت‌ها، نخستین شکست بزرگ کنتاوروس‌ها، جنگیده بود. کنتاوروس‌ها پس از شکست به کوهستانی که او نامش را از یاد برده بود فرار کرده بودند. تا روز مصیبت‌باری که هراکلس تمام برادران کنتاوروس را کشت و تنها او توانست بگریزد. جنگ طولانی هراکلس و نسوس به او فرصت داد که در جنگل پناه بگیرد. و این پایان دوره‌ی کنتاوروس‌ها بود.

اما برخلاف ادعای مورخان و باستان‌شناسان یک کنتاوروس زنده مانده بود. همین کنتاوروسی که به چشم دیده بود هراکلس چطور با یک فشار وحشتناک نسوس را خرد کرد و جانش را گرفت، و بعد جسد او را روی زمین به‌دنبالش کشید ــ‌کاری که بعدها هکتور با جسد آخیلس می‌کرد‌ــ و در همان حال، خدایان را برای پیروزی بر کنتاوروس‌ها و نابودکردن این گونه‌ی عجیب شکر کرد. شاید همان خدایان، پشیمان از کرده‌شان، به کمک این بازمانده شتافته بودند و به‌دلیلی نامعلوم چشم و عقل هراکلس را از دیدن او کور کرده بودند.

هر روز کنتاوروس در خواب می‌دید که با هراکلس می‌جنگد و او را شکست می‌دهد. در میان حلقه‌ی خدایان که در هر رؤیا باز دور هم جمع می‌شدند، او پنجه در پنجه هراکلس می‌جنگید. با چالاکی، کوچک‌ترین حملات دشمن را پیش‌بینی می‌کرد. مراقب بود که پایش در طنابی که با صدایی تندوتیز روی زمین در حرکت بود گیر نکند و دشمن را وادار می‌کرد که رو در رویش بجنگد. صورت و دست‌ها و بدنش مثل هر انسان دیگری عرق می‌کردند و بدن اسب هم خیس عرق می‌شد. هزاران سال بود که هر وقت می‌خوابید همین رؤیا را می‌دید و هر بار هم با همان پایان همیشگی: او انتقام مرگ نسوس را از هراکلس می‌گرفت؛ تمام قدرتش را، هم در نیمه‌ی انسان و هم در نیمه‌ی اسب در ماهیچه‌های دست‌وپایش جمع می‌کرد، محکم و استوار روی چهار سمش می‌ایستاد و گویی که پاهایش ستون‌هایی باشند فرورفته در خاک، هراکلس را به هوا بلند می‌کرد و دستانش را محکم‌تر و محکم‌تر دور او فشار می‌داد تا صدای شکستن اولین دنده را می‌شنید، بعد یکی دیگر، و بعد بالاخره صدای شکستن ستون فقرات؛ جسد هراکلس مثل لباس ژنده‌ای روی زمین می‌افتاد و خدایان لب به تحسین می‌گشودند. جایزه‌ای برای فاتح درکار نبود. خدایان از سریرهای طلایی‌شان برمی‌خاستند و دور می‌شدند. حلقه‌ی دور کنتاوروس باز و بازتز می‌شد تا وقتی‌که همه‌ی خدایان در افق از نظر ناپدید می‌شدند. تنها وقتی آفرودیت از دروازه‌ای به عرش پا می‌گذاشت، ستاره‌ای بزرگ و فروزان پشت‌سرش همچنان می‌درخشید.

هزاران سال کنتاوروس بی‌هدف در زمین می‌گشت. سال‌های سال، تا دنیا هنوز جایی اسرارآمیز بود، می‌توانست در نور روز سفر کند. وقتی از جلوی خانه‌ها می‌گذشت، مردم به کنار جاده می‌آمدند و حلقه‌های گل به پشت اسب پرتاب می‌کردند و نیم‌تاج‌های گل روی سر مرد می‌گذاشتند. مادران بچه‌هایشان را به او می‌دادند که آن‌ها را روی دست بلند کند تا ترسشان از بلندی بریزد. به هر جا که می‌رفت مراسم اسرارآمیزی برپا می‌شد: در میان دایره‌ای از درختان که نمادی از خدایان بودند، مردان عنین و زنان عقیم از زیر شکم اسب رد می‌شدند؛ مردم معتقد بودند که این کار موجب باروری و تقویت قوه‌ی مردانگی است. روزهای خاصی از سال مردم مادیانی را به پیشگاه او می‌آوردند و خودشان داخل خانه‌هایشان می‌رفتند. اما یک بار، کسی‌که به چشم دید مرد مثل اسبی مادیان را به زیر خود می‌کشد و بعد مثل انسان‌ها می‌گرید، به تاوان بی‌حرمتی به این مراسم مقدس نابینا شد.

سپس، جهان تغییر کرد. انسان‌ها کنتاوروس را از خود راندند و آزارش دادند و او مجبور شد از انظار مخفی شود. موجودات اسرارآمیز دیگر هم همین‌طور: تک‌شاخ‌ها، خیمایراها، گرگینه‌ها، مردان سمدار و مورچه‌هایی که بزرگ‌تر از روباه و کوچک‌تر از سگ بودند. تا دَه نسل بشری این موجودات مطرود کنار هم در سرزمین‌های نامسکون زندگی می‌کردند. اما بعد از مدتی، زندگی برایشان غیرقابل تحمل شد و هرکدام به سویی رفتند و پراکنده شدند. بعضی‌هاشان مثل تک‌شاخ‌ها از بین رفتند، خیمایراها با موش‌های صحرایی جفت‌گیری کردند و خفاش‌ها را به وجود آوردند، گرگینه‌ها به میان مردم شهرها و روستاها رفتند و فقط در شب‌هایی خاص به‌شکل راستین خود درمی‌آیند، مردان سم‌دار منقرض شدند، و مورچه‌های غول‌پیکر هم آن‌قدر کوچک شدند که امروز نمی‌شوند آن‌ها را از بقیه حشرات تمیز داد.

کنتاوروس دیگر تنها شده بود. هزاران سال تا جایی که دریایی جلوی راهش نبود، تمام زمین را زیر پا گذاشت. اما در این سفرها هرگاه به مرزهای سرزمین زادگاهش نزدیک می‌شد، عقب‌گرد می‌کرد. زمان گذشت. سرانجام دیگر هیچ سرزمینی نبود که در آن احساس امنیت کند. مجبور بود روزها بخوابد و بعد از غروب آفتاب به راهش ادامه دهد. راه می‌رفت و می‌خوابید. می‌خوابید و راه می‌رفت. بی‌هیچ دلیل خاصی. راه می‌رفت چون پا داشت و استراحت می‌کرد چون خسته می‌شد. گرسنه نمی‌شد، و فقط به‌این دلیل می‌خوابید که بتواند رؤیا ببیند. آب را هم فقط برای این می‌نوشید که فراهم بود.

این هزاران سال بالطبع هزاران ماجرا به‌همراه داشت. اما هزاران ماجرا خیلی بیشتر از آن‌اند که بتوانند با یک ماجرای واقعاً فراموش‌نشدنی برابری کنند، و همین نشان می‌دهد که چرا تمام این حوادث و ماجراها در برابر آن یک ماجرا که در هزاره گذشته رخ داده بود، به چشم نمی‌آمدند: روزی که او وسط یک بیابان برهوت مردی زره‌پوش و نیزه‌به‌دست را دید که سوار بر اسبی استخوانی به لشگری از آسیاب‌های بادی یورش می‌برد. اسب‌سوار به هوا پرتاب شد و مرد کوتاه‌قد و فربهی که از ته حلق فریاد می‌کشید سوار بر الاغی به کمکش شتافت. کنتاوروس شنید که آن‌ها به زبانی او نمی‌فهمید با هم حرف‌هایی زدند و بعد، دورشدن این گروه را تماشا کرد: مرد لاغر، سخت برآشفته و متزلزل، مرد چاق، آه‌وناله‌کنان، اسب استخوانی، لنگ‌لنگان، و الاغ، بی‌خیال و آسوده. می‌خواست به کمکشان برود، اما با نگاهی دیگر به آسیاب‌های بادی نظرش عوض شد و به‌سمت آن‌ها تاخت. جلوی اولین آسیاب ایستاد. تصمیم گرفت انتقام مردی را که از اسبش به زمین افتاده بود بگیرد. به زبان مادری‌اش بانگ برآورد:

ــ‌ «حتی اگر دست‌هایت از بریارئوس هیولا هم بیشتر بود، تو را به سزای این گستاخی‌ات می‌رساندم.»

او پره‌های تمام آسیاب‌های بادی را شکست و تا آن‌سوی مرز کشور همسایه تحت تعقیب بود. از زمین‌های بایر و متروک گذشت و به دریا رسید. بعد دوباره بازگشت.

کنتاوروس هم انسان و هم حیوان به خوابی عمیق فرو رفته است. تمام بدنش در حال استراحت است. رؤیای مرد آمده و رفته و حالا اسب دارد در روزی از گذشته‌های دور چهار نعل می‌تازد و مرد کوه‌ها را می‌بیند که در مقابل چشمانش رژه می‌روند. انگار که کوه‌ها هم با او در حرکت‌اند، یا او در حال صعود از راهی کوهستانی است تا به قله برسد و از آنجا دریای پرخروش و جزیره‌های سیاه پایین پایش را تماشا کند که امواج کف‌آلود به دیواره‌هایشان می‌کوبد؛ گویی این جزیره‌ها همان لحظه شگفت‌زده از عمق آب سر برآورده باشند. مرد نفس عمیقی می‌کشد و دست‌هایش را به‌سمت بالا از هم می‌گشاید و اسب هیجان‌زده روی پیش‌آمدگی‌های مرمرین کوه سم به زمین می‌کوبد…

***

 

برگ‌ها که دیگر پژمرده‌اند از صورت کنتاوروس کنار رفته‌اند. روی بدن کنتاوروس لکه‌های نور خورشید افتاده است. چهره‌اش به چهره‌ی یک مرد پیر نمی‌ماند و طبعاً بعد از هزاران سال چهره‌ی یک مرد جوان هم نیست. اما می‌شود آن را به چهره‌ی یک مجسمه باستانی تشبیه کرد که زمان فرسوده‌اش کرده است. اما نه آن‌قدر که طرح صورتش دیده نشود. آن‌قدری که معلوم است این صورت سرد و گرم زمان را چشیده است. ردّ روشن و باریکی روی پوست صورتش می‌درخشد و تا کنار دهانش ادامه دارد و به چهره‌اش حالت گرمی می‌دهد. مرد ناگهان چشم‌هایش را می‌گشاید ــ‌همان‌طور که مجسمه‌ای ممکن است چشم بگشاید. یک مار پیچ‌وتاب‌خوران به زیر بوته‌ها می‌خزد. مرد دستش را جلوی دهانش می‌گیرد و گرمای خورشید را احساس می‌کند. همزمان اسب دمش را تکان می‌دهد و روی پشتش می‌زند تا خرمگسی که روی پوست نازک زخم بزرگ نشسته است براند. اسب به‌سرعت از جایش بلند می‌شود و مرد هم به‌تبع او. روز تقریباً سپری شده و به‌زودی اولین سایه‌های شب فرو می‌افتد. اما دیگر مجالی برای خواب نیست…

 

صدای امواج دریا هنوز در گوش مرد طنین‌انداز است. چیزی که دید رؤیا نبود. البته آن‌چه می‌شنود صدای واقعی دریا نیست، بلکه بیشتر تصویر امواج کوبنده‌ای است که در خیال او به خروش درمی‌آیند و تا بالای دیواره‌های سنگی پرتگاه سر می‌کشند، و به خورشید می‌رسند و به آسمان آبی، که آن‌هم دریای دیگری است.

 

تقریباً رسیده است.‌ این شیاری که در آن راه می‌رود ممکن است به هیچ جایی نرسد. احتمالاً راهی است که انسان‌ها برای عبور و مرور خود ساخته‌اند. اما راه به‌سوی جنوب می‌رود و تنها همین است که اهمیت دارد. تا جایی که بتواند پیش خواهد رفت؛ حتی در نور روز، حتی وقتی خورشید بر فراز دشت می‌تابد و همه‌چیز و همه‌کس را، حیوان و انسان را، آشکار و نمایان می‌سازد. کنتاوروس یک بار دیگر در رویایش هراکلس را در حضور همه خدایان شکست داده بود. اما این‌بار در رؤیا، در پایان نبرد زئوس به‌سمت جنوب برگشته بود. بعد کوه‌ها پدیدار شده بودند. او بر بلندترین قله که بر فراز آن ستون‌های سفید افراشته بود ایستاده بود و به پایین، به جزیره‌های محصور در امواج کف‌آلود نگاه کرده بود…

مرز نزدیک است و زئوس به‌سمت جنوب می‌رود.

 

مرد که در شیار عمیق و باریک راه می‌رود، می‌تواند از این تا آن سر کشتزارها را ببیند. زمین‌ها متروک به‌نظر می‌رسند. روستایی که هنگام طلوع آفتاب دیده بود ناپدید شده است. کوهستان سنگی انگار بلندتر شده و شاید هم او حالا به کوه نزدیک‌تر است. سم‌های اسب در خاک نرم زمین سربالایی که آرام‌آرام از آن بالا می‌رود، فرو می‌روند. بدن مرد از سطح شیار بالاتر است. تعداد درختان به‌تدریج کم می‌شود و وقتی به فضای باز می‌رسد شیار ناگهان تمام می‌شود. اسب با یک جهش ناگهانی بیرون می‌پرد و کنتاوروس در روشنایی روز می‌ایستد. خورشید در سمت راست قرار دارد و مستقیماً به جای زخم می‌تابد. زخم به درد و سوزش می‌افتد. مرد از روی عادت به پشتش نگاه می‌کند. هوا سنگین و شرجی است، اما دریا خیلی نزدیک نیست. این رطوبت و این باد گزنده نشانه‌ی بارانی زودرس است. ابرها در سمت شمال انباشته شده‌اند. مرد مردد می‌شود. سال‌هاست که جرئت نکرده در فشای باز حرکت کند مگر در پناه تاریکی شب. اما امروز او مثل اسب برانگیخته است. از میان بوته‌زار که آکنده از عطر غلیظ گل‌های وحشی است به پیش می‌رود. به انتهای دشت رسیده است و حالا برآمدگی‌های روی زمین هم افق دید را محدود می‌کنند و هم آن‌ را گسترش می‌دهند. چون بلندی‌ها کم‌کم مرتفع‌تر می‌شوند و به‌شکل تپه درمی‌آیند و از فرازشان در دوردست‌ها می‌توان پرده‌ای از کوه‌های افراشته را دید. بوته‌هایی که روی این تپه‌ها روییده‌اند به کنتاوروس کمی احساس امنیت می‌دهند. تشنه است. بسیار تشنه است. اما هیچ نشانی از آب در این اطراف نیست. مرد به پشت‌سرش نگاه می‌کند. ابر نیمی از آسمان را پوشانده است. خورشید پشت ابری بزرگ و خاکستری که بی‌وقفه در آسمان به پیش می‌آید پنهان شده و لبه‌های ابر را روشن کرده است.

در این لحظه صدای پارس سگی به گوش می‌رسد. اسب وحشت‌زده می‌لرزد. کنتاوروس به‌تاخت میان دو تپه می‌رود. اما مرد جهت را گم نمی‌کند. آن‌ها باید به‌سمت جنوب بروند. صدای پارس نزدیک‌تر می‌شود. حالا دیگر صدای زنگوله‌ها و چوپانی که با گله‌اش حرف می‌زند هم شنیده می‌شود. کنتاوروس سر جایش می‌ایستد تا جهت درست را تشخیص دهد. صداها گیجش کرده‌اند. ناگهان پهنه‌ای مرطوب و پست، یک گله بز و یک سگ عظیم‌الجثه در مقابلش نمایان می‌شوند. کنتاوروس سر جایش میخکوب می‌شود. خیلی از زخم‌های بد منظر روی بدنش کار سگ‌هاست. چوپان از ترس فریاد کشید و پا به فرار گذاشت. با فریاد کمک می‌خواست. حتماً روستایی در این نزدیکی بود. مرد به اسب فرمان داد که به پیش برود. شاخه‌ی قطوری از یک بوته کند تا با آن سگ را که وحشت‌زده و خشمگین پارس می‌کرد عقب براند، اما خشم و درنده خویی سگ بر وحشتش چیره شد. به‌سرعت چند سنگ را دور زد و پرید تا از پهلو شکم کنتاوروس را گاز بگیرد. مرد به عقب برگشت تا ببیند که حمله از کجاست اما اسب زودتر واکنش نشان داد. به‌سرعت روی سم‌های جلویش چرخید و لگد محکمی پراند و سگ را که به سمتش جهیده بود به عقب پرت کرد. حیوان محکم به تخته‌سنگ‌ها کوبیده شد و جان داد. کنتاوروس معمولاً ناچار می‌شد به‌همین شیوه از خودش دفاع کند، اما این‌بار مرد احساس خواری می‌کرد. او کشیدگی ماهیچه‌های لرزان بدنش را احساس می‌کرد. توان تحلیل‌رفته‌اش و صدای قدم‌های سنگین و خسته‌اش. اما خودش، پشت به میدان کارزار، هیچ نقشی در این نبرد ایفا نکرده بود و صرفاً تماشاچی آن بود.

خورشید از نظر پنهان شده بود. گرما ناگهان فروکش کرد و رطوبت هوا زیاد شد. کنتاوروس سلانه‌سلانه از میان تپه‌ها به‌سمت جنوب می‌رفت. از یک رود باریک گذشت و به زمین‌های زراعی رسید. در تلاش برای یافتن جهت درست، مقابل دیواری رسید. در یک شو تعداد زیادی خانه دیده می‌شد. تیری شلیک شد. مرد احساس کرد عضلات بدن اسب به‌شدت کشیده شد، انگار دسته‌ای زنبور نیشش زده باشند. مردم ده فریاد می‌زدند. تیر دیگری شلیک شد. در سمت چپ چند شاخه کوچک شکستند. اما این‌بار گلوله به او اصابت نکرد. چند قدم عقب رفت تا تعادلش را به‌دست آورد و بعد نیرویش را جمع کرد و با یک حرکت از روی دیوار پرید. مرد و اسب در هوا به پرواز درآمدند. دو پای جلوی اسب در سینه‌اش جمع شده و دو پای عقبش در هوا کشیده بود و مرد دستانش را به‌سوی آسمان گشوده بود. کنتاوروس از فراز مانع عبور کرد. آسمان هنوز در دوردست‌ها آبی بود. تیرهای دیگری شلیک شدند و چند مرد دادوهوارکشان و چند سگ خشمگین پارس‌کنان در کشتزارها به‌دنبالش افتادند.

بدن کنتاوروس پوشیده از کف و عرق بود. یک لحظه ایستاد تا جهت را پیدا کند. دشت هم در انتظار گوش سپرده بود. در همین لحظه اولین قطرات درشت باران فرو ریخت. اما تعقیب‌وگریز ادامه داشت. سگ‌ها بوی ناآشنایی را دنبال می‌کردند؛ بوی دشمنی مهلک، آمیزه‌ای از اسب و انسان، آدمکشی چهارپا. کنتاوروس سرعتش را زیاد کرد و با دویدن ادامه داد تا اینکه متوجه شد صدای فریادها تغییر کرده‌اند و سگ‌ها فقط از عصبانیت و خشم پارس می‌کنند. به پشت‌سرش نگاه کرد، مردها در فاصله‌ای زیاد ایستاده بودند و دست‌هایشان را به‌نشانه تهدید به‌سمتش تکان می‌دادند. سگ‌ها که از صاحبانشان جلو افتاده بودند، حالا به‌سمت آن‌ها بازمی‌گشتند. هیچ‌کس به پیش نمی‌آمد. کنتاوروس به تجربه می‌دانست اینجا یک مرز است؛ مرزی که نباید از آن عبور کند. مردها که می‌ترسیدند به او شلیک کنند سگ‌هایشان را عقب کشیدند. شلیکی از فاصله‌ای دور شنیده شد. آن‌قدر دور که حتی صدای انفجار آن هم به گوش نرسید. او دیگر در امان بود. زیر این باران سیل‌آسا که از میان سنگ‌ها روی زمین جاری می‌شد، روی این خاک زادگاهش در امان بود. دوباره راهش را به‌سمت جنوب در پیش گرفت. پوست سفید اسب خیس آب شده بود و باران کف و خون و عرق و چرک‌های نشسته بر بدنش را می‌شست. او سالخورده، زخم‌خورده، اما پاک به سرزمینش بازمی‌گشت.

ناگهان باران قطع شد. در عرض یک دقیقه همه ابرها کنار رفتند و خورشید مستقیم بر خاک نمناک تابید. از زمین بخار برمی‌خاست. کنتاوروس آهسته راه می‌رفت، گویی بر زمینی پوشیده از برف پوره‌ای گام برمی‌دارد. می‌دانست دریا کدام طرف است اما کوه همان‌جا روبه‌رویش بود. احساس قدرت می‌کرد. تشنگی‌اش را با آب باران فرو نشانده بود. درحالی‌که قطرات باران بر پشت گردن و بالاتنه‌اش جاری بود و بدنش از خیسی برق می‌زد، سرش را به‌سمت آسمان گرفته بود و جرعه‌های بزرگی از این سیل آسمانی نوشیده بود. حالا از کنار تخته‌سنگ‌های بزرگی که به شانه‌های یکدیگر تکیه داده بودند می‌گذشت و از دامنه‌ی جنوبی کوه فرود می‌آمد. مرد دست‌هایش را بر صخره‌های بزرگ می‌گذاشت و زیر انگشت‌هایش نرمی خزه‌ها، زبری گل‌سنگ‌ها و سختی سنگ را لمس می‌کرد. زیر پایش دره‌ای دورودراز گسترده بود که از اینجا به‌نظر خیلی باریک می‌رسید. در امتداد دره سه روستا با فاصله از هم قرار داشتند. جاده‌ای که به‌سمت جنوب می‌رفت از کنار روستای وسطی که از بقیه بزرگ‌تر بود، می‌گذشت. برای گذر از دره، باید از نزدیک این روستا رد می‌شد. می‌توانست بی‌خطر از آنجا بگذرد؟ به‌یاد تعقیب‌وگریز افتاد؛ فریادها، شلیک‌ها، مردهای آن‌سوی «مرز»، آن نفرت غیرقابل‌درک. این‌جا سرزمین او بود، پس این مردمی که در آن زندگی می‌کردند که بودند؟ کنتاوروس همچنان از کوه پایین می‌آمد. به پایان روز خیلی مانده بود. اسب از شدت خستگی به‌سختی قدم برمی‌داشت و مرد بهتر دید قبل از گذشتن از دره استراحت کنند. بعد از اندیشیدن بسیار تصمیم گرفت جای امنی پیدا کند که تا غروب آفتاب بخوابد، و توانش را برای راه درازی که تا رسیدن به دریا در پیش داشت باز یابد.

در راه پایین‌آمدن، سرعتش کمتر و کمتر می‌شد. وقتی سرانجام می‌خواست کنار جاده بین دو تخته‌سنگ بر زمین بنشیند، چشمش به دهانه غاری افتاد. دهانه آن‌قدر بزرگ بود که مرد و اسب می‌توانستند به‌راحتی داخل غار شوند. به‌کمک دستانش و با قدم‌هایی محتاط و نرم، بر آن سنگ‌های سخت، وارد غار شد. غار خیلی بزرگ نبود اما آن‌قدر جا داشت که کنتاوروس بتواند به‌راحتی در آن حرکت کند. مرد بازوهایش را به سطح سنگی دیواره‌ی غار تکیه داد و سرش را روی بازوانش گذاشت. سعی می‌کرد نفس‌های عمیق بکشد و با اسب که سینه‌اش از خستگی تندتند بالاوپایین می‌رفت همراهی نکند. عرق از صورتش جاری بود. اسب پاهای جلویش را خم کرد و خودش را روی ماسه‌های کف غار انداخت. مرد از آنجا در حالت دراز کشیده یا نیم‌خیز که به آن عادت داشت، چیزی از دره نمی‌دید. از دهانه غار تنها آسمان آبی پیدا بود. از جایی در انتهای غار قطره‌های آب با فاصله‌ای طولانی و منظم به زمین می‌چکیدند و صدایشان مثل صدای چکیدن آب در چاهی عمیق پژواک داشت. غار از آرامشی ژرف آکنده بود. مرد یکی از دست‌هایش را به پشتش برد و به پوست اسب دست کشید: پوست اسب بود که به پوست او بدل می‌شد یا پوست او بود که تغییر شکل می‌داد؟ اسب از خوشی به خود لرزید. ماهیچه‌هایش را شل کرد و بدن تنومندش در خواب غرق شد. مرد دستش را رها کرد و گذاشت روی ماسه‌های خشک بلغزد.

 

خورشید در حال غروب غار را روشن کرد. کنتاوروس نه خواب هراکلس و حلقه‌ی خدایان را می‌دید و نه تصویر کوه‌های روبه‌دریا و جزایر محصور در امواج کف‌آلود و طغیان آب‌های متلاطم. تنها دیواری می‌دید تیره‌وتار و عبورناپذیر. نور آفتاب به درون غار رخنه کرده بود. در نور، تمام بلورهای سنگی می‌درخشیدند و هر قطره‌ی آب مثل مرواریدی سرخ بود که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و در آخر از سقف به زمین می‌چکید و روی کف غار سر می‌خورد و ردّی درخشان به‌جا می‌گذاشت تا این‌که سه متر جلوتر به یک چاله‌ی کوچک آب می‌رسید و در تاریکی غرق می‌شد. کنتاوروس خواب بود. آبی آسمان محو می‌شد و همه‌جا غرق در رنگ بود؛ رنگ‌های بیشمار کوره‌ای گداخته. غروب به‌کندی می‌گذشت و مثل بدنی خسته و تشنه‌ی خواب می‌رفت تا جای خودش را به شب بدهد. غار غرق در تاریکی وسیعی به‌نظر می‌رسید و صدای چکه‌های آب مثل صدای سنگ‌های گرد و کوچکی بودند که به دیواره‌ی فلزی یک زنگ برخورد کنند. وقتی ماه طلوع کرد، شب سیاه دیگر بر همه‌جا سایه افکنده بود.

مرد بیدار شد. پریشان بود. برای اولین‌بار بعد از هزاران سال هیچ رؤیایی ندیده بود. آیا در لحظه قدم‌گذاشتن به زادگاهش رؤیا از وجودش رخت بر بسته بود؟ چرا؟ نفرینی در کار بود؟ نشان چه می‌توانست باشد؟

اسب که خوابش عمیق‌تر بود هنوز بیدار نشده بود. اما با بی‌قراری می‌جنبید. هرازگاه پاهای عقبی‌اش را حرکت می‌داد. انگار در رؤیا چارنعل برود. البته نه رؤیای خودش. چون مغز نداشت، یا فقط مغزی عاریه‌ای داشت و حرکاتش همه از اراده‌ی عضلانی ریشه می‌گرفتند. مرد دستش را روی سنگی برآمده گذاشت و نیم‌تنه‌اش را بلند کرد. اسب، گویی که در خواب راه می‌رود، از او تبعیت کرد و بی‌هیچ زحمتی برخاست. حرکاتش نرم و سبک بودند. کنتاوروس قدم به دنیای شب گذاشت.

ماه بر سراسر دره نور می‌افشاند. شب بسیار روشن بود. این‌همه نور نمی‌توانست از آن ماه کوچک و تنهای زمین، سلین، آن الهه‌ی ساکت و شبح‌گونه باشد. این نور تمام ماه‌هایی بود که بر فراز توالی بی‌انتهای شب‌ها می‌درخشیدند؛ جایی که سیارات و خورشیدهای بی‌نامی در گردش و فروزش‌اند.

کنتاوروس از مجرای تنفسی مرد، نفس عمیقی کشید: هوا لطیف بود ــ‌لطافت هوایی که از صافی پوست انسان رد شده باشد‌ــ و سرشار از بوی خاک نمناکی که داشت کم‌کم خشک می‌شد؛ خاک میان هزارتوی ریشه‌هایی که دنیا را در آغوش امنشان می‌فشارند. او به‌نرمی از جاده‌ی باز و ساکت تا دره پایین آمد. چهار پایش هماهنگ با هم حرکت می‌کردند. دستانش را دوطرف بدنش تاب می‌داد، قدم‌به‌قدم راه می‌رفت و مراقب بود پایش به سنگی نخورد، یا خراش دیگری بر ندارد. سرانجام به دره رسید. احساس می‌کرد این راهی که می‌رود بخشی از رؤیایی است که در خواب از او دریغ شده. روبه‌رویش رودخانه پهنی بود. در ساحل مقابل، در سمت چپ، بزرگ‌ترین روستای این حوالی قرار داشت. کنتاوروس به فضای باز قدم گذاشت. سایه‌ی تنهایش، سایه‌ای که در این جهان یگانه بود، تعقیبش می‌کرد. از میان کشتزارها گذشت. راه‌های پا خورده را انتخاب می‌کرد که گیاهان را له نکند. بین کشتزارها و رودخانه چند درخت پراکنده قرار داشت و زیر آن‌ها آثار به‌جامانده از احشام به چشم می‌خورد. وقتی بوی پهن به شامه‌ی کنتاوروس رسید، اسب بی‌قرار شد. اما کنتاوروس راهش را به‌سمت رودخانه ادامه داد. آهسته پا در آب گذاشت. سم‌هایش را به کف رودخانه می‌کشید و راهش را در آب پیدا می‌کرد. عمق رود بیشتر می‌شد. در وسط رودخانه، دیگر آب تا سینه مرد می‌رسید. هرکس او را آنجا وسط رود، زیر نور مهتاب که مثل رود دیگری در آسمان جاری بود، می‌دید، گمان می‌کرد مردی است که با دستان ازهم‌گشوده از پایاب عبور می‌کند؛ سری پوشیده از مو به‌جای یال، و صورت و شانه‌های یک مرد. اما آب بدن یک اسب را در خود پنهان کرده بود. ماهی‌ها، برانگیخته از مهتاب، دور او شنا می‌کردند و به پاهایش تک می‌زدند.

بالاتنه‌ی مرد از آب بیرون آمد و بعد بدن اسب پدیدار شد و کنتاوروس پا به ساحل رودخانه گذاشت. از زیر چند درخت گذشت و در حاشیه‌ی دشت ایستاد تا جهت را تشخیص دهد. باز به‌یاد تعقیب‌وگریز آن‌سوی کوه افتاد. سگ‌ها و شلیک و مردها و فریادهایشان را به‌خاطر آورد و احساس وحشت کرد. حالا آرزو می‌کرد شب تیره‌وتارتر بود و ترجیح می‌داد مثل روز قبل در هوایی توفانی راه بپیماید. توفان مردم را به خانه‌هایشان فراری داده بود و سگ‌ها را مجبور کرده بود زیر سایه‌بان‌ها پناه بگیرند. مرد فکر کرد حتماً خبرها به‌سرعت از مرز عبور کرده‌اند و تا حالا همه‌ی مردم این نواحی از وجود او باخبر شده‌اند. نمی‌توانست در روشنایی روز و در مسیری مستقیم به راهش ادامه دهد. آهسته کنار رودخانه در پناه سایه‌های درختان به راه افتاد. شاید جلوتر، آنجا که دره تنگ می‌شد و بین دو تپه مرتفع به بن‌بست می‌رسید گذرگاه مناسب‌تری وجود داشت. همچنان به دریا فکر می‌کرد، به ستون‌های سفید. وقتی چشم‌هایش را می‌بست می‌توانست بار دیگر ردّپای زئوس را که به‌سمت جنوب رفته بود، ببیند. ناگهان صدای حرکت چیزی در آب به گوشش خورد. سر جایش ایستاد و گوش سپرد. دوباره صدا را شنید، بعد خاموشی و بعد باز آن صدا. کنتاوروس چرخید. زمین پوشیده از علف نرم بود و صدای سم‌های اسب آن‌قدر خفه و بی‌طنین بود که در میان آن‌همه زمزمه شبانه، در این شب مهتابی دم کرده، اصلاً به گوش نمی‌رسید. مرد شاخه‌ها را عقب زد و به رودخانه نگاه کرد. روی ساحل چند تکه‌لباس افتاده بود. کسی داشت آبتنی می‌کرد. شاخه‌ها را عقب‌تر زد و زنی را دید. زن سراپا برهنه از آب بیرون آمد. بدن سفیدش زیر نور مهتاب می‌درخشید. کنتاوروس پیش از این زنان بسیاری دیده بود. اما هیچ‌کدام مانند این یکی نبودند، هیچ‌کدام در این رودخانه و زیر نور این ماه نبودند. او قبلاً لرزیدن سینه‌ها و پیچ‌وتاب کمرها و آن نقطه‌ی تاریک میان بدن زن‌ها را دیده بود، و بارها زن‌هایی را دیده بود که گیسوان پرچین‌وشکن ریخته بر شانه‌هایشان را عقب می‌زدند. اما تا این روز همه‌ی تماس‌هایش با دنیای زنان از جنسی بود که اسب، یا حتی کنتاوروس را ارضا می‌کرد اما مرد را نه. و این‌بار مرد بود که زن را موقع برداشتن لباس‌هایش از روی زمین تماشا می‌کرد. مرد بود که از میان شاخه‌ها گذشت و نزدیک زن رفت، او را که جیغ می‌کشید در آغوش گرفت و چهار نعل تاخت.

این کار را هم قبلاً چندین‌بار کرده بود، اما این چندین‌بار برای چند هزار سال بسیار اندک بودند. عملی بود بیهوده و وحشت‌آور که ممکن بود کار زن را به دیوانگی بکشاند و شاید هم کشانده بود. اما این‌جا سرزمین او بود و این اولین زنی بود که آنجا می‌دید. کنتاوروس از کنار درختان می‌دوید و مرد می‌دانست که کمی جلوتر زن را به زمین خواهد گذاشت، خودش درمانده و خشمگین، و زن هراسیده، زن باکره و دست‌نخورده و او نیمی از یک مرد.

جاده‌ی پهنی از نزدیک درختان عبور می‌کرد و جلوتر رودخانه یک پیچ می‌خورد. زن دیگر جیغ نمی‌کشید، فقط هق‌هق می‌کرد و می‌لرزید. همین‌موقع صدای فریادهایی شنیدند. وقتی از پیچ رد شدند کنتاوروس سر جایش میخکوب شد: روبه‌رویشان چند خانه کم‌ارتفاع، پنهان پشت درختان جنگل قرار داشتند. مردم داخل خانه‌ها جمع شده بودند. مرد زن را به سینه‌اش فشرد. پستان‌های سفت زن را روی بدنش احساس می‌کرد و موهای شرمگاه زن، درست در پایین‌ترین جای بدن مرد که بعد از آن سینه‌ی اسب آغاز می‌شد، با پوستش تماس داشت. بعضی از مردم فرار می‌کردند، بعضی‌ها خودشان را جلو می‌انداختند. چند نفر هم به خانه‌هایشان دویدند و به‌سرعت تفنگ در دست باز در آستانه درها ظاهر شدند. اسب روی پاهای عقبی‌اش به هوا بلند شد. زن وحشت‌زده جیغ دیگری کشید. یک نفر تیری به هوا شلیک کرد. مرد متوجه شد که زن می‌خواهد از او محافظت کند. کنتاوروس به‌سمت کشتزارهای باز تاخت. به هیچ درختی نزدیک نمی‌شد، تا شعاع حرکتش محدود نشود. همچنان زن را محکم در آغوش می‌فشرد. خانه‌ها را دور زد و چهار نعل به‌سمت مزارع باز و آن دو تپه‌ی مرتفع دوید. از پشت‌سر صدای فریاد آدم‌ها را می‌شنید. شاید تصمیم گرفته بودند با اسب تعقیبش کنند. اما در این فرارهای چند هزار ساله برای کنتاوروس مسلم شده بود که هیچ اسبی به گرد پایش نمی‌رسد. مرد به پشت‌سر نگاه کرد. تعقیب‌کنندگانش هنوز خیلی با او فاصله داشتند. زن را در هوا جلوی خودش نگه داشت و زیر نور مهتاب سراپا بدن عریانش را تماشا کرد. به‌زبان پیشینش، زبان جنگل‌ها و شانه‌های عسل، زبان ستون‌های سفید و دریای خروشان و خنده‌ی کوهسار، به او گفت:

ــ «از من بیزار مباش.»

بعد به‌آرامی زن را پایین گذاشت. اما زن نگریخت. از لبانش کلماتی خارج شدند که برای مرد قابل‌درک بود:

ــ «تو یک کنتاوروس هستی. پس تو واقعاً وجود داری.»

دستانش را روی سینه‌ی مرد گذاشت. پاهای اسب لرزیدند. زن روی زمین دراز کشید و گفت:

ــ «مرا از آن خودت کن.»

مرد از بالا او را می‌دید که به‌شکل یک صلیب روی زمین خوابیده بود. برای یک لحظه سایه‌ی اسب زن را پوشاند. فقط همین. بعد کنتاوروس خودش را کنار کشید و چهار نعل دور شد. مرد مشت‌های گره‌کرده‌اش را به‌سوی آسمان و ماه تکان می‌داد و از ته دل فریاد می‌کشید. وقتی تعقیب‌کنندگان کنتاوروس به زن رسیدند، او از جایش تکان نخورده بود و وقتی او را پیچیده در پتویی از جای بلند کردند صدای آرام گریه‌اش را می‌شنیدند.

آن شب تمام مردم آن کشور از وجود کنتاوروس باخبر شدند. پدیده‌ای که اول به‌نظر شایعه‌ی اسباب تفریحی بود از آن‌سوی مرز، حالا شاهدان قابل‌قبولی داشت که یکی‌شان زنی بود لرزان و اشک‌ریزان. درحالی‌که کنتاوروس داشت از این کوه دیگر عبور می‌کرد مردم از شهرها و روستاهای نزدیک جمع شدند. همراه خود تور و طناب و حتی اسلحه آورده بودند. البته فقط برای ترساندن کنتاوروس؛ می‌خواستند او را زنده به دام بیاندازند. ارتش هم به حال آماده‌باش درآمده بود. منتظر طلوع آفتاب بودند تا هلی‌کوپترهایشان را برای جست‌جوی تمام منطقه راهی کنند. کنتاوروس مخفی از چشم انسان‌ها حرکت می‌کرد، اما با فواصل کوتاه صدای پارس سگ‌ها را می‌شنید و حتی در نور رنگ پریده‌ی ماه مردهایی را می‌دید که کوه را جست‌وجو می‌کردند. تمام شب به‌سمت جنوب پیش رفت و وقتی خورشید بر آمد، او بر فراز کوهی ایستاده بود که در پای آن می‌توانست دریا را ببیند. تا چشم کار می‌کرد چیزی جز آب نبود. حتی یک جزیره هم دیده نمی‌شد. تنها صدای نسیمی به گوش می‌رسید که با خودش بوی درختان کاج را می‌آورد… نه صدای تازیانه‌ی امواج و نه بوی تندوتیز آب شور. جهان گویی مکانی خالی از سکنه بود در انتظار جمعیتی که پرش کند.

اما نه. خالی از سکنه نبود. ناگهان صدای شلیکی بلند شد و بعد، مردهایی از پشت سنگ‌ها بیرون آمدند و او را در حلقه‌شان محاصره کردند. با تورها و طناب‌ها و دام‌ها و چوب‌هایشان به او نزدیک می‌شدند. اما با تمام سروصدایی که به راه انداخته بودند نمی‌توانستند ترسشان را مخفی کنند. اسب روی سم‌های عقبش به هوا بلند شد و سم‌های جلویش را تکان داد. دیوانه‌وار بدنش را پیچ‌وتاب داد تا به‌سمت دشمنانش خیز بردارد. مرد می‌خواست عقب‌نشینی کند. هر دو سخت در تلاش بودند. پشت و جلو. سم‌های اسب از لبه‌ی پرتگاه سر خورد. تقلاکنان با پاهایش در جست‌وجوی تکیه‌گاهی بود. مرد هم سعی کرد دستش را به جایی بند کند. اما جثه‌ی سنگین کنتاوروس تعادلش را از دست داد و از لبه‌ی مغاک سقوط کرد. بیست متر پایین‌تر، سنگی پیش‌آمده در دیواره‌ی صخره‌ای، که هزاران سال با سرما و گرما صیغل خورده بود و آفتاب و باران و باد و برف تیزوبرنده‌اش کرده بودند، بدن کنتاوروس را درست از نقطه‌ای که بالاتنه‌ی مرد به تنه‌ی اسب تبدیل می‌شد، دونیم کرد. سقوط همان‌جا پایان گرفت.

سرانجام مرد به پشت دراز کشیده بود و به آسمان نگاه می‌کرد؛ دریایی بیکران بر فراز سرش، دریایی پر از جزایر کوچک و بی‌حرکت ابرها و زندگی ابدی. سرش را از این‌سو به آن‌سو چرخاند: فقط دریای بی‌انتها بود و بس. آسمانی لایتناهی. به بدنش نگاه کرد. خون از آن جاری بود؛ نیمی از یک مرد. یک مرد. خدایان را دید که به‌سویش می‌شتابند. زمان مرگ فرا رسیده بود.

نظر بدهید

شما باید وارد شوید تا بتوانید نظر دهید.